Notice: Undefined index: msgAlert in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 11 جیم - گهواره بی مادر www.jeem.ir
گهواره بی مادر
خودت را زودتر برسان!

گهواره بی مادر

نویسنده : s_morteza

پل بزرگ روگذر بزرگراه غدیر، جزئی از مسیر بازگشت خانم لطفی به خانه بود. روزهای میانی ماه اردیبهشت او را بیشتر ترغیب می‌کرد که پیاده به خانه‌اش در محله‌ی صبا برود. امروز اما ابرهای تیره‌ی پربارانی از همان ابتدای صبح نوید بارش باران را می‌دادند چیزی که خانم لطفی در نیمه روز به آن اهمیت نداده بود. ابرهای تیره کم‌کم به هم می پیوستند و خانم لطفی خوشحال بود که حالا به خانه نزدیک است دیگر از پل تا خانه راهی نبود و اگر باران هم می‌گرفت او خیلی به دردسر نمی‌افتاد. به همین چیزهای بی‌اهمیت فکر می‌کرد تا وقتی که به میانه‌های پل رسید، ناگهان صدای کوبنده‌ای از بزرگراه به گوشش رسید و بلافاصله هم صدای کشیده شدن لاستیک همچون زوزه‌ی سگی ستم‌دیده در بزرگراه طنین انداز شد.به سرعت یک گنجشک سر خود را برگرداند تا ببیند چه اتفاقی در بزرگراه رخ داده است.

چیزی که می‌دید یک تریلی بزرگ و یک ماشین له شده بود و تایری که به سمت پایین بزرگراه غلت می‌خورد.

مسیرش را برگشت و به سمت بزرگراه رفت خیلی زودتر از او افراد دیگری به صحنه آمدند و آرام آرام ترافیک هم بیشتر و بیشتر می‌شد. شاید دیگر رانندگان هم کنجکاو بودند ببینند که برخورد یک تریلی با بار پر از سیمان بسته‌بندی شده و یک سواری کادیلاک چه نتیجه‌ای داشته. یک کادیلاک قرمز رنگ که حالا بیشتر شبیه یک کاغذ مچاله شده بود و یکی از لاستیک‌های آن که حدود 30 متر آنطرف‌تر به بلوار تکیه داده بود.

در بین همهمه‌ی مردم مردی قد کوتاه به تازگی از تریلی بیرون آمد انگار میخی که قرار بود پرده ترحیم افراد سواری را به دیوار نگه دارد چند دقیقه‌ای راننده تریلی را هم سرجایش نشانده بود. به طرف ماشین سواری رفت و در هوای نسبتا مناسب اردیبهشت دست‌هایش می‌لرزید.

خانم لطفی به سواری نزدیک شد هیچ چیز خوشحال کننده‌تر از شنیدن صدای کودکی زنده از لابه‌لای فلزات درهم تنیده نبود همچنانکه هیچ چیز غمناک‌تر از اطمینان به مرگ پدر و مادر کودک و تصور ادامه زندگی یتیم وار یک کودک شیر خواره نبود خانم لطفی به تندی به عقب بازگشت دیگر تلی از آهن پاره شکل مسافران صندلی جلو را عوض کرده بودند خانم لطفی با سری افکنده و غمگین خود را از جمعیت بیرون کشید.

راننده تریلی هاج و واج‌تر از یک مار محاصره شده در جمعیت فقط به مردم نگاه می‌کرد و دستش را روی سرش گذاشت و بعد روی صورتش کشید یکی از حضار که مردی درشت اندام و قوی هیکل بود فریاد زد: آهای بی‌شرف تو که هستی که جان دو نفر را گرفتی و یکی را یتیم کردی حتما خواهی گفت پولش را بیمه می‌دهد این لق لقه‌ی زبان شما کامیونداران است. یک نفر دیگر فریاد زد: زودتر به مقصدت رسیدی همین را می‌خواستی؟

یک مرد میانسال بقیه را آرام می‌کرد: دیگر بس است بقیه ماجرا را به قانون بسپارید بروید پی کارتان. ظاهرا حرف‌های آن مرد به‌جا بود اما واقعا چیزی که راننده تریلی می‌شنید زمزمه‌های نامفهومی با آمیزه‌ای از وحشت بود .

کسی که در جاده‌های مشهد به سمت فریمان با دل‌رحمی تمام برای سگ‌ها و روباه‌هایی که سر از جاده در می‌آوردند ترمز می‌زد و مسیر عوض می‌کرد حالا دیگر مطمئن است که جان دو نفر را گرفته است. وقتی به سمت کامیون خودش برگشت سرش را محکم به بدنه ماشینش کوباند، شاید انتظار داشت از خواب بیدار شود. او واقعا به خواب اعتقاد داشت اما تفسیر کابوس امروز او چیزی جز زل زدن به میله‌های سرد زندان نبود همانطور که کامیون FH12 مغرورش را در میان بزرگراه رها کرده بود حالا باید خودش را در آغوش سرنوشت رها می‌کرد.

"لطفا تا باران نباریده هرچه سریع‌تر خودت را به کارخانه مصالح ساختمانی برسان" این منفور‌ترین جمله‌ای بود که در تمام عمرش شنیده بود...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/١٨
٠
٠
ای واااااااااااای!!!! چه تلخ!
s_morteza
s_morteza
٩٦/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنون از نظرتون من به شدت دنبال این هستم که از تجربیات شما و دیگر دوستان استفاده کنم.لطفا اگر اشکالاتی میبینید از گفتنش دریغ نکنید. تشکر
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
لبخندش... چشمانش...

عشق پشت چراغ قرمز

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
تمامی متن‌های زیر شایعه هستند و قطعا واقعی نیستند! (خیابانی_طور!)

شایعات الشایدات!

٩٧/٠٢/٢٦
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم

غصه ای که قصه شده است

٩٧/٠٢/٢٦
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
اقیانوس آرام

سال هاست…

٩٧/٠٢/٢٦
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١