خانه انجمن قصه های من و بابام
٧٥١
١٣٢
d_toktam

قصه های من و بابام

قصه های من و بابام

فضولیهای بچگی تون وعکس العمل والدینتون روبگید.
همچنین بازی ها وشوخی هایی رو که با شما میکردند روتعریف کنید  .

٩٢/٠١/٣٠
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
فضولی...امممم...همش سیم میکردم تو پریز برق!/راستش خیلی یادم نیست الان/بابام برای من و داداشم شهر قصه رو تعریف میکرد/بابابزرگم وقتی خواب بودم تو گوشم نخ میکرد!
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
عکس العمل خاصی نداشتن بعد از برق گرفتگی هام...فقط شوکه میشدن!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
خسته نباشی بانو سپهری!من یبار اینکارو کردم جوری مغزم درد گرفت که الان با یادآوریش گریم میگیره!اصن آب مغزم فک کنم بخار شد:)))
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
سلامت باشی/یبار که خیلی شدید بود.موهام سیخ شد!تا چند وقت مثل ربات بودم!
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
عجب بابا بزرگ باحالی
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
آره جناب م_نص.ولی حیف که تو 7 سالگیم فوت کرد.
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی بابابزرگتون اهل حال بوده فکرکنم شماهم به ایشون رفتین!!خدارحمتشون کنه
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
آره احتمالا/ممنون.خدا رفتگان شما روهم بیامرزه!
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخ
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
فضولی ..اوه ازکجاش بگم ..تادلتون بخوام بلا سراین و اون اوردم....از لوازم خونه .و ادمها بگیر تا جک و جونورا.............یادش به خیر
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
والا یادم نمیاد!حالا یادم اومد میام حتما میگم!قول میدم:))
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
مرده وقولش!قول دادی ولی نیومدی بگی،نچ نچ نچ
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
ماهم باور کردیم یادت نمیاد..همه شیطنتای بچگی شون یادشونه
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
من کلا کنجکاو بودم سر از همه جا هم در میاوردم!
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
بهتون نمیاد!
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
مثل من بودی
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خخخخخ
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
بهم چی میادش پس؟
FAHIME.N
FAHIME.N
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
من فضولی که تا دلتون بخواد یک مدلشم تشریح غورباقه ها ی بیچاره بوده البته اگر پرنده هم گیر می اوردیم کلامونو می انداختیم بالا چون باحال تر بود یه بارم یکی از بچه هایی که ازمون بزرگ ترا مون فک کنم سوم دبستان بودش یه مرغ کوچیک اورد تشریحش کردیم بعدش بابام فهمیدن گفتن فدا سرت خیلی راحت
firuze
firuze
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من در واقع در دوران طفولیت همه چی رو ترجیح میکردم یه بارم هوس کردم خواهرمو تشریح کنم بیچاره ها فک کردن جن زده ای چیزی شدم!!!!!! :)
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خخخخخخخ
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
اووووووووووووم نع چیزی یادم نیست....اصلا من کلا بچه خوبی بودم از همون اول نمیدونستم فوزولی چی جوری نوشته میشه الانم نمیدونم ((((:
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
مثل الان که درست ننوشتیش!آفرین بچه مثبت:)))
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
به به چه عجب یه بچه ی خوب دیدیم این طرفا!
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
فضولی.........باید فکر کنم
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
نمی خوام
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
چی رو؟
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
همه چیو
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
نداریم!!!!!!
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
حتما
Milad
Milad
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
آقا من یه بار سوزن کردم تو پریز برق با این 5 سالم بود مثل مرد اربده میکشیدم دیگه از همون موقع چشمه های فضولیم خشکید!!!
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
اخ الهی
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی خندیدم:))))
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
طلفک...
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
حوری اومده بوده پیشت طفلک!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
میام میگم
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
من کلا بچه‌ی مظلومی بودم! اهل فضولی موضولی نبودم!
Milad
Milad
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
آخی
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
اونکه بعععععععععععععععععععله
parisa
parisa
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
من وقتی بچه بودم........از این خانومه که میگه مشترک گرامی...........خیلی میترسیدم............وقتی اذبت میکردم...........داداشم شماره الکی میگرفت که این خانومه بگه مشبرک گرامی و من جیغ بزنم و اروم بشم.............از تفریحات سالم بچگیم:میخ تو پریز کردن بود(که البته خیلیم سالم نبود)........
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٣٠
٠
٠
چه داداش باحالی!! خخخخخخخخخخخخخ
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خخخخخ:)))
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
داداشا همینن دیگه!/منم تفریح سالمو چندباری انجام دادم:)))
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی داداشتون باحال بوده!خخخخخخ
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
راست میگه.. خخخخخخخخخخ
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من یادمه هرجا میرفتم تمام کمدها کشو ها هرجا که میشد رو وارسی میکردم هرچی بدرد بخورم بود مصادره میکردم :))))
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
:)))))
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
فضول
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
فضولی؟؟؟من بچه که بودم کلن عادت داشتم وقتی خونه تنها می شدم تو کابینتا رو میگشتم تو کمد بالای کمد پشت کمد اونور کمد زیره تخت زیره فرش ...خلاصه همه جای خونه رو میگشتم اما یادم نمیاد دنباله چی می گشتم .
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
احتمالا مثل من دنبال خوراکیایی که مامانت قایم کرده میگشتی!
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
مثل من!
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
بابای عزیزم همیشه با ما پادشا وزیر بازی میکرد بعد وقتی من پادشا میشدم و اون دزد جریمشم مشخص بود.چهار دست و پا مینشست منم میپریدم پشتش و دور تا دوره خونه سواری میگرفتم.ناری بابا یادمه همیشه دو سه دورم بیشتر سواری میداد بعد صدای داداشام در میومد!!!!!بابامم فقط میخندید.آخِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییِِِیییییییی هنوزم لبخنده قشنگش جلو چشمه.وقتی هم من دزد میشدم برام یه سیبیله آروم میکشید ولی ادای یه سیبیله اتشینو در میاورد منم میخندیدمو بابا تابلو میشد و باز داداشا صداشون در میاومد.وقتی هم من دزد بودم و یکی از داداشام پادشا بابام اجازه نمی داد جریمه های سخت بکننم .کلن حالی میداد بازیی که بابا هم باشه!
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
طفلی داداشا همش تو بازیا در حقشون کوتاهی میشد!
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
چه حالی میکردی!
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
ازین ورق های غیر مجاز(اسمشو نمیارم) هم زیاد بازی میکردیم من قبل از مدرسه رفتن به لطفه همون کارتا شمارش یاد گرفتم.همیشه هم منو بابا یه گروه بودیم دو تا داداشمم یه گروه.همیشه هم ما میبردیم آخه بابام خیلی زرنگه!
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من علاقه زيادي تو خراب كردن تفگ هام داشتم وسايل خونه هم از دستم در امان نبودن علاقه شديد به خراب كردن وسايل نو داشتم در اين موارد بابام چيزي نميگفت ولي حرس مامانم در ميومد.
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
دیگهههههههههه!!ظهر که میشد نهار که میخوردیم مامانم میرفت مدرسه بعد بابا من و بغل میکرد میخابیدیم داداشامو مامور میکرد پشت پنجره واستن مواظبه جوجه ها باشن گربه نبردشون.هه هه هه هه.
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
طفلی داداشاتون،چه سختی هایی رو تحمل کردن
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
هر وقت صداشون در می اومد بابام میگفت شما پسرین!!!!!!!!!!خوب پسر باید قوی و محکم بار بشه!
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
6سالم که بود چون مامان و بابام کارمند بودن میرفتن سر کار داداشامم میرفتن مدرسه من خونه تنها میموندم بابام همیشه نگرانه من بود (مامانم میگفت ولش کن خودش بازی میکنه تا ما بیایم) اما بابام میگفت من نگرانم بنابراین منو با خودش میبرد مدرسه بعد تو کلاسشون با اون سه تا پسر ردیف اول کنار میزه بابام دوست شده بودم حواسه بچه ها رو هم پرت میکردم دیگه منو کلاس نبرد !!!!میگفت بشین تو دفتر!ولی من نمیشستم که !!!!!!!یکی از بچه ها میومد توپ ببره واسه زنگ ورزش منم باهاش میرفتم فوتبال !البته خیلی وحشی بودن من بازی نمی کردم فقط نگاه میکردم.بعد بابام از پنجره میدید دوباره میومد دنبالم!!!!میگفت ببین گل آرا اینا همه پسرن ببین هیچ دختری نیست بیا بریم تو دفتر چایی بخور. این قضیه تقریبا 1 ماهی طول کشید!!البته به نظر من یه ماه شد شایدم کمتر شایدم بیشتر! . بنده خدا بابام اون مدت خیلی اذیت شد .اون موقع که نمیفهمیدم اما الان میفهمم چقدر نگرانی تو چشای قشنگش بود.ولی خداییش هیچ وقت دعوام نکرد همیشه با مهربونی باهام رفتار کرد در حالی که من خیلی رو مخ بودم.
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی باحال بودی خداییش!مامان منم منو می برد مدرسه اش!بایکی از پسرای کلاسش دوست شده بودم.فکر کنم 5 سالم یا شایدم کمتر بود.مدادرنگی هاشو بهم میداد.یبارم بابام منو برد مدرسه اش!دخترای دبیرستانی میومدن لپمو میکشیدن می گفتن این بچه ی آقای فلانیه!دیگه بابام منو نبرد!همش با مامانم میرفتم!
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
نوچ نوچ نوچ کارای خاک برسری میکردین؟!؟!
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
تابستونا که درخت آلبالوی خونه مادربزرگم البالو میداد من و داداشام میرفتیم خونه مامانی وقتی مامانی میرفت بیرون می افتادیم به جون این درختای بیچاره یکم میخوردیم بعد که سیر میشدیم جیبامونو پره البالو میکردیم و به هم میزدیم !بعدکه بابام میومد یهو میدیدیم سرتاپامون لپامون دستامون لباسامون همه البالوییه!میگفت همرو جمع کنین وقتی بر میگردم حتی یه دونه هم رو زمین نباشه!ولی همه البالوها زیره دست و پامون له شده بودن که!!!!!!!!!همه لهیده ها رو تو باغچه زیره خاکا قاییم میکردیم چندتا هم تو سبد میریختیم که یعنی فقط همینا بوده!!!!!!!!
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی جالب بودین شما:))))
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
بازم بگم!یه بار یکی از دوستای بابام دوچرخشو که پنچر شده بود رو گذاشت تو حیاطه ما تا بعدا بیاد ببرتش.منم باهمون دوچرخه پنچر دوچرخه سواری میکردم.این اواخر چرخاش بیضی شده بودن!
g.h
g.h
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی داستانه من و بابا دارم بازم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Milad
Milad
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خوبه که همرو یادته!
Eli-soltani
Eli-soltani
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من با بابام خیلی دوستم ... راستش از شوخی ها چیزی که بخوام تعریف کنم یادم نمیاد اما هنوزم بابام باهامون بازی میکنه بیشتر شبا قایم باشک توی تاریکی بازی میکنیم یه حالی میده همیشه هم من همراه بابام هستم و مامانم و داداشم باهم
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
منم تا چندسال پیش رابطم همینجوری بود!ولی الان برعکس شده!:((((
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
:(((((
Eli-soltani
Eli-soltani
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
چرا میترا؟
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
خب نمیدونم.از نظر عاطفی اصلا از طرفش تامین نیستم...
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
بابام همیشه میگفت یه وقت تلفن و تو برق نزنی ..منم علتش برام سوال بود...که چه فرقی دارن این دوتاپریز که مثل همن..یه روز که تنهابودم..تلفن و زدم تو برق..همون موقع تلفن زنگ زد..منم هرچی گفتم الو..هیچکی جواب نمیداد فقط زنگ میزد..اخرشم یه هو یه بوی بدی ازتلفن و بلندشد و دیگه زنگ زد...بعد فهمیدم تلفن سوخته
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
منم یبار این کارو کردم!نوچ نوچ نوچ:)))
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
منم کردم ولی بزرگ بودم اومدم خونه مامانم تلفونواز پریز کشیده بود،منم عجله داشتم میخواستم بایکی از دوستام یه جایی برم،تلفونوزدم به برق که به دوستم زنگ بزنم،اونموقع فهمیدم چی کارکردم !
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
یه بارم گل های مصنوعی رو تلویزیون رو اب دادم ..گلدونش برگشت رو تلویزیون و همه اب ها ریخت تو تلویزیون و بازهم یه بوی سوختگی
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
یه بارمرغ مادربرزگمو مجبورکردم رو تخم مرغ بشینه تاجوجه شه..ولی مرغش به حرفم گوش نمیداد دائم قد قد میکرد..اخرش مادربزرگم مرغ و نجات داد ازدستم...فهمیدم این تخم مرغها جوجه نمیشن:))
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
ازین بدتراشم هست ..بگم بگم بگم
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
بگو راحت باش:)))
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
مرسی...:))
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
فضضضضضضضضضولی!!!!!!!!!!من خودش میدونه عجب آدم شری بودم و هستم مثل همین امروز مدرسه.........خودم که خاطرم نیست 2ساله بودم اما بچه بودم با بسر همسایه مون که 1 سال ازم بزرگتره خیلی شیش بودم بابام حقوقشو آورده گذاشته تو خونه گفته یه جای امن بذارینش منم با علی(بسر همسایه مون که مامانش الان معلممونه و بدرمونو در آورده) بولارو بردیم گذاشتیم زیر بل توی جو آب!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
درشربودنت که شکی نیس (!)ولی فکرنمیکردم دیگه اینقدشروفضول باشی!
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
علی بسر همسایه مون اومده بوده خونمون یه قندون شکسته منم برا تلافی رفتم فرش اتاقشو آتیش زدم!!!!!!!!!!!!
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
جدا؟الان هم اون جراتوداری؟
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
یه چند تا مرغ و خروس داشتیم خونمون یه خروسه منو نوک میزده منم تلافی روش نفت ریختم و آتیشش زدم 5 ساله بودم نمی دونین تماشا کردنش چه لذتی داشت!!!!
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من خودم سبزه ام اما یه بسر عمه ای داشتم خیلی سبزه بود بهش گفتم اگه بری تو بشکه نفت بعدش روت بنزین خالی کنی سفید میشی!!!!!!!بنده خدا تا یه هفته بو نفت و بنزین میداد!!!
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
بچه که بودم عاشق بلخمون و فوتبال بودم که الانم هستم.........یه بسر همسایی ای داشتیم یه بار جلد توبمو کش رفته بود منم برا تلافی با بلخمون زده بودم به چشمش و فرار کردم خونه حاج بابام و با الاغش رفتم باغ!!!!!!!!!!!تا غروب دنبالم میگشتن!!!!!!!!!!
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من دیگه نوبت خودت شده ..........از فضولی های خودتم بگو دیگه.......
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من؟فضولی؟چی هس اصن؟خوردنیه؟پوشیدنیه؟ها؟
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
آبجیم منو دعوا کرده بود منم کتاباشو انداختم تو تنور حاج بابا مشونو و آتیشش زدم...........کلا من علاقه خاصی به آتیش داشتم چند بارم لئنه مورچه هارو آتیش زدم!!!!!!!111
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
وای وای وای!
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخ
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
من فضولی که یادم نمیادولی یادمه بابام میدوییددونبالم میگرفت منوبعد میگفت:گلوشوبجویم!گلوشوبجویم!اولا میترسیدم ولی بعدش که فهمیدم شوخی میکنه خیلی میخندیدم،حتی یه بار پشت تلفن گفت:گلوتو بجویم؟
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
:)))))
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
)))))
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
من که چیزی یادم نمیاد باید فکر کنم
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
کوچیک که بودم عادت داشتم سر سفره کله ملاق بزنم.. همیشه هم یه چیزی رو چپ میکردم... الان نه تنها هی مامان بابام اینو تعریف میکنن.. تا دخترم هم یه چیزی رو چپ میکنه.. میگن عین خودته!!!!! آدم چی بگه؟
من
من
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
نوچ نوچ نوچ!!!
سهره
سهره
٩٢/٠٢/٢٧
٠
٠
من اصلا شیطون نبودم
سهره
سهره
٩٢/٠٢/٢٧
٠
٠
"من" خودت هم بگو چه فضولی هایی کردی؟
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٦
٠
٠
یادمان نمی آید.