خانه انجمن نوسنده هاش بیان وسط / مسابقه تکمیل داستان ناتمام
١٤٢٦
٥٤
h - razavi

نوسنده هاش بیان وسط / مسابقه تکمیل داستان ناتمام

نوسنده هاش بیان وسط / مسابقه تکمیل داستان ناتمام

خب جیمی‌های عزیز، آماده باشید تا دوباره هنر نویسندگی‌تان را به رخ دیگران بکشید. این چند سطر را بخوانید تا بقیه‌اش را عرض کنیم خدمتتان:

" مردی قوی هیکل و خشن که حدودا سی سال سن دارد با یک تی شرت خیلی کثیف و شلوار جین با چهره ای کثیف و عرق کرده و با کیسه ای که در دست دارد وارد یک جواهرفروشی شیک می شود . نگهبان جلو در مشکوک به او نگاه می کند ولی هیچ دلیلی برای پرس و جو وجود ندارد . او صرفا یک کارگراست که احتمالا از یکی از مجموعه های ساختمانی نیمه تمام دور و اطراف آمده است. با این وجود نگهبان به فکر می افتد که توی کیسه چیست . مرد جوان اطراف را می پاید ، الماس ها، جواهرات و یاقوت های گران قیمت را مرور می کند و بعد ناگهان به نزدیکترین فروشنده رو می کند و آرام اما جدی می گوید :«  بنده مایلم مدیر اینجارا ببینم و عجله دارم . » فروشنده نگاهی به نگهبان مسلح می کند که کمی از حضور این شخصیت عصبی است . نگهبان سری به اشاره تکان می دهد . این مرد می خواهد فروشنده را ببیند که هیچ اشکال قانونی ندارد . اما دست نگهبان ناخودآگاه به طرف اسلحه اش می لغزد و آماده وضعیت احتمالا بدتر می شود ...................... "

نویسندگاه عزیز یادتان باشد که قرار است با ادامه‌ی این داستان همه را غافلگیر کنید، پس دنبال موارد نخ نما نباشید. برای پرورش داستان بهتر است سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:

 این کارگر کیست؟ چه می خواهد؟ داخل کیسه اش چیست و چرا فورا می خواهد مدیر را ببیند . می دانم که می‌توانم روی شما حساب کنم که نگویید:

1- اسلحه در کیسه دارد و قصد سرقت از جواهرفروشی را دارد.

2- ناهارش در کیسه است.

3- مدیر نامزدش است!

توپ توی زمین شماست . دست به کار شوید . شروع  .... 1  ....2 ....3      آتــــــــش

٩١/٠٩/٢٧
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-nas
m-nas
٩١/٠٩/٢٧
٣
١١
نگهبان با صدایی مردد صاحب مغازه را صدا میکنه.صاحب مغازه:بفرمایین.مرد با احتیاطی خاص کیسه را باز میکند و با نگاهی به اطراف یک تکه سنگ زرد رنگ بزرگ و به صاحب مغازه نشون میده ومیگه که این طلا رو ازم میخری یا نه. برقی خاص از چشمان صاحب مغازه ساطع میشد سنگ و گرفت بعد چند لحظه با ناراحتی گفت هیچی.... مرد :یعنی چی هیچی.صاحب مغازه:این پیریت هستش نه طلا نتيجه اخلاقی:قبل از اینکه سنگ یا طلا پیدأ کردین قبلش به یک زمین شناس نشون بدین ک ضایع نشین!!!!..
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
١
٥
به اين منفي ها توجه نكن! من خودم شخصا از داستانت حمايت ميكنم! يه جورايي يه حس نوستالژيك رو براي من زنده ميكنه! ناخداگاه ياد دوران مدرسم و انشاهاي آبكيم ميافتم! دستمريزاد كه مثل خودم توي سرهم آوردن قضيه تبحر داري! آفرين :)
m-nas
m-nas
٩١/٠٩/٢٩
٣
٣
خدارو شکر یکی پیدا شد ی مثبت به ما داد.ممنون پسر
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
١
ببینین داستانتون بد نبود ولی خوبم نبود . نتیجه ی اخلاقی چی بود این وسط ؟ در کل زیاد فیلم ایرانی می بینید فکر کنم .
اسمانه
اسمانه
٩١/٠٩/٢٧
٢
٨
نگهبان اسلحه را لمس می کند . انگشتانش که به فلز برخورد می کند لحظه ای تامل می کند. مردد است . باخود میگوید مگر نه اینکه این مرد با این وضعیت نابه سامان و مشکوک در وسط این جواهر فروشی ایستاده است و مگر من نباید محافظ اینجا باشم ؟ راه درست چیست ؟ به نظر نمی رسد این مرد با این لباس های مندرس کار مهمی داشته باشد یعنی اصلا به نظر نمیرسد این مرد بخواهد چیزی بفروشد یا بخرد. اگر همه زندگیش را هم رو ی هم بگذارد باز هم گمان نکنم بتواند یکی از این الماس های چند قیراطی زیبا را بخرد..شاید هم امده است جنسی را بفروشد .ولی شاید هم در چشم به هم زدنی اسلحه ای را که در کیسه اش قایم کرده در بیاورد و تق تق تق .. در چشم به هم زدنی اولین کسی را که نشانه بگیرد من باشم اخر فقط من اسلحه دارم و می توانم او را بکشم... شاید هم او مرا بکشد ..یاد دخترکش افتاد که به پدرش گفته بود که برایش دفتر نقاشی بخرد...راستی اگر این مرد بخواهد دردسر درسد کند چه باید بکنم ...دستش را روی اسلحه گذاشت شاید خواست اگر مرد خواست تیر اندازی کند او پیش دستی کند... مرد همچنان اصرار داشت که مدیر را ببیند ..نگاه نافدی دارد..فروشنده مردد است ...اخر یک ادم ساده مثل این مرد با مدیر سرشناس یک جواهر فروشی بزرگ چه ارتباطی می تواند داشته باشد .. تنها چیزی که به ذهنش خطور می کند این است که اقای هنری مدیر جواهر فروشی ادم بداخلاق و عصبی است او همیشه با ادم های سر شناس و پولدار مراوده دارد حالا با این ادم چه برخوردی خواهد کرد...با دفتر تماس گرفت... مرد کارگر صدای فروشنده را نمی شنید انقدر ارام ارام توضیح می داد که نمی توانست بشنود ولی وقتی گوشی را گذاشت گفت اقای هنری الان نمی توانند شما را ببینند
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
١
٣
تورو خدا ميبيني , درگيري هاي ذهني , اينور آب اونو آب نميشناسه! همه بلدن از كاه كوه بسازن! فكر كنم اگر قرار بود اين داستان ادامه پيدا كنه! نگهبانه تا توي تابوت و مراسم كفن ودفن واون دفتر نقاشي كه آخرم نگرفت , پيش ميرفت ها!! ولي خدايي نگاه نافذ رو خوب اومدي :)
اسمانه
اسمانه
٩١/٠٩/٢٩
١
٥
راستش رو بخوای دیگه حوصله نداشتم ادامه اش بدم ولی حالا که اینطور شد .. مرد با همان نگاه نافدش نگاهی سر اندر پا به فروشنده کرد و از فروشگاه خارج شد . تا همه اون فروشگاه و همه کسایی که این داستان رو می خونن تو خماری کیسه دست کارگر بمونن به قول یکی از دوستان توی کیسه یه کارگر مگه چی می تونه باشه که اینقدر بهش گیر دادید...
:)
:)
٩١/٠٩/٢٨
٣
٧
نگهبان منتظر اتفاقات به مراتب بدتر بود!!فروشنده هم كه حالا ترس نگهبان به اوهم سرايت كرده بود به سمت اتاق مدير رفت! اما نه ! نرسيده به اتاق راهشو به سمت تلفن روي پيشخوان كج كرد! شماره گرفت و منتظر موند! يه بوق دو بوق 3 بوق .. . . بوق بوق بوق بوق مدير جواب نداد ! اون مردكه, همانطور وسط مغازه ايستاده بود و گفت چي شد جواب ندادن؟؟ فروشنده : با گفتن الان برميگردم ,رفت سمت در اتاق! چند تقه به در اتاق زد ومنتظر موند اما بازم خبري نشد! در اتاق رو باز كرد وداخل شد! منتهي كسي رو پشت ميز نديد! متعجب از اينكه ,پس اين مدير كو؟؟ جلوي چشاي ما صبح رفت تو اتاقش كه! به سمت سرويس بهداشتي اتاق رفت وچند تقه هم به در آن زد! بازم صدايي نيامد! بعد از انداختن نگاهي اجمالي به كل اتاق بيرون آمد و گفت مدير تشريف ندارند! ديگه از پاكتي كه دست اون مرد بود قطرات قرمز رنگي ميچكيد! مرد گفت : اما من كار واجبي باهاشون دارم ,اگه ميشه شماره موبايلش رو بگيريد! فروشنده كه حالا از ترس مثل بيد به خودش ميلرزيد با تكان دادن سرش به سمت تلفن رفت! نگهبان همچنان پشت سر مرد, دمه ورودي دست به اسلحه ايستاده بود! كه ناگهان صداي زنگ موبايل مدير از اتاقش به گوش رسيد! فروشنده بدون اينكه تلفن رو قطع كنه ميره سمت صدا كه متوجه ميشه مدير پشت ميز افتاده به سرعت به سمتش ميره كه ميبينه چهره مدير كبود شده! برميگرده به سرعت به اورژانس زنگ ميزنه! اونام ميان مدير وميبرن واز مرگ حتمي به دليل سكته ي قلبي , نجاتش ميدن!! اين وسط همه شوكه شده بودن! كه بلاخره نگهبان به خودش مياد و از آن مرد ميپرسه شما با مدير چه كار داشتين! كه مرد ميگه اي بابا!! اين مديرتون ماشينش رو بد جا پارك كرده موتور من گير افتاده بود اومدم بگم ماشينش رو برداره من كارو زندگي دارم!!!! و تمام (لطفا دنبال اين نباشين كه توي پاكته چي بوده!! اون نكته انحرافي داستان هست! iهرچي بوده كه بوده! اصلا توي پاكت يه كار گر بدبخت چي ميتونه باشه؟؟؟ سربريده مثلا؟؟؟اصلا هيچ كدومتون متوجه شدين الان قطره اي از عبرت با كليدي از اسرار اتفاق افتاد! و مدير جواهريه كه حتما آدم خوبي بوده نجات پيدا كرد!!)
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
٠
فکر می کنم شما جز اون دسته از دوستانی هستید که سریال های آبکی رسانه ی میلی !!! رو اساسی نگاه می کنید . کشته مرده ی اون قسمتی شدم که گفت مدیر بیاد ماشینشو بر داره . نکه بگم بده نه اتفاقا همه رو اساسی گذاشت سره کار . این همه تعلیق ایجاد کردم و شما اینطوری تمومش کردی ؟ کیسه که محشر بود . گفته بودی : " از کیسه قطرات قرمز رنگی می چکد !! لطفا دنبال اين نباشين كه توي پاكته چي بوده!! اون نكته انحرافي داستان هست! iهرچي بوده كه بوده! اصلا توي پاكت يه كار گر بدبخت چي ميتونه باشه؟؟؟ سربريده مثلا؟؟؟ " مخاطب باید جواب تمام سوالاشو بگیره وگرنه شما تو ارائه ی داستان دچار مشکل شدین . وای از دست شما با اون قسمتی که گفتی از مرگ حتمي به دليل سكته ي قلبي , نجاتش ميدن!! این دیگه چه صیغه ای بود ؟ رد پای اینجور برداشت ها فقط تو فیلمای ایرانی و سریال کلید اسراره . واقعا خسته نباشی .
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٩/٢٨
٤
٨
فروشنده رو به مرد ميپرسه؟ باايشون چكار دارين!؟ مرد با همون خونسردي ذاتي كه همه ما ازش سراغ داريم , ميگه : با خودشون كار دارم , بي زحمت صداشون كنين!! فروشنده هه باترديد ميگه :‌آخه من بايد بدونم شما باهاشون چكار دارين يانه! اصلا قرار ملاقات دارين؟؟؟ مرد طبق شناختي كه ماازش داريم سعي ميكنه با لحن بي تفاوتي بگه :‌ جواهري دارم ميخوام ايشون برام قيمت گذاريش كنن!! فروشنده با اين حرف سرتاپاي مرد رو يه نگاه ميندازه ,يه بسيار خب ميگه و ميره مدير رو صدا كنه! نگهبان ولي همچنان دست به اسلحه ست! مدير مياد , از مرد دعوت ميكنه كه روي صندلي بشينه ,بعد به فروشنده اشاره ميكنه و ميگه : اين مرد ميگه شما جواهري رو براي قيمت گذاري آوردين ى درسته؟؟ مرد با تبهري كه در بازيگري ما ازش سراغ داريم, كيسه رو ميذاره روي ميز! در همين حال نگهبان به صحنه نزديك تر ميشه! در كيسه رو باز ميكنه! نگهبان نزديك تر ميشه! مرد دستش رو داخل كيسه ميكنه و يك دستمال كهنه از اون بيرون مياره! نگهبان كه حالا خيالش كمي آسوده شده , عقب تر ميايسته! مرد دستمال رو باز ميكنه! يه دستمال ديگه ازش مياره بيرون! اون دستمال رو هم باز ميكنه , ايندفعه يه بسته ازش مياره بيرون! در بسته رو باز ميكنه , يه بسته ديگه ازش مياره بيرون! اون بسته روهم باز ميكنه , از توش يه صندوق چه كوچيك مياره بيرون! و از توي صندوقچهه يه جفت گوشواره با نگين ياقوت بيرون مياره! و اونو ميده به مدير! مدير بعد از بررسي هاي دقيق قيمتي رو به مرد ميده! مرد ميگه : شما خودتون اينرو به همين قيمت ميخريد!؟؟ كه مدير شروع ميكنه به پرسيدن اين سوالها كه : اين گوشواره براي كيه؟؟ فاكتورش رو داريد؟؟ و . . . . كه مرد هر بار جواب سر بالا ميده!! در آخر مدير يه بله ميخرمش ميگه و به بهانه نداشتن پول نقد مرد رو در مغازه نگه ميداره و زنگ ميزنه پليس بياد! گويا مرد نقشش رو همانطور كه انتظار داشتيم خوب بازي كرده!! پليس مياد و مرد رو ميبره! از اون موقع تا حالا هم آقاي اسدي پي گير كارهاي كلانتري و آزاد كردن آقاي برند از بند اسارت هست!!!!!! ( گويا آقاي برند و دوستان از ماجراي فروش مواد مخدر درس عبرت نگرفته بودند و براي تهيه گزارش وجيم درشهري ديگر , اينبار من باب فروش غير قانوني مسكوكات و طلاجات در صرافي ها و طلا فروشي ها , در سطح شهر رفتن و باز هم به يه آدم با وجدان برخوردن؟!!!!)
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
٠
٤
خدايي دمت هات! هي من فكر ميكردم اين كيه كه مام ميشناسيمش؟! همه جاش خوب بودا الا زود قانع شدن نگهبان و محو شدن شخصيتش از داستان! بعدش من تاحالاش فكر ميكردم داستان وشخصيتاش خارجين! ولي مثل اينكه اينطور نبوده؟ اي كه جاداشت چندتا تيكه مشدي هم ميومدي , ما فيض ميبرديم :)
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
٠
دوست عزیز جیم در شهر هم جیم در شهر های قدیم . اینجور جیم در شهر به نویسنده های امروزی جیم نمی خوره . گذشت اون جیمی که براش دست و پا می زدن . راستی راجع به نوشتت بگم که نمی دونم می دونی فیلم فارسی چیه یا نه ؟ ولی یاده فیلم فارسی های قبل انقلاب و فیلمای به اصطلاح هیجانی پلیسی - ایرانی افتادم . مثلا ایرانی ها می خوان هیجان بدن ، گند میزنن می ره . اینم مثل همون سناریوی قدیمی فیلمای ایرانی شد . البته پایان بندی و ربط اون به جیم در شهر بدک نبود . حداقل یک تلنگری به نویسنده های جیم زد تا دوباره شور و ذوق و باحالی قدیمیه خودشونو پیدا کنن . البته بعید می دونم . جیمم جیم قدیم .
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٢٨
١
٦
کارگر در کیسه را باز می کند و نگهبان متعجب و درحالی که اسلحه خود را آماده کرده به او نگاه می کند.در همین حال مدیرجلو می آید و با کارگر صحبت می کند که طی آن کیسه به مدیرداده می شود.سپس کارگر می رود و کمی بعد نیز مدیر.نگهبان از یکی از فروشندگان در مورد کارگرمی پرسدوجوابی نمی شنود و کمی بعد اوهم خارج می شود و جواهر فروشی از هرگونه فردی خالی می شود. فردای آن روز دیگر هیچ چیز در جواهر فروشی نیست.مدیر باز می گردد و کاری نمی کند،او منتظر کارگر است.بازهم همان اتفاق دیروز تکرار می شود ولی این بار مدیر کیسه را به مرد می دهد.نگهبان به طرف مدیر می رود تا او را از سرقت دیروز آگاه کند و بفهمد موضوع چیست ولی بازهم پاسخی دریافت نمی کند.روزها می گذرد تا اینکه روزی نگهبان با حالتی نگران از مدیر می پرسد.در آن کیسه چیست؟چرا از دزدی مغازه ناراحت نشدید و هیچ کاری نکردید؟مدیر می گوید:دزد خودش سراغ کیسه می آید تا مهم ترین چیز را ببرد و میرود.نگهبان در حال رفتن به خانه کیسه را می بیندو سراغ آن میرود.در آن جواهری همراه با نامه بود که در آن نوشته بودند:اعتراف کن .نامه را همراه جواهر در کیسه گذاشت و کیسه را برد تا به مدیر دهد.وقتی به جواهری رسید همه چیز سر جایش بود. خواست که مدیر را صدا کنند.مدیر آمدو نگهبان کیسه را نشان داد.پلیس ها آمدند ونگهبان دستگیر شد.وقتی دلیل را پرسید مدیر گفت:تو چند سال پیش جواهری را دزدیدی و گفتی کار گدایی بوده یعنی این کارگر.در آن زمان حرف تو را باور کردم.ما در شهرمان تنها یک درمانده داشتیم که او زباله هارا جمع می کرد.کارگر چند ماه پیش در حالی که بسختی از زندان فرار کرده بودنزد من آمد،به او جواهری دادم و گفتم با این جواهر بی گناهیت را ثابت کن.چند سالی میشد که دیگر کسی زباله هارا جمع نمی کرد.پس دزد مشخص نمیشد،همان کسی که فروشگاه مرا خالی کرده بود. دو احتمال دادم.اول اینکه آن فرد نیازمند بوده و کیسه را بردارد یا خود دزد این کار را میکند.به تو گفتم دزد سراغ کیسه میرود و تو هم رفتی.می دانم که میخواستی آن را به من دهی ولی دیدم که نامه را خواندی و هیچ نکردی.اینجا هر کس دروغ گوید محکوم به مرگ است و...(نتیجه بگیرید که دروغ نگید،از این نتایجی که همیشه تو فیلما می گیرید و تا قبل از آن هم اصلا نمی دونستید!)
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
٢
٥
مخاطب جنجالي جيم! ميخوام يه سوالي بپرسم جرات نميكم!! چكار كنم ,بپرسم يا نپرسم؟؟ اوووووووف چكار كنم؟؟حالا من ميپرسم شما نخواستي جواب نده , فقط جون عزيزت مارو نشوري بذاري سر طاقچه! ها ؟! چيزه ميگم ,يعني , ميگم , ميگم كه : آخه چيزه ! اوووووممم (تا اينجا 5 بار آب دهنمو قورت دادم)! ا ا ا اا الان ميگم هولم نكن! چيزه. . . . مننننننننننن هيچي نفهميدم!!!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/٢٩
١
٣
جالب بود.....خوب فکر کرده بودی ها.....باید کاراگاه میشدی
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٢٩
١
٣
2nyadideh منظورتون اینه که داستانو متوجه نشدین؟یعنی آنها قصد داشتند دزد را پیدا کنند.برای همین کاری می کردند که دزد کنجکاو بشه.چون دیگه کسی هم نبوده بیاد زباله هارو جمع کنه اینا نمی فهمیدن دزد کیه خب نگهبانه هم از شانسش خبر نداشته که مردم این شهر همه زحمتکش بوده و خلاصه سوتی میده و دستش رو میشه.ولی به شما حق میدم اگه در اولین بار خوندن متوجه نشوید چون من اگه موضوع به ذهنم برسه کم نمی نویسم و در اینجا مجبور شدم تعدادی از جملات رو حذف کنم.الان حل شد؟!بعد این جنجالی که فرمودید،اگر منظورتان اون بحث ها است که من حسابی دارم روی خودم کار میکنم.راستش خودم دعا کردم یکم جدی باشم،دیگه از حد گذشت متاسفانه.تا من باشم دیگه از این آرزوها بکنم:)))))
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٣٠
١
٤
تشكر بالام جان! خودتو زياد خسته نكن! فكر كنم ايراد از سلولهاي خاكستري مغز منه؟! چون من بازم نفهميدم! اصلا از اولشم توانايي براقراري ارتباط با فيلم ها و داستان هاي مفهومي رو نداشتم! بعد از اون وقتي ميگي داري روي خودت كار ميكني , يعني متوجه شدي وقتي هر چيزي از حدش فراتر بره مسئله ساز ميشه! بعد يكي مثل من در اينجور مواقع اگه بخواد چيزي بگه , بايد بميره و زنده بشه! اين مقتضاي سنت هست كه تند وتيز باشي ! اما اگه همون يه ذره جديت رو بتوني چاشني عكس العملات كني , از نظر من شما ميتوني يه كاربر نمونه باشي :)
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
٠
این دیگه چه جور داستانی بود . صد بار خوندمو هربار چشمم درشت تر شد ( چی گفتم ) . چه بگویم دوست عزیز . یک توضیحی راجع بع سبکت می دی ؟ من اینطوری نمی تونم بفهم چی شد دقیقا .
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/٢٨
٦
٥
فروشنده چند بار دیگه از او میپرسه که چکار دارید؟....و او جواب نمیده و سرش پایینه .بعد فروشنده سعی میکنه اونو بندازه بیرون چون وضعیت مرد برای وجه مغازه خوب نیست ...سروصدای فروشنده بلند میشه ...که صدایی از پشت سر فضای مغازه رو پر میکنه....او کسی نبود جز مدیر....مدیر از فروشنده قضیه رو جویا میشه...و سپس با لبخند رو به مرد میکنه و ازش میخواد که به اتاق مخصوص وارد بشه.....بعد به او میگوید که با او چکار داشته؟؟...مرد کیسه را جلوی مدیر روی میز می گذارد...با کمی تامل و شرمندگی کیسه را باز میکنه..و از لابلای نون خشک ها یک بسته پول میاره بیرون و میگه این تمام پس اندازه سال منه.....هفته پیش با همسرم از کنار مغازه رد شدیم و او خواستار اون انگشتر ظریف پشت ویترین شد....چون او تمام زندگی من در دنیا است من تمام پولم را آوردم تا شاید برای خرید ان کافی باشد......مدیر پس از گوش دادن از جا بلند شد و با لیخند به سمت فروسنده رفت و از او خواست انگشتر را برای مرد آماده کند......او مابقی پول را از مرد نگرفت.....چون درس عشق و فداکاری را دوباره از آن مرد به یاد اورده بود........................
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
١
٤
آخي ياد يكي از درساي دوران دبيرستان افتادم! همون درسي كه مرده برا سالگرد ازدواجش براي همسرش , با فروختن ساعتش يه شونه سر(همون مو) ميگيره و زنش با فروختن موهاي بلندش به عنوان كلاه گيس به يه آرايشگر يه زنجير واسه ساعت همسرش ميگيره!! كسي هم نبوده بگه آخه شما كه تو پول نون و آبتون موندين واجبه از اين كارا بكنين! !! چي بگم؟؟
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
١
شکوفه ی گیلاس جون کلی خندیدم . مخصوصا این قسمتو : " چون درس عشق و فداکاری را دوباره از آن مرد به یاد اورده بود " . من فکر می کنم این مشکل گریبانگیر تمام جیمی ها شده . ماها تمام این نوشته هاتو قبلا تو فیلما دیدیم . قراره یک داستان توپ بگین تا همه غافلگیر شن . آخه داستانی که صدبار تو فیلما دیده شده دیگه تاپ و ناب نیست .
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/٠٩/٢٨
١٨
١١
با اصرار مرد کارگر و سر وصدا هایی ک بعد از ورود او بلند شد مدیر جوهر فروشی ک مردی مسن بود از دفتر خود بیرون آمد تا ببیند اوضاع از چه قرار است . به محض اینکه چشم مدیر به جوان ژنده پوش 30 ساله افتاد شوکه شد و لحظاتی به چشم های هم خیره شدند.ناگهان مدیر مرد ژنده پوش را در آغوش گرفت و هر دو شروع به اشک ریختن کردند و تمامی مشتریان و کارکنان به وجد آمده بودند آن جوان کسی نبود جز پسر مدیر جواهر فروشی که 5 سال پیش بر اثر سرقت از مغازه پدر اخراج شده بود و بعد از طرد شدن از پدر و مادر ب سوی مصرف مواد مخدر روی آورده بود و پنج سالی از او خبری نبود... در کیسه تمام جواهراتی ک ب سرقت ربوده بود را برگردانده بود.و میخواست انسان بودن را شروع کند... علی (کارگر)بعد از ترک اعتیاد و توبه از کارهای ناشایست خود به آغوش خانواده برگشت و دیری نگذشت که تبدیل به یکی از بزرگترین فروشندگان جواهر فروشی شد...
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
١
٢
اوه !به اين ميشه گفت يه نوشته وطن پرستانه! ايراني الحق ايرانييي!! اصلا احساس ميكنم خط به خطش با گوشتو خونم عجين شده!!! فقط يه چيزي فراموش كردي بگي ازدواجم كرد ها ! :) اوه ! يه چيزه ديگه ! اين اصطلاح "فروشندگان جواهر فروشی" بسيار بسيار با مسما و سنگيني هست ها ! فقط نميدونم چرا من نميتونم باهاش ارتباط برقرار كنم :(
٩١/٠٩/٢٩
٥
٠
آرشام جان زیبا بود ب شما دوستم هم بگم ک به جای ایراد گرفتن از بقیه 2 خط بنویس ببینم چی میفهمی؟
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/٢٩
٣
٠
خوشم اومد زیبا بود...مرسی....ترشی نخوری........!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
٠
٧
اوه! چه شاكي!؟ ببينيد من از بدو ورودم به اين سايت گفتم ميانه خوبي با كاربران ناشناس ندارم! از نظر من كاربران ناشناس جرات ابراز وجود ندارند! يعني مطئن نيستن حرفشون حق باشه!؟ بعد از اون من هيچ ادعايي من باب نويسندگي نكردم! نظراتم صرفا از ديدگاه يك مخاطب هست!! منتهي چون شمايي اگر بالاي 25 نفر نظرت رو لايك كنن , من 2خط به افتخارت مينويسم !!!!!
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
٠
من نمی دونم چرا همتون فیلم فارسی وار می نویسین . تقصیر شماها نیست ، تقصیر کارگردانای ایرانیه که این فیلمارو به خورد ماها می دن . نتیجه گیری تا این حد آبکی . آخه دوستای گلم ... بی خیال چی بگم بهتون . این قسمت یعنی چی : " علی (کارگر)بعد از ترک اعتیاد و توبه از کارهای ناشایست خود به آغوش خانواده برگشت و دیری نگذشت که تبدیل به یکی از بزرگترین فروشندگان جواهر فروشی شد... " . خوشگلای نویسنده ی من نتیجه گیری آبکی مال فیلما و داستانای آبکیه . آخه اینارو صدبار به خورد ماها دادن . چی بگم آخه . این جمله رو از من به یادگار داشته باشین : " دوره اکثر فیلمای ایرانی رو خط بکشین . چندتا فیلم توپ خارجی بیننین تا داستان نویسی دستتون بیاد . " سطح سلیقه ی مخاطبای ایرانی در حده بوندسلیگا اومده پایین .
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٩
٠
٣
خدايي چرا ملت رو كنجكاو ميكنيد! يعني توي كيسه طرف چي بوده!؟ نگيد لبو كه ميگم خيلي سه؟! اون 2تا "هم" توي خط اولت روهم درست كن! يعني چي "فروشنده هم كه حالا ترس نگهبان به اوهم سرايت كرده بود "؟؟؟
kafshdozak
kafshdozak
٩١/٠٩/٣٠
٠
٣
از دست تو !!! بیشین سر جات بچه جون بعضی ها جنبه ی شوخیاتو ندارن خب !! دمت قیییییییییییییژ کلی خندیدم !ههههههه
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١٠/٠١
٠
٢
دمه خودت قيژژژژژژژژژژژژ! اين بچه جونو با من بودي؟؟ :) چي بگم؟ :( اين جماعت انگار خودشون هيچ وقت سوار خر شيطون نشدن؟؟ بعضي ها يه برخوردايي ميكنن , آدم حس يه پيكان 4چرخ پنچر بهش دس ميده؟!هيييييييييييع..
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/٠٩/٢٩
٣
٤
سلام اول کمی حرف دارم بعدشم دیگه مهم نیست :دی احتمالا نویسنده بوده نه نوسنده :دی من با داستانی که نوشتید نتونستم به خوبی ارتباط برقرار کنم اول از همه ایران و با تگزاس اشتباه گرفتید ! کدوم جواهر فروشی تو ایران هست که نگهبان با اسلحه داره ! مگه جای خصوصی هم از این چیزا داره اون بانکه ! درست نمیگم حالا بماند خب حالا نقد نوشته دوست گل خودم که امیدوارم ناراحت نشه آرشام ایرانی می رسه برادر من عزیز من ، من قلمت رو دوست دارم ولی دوست داشتم بیشتر رو این کار میکردی میشه بگی چطوری ؟ یه بیمار مبتلا به اعتیاد که دزدی کرده ! اونم از جنس جواهرات حالا بعد پنج سال ! برگشته و جواهرات و میخواد پس بده ، حس پدر و مادری رو هم هنوز به درستی درکش نکردی ببخشیدا اینو میگم اما این خیلی مهمه که بدونی هیچ مادر و پدری فرزندش رو هرچند ... از خودش دور نمیکنه با این حال بازم ازش خبر داره تازه ما یه موجود فرا زمینی داریم به اسم مادر ! حالا دیگه بماند اما دوست داشتم این کار ضعیف کار تو نباشه دوست من دوست داشتم ازت یه کاری فوق العاده ببینم ... اما بازم ممنون که نوشتی امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی بهم زنگ بزن دوست دارم ...
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/٠٩/٣٠
٧
٢
دوست من مرسی از نظرت اما اینو بدون ک همیشه همه چی شیک و مجلسی نیس همه چی ک مثل فیلم ها نیس یه سری ب صفحات حوادث ک بزنی متوجه میشی چ جوون هایی ب خاطر کاراشون از خونه و خونواده فراری شدن و خانواده ها هم اونا رو طرد کردن. البته من خیلی خوشال شدم ک نظرتو دادی اگه بخوایم بی طرفانه ب ادامه داستانایی ک دوستان نوشتن معلوم میشه کدوم داستان بهتر از بقیه اس. امیدوارم نوشته بعدیم قوی تر بشه مرسی دوست من
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٠/٠١
٣
٠
خواستم به عنوان یه دوست علاوه بر این که اون دکمه ی سبز رنگ و فشار دادم ! حرفی زده باشم ، به کسی که صاحب خلاقیت و قلبی پاک و دیدی باز است که نه تنها دست از کارش نکشه بلکه مغرور به کارش هم نشه و بدونه میتونه هزار برابر بهتر از این بنویسه ! دوست داشتم خیلی بیشتر رو این کار میکردی ، ممنون از بودنت ، ممنون از نوشتنت شک ندارم که تو این همه جمله های دوستان جیمی این بهترین است ولی من انتظار بیشتر از این ازت دارم همیشه دوست دارم تو که شاهکار سازی بی نظیر هستی بهتر ادامه بدی و میدونم که با یکم تمرکز بیشتر زیباترین کلمات و جملات و با ذهن نابغه ات به روی صفحه بیاری من سر درد بودم ننوشتم ... ولی خوشحالم که دوستم نوشت و بهترین هم هست !
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٠/٠١
٣
٠
تو همیشه بهترینی و امیدوارم همیشه بمانی ولی الان با این متن نسبتا ضعیف که من از تو انتظار 10000000000 برابر بهترش رو دارم 11 تا نظر مثبت گرفتی حالا اگه اونی که من میگم یه مقدار بیشتر روش کار کرده بودی الان کل جیم برات مثبت زده بود طوری که سایت جیم دان می شد :)))
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
٠
اینجا ایرانه درست ، تگزاس نیستم درست . خب اینا چه ربطی داشت . یعنی هرکی خواست یک متنی رو بنویسه نمی تونه تخیلاتشو آزاد کنه ؟ این میشه که رمانا و فیلمای ایرانی میشه چرتو پرت . همیشه تو کلاسای نویسندگی می گن فکرتون باز باشه . مهم نیست اون چیزی که می خواین بنویسین چطوریه ؟ منظورم اینکه امکاناتش تو ایران هست یا نه ؟ بهمون یاد دادن هیچ وقت نگیم مگه میشه تو ایران این چیزا باشه ؟ مگه تو ایران می ذارن این چیزا باشه ؟ مگه ما تگزاسیم ؟ مگه با فرهنگ ما می خوره ؟ مگه اینجا لاس به گاسه ؟ چرا نه . مگه تمام کسایی که می نویسن باید چیزی بنویسن که تو مملکتشون باشه ؟ اساس نویسندگی به تخیلاته . اگه تخیلاتت قوی نباشه باختی . داستانای ایرانی نخ نما شدن چون همه ور می دارن یک سوژه ی دم دستی و بدون خلاقیت رو از رو دست همدیگه کپی می کنن . با داستان نتونستی ارتباط برقرار کنی ؟ دلیلش سادس . فیلمایی که می بینی طورین که هیج جای فکری نمی ذارن . همه یک خطی و سر راست . از من گرفته تا استاد نویسندگیش یکم پای فیلمای ایرانی بشینه کسل میشه . فیلمای ما به دور از هیجانات و تخیل و داستان پر تعلیقه . رمانایی که می خونی یا عشق و عاشق ان یا حرفای معمولی و صد سال گذشته رو می گن . نویسنده ای واقعا نویسندس که هر چی بهش بدن اعم از اینکه تو مملکت باشه یا نه رو بتونه بخوبی رو کاغذ بیاره . اگه بهت بگن با کلمه ی مشروب داستان بساز نباید بگی این حرفا چیه ؟ مگه تو مملکت ماها هست ؟ مگه دین ما اینو قبول می کنه مگه می ذارن یک همچین داستانی با مثلا موضوع مشروب بنویسیم و ازینجور حرفا . اون هنر دست هنر قلم تو هست که موضوع غیر قابل باورو طوری بنویسی که هیچ کس باورش نشه یک همچین چیزی تو مملکتش وجود نداره . باید تو پرورش داستان قوی بود . اگه یک نفر پیدا می شد و یک داستان درست و درمون می نوشت قول می دم خودتم به این بر نمی خوردی که یک همچین چیزی نو ایران نیست . امیدوارم قانع شده باشی .
مشدی
مشدی
٩١/٠٩/٣٠
٦
٥
دست نگهبان ناخودآگاه به طرف اسلحه اش می لغزد انگار همه چیز توی خلع فرو رفته صدای قلب خودشو به خوبی میشنید بجنب بجنب لعنتی بجنب دیگه عرق سردی داشت روی پیشونیش می نشست نگهبان هی آب گلوشو غروت میداد به ماری نگاه میکرد بجنب لعنتی بجنب ترس تمام وجود نگهبان گرفته بود مرد جوان بازم گفت خانم خانم ببخشید امکان داره مدیر صدا بزنید ماری یهو پرید گفت م م م مدیررر چکارش داری مرد جوان : بهش بگید من کارش دارم ماری که ترس بیشتر شده بود زیر چشی نگاهی به نگهبان کرد گغت شماا!!؟ مرد جوان : ببخشید دستشوی کجاست ماری با تعجب : دستشویی ؟ مرد جوان : آره همون جای که . .. ماری حرفشو قطع کرد گفت تو با ریس کار داری یا می خوای بری دستشویی مرد جوان با آرمش گفت خواهش بذارید من برم دستشویی خواهش میکنم ماری که مطمن شده بود این مرد جوان دیونه ای بیشتر نیست صداشو صاف کرد گفت آقا ما اینجا دستشوی عمومی نداریم بفرمایید بیرون جیم جیم بیا این آقا رو راهنمای کن بیرون نگهبان به خودش اومد وقتی دیدکه هیچی نیست دست به کمرش به مرد جوان نزدیک شد گفت آقا بفرمایید بیرون خواهشا وقت مارو نگرید دستشوی عمومی خیابون بقلیه و مرد هل داد به بیرون مرد نگاهی به نگهبان کرد و کیسشو به زمین انداخت و به طرف در رفت جیم با صدای بلند گفت کاری ماری درو ببند جیم فورا دکمه غلاف اصلحشو آزاد کرد تاآماده باشه مرد جوان همینجوری کهنزدیک میشود دستشو برد تو ی جیبش جیم هی سرشو به نشونه نه تکون می داد مرد جوان حالا رسیده بود پشت در جیم اصلحشو کشید برون و به طرف مرد جوان نشونه رفت ماری صداش در نمی یومد سکوت تمام مغازرو گرفته بود جیم با صدای بلند بهتر آروم از اینجا بری مرد من حق شلیک دارم مرد که انگار ترسی از اصلحه نداشت دستشو از جیبش در آورد چسب به در جیم که ترسیده بود داد زد برووو ازاینجا مرد اشاره کرد به کف دستش جیم زیر چشی دست مرد دید کف دست مرد یه کارت بود مارک پترو ویژ جیم یه نگاهی به مرد کرد مرد جوان با لبخند بازم اشاره به کارت کرد جیم این بار اصلحشو کمی پایین آورد و نگاهی دقیق تر به کارت کرد . مارک پترو ویژ مامور ویژه شرکت گلدن لند جیم وا رفت بود مونده بود چی بگه هیچی نمی فهمید مونده بود خوشحال باشه یا نارحت ماری که هاج واج مونده بود که چی شده ولی جرئت سوال کردن نداشت مرد جوان اشاره کرد که درو باز ولی جیم مونده بود که چکار کنه این بار مرد جوان با تاکید بیشتر اشاره کرد جیم درو باز کرد و مرد با کیسش اومد داخل مغاز و با لبخند گفت دستشویی عمومی کجاست مرد رفت داخل دستشویی ماری فوری پرسید چی شده این کیه جیم که پیج شده بود گفت مارک مارک پترویژ و ادامه داد مامور مخصوصوص شرکت و یه آهی کشیدو گفت بد بخت شدیم ماری مرد جوان از دستشو اومد بیرون و گفت من باید برم و همچنان داشت لبخند میزد که یهو خورد زمین گروپپپپپپپپپپپپپپپپ جیم فوراا پاشود و گفت آقای مارک منو ببخشید منو ببخشید من بی تقصیر بودم هواسم نبودم وایستید کمکتون کنم مرد گفت لازم نیست و بلند شود و شروع به جمع کردن وسایلش کرد جیم با تعجب دید تو کیسش پر آچار و چکش به مرد جوان گفت آقی پترویژ اینا چیه مرد جوان با لبخند گفت : وسایل کارم و بلند شد رفت جیم ناامید سرشو گرفت تو دستاش و گفت ماری کارمون تمومه گند زدیم بهتر بریم دنبال یه کار دیگه ماری تو بهت بود و مونده بود چی بگه جیم بلند شد که بره که یه دفع کارت مرد جوان دید ورداشت و یه نگاهی بهش کرد گفت شاید یه فرست باشه جیم دوید و به طرف بیرون مغاز ولی کسی اونجا نبود و برگشت توی مغازه به ماری گفت رفته چکار کنیم مامور شرکت نیست ماری گفت بده من من زنگ میزنم به شرکت ماری فورا زنگ زد و به منشی گفت آقای مارک پترویژ کار دارم مامور شرکت ماری بعد از چند لحظه گوشی قطع کرد و دوباره زنگ زد و باز هم بعد از چند لحظه با لهنه عجیبی هداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد جیم پرسید چی شد ماری با تعجب گفت ماموری به چنین اسمی ندارند جیم چی چی گفتی تو مطمنی ماری آره من الان با ریس بخش مامور ها حرف زدم آخ جو هورااااااااااااااااااااا هورااااا ما هنوز سر کارمون می مونیم ماری خدارو شکر خدایا قول میدم دیگه مشروب نخورم خدایا شکرت به من رو کردی رییس مغاز اومد تو مغاز و کفت اووو چیم جی شوده که مرده شکم گنده ای مثل تورو اینطوری داره مرقصونه جیم با لبخند ملیحی گفت :هیچی . مهم نیست رییس
sahar
sahar
٩١/٠٩/٣٠
٢
٦
به نظرم این داستان اشکال داره...من تو همین چند خط ،عناصر یک داستان خوب رو نمی بینم.... اگه به داستان تکمیل شده توسط کاربران نگاه کنید..تقریبا هیچکدوم چنگی به دل نمیزنه و به نظرم دلیل اصلیش ایراداتی هست که تو خود متن اصلی وجود داره
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٠/٠١
٣
١
کاملا موافقم ...
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١٠/٠١
٢
٣
درود بر شما! يعني چي داستان اشكال داره!؟ شما ميتوني به يه جمله كوتاه مثل " يك نفر بود" بي نهايت داستان بنويسي! چه برسه به فضاسازي و پردازش شخصيت ها! قدرت اعجاز كلمات رو دست كم نگير! اينكه از نظر شما اين داستان ها چنگي به دل نميزنند! 30 درصدش برميگرد به حضور كم رنگ كاربران در اين تاپيك! 15 درصدش به كار ضعيف و 55درصدش هم اختلاف سليقه! من خودم كه شخصا از همه ي داستان ها خوشم اومدi! كلا اگه نواقصش رو نديد بگيريم , داستانهاي خوبين :)
sahar
sahar
٩١/١٠/٠١
١
١
بله درسته..یک جمله ی کوتاه یا حتی یک کلمه یا یک اتفاق خیلی کوچیک میتونه به آدم ایده های زیبا و بزرگی بده...اما این درمورد یک داستان که 7خطش نوشته شده باشه و بخوای تکمیلش کنی و پر از ایراد باشه صدق نمیکنه.....اینجا دیگه با یک جمله یا یکی دو خط سر و کار نداری ...این 7خط خودش یک داستانه که لازمه ی تکمیل کردنش اینه که حداقل همین داستان اصلی ایرادی نداشته باشه. مثلا این قسمت:مردی قوی هیکل و خشن که حدودا سی سال سن دارد با یک تی شرت خیلی کثیف و شلوار جین با چهره ای کثیف و عرق کرده و با کیسه ای که در دست دارد وارد یک جواهرفروشی شیک می شود ........این بیشتر شبیه یک گزارش و دادن یک خبر به خواننده هستش و اصلا شبیه یک داستان نیست..داستانی که باید عناصری توش باشه که متن رو از یک نوشته ی عادی و خبری متمایز کنه..مثلا این قسمت از متن به ایجاز و عناصر ادبی نیاز داره تا شبیه قسمتی از یک داستان باشه...این متن از ریشه اشکال داره و منظورم از اینکه غیرقابل تکمیله اینه که اگه بخوای ادامش بدی مجبوری همون روالی رو ادامه بدی که در متن جریان داره و این اصلا قشنگ از آب درنمیاد.
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١٠/٠١
١
٣
بله حرف شمام كاملا متين! اونوقت ميتونين براي كمك به درك بهتر حرفتون , شما يه داستان ناتمام با همين مضمون , وبا ويژگي هايي كه گفتين بنويسين؟! يا اصلا همين داستان ناتمام رو اصلاحش كنيد؟! يعني اگه چه جوري بود بهتر بود؟؟
h - razavi
h - razavi
٩١/١٠/٠٧
٠
٠
سلام دوست عزیز . سحر خانم ممنون از اینکه یکی از نوشته های نا تمام نویسنده ی بزرگ دنیا که تو کلاس فیلمنامه نویسیش گفته رو مردود حساب کردی . ایشون این نوشته رو به نوسنده های آماتور که بار اولشون بوده می خواستن دست به قلم بشن دادن . داستان هیچ ایرادی نداره و مشکل اصلی ماها هستیم . همه عاشق اینیم که بهمون بگن دلتون شکسته یا نه که از عشقای زندگی مون بگیم . تمام این ها به خاطر اینکه ایرانیا غیر از عشق و عاشقی چیز دیگهای تو فیلما ندیدن . اولش نخواستم بگم این داستان از کیه ولی الان مجبور شدم بگم . اینو هم بگم که اگه یکی از استادای من از دانشجوش یک همچین ادامه ی داستانی که بچه ها نوشته بودنو بشنوه درجا از کلاس پرتش میکنه بیرون و پایان ترمشو بالاتر از 0/25 نمی ده . این داستان رو هیچکی نفهمید و ممنونم از جیمی های گرامی که هیچ نوشته ی درخوری رو ننوشتن . امیدوارم موفق باشین . و در آخر بگم کاره هر کس نیست نویسنده شدن / هزارتا بدبختی می خواهد و صبر زیاد ( قافیش داغون شد ) . ماها رو تو کلاس با صندلی می زدن تا درست نوشتن یاد بگیریم . نویسنده شدن الکی نیست دوست عزیز همینطور که مارتین اسکوسیزی شدن یک رویاس . خیلی خوشحالم که وارد سایتی شدم که بچه هاش هیچ ادعایی ندارن و به سناریوی تمرینی اسکورسیزی تو کلاساش می گن عناصر داستانی توش رعایت نشده .
sahar
sahar
٩١/١٠/٠٨
٠
٠
سلام حانیه عزیزم....باور کن من نه عاشق اینم که از دل شکستم بنویسم و نه از گفتن از عشق زندگی...و نه حتی دوست ندارم یه کوچولو یکی از بچه های خوب و مطلع جیم مثل شما رو اینجوری عصبانی کنم...من فقط نظرم رو گفتم دوستم و هنوزم همون نظر رو دارم...من انتقاد کردم و انتقاد ارزش کار هیچکس رو پایین نمیاره..قصدم از انتقاد اصلا توهین یا جبهه گرفتن نبود و اگه ناراحت یا دلخور شدی من عذر می خوام عزیزم...انتقاد همیشه وجود داره حتی درمورد بزرگ ترین شخصیت های تاریخ ...من از بچگی می نویسم..تمام زندگیم نوشتنه ...اصلا به عشق نوشتن و ادبیات رشته ی انسانی رو انتخاب کردم..کتاب های زیادی خوندم..و الان هم سعی کردم منطقی نظرم رو بیان کنم و اگه شما نظر منو قبول نداری کاملا مختاری و نظر شما کاملا محترمه و هیچکس هم حق نداره به شما بگه که چی درسته و چی غلط....حانیه جان..دوست خوب من اگه ازم ناراحت شدی باز هم عذر می خوام
sahar
sahar
٩١/١٠/٠٨
٠
٠
کاش کمی محترمانه تر،کاش به جای جبهه گرفتن و اینجوری برخورد کردن......بیخیال نمیخوام ناراحتتون کنم...فقط همینو بگم که من اینجا همیشه سعی کردم به همه احترام بذارم و انتظار احترام متقابل رو دارم
sahar
sahar
٩١/١٠/٠٢
١
٠
سلام..شرمنده ام..من درحال حاضر یک کنکوری هستم...و همین فعالیتی که در این سایت،سعی می کنم داشته باشم خودش کلی وقتمو می گیره و راستش از جهتی من یا مطلبی رو نمی نویسم یا اگه بخوام بنویسم وقت زیادی رو واسش صرف می کنم تا حتما خوب از آب دراد..ولی به خاطر اینکه خواسته ی شما رو عملی کرده باشم جمله اول متن رو که بیشتر از دیگر قسمت ها اذیتم می کنه بازنویسی می کنم..و دلیلش اینه که اگه دقت کنید در جمله ی اول توصیف ها خیلی مستقیم، تکراری و نازیبا هستن و اگه همین توصیفات کمی در لفافه بیان بشن و حالات شخصیت داستان رو غیرمسقیم بیان کنن تاثیر بیشتری داره(مرد نگاهش را به جواهرفروشی دوخته بود..چهارشانه و قدبلند به نظر می رسید..کیسه ای رنگ و رورفته در دست داشت...زمستان بود ولی غرقی چرکین بر پیشانی مرد نشسته بود...عرق ها سر می خوردند و در ابروان پرپشتش گم می شدند)
sahar
sahar
٩١/١٠/٠٢
٠
٠
ببخشد یادم رفت بگم. این نظر قبلیم در پاسخ به 2nyadideh بود
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١٠/٠٣
٤
١
حالا ک لایک های من زیاد شده شاید ویرایشش کنم داستانمو
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٠/٠٤
١
٠
لـــــــــــــــــــــــول بعدشم آقاي فيس بوك باز اينجا لايك نداره ها ها ها :)))) مثبت و منفي داره :|
bye
bye
٩١/١٠/٠٤
١
٠
عه ببخشید اشتباه اومدم !!! من انشاء رو یادمه همیشه یکی دیگه برام مینوشت D:
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٤
٠
٠
قشنگ نبود سوژه ای که دادین.