خانه انجمن برای این عکس داستان بنویسید ( مسابقه چهارم جیم)
٧٦٩
٦٧
[دخــتر آبــــــان]

برای این عکس داستان بنویسید ( مسابقه چهارم جیم)

برای این عکس داستان بنویسید ( مسابقه چهارم جیم)

داستانی 280 کاراکتری برای عکس زیر بنویسید

توضیح عکس: فورر بونکر؛ اتاقی در ساختمان محل پناهگاه هیتلر

٩٧/١١/٠٦
نظرات کاربران
کد امنیتی
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٦
٠
١
دفتر ج. آستانه پس از آخرین دیدار دوستانه با گرداننده «جیم» - «همه چیز آرومِ، ما چقدر خوش بختیم.»
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٦
٠
٢
«من رییس گمرک را فیتیله پیچ می کنم»؛ این چنین گفت دانش آموخته ای از شهر گوا هندوستان.
mehri_mo
mehri_mo
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
چقدر سنگین می نویسی شما
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٦
٠
٠
به ندامت گاه کالیفرنیا خوش آمدیدید. "You can check out anytime you like, but you can't never leave"
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٦
٠
٠
آمدیدید = باز از نو «آمدید».
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٦
٠
٠
باید بخواند: "but you can never leave"، شرمنده.
h.akbari
h.akbari
٩٧/١١/٠٦
٠
٢
هیتلر در حالی که روزهای آخر، سعید عبدولی را الگوی خود در کلامش قرار داده بود، صندلی را زیر چراغ گذاشت. لامپ را باز کرد و انگشتش را داخل پاتروم کرد اما اتفاقی نیفتاد، دو سه بار دیگر تکرار کرد که باز هم چیزی نشد، آخر سر چشمش به Made in china روی پاتروم افتاد و فهمید تلاشش بی فایده است
mehri_mo
mehri_mo
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
بامزه :|
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٧
٠
٠
Adolf Hitler در ۲۰ آوریل ۱۸۸۹ از درب روبرو کودکی شیرین وارد، و در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ Führer(رهبر)ی ناکام، سیه کار و سیانور در دهان، از درب چپ بیرون شد. دو روز پیش از او، Benito Amilcare Andrea Mussolini را partigiani(پارتیزان ها) تیر باران کردند. Il Duce و Führer هردو از درب بیرون، گرچه از دل های سیاه پاک نشده اند.
afsan
afsan
٩٧/١١/٠٧
٠
١
کاش یک کم فضای عکس حالت طنز داشت. جدی نوشتن سخت تره
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١١/١١
٠
٠
خب نویسندگی افراد باید توی همه موضوعات محک بخوره
afsan
afsan
٩٧/١١/٠٧
٠
١
دیگه دوست نداشتم به اون خونه برگردم. خونه‌ای که با سهل انگاری من سر محکم نکردن شیرگاز آتش گرفته بود و مادر شوهر مریضم که تو اتاق خوابیده بود رو از ما گرفت. اما از همه سختتر تهمت بقیه بود که میگفتن عمدا برای راحت شدن از شر مادرشوهرم این کارو کردم. اما باید از شر خاطرات راحت می شدم
naeerika
naeerika
٩٧/١١/٠٧
١
٠
تصویری که من از زندگی در یک خونه بدون مادرم دارم
mery
mery
٩٧/١١/٠٧
٠
٠
بعد از این که استاد برای بار سوم انداختش و دیگه نمی تونست کارشناسی ش رو بگیره، هیچی حالیش نمیشد و در حالی که آخرین قطره بنزین رو ریخت رو فرش و کبریت رو کشید گفت بابام این همه پول نداد که من لیسانس نگیرم
mehri_mo
mehri_mo
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
:_(
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١١/٠٧
٦
٠
من این خونه رو خیلی دوست دارم. چون همه رفیقام توی این خونه اند. چند سال پیش بابام گفت میخواد اینجا رو بفروشه چون یه چیزایی داره اسمشون جنه. دوستام گفتن اگه یه چاقو بکنم توی گلوی مامان بابام دیگه نمیگن بریم. منم امتحان کردم دیدم راست میگن. الان هفت هشت سال توی همین خونه داریم زندگی میکنیم. خیلی خوش میگذره. امشب هم مهمونیه. اینم عکس دوستام.
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
این خیلی خوب بود
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
عالی 👍
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١١/١١
٠
٠
ممنون
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٧/١١/٠٧
٤
٠
-گردنش رو فشار داد ، خیلی سعی کرد تا زنده بمونه ، جانی نفس آخر رو کشید ، بعد از اون هر شب بیدارم می کرد توی این خونه ی تاریک قدم می زدیم و سیگار می کشیدیم . +میشه خودت رو معرفی کنی ؟ روی صندلی چوبی زیر قاب عکس می نشیند و سیگار دیگری روشن می کند و می گوید : به من بگو جانی !
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
درود گرامی.// با این که با خشونت سازگار نیستم، که می دانم شما نیز نیستید، نوشته شما و جا به جا کردن کاراکترها بسیار خوب بود و «تعلیق» زیبایی داشت. // در هم آورد(مسابقه) امید دارم شما را در سه نفر نخستین ببینم. یک «۱» سبز چاق و چله نیز هدیه تان می کنم.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٧/١١/٢١
٠
٠
ممنون از لطف شما
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١١/٠٧
٦
١
اولین بار این عکسو توی لپ تاپم دیدم. میخواستم صفحه ی لپ تاپمو پاک کنم که یهو انگشتم رفت توی یک حفره. ترسیدم. فکر کردم لپتاپ سوراخه اما انگشتم از اونور لپ تاپ در نیومده بود. رفته بود توی عکس، دقیقا توی دری که وسط عکسه. یک خودکار برداشتم و آروم گذاشتمش روی در. افتاد توی عکس. عکس رو در سایز ۳ در ۴ متر چاپ کردم و چسبوندمش به اتاق دیوارم. امشب واردش میشم...
notareal
notareal
٩٧/١١/١٠
١
٠
درود گرامی.// «امشب واردش میشم»؛ نیروی «تخیل» شما یک یک بود در این جا، شاید بشود گفت سینماتیک. اگر در هم آورد برنده شوید، سزاوار آن هستید. دیروز یک «۱» سبز چاق و چله به شما دادم.// نوشته بالا نیز خوب ست، بسیار نیز، شوربختانه خشونت آن زیادست. گرچه، به کسی «منفی» نمی دهم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١١/٠٧
١
٠
لو رفته بودیم. ریخته بودن تو و دنبال آدولف بودن. من تو انتهایی ترین اتاق رفته بودم و زور میزدم و با یه دستم جلو دهنمو گرفته بودم که صداهایی که از شدت درد ناخواسته از دهنم درمیاد نره اونور. زور زدم و زور زدم. باید ازش محافظت کنم. اون با "اوا براون" ازدواج کرد تا به من شک نکنن. اون باید جانشین هیتلر شه. صدای گریه ی بچه بهترین صدایی بود که اون موقع تو عمرم شنیده بودم. اره این اتاق که دارین میبینین محل تولد رهبر جهانیه که الان روبروتونه!
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١١/٠٧
٠
٠
عالی بود احسنت :))
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١١/٠٨
٠
٠
اولین چیزی که بعد از باز کردن در چشمم را گرفت ؛ آیینه ی نیمه شکسته و غبار گرفته رو به رو بود. چهره ی ظریف زنی به دقت روی آن نقاشی شده بود.نگاه که می کردی انگار کنارت ایستاده باشد. از توی آینه قاب عکس چوبی خالی از عکسی را دیدم که انگار پرت شده بود کف زمین .کف زمین پر بود از کاغذ های پاره شده ای که شبیه تصویر روی آینه بود. نشستم روی نیمکتی که کنار در بود و به تصویر خودم در اینه خیره شدم.درست شانه به شانه زن. به اسلحه ای که کنار نیمکت پرت شده بود نگاه کردم؛  انگار که مردی خواسته باشد رویایش در لحظه متوقف شود و چهره اش کنار زن توی آینه همیشگی...‌
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١١/٠٨
٠
٠
من زیر دست هیتلر بودم. بابام طرفدارش بود و منم با خودش اورد دنبال بازیاشون. روزای اخر میرفتم تو یکی از اتاقا که سگم نمیرفت، تا تنها باشم. قاب عکسای خالی رو برمیداشتم و جلوی صورتم میگرفتم و با خودم که می نشست رو صندلی روبرویی حرف میزدم. یدفعه خودم گفت برو هیتلرو بکش تا راحت شی. رفتم کشتم. همه فک کردن خودکشی کرده؛ درست فکر میکردن، چون من هیتلر بودم!
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٨
٠
٠
از یاد نرود بسی در گتیایی مان(مادیات) بس خالی دستان این «بیچاره دیواری» با نیست مان گاهی(مرگ) همبازند(شریک اند)؛ سیاهی دیوار برما ماسَد آنگاه که در یاوه گری(خرافات) چشم بر آنان بسته، هزینه ی سالوس و سفره اندازی توان مندان کنیم، شرم آنکه در راه خدا نیز نامندش.
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١١/٠٨
٠
٠
با هزار التماس خودم را همراه گروه کرده بودم تا از نزدیک بتوانم اتفاقات عملیات را مستند سازی کنم . فرمانده توی آخرین جمله گفته بود که بیا اما خونت پای خودته . رسیده بودیم به ساختمان اصلی . ساختمان کاملا در محاصره بچه های ما بود . بعد از چند دقیقه، تیراندازی از دو طرف شروع شد . من حتی فرصت نگاه انداختن به جایی را نداشتم چه برسد به عکاسی . فقط پناه گرفته بودم . بیشتر بچه ها از بین رفته بودن تا اینکه بالاخره همه ی افراد توی ساختمان از پا در آمدند . بچه ها پیشروی کردند تا پشت در ساختمان که توی تله مین گیر کردن و همه از بین رفتند . من عقب تر از همه بودم و از موج انفجار چند متر به عقب پرت شدم . بعد از چند دقیقه که به خودم آمدم وارد ساختمان شدم . همه چیز به هم ریخته بود و من هم آخرین عکس جنگی ام را گرفتم دیگر هیچوقت پا به مناطق جنگی نگذاشتم .
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٩
٢
٠
درود گرامی.// نوشته های پُرسهش شما در «کافه جیم» روان پرورست. هیچ نمی دانستم با ادبیاتی از گونه ی این دستان نیز توانید هم دستان باشید.
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
«دستان» نخست باید بخواند «داستان»(اشاره به نوشتار ج. heydaretebari گرامی)، شرمنده.
عین_شین
عین_شین
٩٧/١١/٠٨
١
٠
من داستان رو بعد مینوسم ولی یکی بگه چرا متنا انقد دیر به دیر میاد رو سایت؟ چرا دیگه مثه قبل هر روز و سر یه ساعت خاص مطلبا درج نمیشه؟
h.akbari
h.akbari
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
داره وقت تموم میشه ها. به مسئولش میگم بیاد توضیح بده بابت این ماجرا
s_alavi
s_alavi
٩٧/١١/٠٩
١
٠
در رو که باز کردم خاطرات 8 سال جنگ عراق به یادم اومد. بعد 30 سال هنوز خرمشهر خرابه بود، مثل سال 67. خوب شد مهاجرت کردم به استرالیا
عماد ولی زاده
عماد ولی زاده
٩٧/١١/٠٩
١
٠
تصوری که مادر من همیشه از اتاقم داره!
mehri_mo
mehri_mo
٩٧/١١/٠٩
٠
١
خیلی خوب بود :))
عماد ولی زاده
عماد ولی زاده
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
خوشحالم از اینکه بالاخره به مسابقه رسیدم خخخ
mehri_mo
mehri_mo
٩٧/١١/٠٩
٠
١
تصویری که کارلوس کی روش از فوتبال ایران و دفتر فدراسیون فوتبال داشت
notareal
notareal
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
«سایه روشنی ناپیدا» (از این مهرورز) <سبزِ نیاد*۱ شروع ش زردست . . . سایه روشنی ناپیدا> < برگ نورس غنچه ای ست . . . برای یک تسو*۲ تنها.>< برگ ها در پی هم پریدن . . . از بام زندگی به مرگ پاییزی،>< از بهشت خاکستر سردی ماند، . . . پگاهان در دل روز ناپدید . . . در پس اش سیاهی تنها>< زندگی نام َش افسانه ی . . . «سایه روشنی ناپیدا».>///۱: (رویش برگ سبز در) طبیعت؛ ۲: ساعت(زمان = ۶۰ دقیقه). >< . . .
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١١/١٢
٠
٠
ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١١/٠٩
٠
٠
هر کار کردم وانت روشن نشد که نشد . سربازها تقریبا رسیده بودند به کمرهای کوچه . به ناچار زن و بچه ها را بردم توی اتاق انتهای زیر زمین و در را رویشان قفل کردم. با دو مرد دیگری که مانده بودند رفتیم توی بالکن و شروع کردیم به تیر اندازی به طرف سربازها که حالا تقریبا پشت دیوارخانه بودند. چند نفر را لت و پار کرده بودیم که ناگهان تانکی از انتهای کوچه پیدا شد. حتی فرصت بازدم بهمان نداد و شلیک کرد... حالا نمی دانم چند روز گذشته و من بیهوش بودم . امروز هم مثل همیشه توی سلول نشسته بودم و درون خودم غرق بودم که یکی از سربازها روزنامه ای جلویم پرت کرد و من نفسم بند آمد . عکس همان اتاقی بود که زن و بچه ها داخلش بودند . همه چیز به هم ریخته بود و اتاق خالی . به آن ها فکر کردم و به خودم که از امروز ،‌روزی هزاربار خواهم مرد .
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٧/١١/١٠
٠
١
-اتاقه چه شکلی بود پدربزرگ؟ -یه اتاق کوچیک که جای پنجره رو دیواراش قاب عکس داشت، یه میز بزرگ، یه مبل سه نفره، چندتا صندلی و یدونه چوب لباسی هم تو اتاق بود، بالای در هم یه تهویه داشت که مدام صدای انفجار و فریاد آلمان‌ها ازش شنیده میشد -پدربزرگ آلمانها شبیه آرژانتینی‌هان؟ -شبیه منن
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٧/١١/١٠
٠
٠
لازمه یادآوری کنم که چندوقت پیش یک نفر تو آرژانتین ادعا کرد که هیتلره؟
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٢
٠
چراغ رو روشن کردی. دور تا دور اتاق نگاه کردی و منو تو گوشه ترین قسمت پیدا کردی. گز کرده بودم تو خودم. اروم بغلم کردی و تو گوشم زمزمه کردی: خودمو کشتم، حالا دیگه ما پیش همیم.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
٠
هیتلر نمرده بود. هیچ کس به جز خودش از اون در مخفی لعنتی، توی اون اتاق لعنتی تر خبر نداشت. بعد از اون دوران، همه فکر میکنن هرگز هیتلر رو ندیدن و اون مرده، اما زنده ست، من اونو همراه تمام سیاست مدارها میبینم؛ شما نمیبینید؟
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
١
هر از چند گاهی صدایی در اتاق میپیچید: من کشتمش. همین جا. اون هیچ وقت رفیق من نبود. اما من دوستش داشتم، نه، ما دوستش داشتیم. هیتلر همون چیزی بود که ما میخواستیم. اما من از وقتی شخص منو فراموش کرد، ازش متنفر شدم. واسه همین اون شب، قبل از این که ماشه ام رو فشار بده، کشتمش.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
٠
یکی از شلوغ ترین مکان هاست. هر شب جمعیت خیلی زیادی اونجا جمع میشن و میدون. دنبال کسی هستن. وحشیانه و از ته دل فریاد میزنن. اشک میریزن. بعد بالاخره اون روح ها، روح هیتلر رو پیدا میکنن. عربده کشان و با خشم میندازنش زمین و تا صبح به وحشیانه ترین شکل ممکن میدرنش و انتقام میگیرن.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
٠
صبح تا شب، تو اتاق متروکت شعر میگفتی. شب ها اما غیب میشدی. بالاخره یه شب بعد از ازدواج و فرارمون به این خرابه جرئت کردم و دنبالت اومدم. تو جنازه ای که تیکه تیکه کرده بودی رو دفن میکردی و من توان نگاه کردن نداشتم. فرار کردم. هیچ وقت فکر نمیکردم قاتل زنجیره ای مخوف شهر، شوهرم باشه.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
٠
همه چیز رو خاک گرفته بود. انگار مدت هاست کسی اینجا زندگی نمیکنه. اتاقی با قاب های بدون عکس، صندلی های خالی، دیوارهای سیاه. بالاتر از همه چیز ایستادم و نور دادم، اتاق روشن شد. لبخند زدم. من، به نام عشق، چراغی شدم که این قلب رو زنده کرد.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
١
٠
مامان به قتل رسید و بابا اعدام شد. ما تو پرورشگاه بزرگ شدیم و فقط یه تصویر توی ذهنمون مونده. یه تصویر از اتاقی که بوی مرگ میده و تمام قاب هاش، خالی از عکس های خانوادگی ماست.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
٠
تو یکی از کتاب هایی که خریدم عکسی بود با ادرسی پشتش. کنجکاو بودم. رسیدم. اتاق شبیه عکس بود. داخل اتاق بودم که ناگهان در بسته شد. صدای مخوفی از دیوارها میومد. به سمت در رفتم اما صدای نزدیک شدن چند نفر میومد. رفتم سمت در دیگه و بازش کردم. مبهوت موندم؛ با شادی میخوندن: تولدت مبارک.
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١١/١٠
٠
١
همیشه اتاق خرابه ای رو میدیدم که یه بچه توش سرگردون و غمگینه و ازم طلب چیزی رو میکنه که نمیفهمم و از خواب میپرم. یه روز که برای تحقیق مدرسه داشتم تو گوگل میگشتم، دیدمش. عکس خودِ خودش بود و میگفتن عشق نقاشی بوده. اون شب که خوابشو دیدم رفتم جلو که خفش کنم، به صورتش که نگاه کردم دلم نیومد، عوضش بهش یه دفتر نقاشی و یه جعبه مداد رنگی دادم. چشماش شروع کرد برق زدن و اتاق شروع کرد به تمیز و نو شدن. بعدش هیتلر کوچولو، بغلم کرد و لپمو بوس کرد و دیگه هیچوقت به خوابم نیومد.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
٠
من با اویزی بی لباس، قابی بی عکس، دیوارهایی سیاه. هیچ گورستانی این قدر بوی مرگ نمیدهد. دوست داشتم تصویری از طبیعت باشم اما چه شدم؟ عکسی که یک روز با زدن یک دکمه زاده شدم و از همان لحظه همه چیز تمام شد، بدون هیچ تغییری. کاش حداقل کسی چراغ را خاموش کند؛ سال هاست نور، چشمم را میزند.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١١/١٠
٠
٠
من با اویزی بی لباس، قابی بی عکس، دیوارهایی سیاه. هیچ گورستانی این قدر بوی مرگ نمیدهد. دوست داشتم تصویری از طبیعت باشم اما چه شدم؟ عکسی که یک روز با زدن یک دکمه زاده شدم و از همان لحظه همه چیز تمام شد، بدون هیچ تغییری. کاش حداقل کسی چراغ را خاموش کند؛ سال هاست نور، چشمم را میزند.
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١١/١٠
١
٠
من و گذاشت زیر صندلی و گفت تکون نخور تا خودم بیام سراغت و در رو محکم بست.شنیدم داشت به مامان میگفت نگران نباش؛ اینجا امنه...کسی کاریش نداره.... مامان گریه می کرد و میخواست من و برداره ببره که بابا سرش داد زد از ما بالاخره باید یکی زنده بمونه...اون اینجا جاش امنه...این خراب شده پناهگاه همون عوضیه...هیچیش نمیشه...وقتی اوضاع بهتر شد میام دنبالش و از اینجا میریم.... نفهمیدم چی شد ولی یه صدای خیلی بلند اومد و همه جا لرزید و وسایل اینجا داغون شد.... ...... آخ من برم قائم شم انگار دارن میریزن تو... ..... "همون طور که مشاهده می کنید این زیر زمین تنها مکانیه که بعد اون بمب بارون سالم موند...اوه...این استخون ها رو...این ها رو جمع کنید تا به عنوان فسیل داخل موزه بزاریم "
h.akbari
h.akbari
٩٧/١١/١١
٠
٠
الان به نظرتون محدودیت 280 کاراکتری رو رعایت کردید؟
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١١/١١
٠
٠
من واقعا از اینکه باعث تکدر خاطر شما شدم عذر می خوام ! صرفا یک داستان کوتاه بود :) ان شاءالله حواسم هست از این به بعد واژه های من جایی اشغال نکنند. سپاس از اینکه متذکر شدید !
h.akbari
h.akbari
٩٧/١١/١١
٠
٠
آخه حق خودتون ضایع میشه و تو مسابقه شرکت داده نمیشید. خوبه که قبلش شرایط مسابقه رو بخونید و بهش عمل کنید. و الا هر چقدر دوست دارید بنویسید و جای کسی هم تنگ نشده ☺️☺️
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١١/١١
٠
٠
بله حق با شماست چون فقط عکس رو دیدم...ایشالا از مسابقات بعدی دقت بیشتری می کنم...باز هم ممنون که یادآور شدین
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١١/١١
٠
٠
و فکر کنم برای متن های قبلی و حتی مسابقه قبل هم رعایت نکرده باشم =)))
A_heidarzadeh
A_heidarzadeh
٩٧/١١/١٠
٠
٠
- پاشو ظهر شد + بیدارم مامان، دارم دنبال اسلحم می‌گردم. صد بار بهت گفتم وسایل اتاقم رو جابجا نکن - بده اون آشغالدونی رو تمیز میکنم؟ بوی جورابات کل خونه رو گرفته بود. کلتتم گذاشتم تو کشوی سوم + هزار بار اونجا رو گشتم، نبود - آدولف جان چشمای کورت رو باز کن می‌بینیش + نیست ( مامانم اومد و از کشو سوم کلتم رو بهم داد. من اون کشو رو زیرورو کرده بودم. دیگه خسته شده بودم از سرکوفت‌هاش. یه تیر خالی کردم تو مغزم)
h.akbari
h.akbari
٩٧/١١/١١
٠
٠
وقت شرکت در مسابقه به پایان رسید. منتظر مسابقه جدید باشید
moon_1998
moon_1998
٩٧/١١/١١
١
٠
وقتی دستگیرش کردیم آدرس اینجا رو داد. وارد اتاق که شدیم همه ترسیده بودن. بوی تعفن میومد. یکی دو نفر از بوی گند حالت تهوع گرفتن. شایدم از ترس بهونه آوردن. در فلزی سمت چپو باز کردم. لشکری از بوی تعفن وارد بینیم شد داشت حالم به هم میخورد. از پله ها رفتم پایین. همشون اینجا بودن. ۳۰۰ تن گوشت احتکار شده