خانه انجمن داستان ترسناک 280 کاراکتری (مسابقه سوم جیم)
١٣٣٨
١٢٧
admin

داستان ترسناک 280 کاراکتری (مسابقه سوم جیم)

داستان ترسناک 280 کاراکتری (مسابقه سوم جیم)

 می خواهیم برایمان یک داستان یا عبارت توییتری ترسناک بنویسید! این یعنی شما از یک تا 280 کاراکتر فرصت نوشتن دارید!

این بار خلاقیت شما خیلی بیشتر از قبل برایمان مهم است!

چند مثال:

یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شکه که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامنش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....

///

من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم ذل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من ذل میزده...

٩٧/١٠/٢١
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢١
٤
١
داشتم به سیب‌زمینی سرخ شده ها ناخنک می زدم که یهو مامانم اومد آشپزخونه :/
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
این داستانک ها باید تولید خودمون باشه یا از همشهری سلام هم کپی کردیم کردیم؟
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
نه باید تولید خودت باشه
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
اخه این سواله؟:|
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢١
١
١
داشتم به استادم التماس میکردم که تو رو خدا ترم اخری منو ننداز. دستم خورد، استیکرِ افتضاحی ارسال شد اومدم پاکش کنم یهو دوتا تیک خورد😰
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
:))))
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢١
٠
١
گفت رژیم لاغری میخوام. بهش دادم. هفته بعد که رفت رو وزنه دو کیلو اضافه کرده بود... 😖😖
فائزه
فائزه
٩٧/١٠/٢١
٠
١
واای داستان اولی :/
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
واقعا ترسناکه. باید فیلمش رو بسازن
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
یه شب گروهبان نگهبان بودم، افسرنگهبان به بهانه مهمون داشتن رفت خونه، منم به پاسبخشها گفتم خودتون به نگهبانها سر بزنید و خوابیدم، صبح که بیدار شدم فهمیدم اون شب نه افسر نگهبان برگشته پادگان و نه نگهبانها نگهبانی دادند، نمیدونم افسرنگهبان برای فرمانده چه گزارشی نوشت
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢١
٢
٣
سال نود و دو بود و انتخابات، منتظر شمردن رای ها بودم و چشمم مدام به شبکه خبر بود ولی خوابم برد و صبح بیدار شدم، زدم شبکه خبر، روحانی رای آورده بود
رفیعه
رفیعه
٩٧/١٠/٢١
٠
١
زل درسته :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
از تو نت کپی کردم به بزرگی خودتون ببخشید
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢١
٠
١
بچه های جیم دلخور شدن و نمی خوان تو مسابقه شرکت کنن😓😖😨😨
m_bagherinezhd
m_bagherinezhd
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
مسابقه سخته نیاز به زمان داره
رفیعه
رفیعه
٩٧/١٠/٢١
٠
٠
:))
رفیعه
رفیعه
٩٧/١٠/٢١
١
٠
داشتم درس می‌خوندم. یه پیام از طرف دوستم اومد. نوشته بود:" استاد نمره‌ها رو زد" :|
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٧/١٠/٢١
٠
١
داشتم از ترسام بهش میگفتم ک چقدر از موجوادت ماورائی وحشت دارم ک صدایی وهم الود از پشت هیزوم ها منو تکون داد با وحشت پشت سرش قایم شدم و باخنده  گفتم چقد اینجا تاریک نکنه اجنه اومدن؛ لبخنش تو تاریکی معلوم نبود ولی نوری ک از آتیش ساطع میشد به خوبی سم هاشو نشونم میداد ..
a_a
a_a
٩٧/١٠/٢١
١
١
داشتم با خود کنار میومدم با خانواده بریم خواستگاری ...خبر عروسیشو خواهرم داد...😢😢
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
۷ از روی صفحه ساعت دیجتیال ناپدید شده. ساعت ۶:۶۶ هرچه سرخ تر و بی شرمانه تر به من خیره شده، و صدای بازشدن کُمُد لباس ورود اویی را که روزی یک فرشته بود، به چهاردیواری آشفته ام نویدی شوم می دهد. بختک برروی سینه ام همانا خود شیطان ست. بند ناف آن دهشت از همه ی هستی ام بریده، با هق هق گریه خود از خواب پاره می کنم. خدایا سپاس، سپاس، تنها یک کابوس . . . واژه ها در گلویم خفه می شود. کسی بر پنجره ام می کوبد، گرچه صدا از آینه می آید. این دیجیت های ساعت است که از درون به بیرون آینه می کوبد - ۶:۶۵، که لغزان می رود تا ۶:۶۶ شود. لولای کمد لباس برخود چرخیده ناله ای بلند سر می دهد.
عماد ولی زاده
عماد ولی زاده
٩٧/١٠/٢٢
١
٠
آخرین تکه پیتزام رو گذاشتم تو یخچال تا صبح بخورم؛ ولی وقتی بیدار شدم دیدم خبری از پیتزا نیست!
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
١
١
همسرم گریه می کرد و بلند داد میزد افسانه پاشو افسانه پاشو، اما من پا شده و جلوش نشسته بودم!
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
ترسناکه و تلخ
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
خوب
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
مامانم زنگ زد گفت ناهارت رو گازه رسیدی خونه بخور؛ رسیدم خونه ناهارم رو خوردم، ولی بعد یادم اومد مامانم چندماه پیش مرده و من تنها زندگی می کردم!
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
١
٢
تو دست شویی نشسته بودم که یهو یه سوسک جلو چشمم ظاهر شد!
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
١
١
هنوز 5 تا سوال دیگه موند که مراقب گفت فقط 5 دقیقه وقت دارین
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
٢
١
احمدی نژاد قراره سال 1400 کاندید بشه
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢٢
٠
٣
داستانکهاتون داشت قشنگ پیش میرفت سیاسیش نکنید
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
چشم آقا مرتضی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/١٠/٢٣
٢
١
سیاسیارو فقط مرتضی حق داره بگه، رعایت کنین
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
تا الان که نصف مسابقه جملات سیاسی بوده
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
٦
٤
چشمام رو اولین بار باز کردم و دنیای بیرون از شکم مادرم رو دیدم و فهمیدم ایران به دنیا اومدم!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
خدا واسه هیچ بچه ای نیاره :((
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
١
٠
از خواب پاشدم و رفتم تو آشپزخونه آب خوردم و برگشتم به اتاق و خودم رو دیدم که روی تخت دراز کشیده بودم!
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
تست
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
١
١
توی مطب منتظر نشسته بودم داشتم با مجله ها ور می رفتم، که یکهو دکتر دندون پزشک گفت نوبت شماست
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
٣
١
مشتری ثابتش بودیم و کباب کوبیده ش قبل گرونی دلار سیخی 2000 تومان بود، بعد گرونی دلار هم سیخی 2000 تومان بود!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
:))))))
afsan
afsan
٩٧/١٠/٢٢
١
١
صدای پیامک گوشیم اومد، قفلش رو بازکردم و شوکه شدم! 2 گیگ اینترنت رایگان برنده شده بودم...
naeerika
naeerika
٩٧/١٠/٢٢
٣
٠
آخرای مسواک زدنم بود که نگام به جامسواکی و مسواک خودم افتاد :(
naeerika
naeerika
٩٧/١٠/٢٢
٢
١
از بیرون اومدم و مستقیم رفتم تو اتاقم و دیدم کاملا تمیز و مرتبه! اول خوشحال شدم تا اینکه پدر و مادرم صدام زدن گفتن وقتی لباساتو عوض کردی بیا کارت داریم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
رفتم دکتر و بهم گفت باید حتما رژیم بگیری :|
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
الهییی😂😂😂
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
:|
m_bagherinezhd
m_bagherinezhd
٩٧/١٠/٢٢
١
١
زنگ ورزش توکلاس داشتیم بالب تاب مدرسه بازی می کردیم.یکهوحکیم(پسردوست ناظممون.روزانه ۱۰تاگوشی لومی داد) درروبازکردوبادیدن مادرروبست وبیرون رفت.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٧/١٠/٢٢
٢
٠
پاچه مالی از بدو خلق بشر بوده و هست ! مهم اینه که شما براتون مهم نباشه ! زنگ آخرم بگیرید طرف رو بزنید
m_bagherinezhd
m_bagherinezhd
٩٧/١٠/٢٢
١
١
یه بین التعطیلین ساعت اول ازمدرسه هجرت کردم.هفته بعد که رفتم مدرسه ناظممون یکی یکی اسم بچه هایی روکه هجرت(فرار)کرده بودن می خوندوسرشونو بزتراش می کرد. یعنی اسم من روهم می خونه؟؟؟؟
m_bagherinezhd
m_bagherinezhd
٩٧/١٠/٢٢
١
١
روحانی اعتراف کردتورم موادغذایی ۲۴درصده وگفت باید برای مردم فکری کرد!!!
m_bagherinezhd
m_bagherinezhd
٩٧/١٠/٢٢
١
١
شنیدن زمزمه های برجام دو درادامه برجام نافرجام یک . وشکست برجام کره ای.
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
اینجا که جای رقصه دوماد باید برقصه 😰😰😰
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢٢
١
١
قرار بود پیاده تا ابشار برن. خواست میان بر بزنه و سریع تر از بقیه برسه. گم شد. هرچی جلوتر میرفت جنگل عمیق تر میشد و هوا تاریک تر. تو گرگ و میش هوا دختر هراسون به درختای بلند و نزدیک به هم نگاه میکرد. صدای پشت سرش گفت: ترسیدی؟ و با صدای زمختش خنده های کش دار کرد. دختر برگشت. یه هیبت جنی دید که زیر موهای سفید بلند پنهان بود.
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
قرار بود پیاده تا ابشار برن. خواست سریع تر از بقیه برسه. هرچی جلوتر میرفت جنگل عمیق تر میشد و هوا تاریک تر. تو گرگ و میش هوا یک صدا از پشت سرش گفت: ترسیدی؟ و با صدای زمختش خنده های کش دار کرد. دختر برگشت. یه هیبت جنی دید که زیر موهای سفید بلندش پنهان بود
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
در داستان دوم تعداد کاراکتر ها رعایت شده :))
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
خخخ
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
"مامان! نذار غریبه غسلم بده! پدرجان میدونم کمرت خم میشه ولی نذار مامان بی تابی کنه. امیر داداش دیگه همه چیز رو به تو سپردم. فقط از خدا میخوام پیدام کنید" وصیت نامه پیدا شده علیرضا بعد از پیدا شدن جسد یخ زده اش در دره یخ کرمان.
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
موضوع بر اساس واقعیت بود و کلمات تخیل نویسنده:))
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٢
٣
٠
*گردن همه ی عروسک ها را بالای دار میبرد نوجوانی.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٢
٢
٠
* کری خوانی، دعوا... او را نمیکشد، فقط چهار پنج بار با ماشین از رویش میگذرد!
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٢
٢
٠
*سرزمینی بود که درخت ها در ان برای تهیه لباس از پوست انسان ها و خوردن گوشت و استخوانشان، بی محابا انها را با تبر و اره تکه تکه میکردند.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٢
٣
٠
* هر شب در تاریک ترین گوشه ی خانه، که هیچ نوری روشنش نمیکرد، بر مبل مینشست. تیز به خانواده نگاه میکرد و با نگاهش سر لبخند تک تکشان را بیخ تا بیخ میبرید، عالیجناب فقر.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٧/١٠/٢٢
٢
١
مگسی روی دستم نشست مثل اینکه قبلاً یکدیگر را دیده باشیم، ترسی نداشت! به بال هایش اشاره می کند و می گوید ویز، شاید منظورش «بال ویز» است یا این‌که می‌خواسته به جای بال بگوید پَر! نکند منظورش پَر ویز است؟اسم همسایه ما هم پرویز است! سمج مزاحمم می شد،وقتی که چاقو را فرو کردم ویز کنان کمک می خواست!
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٢
١
١
همسر نازنین ام، می بخشی در این گیتی تورا تنها گذاشتم. این عکس با آیفون تو گرفته شده، همانی که به دنبالش می گردی؛ ببخش که خاک سرتاپا مرا پوشانده، که از آن سوی حیات ست. به راستی فِلَش آیفون بهترین ست، می توانی مردمک ها از ورای پلک های بسته ام بینی. این یک «سلفی» نیست.
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٢
١
٠
سپاس فراوان از این هم آورد پرشور. زیبا خواهد بود اگر همه ی ما بتوانیم آن چه خواسته شده را دنبال کنیم. این مهرورز در پست نخست خود شاید برداشتم از «کاراکتر» نخش آفرینان بوده - خب این دست آویز خنده دارم برای آن نویسه به درازا و «قانون شکنی». خواستم شاید اگرهم شده یک «اپسیلون» شما را ترسانده باشم.// با سپاس ازنو از ج. آستانه که تلاش شان در بهینه شدن «جیم» ارجمندست.// راستی، داستان های «مادر و دختر» و «گربه» ترجمانی از یک سایت انگلیسی زبان می باشد. هیچ دست آویزی نیز نمی باشد که باید آن داستان ها «نژاده»(اوریجینال) باشد، چراکه مدیر گرامی خواسته اند برای ما رهنمودی گذاشته باشند.// هم یاری این مهرورز در این همآورد تنها برای همراهی(با) یاران ست و نه بیش.// امید که از ترس هیچ کدام از ما در جوراب های خود نیز جای نگیریم. هوهوهو هو(شد ۲۸۰).
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٢
١٣
١
سفرنامه آذربایجان - قسمت چهارهزار و پانصد و ششم
فائزه
فائزه
٩٧/١٠/٢٢
٠
١
آقااا من فردا می فرستم داستانمو:/ الان میخواستم بنویسم خیلی ترسیدم😥
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/١٠/٢٣
٤
٠
مرد وارد اتاق دخترش شد و گفت: +دخترم میدونم تو کمدی، دیدم در کمد تکون خورد، بیا بیرون دیگه جنی تو چاه نیست. نیم ساعت قبل: دخترک لبه چاه ایستاد و بلند فریاد کشید: -صدامو میشنوی؟! مامان بابام اون آقا رماله رو آوردن میخوان بکشنت، دیگه شبا نمیتونی اذیتم کنی تا کلامش تمام شد موجودی با پاهایی شبیه سم چارپایان و چشمانی سرخ‌رنگ از چاه بیرون آمد و دخترک از ترس درون چاه سقوط کرد
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
«تعلیق» زیبایی با پس و پیش کردن «زمان» آفریدید - همانی که داستان را دلهره آور و پرکشش کرده؛ سپاس.
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/١٠/٢٥
٠
٠
ممنونم
151
151
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
اتاق تاریک بود؛ روشنش کردم. به دیوار زل زده بود. چشمانش سفید شده بودند و از گوشش خون و بینیش چرک و عفونتِ سیاه سرازیر بود. نگرانش شدم. دست روی شانه‌اش گذاشتم و تکانش دادم؛ صدای خِرخر عجیبی از دهان بسته‌اش به گوش رسید. نگاهش به دیوار بود که دستش را محکم بر روی دستم قفل کرد و با چشمان سفیدش به نگاهم زل زد؛ او دیگر خودش نبود.
P_Mohammadzadeh
P_Mohammadzadeh
٩٧/١٠/٢٣
١
١
آخرشب بود داشتم درس می خوندم همه خواب بودن😴 ، صدای قطره های آب💧 از توحمام می اومد در حمام را باز کردم تاشیر آب را سفت کنم دیدم شیر آب کاملا بسته😨 ولی آب از سقف می آمد😓؛مامانم را بیدار کردم وقتی اومد سقف حمام خشک خشک بود😵
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
ظهر روز شنبه ، درسی که حسابی هم خونده بودم رو رفتم امتحان بدم . ساعت امتحان شده بود و دیدم خبری از امتحان نیست. از آموزش که پیگیر شدم ، متوجه شدم تاریخ امتحان دیروز بوده و چون من فکرش رو نمیکردم که جمعه امتحان باشه ، شنبه رفته بودم .... !
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٧/١٠/٢٣
٣
٠
شب از نیمه شب گذشته بود. همه خوابیده بودند الا من. در سکوت محض نیمه شب مشغول فیلم دیدن بودم که صدای پچ پچ یکی از کارکترهای فیلم توجه‌ام را جلب کرد. صدای تلویزیون را قطع کردم. صدای پچ پچ بازم آمد!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/١٠/٢٣
٢
٠
توی جلسه خواستگاری قرار بر این شده بود برای آشنایی بیشتر با هم توی یک رستوران خوب قرار بذاریم ، این دیدار مقرر اتفاق افتاد و بعد از پایان جلسه وقتی میخواستم صورتحساب رو پرداخت کنم متوجه شدم ، یادم رفته کارت و پول و سایر وسایلم رو به جیب کتی که تنم هست انتقال بدم ... !
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/١٠/٢٣
٤
٠
گوشه ی کفنم رو کنار کشیدن که برای آخرین بار نزدیکانم چهره ام رو ببینن . بعد شروع کردن قبرم رو از خاک پر کردن . زبونم بند اومده بود و شوکه بودم ، وقتی داشتن میرفتن فریاد کشیدم کجا میرین ؟! من و تنها نذارین ولی سودی نداشت ! شروع کردم گریه کردن و از خدا وقت خواستم ولی بازگشتی نبود ...
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
پشت فرمون بودم .باران بسیار تندی میومد .با خونه تماس میگرفتم ولی کسی پاسخگو نبود .استرس تمام وجودمو فرا گرفته بود .دست و پام بدجور داشت می لرزید. به سختی خودمو به خونمون رسوندم.چشمتون روز بد نبینه حس و حال بسیار بدی داشتم. اصلا کسی نبود که ازم استقبال کنه .هر چی زنگ زدم کسی پاسخگو نبود .بسختی وارد خونه شدم و دنیا رو سرم آوار شد .مرگ خاموش گاز گرفتگی و خفگی .و از دست دادن عزیزان ....
a_a
a_a
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
یه روز از خواب پاشی بخوایی با انرژی به زندگیت ادامه بدی...ولی حقایقیو بفهمی که هوشیارت کنه بدرد هم نمیخورین ،قبل از اینکه خودش بفهمه دوسش داشتی همه چی تموم شه ..و تو دوباره فقط ارزو داشته باشی بیاد ب خوابت...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٧/١٠/٢٣
٢
٠
-تو هم شنیدی؟ -چی رو؟ -انگار یکی صدا میکنه! -چی میگی؟ جز ما کسی اینجا نیست -باور کن راست میگم خوب گوش کن! -میخوای من رو بترسونی؟ -نه به خدا، صدا از سمت انباره، نگاه کن، سایه‌ی روی دیوار رو دیدی...؟ داره میاد سمت ما! +هوی با توام... شیش ساعته نشستی داری با کی حرف میزنی؟ خل شدی؟
رفیعه
رفیعه
٩٧/١٠/٢٤
١
٠
اسکیزوفرن بوده طفلکی :(
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
گفتند بعثی ها به شهر رسیده اند.  تا وسایل و خانه زندگی را جمع کنیم و بگذاریم پشت ماشین رسیده بودند به خیابان ما سریع ماشین را روشن کردم و راه افتادیم  ...میانه های راه بود که حس کردم چیزی از پشت افتاد. اینه را نگاه کردم. دختر کوچکم داشت از دست ماموری فرار می کرد و داد می زد بابا.... مادرش حواسش نبود....رفتم
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
:|
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
مامور ینی سرباز دشمن البته 😑
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٣
٤
٢
مهتاب شبی تورا به زیرِ خاکِ خود خواهم بُرد.
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٣
١
١
گفتا ترسم از تو، ای گرگ خون خوارم . . . گفتم ماه من شو، گفت ابر گر سر آید
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٣
٢
١
خفاش خون خوارم، درها به تو بسته . . . گفتا که شب رو است او، از راه دیگر آید
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/٢٣
٣
٢
ساعت دو شب زنگ زدن حال پدربزرگ اصلا خوب نیس و مامان باید حتما بره. مامان حاضر شد و رفت بیمارستان پیش پدربزرگ و گفت فردا شب برمیگردم خونه. ساعت 6 بیدار شدم که حاضرشم. کفشامو پام کردم و داشتم در رو می بستم. کفشای مامان جلوی در بود به حالتی که وارد خونه شده. مامان خیلی وقته فقط با همین کفشا میره بیرون. برگشتم تو خونه. جاکفشی رو باز کردم. دوتا کفشای دیگه ی مامان تو جاکفشی بود. سریع در رو بستم و رفتم بیرون. شاید مامان کفش دیگه ای پوشیده باشه. کلید آسانسور رو زدم و رسیدم پایین. ولی مامان که کفش دیگه ای نداشت و بقیه کفشا هم که سرجاشون بودن. از پله ها تند تند بالا اومدم. در رو باز کردم رفتم تو خونه. درِ اتاقی که تنها جایی بود که میشد تصور کرد مامان اونجاست رو باز کردم. بابا داشت خروپف میکرد. و همچنان از مامان خبری نبود. با تپش قلبی که داشت بیشتر میشد و دستایی که داشت میلرزید زدم بیرون.
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/٢٣
٢
٢
کاملا واقعی :) همین امروز صبح :) درسته قطعا خیلی بیشتر شده ولی دیدم شاید جالب باشه که بگم :) جالبه که مامان بلند شده بوده که حاضر بشه که بره دوباره بیمارستان و توی اتاق دیگه بوده :) در اون اتاقم که من همیشه وقتی میام بیرون میبندم :) جالبتر اینه که مامان هم ترسیده که این کیه که اومده در اون اتاق رو باز کرده و رفته :) بعد که من میرم باز ترس مامان شروع میشه :) دوتاییمون سکته کردیم ینی :)
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٣
٢
٠
آرورا اِ ایل میو نومِ(ایتالیایی)، ارواح از دل شب برمی خوانم، چه خوابِ برآشفته ی این جا آوردتان؟ من چیارا، و این خواهرم جورجیا؛ سومی، من، موورا*۲ هستم(چهره ای گچ گون). فریاد چیارا به اطاق او کشاندم؛ از دیوار آویخته بود، اورا پایین آوردم. . . نیایش من، آرورا، خواهرت آرام کند. «چه کس مرا از چیارا رهایی بخشد؟»؛ موورا پرسید. «چیارا، داستان تو و موورا چیست؟» «موورا، دیگر، کیست؟ چیارا از آرورا پرسید.
خآنوم خآصــ
خآنوم خآصــ
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
صدای خنده عروسک مینا قطع نمیشد...! اعصابم خورد شده بود و غرغرکنان از روی تختم اومدم پایین... گوشیمو روشن کردم ، ساعت 3 بامداد رو نشون میداد! به سمت اتاقش رفتمو در اتاقو که باز کردم دیدم مینا خوابه و عروسکش وسط اتاق با همون صدای مزخرفش داره میخنده! خندم گرفت! به مینای مثلا غرق خواب یه نگاه انداختمو گفتم وروجک سه ساله چه زودم صحنه رو ترک میکنه! یواشکی باتری های عروسکشو در اوردمو اومدم بیرون! هنوز چند قدمی نرفته بودم که دوباره صدای خنده عروسکش بلند شد ...!
خآنوم خآصــ
خآنوم خآصــ
٩٧/١٠/٢٣
٢
٠
ساعت ۴ صبح بود و از شدت خستگی داشتم بیهوش میشدم...! رفتم تو محوطه پادگان رو یه صندلی نشستم.. یکی از پشت سرم گفت داداش شونه هاتو ماساژ بدم؟! گفتم اخ خدا خیرت بده! شروع کرد به ماساژ دادن... ... گردنم از خستگی زیاد به طرف پایین خم شده بود تو همون حالت بودم ک دیدم پاهاش گرده...! بادستام چشامو ماساژدادم و دوباره چشامو باز کردم دیدم واقعا پاهاش گرده! بلند شدم و با تمام سرعت دویدم به سمت در پادگان!! یه اقایی رو دیدم سریع رفتم سمتش و همون طور که صدام میلرزید گفتم جن.. اقا اون جا یه جنه.. وسط پادگان ... ایناهاش اونجاست ! من پاهاشو دیدم گرد بود! مرده خندید و همون طور که به چشام خیره شده بود یه پاشو اورد بالا و گفت شبیه پاهای من بود؟!!
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
وااااااییییی😢😢😢
خآنوم خآصــ
خآنوم خآصــ
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
داستان خیلی کوتاه ترسناک؛ بزار حضوری صحبت میکنیم!!😁😄😄
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/٢٣
٣
٠
گوشی تلفن رو گذاشتم. مردک احمق خجالت نمیکشه کاش پولم پیشش نبود بعد میفهمید چجوری جوابشو میدادم. عوضی فک کرده کی هس با اون قیافه ایکبیریش. پا شدم که برم تو اتاق. نگام افتاد سمت میز تلفن.گوشی درست جا نیفتاده بود.ارتباط هنوز قطع نشده بود..
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
کره زمین را چون توپ کوچکی در دست گرفته بود و خیره و تیز نگاهش میکرد. نگاهش نفس از هر جنبده ای میگرفت. در لحظه ای لبخندی خبیث بر صورتش نقش بست و غیب شد. / روی زمین راه میرفت و پشت سرش همه چیز ویران میشد. هیچ خانه ای روی کره ی زمین نمانده بود و تعفن و دود و سیاهی زمین اسمان را گرفته بود. کسی نمیفهمید سیاهی از قدم های او آغاز میشود یا از پایان دنباله ی بلند شلنش. نعش ادم ها گوشه گوشه ی زمین را گرفته بود.آری هیچ کس از دیدار او زنده برنگشته است. او چه کسی بود؟ چه کسی جز جنگ؟
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
"/" به معنی رفتن به خط بعدی
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
با کاراکتر درست:کره زمین را در دست گرفته بود و نگاهش میکرد. نگاهی که نفس از هر جنبده ای میگرفت. لحظه ای لبخندی زد و غیب شد. روی زمین راه میرفت و همه چیز ویران میشد. هیچ خانه ای نمانده بود، نعش ادمها هر طرفی دیده میشد و تعفن و سیاهی زمین اسمان را گرفته بود. او چه کسی بود؟ چه کسی جز جنگ؟
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٣
٢
٠
نیمه شب است و تنهام. لامپ ها را خاموش کردم تا داستان ترسناک تری برای جیم بنویسم. هرچه فکر میکنم نتیجه نمیدهد خوابم گرفت. به آشپزخانه رفتم. قهوه درست کردم و جرعه ای نوشیدم یک ایده به ذهنم رسید. پای لپ تاپ رفتم. آخرین پیام سایت را دیدم، فینگیلیش نوشته شده اما پیام با اکانت من ارسال شده، یک دقیقه پیش، نوشته: Yek ghahve ham baray man doros kn javad jan
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
چرا منتشر نشد هنوز ساعت یک نیست
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
دوست عزیز ما اعلام کرده بودیم ساعت یک بامداد یک شنبه! وقتی شنبه شب تموم میشه و وارد یکشنبه میشیم یک ساعت بعدش مسابقه تموم شده بود!
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
پیامتون غلط انداز بود من فکر کردم تا ساعت 1 بامداد یکشنبه و فکر کنم بقیه هم همینجوری فکر کردن چون خیلیا بعد اون ساعت فرستادن. شما هم به داستانای بعد ساعت مقرر نگفتید مهلت تموم شده. در هر صورت حق با شماست ولی فکر کنم جاش هست که سختگیری رودر این مورد کم کنید و بقیه رو شرکت بدین
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
نه من کلا گفتم که از دفعه های آینده بیشتر دقت کنید روی این اعلام ساعت ها! درباره تمدید زمان مسابقه هم من در جریانش نیستم
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
تا جایی که من پرسیدم تا ظهر امروز امروز تمدید شده
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
دستش را روی سرم میکشم سرش را به سرم میچسبانم. چقدر دوستش دارم. واقعا محبت مادر و فرزندی از بین نمیرود. حتی اگر ۹۰ سالت باشد. حتی اگر مادرت مرده باشد. حتی اگر مجبور باشی استخوان های جسد مادرت را روی سرت بکشی.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
مثل هر شب به ارامی و بی هیچ صدایی ازپنجره به داخل اتاق تاریک میخزد. چهره ای سیاه دارد با خال های سفید، ناخن هایی بلند و موهایی پلاستیکی مانند و لزج که تا پایین شانه هایش کشیده شده. مثل روحی با سرعت حرکت میکند و خودش را به فرد خوابیده روی تخت میرساند و صورتش را به نزدیک ترین فاصله ی ممکن میبرد، طوری که با حرکتش، پایین موهایش روی صورت فرد کشیده میشود و فرد تکانی میخورد. نفسش را در صورت فرد پخش میکند و به ارامی در گوشش زمزمه میکند: "حالا وقتشه". بعد با سرعت همیشگی اش تغییر مکان میدهد و مقابل فرد می ایستد. فرد خوابیده مجددا تکانی میخورد و میخواهد چشمانش را باز کند اما قبل از باز شدن چشمانش، موجود به درونش میخزد. انسان برمیخزد و با کرختی بعد از خواب، در تاریکی خودش را به آیینه میرساند. سپس دفتری برمیدارد و شروع میکند به نوشتن تمام گناه آن روزش. حالا، ماموریت امشب تمام شده بود.
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
با تعداد کاراکتر درست:مثل هر شب به داخل اتاق میخزد. خودش را به فرد خوابیده میرساند و در گوشش نجوا میکند: حالا وقتشه. فرد خوابیده تکانی میخورد اما قبل از بیدار شدن، موجود به درونش میخزد. انسان برمیخزد و خودش را به آیینه میرساند. سپس شروع میکند به نوشتن تمام گناه آن روزش. حالا ماموریت امشب تمام شده بود.
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
من عمر جاودان دارم. میمیرم اما بعد یک دقیقه دوباره جون میگیرم. برادرم منو انداخت توی یک گاو صندوق و گاو صندوق رو پرت کرد ته دریاچه. و من هر بار زنده میشم و هر بار خفه
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٣
١
٠
داشتم از خیابون رد میشدم صدای یه بچه از پشت سرم اومد. برگشتم یهو یه ماشین زد بهم... از خواب پریدم. اشک توی چشمام جمع شد. گریه ام گرفت. دلم برای اینکه بتونم یه عضو غیر چشمم رو تکون بدم تنگ شده
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
قطعا این داستانم جایزه را میگیرد. داستان را ارسال میکنم و منتظرم تا به عنوان بهترین انتخاب شود. مجتبی خطیب آستانه زیرش نوشته: پایان مسابقه ساعت یک بامداد یکشنبه بود. با عرض پوزش این کامنت شما بعد پایان مسابقه ارسال شده و از دور رقابت خارج است.
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
سه سالم بود. خواب ترسناک دیدم از خواب پریدم.همه جا تاریک بود. ترسیدم. دوییدم سمت اتاق مامانم. سریع رفتم زیر پتوش و بغلش کردم. بدنش سرد بود. سرد بود سرد.....
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
شب دامادیم بود. همه ی فامیل اومده بودند. پدرم با افتخار نگاهم میکرد و مادرم با اشک و مهر. به سمت هانیه رفتم تا عاقد خطبه رو بخونه. یه لحظه پام سر خورد. افتادم زمین. سرم خورد به میز یه کم سرم گیج رفت. چشام رو باز کردم دیدم کلی آدم غریبه دورم جمع شدند. یک خانوم میانسال که نگرانه، یه مرد میانسال با کت وشلوار یه دختر زیبا با لباس عروس. اینا کی اند؟ من کی ام؟
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
<این دسته که بر گردن او می‌بینی . . . دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست>. خیام بزرگ از این مهرورز خواست او را در هماورد همه دهشت تان، نام نویسی کنم.
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
متاسفم خانوم دخترتون سرطان خون داره
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
به دفتر کارش پست شده بودم. کسی با گفتن "برات نامه اومده" منو به دستش رسوند. تو دستش جا گرفتم و اون نگاهی به پاکتم انداخت. دور و بر رو از نظر گذروندم و اروم خودمو برای کاری که باید میکردم، آماده کردم. حالا فقط منتظر بودم پاکتمو باز کنه. نفسشو به ارومی فوت کرد و به فکر فرو رفت، دستش پیش اومد برای باز کردن پاکتم اما، برگشت. منو تو دستش تکونی داد و بعد از کمی تعلل، توی کشو گذاشتم. نمیدونم چه ساعتی بود که در کشو بالاخره باز شد، ولی شنیدم بهش گفتن " ناهار نمیخوری؟" و جواب داد "شما برید، منم شاید بعدتر اومدم" بعد دستش به سمتم دراز شد و منو برداشت. نگاهی انداختم به اطراف، کسی نبود. پاکت نامه رو باز کرد. منو از پاکت جدا کرد و اروم اروم شروع کرد به خوندن، با سرعت تبدیل به دستی شدم و پریدم سمتش. روی صورتشو با قدرت پوشوندم و فوتی به سمتش کردم تا دست و پاش فلج بشه. صورتشو خراشیدم و بعد در حالی که روی دهنش رو گرفته بودم، رفتم سراغ گلوش و مثل یه حیوون وحشی شروع کردم به گاز زدن گلوش، خون مثل یه فواره بیرون میجهید و پاشیده میشد رو من و من با ولع بیشتری به کارم ادامه میدادم. کمی بعد، صدای جیغی اتاق رو پر کرد؛ کسی نشسته روی صندلیش به شکل بدی جون داده بود و نامه ای تو دستش بود.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
280 کارکتر رو رد کرد فکر کنم به 300 کلمه رسید
دایناسور
دایناسور
٩٧/١٠/٢٤
٠
٠
با تعداد کاراکتر درست:پاکتم رو باز کرد و شروع کرد به خوندنم، سریع تبدیل به دستی شدم و پریدم سمتش. صورتشو با قدرت پوشوندم و فوتی کردم تا بدنش فلج بشه. رفتم سراغ گلوش و مثل یه حیوون وحشی شروع کردم به گاز زدن گلوش.کمی بعد، صدای جیغی شنیده شد؛ کسی به شکل بدی جون داده بود و نامه ای تو دستش بود.
م-نص
م-نص
٩٧/١٠/٢٥
١
٠
طبق معمول شب شد و صدای بسته شدن درب خانه آمد.صدای فشرده شدن کلید و سپس صدای دینگ دانگ گونه ویندوز.سایت جیم رو باز کرد. طبق معمول عبارت قرمز جلوی چشمانش بود. با ناامیدی چرخی زد، داستان ترسناک؟؟ در فکر بود....صدای بسته شدن درب خانه آمد..صدای فشرده شدن کلید و سپس صدای دینگ دانگ گونه ویندوز..سایت .....صدای بسته شدن درب خانه آمد.. و هر روز و هر شب تکرار شد
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٨
٠
٠
خب، آن چه می خواهم بگویم یکی بد و دومی بدترست، کدام را نخست بگویم، دوست من؟ جناب دکتر بدتر را پیش از بد. شما، شوربختانه، لَخته ی مغزی دارید، و سه ماه فرصت، پس هرچه دوست دارید انجام بدهید. و دومی؟ خب، شما آلزایمر، هم، دارید. اوه، خدارا سپاس، دل تو دلم نبود که شاید لَخته ی مغزی دارم.
notareal
notareal
٩٧/١٠/٢٨
٠
٠
عزیزم، صدات خوب نمیاد، بلندتر صحبت کن. می بخشی زن جان، آخه دارم با سِل فون حرف می زنم. تو که کلی بدهکاری، سِل فون از کجا خریدی. نه بابا، سِل فون دیگه، تلفن زندان را می گم، باید برم دیگه. نمیشه یه خورده بیشتر حرف بزنی. نه، زن جان، آخه این آقاهِ داره زانوش درد می گیره؛ من باید بلند شم دیگه.
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١٠/٢٩
٠
٠
وارد اتاق تاریک دخترم شدم . با چهر های پریشان و به آرامی گفت بابا یکی زیر تختِ اذیتم میکنه نمی زاره بخوابم . زانو زدم و زیر تخت را نگاه کردم ، دخترم زیر تخت دراز کشیده بود و با گریه گفت :‌بابا یکی روی تخت من خوابیده اذیتم می کنه .
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١٠/٢٩
٠
٠
پیچیدم داخل کوچه مان . آمبولانس از کنارم گذشت . پدرم جلوی در زنو زده بود و به من خیره شده بود .
م-نص
م-نص
٩٧/١٠/٣٠
١
٠
سلام علیکم و رحمه الله. خوشحالم ازین که سعادت داشتم بیش از 4 سال از عمرم رو در سایت جیم، در کنار مدیران باحال و کاربران باحال ترش گذروندم. افتخاری بود که نصیبم شد و جهت زندگی م رو کامل عوض کرد که مدیون آقای نادری هستم و امیدوارم عمری باشه تا لطف ایشون رو جبران کنم. متاسفانه در چندماه اخیر اون طور که شاید و باید دیگه کارایی لازم در سایت جیم رو ندارم و بهتر دونستم تا قبل از این که تصویر خوبی که کاربران و مدیران جیم از من دارن خراب نشده، از خدمت دوستان مرخص بشم. خوبی که قطعا از بنده حقیر ندیدید، هر بدی، شوخی به جا و بی جا و... رو به بزرگی خودتون ببخشید و برادر کوچکترتون رو حلال بفرمایید. آرزوی موفقیت دارم برای مدیران جدید سایت جیم و ان شاءالله روزای پرفروغ تر و باشکوهی برای این سایت دوست داشتنی و کاربران دوست داشتنی ترش با نیروهای کارآمدتر از من در راه خواهد بود. و من الله توفیق. مجتبی خطیب آستانه. دی ماه 1397 استانه استانه..هر امدنی رفتنی داره:) امیدوارم رفتنت پربار باشه و بتونی در جاهای دیگه خیلی موفق باشی:) شاید همه فکر کنن م-نص با استانه دشواری داره:) ولی وجدانن خیلی دوستت دارم، با اینکه خیلی باند بازی:)خخخ قلبا دوستت دارم..هم ناراحت شدم که داری میری هم خوشحال. جیم یک سکوی پرشه. این رو واقعا میگم. یک سکو که می تونه کلی محاسن برای آدم داشته باشه به شرطی ازش استفاده درست بشه:) خیلی دوست داشتم خودم مثل گذشته برگردم جیم، ولی نمیشه.دیگه راهی نیست. ولی شماها جیم و تنها نذارید. جیم یک رسانه است که می تونه جوونا رو به سمت اهدافشون هول بده. کلی از کاربرای همین سایت بودن که آرزوی قبولی در رشته خاص دانشگاهی داشتند، مثل خودم..جیم واقعا کمک کرد بهش برسم. بچه های جیم توی سخت ترین دوران امدن کنارم.الخصوص آقای نادری عزیز.من واقعا شرمنده آقای نادریم که نتونستم زحماتشون رو جبران کنم.اینو واقعا از ته قلبم میگم. الانم آستانه دنیا به آخر نرسیده:) الان یک آستانه است و یک کره زمین بی کار.توی این کره به این بزرگی شک نکن یک جای خوب و عالی برای استانه پیدا میشه:) برات ارزوی بهترین ها رو دارم:)ما رو هم تحویل بگیر:«)
notareal
notareal
٩٧/١٠/٣٠
١
٠
درود ج. آستانه.// پرستو در اوج پر شکوه ست.// شما در آستانه ی پیروزی ی دیگرید؛ ما، نیز، دیده به آسمان پروازتان.// دل َم تنگ می شود.