خانه انجمن خاطرات بامزه ی دوران کودکی
١٣٤٧
٣٤
شاهدخت

خاطرات بامزه ی دوران کودکی

خاطرات بامزه ی دوران کودکی

بچه که بودیم چه دلهای صافی داشتیم. یادتونه ؟ کارهایی رو انجام می دادیم و یا حرفایی رو به زبون می آوردیم که الان با یادآوریش خنده مون می گیره . یادمه من همیشه تعجب می کردم که چرا وقتی خواهر بزرگترم با پاک کن چیزی رو پاک می کنه از پاک کن یه صدای جیرینگ جیرینگ قشنگی بلند می شه اما وقتی من پاک می کنم نه! و دقیقا نمی دونم کی متوجه شدم که این صدای جیرینگ جیرینگ مربوط به پاک کن نیست و بخاطر النگوهای خواهرمه که بهم می خورن و ایجاد صدا می کنن!!!

٩١/٠٩/٢٥
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-has
m-has
٩١/٠٩/٢٥
٠
٠
بچه بودم 5-6 ساله بچه همسایمون رو با شلنگ زدم پسره باباش و صدا زد منم از ترس شلنگ و انداختم توی چاه بعد ی کتک از بابای پسره خوردم بعد از ظهرم یکی از بابام ک چرا شیلنگ و انداختم توی چاه
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٦
١
٠
ساده اي ديگه! اينجانب هم هركي باب ميلم رفتار نميكرد, يا حماقت ميكردو بهم زور ميگفت! تا ميخورد ميزدمش , بعدم جيغ جيغ ميكردمو , آيييي ميزدم زير گريه!!! وبنا رو به مظلوميت ميذاشتم! بعدش هرچي هم ازم ميپرسيدن چي شده , خب چرا گريه ميكني؟؟؟ فقط انگشتمو ميگرفتم سمت كسي كه كتلتش كردم و چشاي اشكيم رو هم با مظلوميت خاصي تو چشاي بزرگترم!!! اونوقت طرف هم از من كتك ميخورد!ي هم از بزرگترم :))
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
چقدر آی کیوتون بالا بوده.
f-salehi
f-salehi
٩١/٠٩/٢٥
٦
١
وای منم وقتی 4 ساله ام بود برای اولین بار یه شیشه عطر دیدم که نمی دونستم چیه تند وسریع در عرض کمتر از یه سوت یه قطره از عطرو باهر زحمتی که شده ریختم تو چشمم !آقا چشتون روز بد نبینه کور شدم کلی هم گریه کردم .... در مورد پاک کن هم تو همین سن و سال که بودم پاک کن خواهرمو با زحمت فراوان و بعد از کلی تلاش کردم تو دماغم ....7 8ساعت بیمارستان بودیم تا دکترا بتونن پاک کنو از تو دماغ من که تازه اون بالا هم کشیده بودم دربیارن!!!
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/٠٩/٢٦
١
٠
روزهای شیرین...
h - razavi
h - razavi
٩١/٠٩/٢٦
٢
٠
من اونقدر دوران کودکی عاشق مدرسه بودم که ساعت 5 صبح پیاده می رفتم مدرسه !!!! هوا کاملا تاریک بود و فقط صدای خش خش جارو ی نارنجی پوشا می یومد !!! دیگه همشون منو می شناختن . مامانم که اصلا حریفم نمی شد . تا مدرسه 5 دقیقه بیشتر راه نبود . همیشه بابای مدرسه دعوام می کرد و می گفت آخه کله صبح چه خبره تو این خراب شده ؟ شله می دن ؟ تو چرا اینقد زود میای دختر . دوتا دلیل بیشتر نداشت : هم به خاطر علاقه به مدرسه بود و هم به خاطر اینکه نفر اول صف باشم !!!!!! عجب ساده لوحی بودم من .
A_mohammadi
A_mohammadi
٩١/٠٩/٢٦
٦
١
یادمه کلاس چهارم بودم رفته بودم نونوایی.تو صف بودم که یهو احساس خفگی کردم!دیدم ی خانمی یقه منو گرفته و میگه پسرجااااان چرا اومدی صف خانومااااا.بدو برو صف خودتون و چنان چش غره ای رفت که من پریدم تو صف مردونه!!تیپم کاملا پسرونه بود و موهامم آلمانی خعلی کوتاه. از اون ب بعد دیگه نرفتم نونوایی مگه با روسری!!!!!
f.qabel
f.qabel
٩١/٠٩/٢٧
١
٠
من و خواهر دوقلوم همیشه با نونوایی ها دعوا داشتیم چون فکر میکردن جا زدیم و فقط به یک کدوممون نون می دادن!!!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٢٦
١
٠
یادمه مامان بزرگم تو بیمارستان بستری بود.من حدودا 5 سالم بود.ما بچه ها زیر چادر مامانامون قایم شدیم ولی نگهبانه فهمید و نذاشت بریم تو.مردای مبتکر فامیل در یک اقدام متحدانه من و بقیه بچه هارو از پنجره پشتی بیمارستان بردن تو.چند وقت بعدش که دوباره می خواستیم بریم عیادت من گفتم نمیام.گفتن چرا؟من گفتم:چون نمیدونستم که بیمارستان یک جاییه که بچه ها باید از پنجره برن تو!پس در واسه چیه؟!اینو که گفتم کل فامیل ترکیدن و خونه منفجر شد!دانشمندی بودم واسه خودم!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/٢٦
٢
٠
منو چی میگید...3سالم بود که یخچالمون از این پا بازکنا داشت منم که شکمو.. دیده بودم یادگرفته بودم یک روز رفتم پاش با پا زدم در باز شد بعد با کله رفتم تو یخچال مامانم میگفت فقط 4ساعت دنبالم گشتم ..پلیس خبر کردن از اخر رفتن آب خنک بیارن واسه مامانم دیدن من اون تو غش کردم.........شانس آوردم الان هستم.....ولی از اون به بعد سرمایی شدم
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/٢٦
١
٠
وای چه قدر وحشتناک الان خوبی؟!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/٢٧
٠
٠
آره خوبم...شکرخدا....دیگه نمیدونم چه بلایی سرم اومده شاید الان داره خودشو نشون میده
2nyadideh
2nyadideh
٩١/٠٩/٢٦
٤
١
آقا ! اين حقير هرجا كه حرف از خودكفايي و استقلال شخصي باشه , سكان دار بحث ميشمو ببانيه صادر ميكنم! بعد در بعضي از مواقع كه مادر نازنينمم در محفل ما حضور داشته باشند , نامردي نميكنند و ميگن : تو يكي كه از بچگيت خودكفا ومستقل بودي!! مثلا وقتي دندون درمياوردي , خب درد داشتي , تب ميكرددي , گريه و زاري , يه كمم ديوووونه ميشدي! مام كه ميومديم طرفت تا بغلت كنيم! جيغ ميزدي كه بذاريمت زمين! بعد ميشستي و هي سرت وميكوبيدي به زمين!! هي سرت وميكوبيدي به زمين!!! ميخواستي دردت رو خودت تنهايي تحمل كني! يه همچين بچه اي بودي تو!!!!
m.javadi
m.javadi
٩١/٠٩/٢٦
٢
١
حدودا 5 ساله بودم مامانم برام یه جفت کفش صورتی خوشگل خریده بود یه روز صبح از خواب بیدار شدم دیدم مامان و بابا که دارن می رن سره کار کفشاشون رو واکس می زنن! منم صبر کردم تا اونا رفتن بعدش رفتم سراغ کفشای بیچاره و همه جاشو واکسی کردم حتی کف اش رو! هیچی دیگه بعد از عملیات پیروزمندانه اینقدر کفشم زشت شده بود که دیگه نپوشیدمش :|
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/٢٧
٢
١
عزیزم.........!
f.qabel
f.qabel
٩١/٠٩/٢٦
١
٠
من بچگیام حسابی قلدر بودم.یه بار یه نفر به بچه های فامیلمون فحش داد. با اینکه من دختر بودم و اون پسر و تازه ازم بزرگتر بود، اونقدر گفتم : باکی بودی تو ؟!!!! که آخرش گفت : با خودم بودم!!!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/٢٧
١
١
آفرین....شیرزن
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٢٨
١
١
احسنت!
m-nas
m-nas
٩١/١٠/٠١
٢
٠
عمو جان پسره بهت رحم کرده یا شاید داشتی خواب میدیدی
m-nas
m-nas
٩١/٠٩/٢٦
٠
٠
این خاطره مال کس دیگست ک من می گم بچه بودم اول دبستان ناظم مدرسه هی می گفت اقا بدو اقا بدو وقتی ادم بخت برگشته ای پیدا می شد می دوید ی کابل اهنی تو سرش خورد می شد ک چرا بچه داری می دوی نکته جالب اینه ک اگه نمی دویدی بازم کابل می خوردی
kafshdozak
kafshdozak
٩١/٠٩/٢٧
٢
٠
4ساله بودم و واسه اولین بار میخواستم برم نونوایی ! آخه برادرای گرانقدر خواب بودن و از اون جایی که روز جمعه بود و من همیشه روزای جمعه خوشحال بودم(بدلیل حضور همه ی خانواده) کله سحر بیدار بودم... خلاصه رفتم نونوایی با یک سبد کوچولو که واسه خاله بازیم بود! هه ! دقیقا 1ساعت نشسته بودم رو سکوی کنار نونوایی که همه ملت برن بعد اینجانب افتخار بدم برم نون بخرم ! اخرشم نشد بخرم چون داداشم اومد دنبالم دید نشستم کلی بهم خندید ! خلاصه عمریه سوژه محل شدیم !
kafshdozak
kafshdozak
٩١/٠٩/٢٧
١
٠
داداشم میگه بچه که بودم من بخت برگشته رو بردن ارایشگاه مردونه و چشمتون روز بد نبینه ! دوباره مارو سوژه فک و فامیل و محل کردن ! کل محل بخاطر کله ی کچل من نورانی شده بود بخدا ! حالا جالب اینجاس نامردا یک لباس عروس هم تنم کردن عصر همون روز بردنم مهمونی! داماد و عروس در یک شخص بوده فک کنم. یکی نیس بگه به کله کچل این بچه لباس عروس میاد آخه نامرد ؟! هه
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٢٧
٢
٦
خاطره دوران کودکی که چه عرض کنم،بنده تازه از این دوران آمدم بیرون .یکم بگذره مثلا یه 10 سال دیگه اونوقت خاطره گفتن لذت داره ولی خاطره از دوران نوزادی دارم.مثلا یادم هست که یه شب گریه کردم،شب بعدش هم گریه کردم و....
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/١٠/٠٢
٠
٠
یعنی حال میکنم این منفیا رو می بینم.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
خودت نزدی احیانا؟!خخخ!
shiezadeh
shiezadeh
٩١/٠٩/٢٨
٠
٠
همه ش خاطره بود یادش بخیر
moghbel
moghbel
٩١/٠٩/٢٨
١
٠
پشت در مونده بودیم منو داداشم من شش سال ازش کوچیکترم. بهم گفت حیف که تو باهامی اگه تو نبودی تا حالا رفته بودم تو...نشسته بود رو جدول و همچنان غر میزد...از المی گاز گرفتم رفتم بالا ...خیلی کوچیک بودم یهو که برگشت دید بالای دیوار نشستم...شروع کرد به دعوا کردن و بعد گفت باید بپرم تو خونه. گفت آویزون شو بپر...خیلی گریه کردم چون اون بالا گیر کرده بودم...وقتی پریدم تا یه هفته نمیتونستم راه برم...رگ به رگ شده بود پام.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
چه داداش بدی.اوخی.گریه کرده بچه!
moghbel
moghbel
٩١/٠٩/٢٨
١
٠
از مدرسه رفتن بیزار بودم. صبا همیشه تنها بیدارمیشدم باید خودم همه کارامو انجام میدادم. برا خودم خوراکی برمیداشتم هرچی میشد...هرروزم یه جور می رفتم یه روز با زیر شلواری یه روز با گرمکن.هربار که دعوام میکردن یه بهونه میاوردم که به خونواده خبر ندن. یه هفته ای هم یاد گرفته بودم با دمپایی برم. ی بار ناظم فهمید با عصبانیت پرسید:"چرا با دمپایی...؟" پامو در آوردم ...انگشتمو بسته بود. یه پارچه رو الکی کلی دور انگشتم پیچونده بودم...یادش بخیر دلش بحالم سوخت.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
حتما خیلی سخت بود.باهات همدردی می کنم.
A_mohammadi
A_mohammadi
٩١/١٠/٠١
٠
٠
یکی دیگه از خاطراتم این بود که ی بار با مامانم دعوا کردم فک کنم 6-7ساله بودم،مامانم بم گف:برو گمشو!منم لباس پوشیدمو و کیفمم برداشتمو رفتم ک گم شم!تا سر کوچه رفتم نمی تونستم از خیابون رد شم همون سر کوچه نشستم تا ماشینا تموم شن!!!بعد 2-3ساعت اومدم هوا تاریکم شده بود مامانم گوشمو گرفت،گفت کجا بودی؟گفتم خودت گفتی برم گم شم،منم رفتم گم شم!!!!! یکی دیکه هم اینکه باز هم با مامانم دعوام شده بود خواستم خودکشی کنم!ازاونجایی که وقتی مریض میشدم سرماخوردگی کودکان می خوردم،رفتم 2تا قرص سرماخوردگی ازنوع بزرگسالانش برداشتم(فک میکردم خیلی قوی باشه)خوردم بعدشم رفتم پیش عروسکام خوابیدم تا بمیرم!!ازخواب که بیدار شدم یادم رفته بود قر ار بوده بمیرم !!!!!!!
maryam
maryam
٩١/١٠/٠٢
٠
٠
پس الان چه طوري اون خاطره رو يادته...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
...