خانه انجمن یادش به خیییییر!!:)
٦١٨
٩٣
غزالِ رضائی

یادش به خیییییر!!:)

یادش به خیییییر!!:)

همیشه یه چیزی داریم که یهو میگیم عهههه ایییین یادش به خیییر!

دارین؟و چی هس؟و از چه کسی:)

٩٥/٠٧/٠١
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
قوم و خویش ها رو خخخ
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
اره معمولا میگن عهههههههه چی بزرگ شدییییییی انگار دیروز بود دیدمت انقدی بودی(بعد همزمان دستشونو تا کف پاشون میارن پایین:| )
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
مخصوصا وقتی که فقط عید نوروز به عید نوروز هم رو ببینن خخخ
§
§
٩٥/٠٧/٠١
١
٠
یکی بود چند وقته که نیستند، خیلی حرصش میدادم، البته نه فقط من خیلی ها حرصش ميدادند.. بهتر نیست حداقلش اینه که دیگه حرص نمیخورند
æ
æ
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
خدا صبر بده بهشون هرجا که هستن !D:
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
١
٠
گفتم «چیز» همه یاد اشخاص افتادن چرا؟:دی الهی ک همیشه سلامت باشن هر جا که هستن:)
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
مثل خانم انتصاری/ تخته دیگه نه پاییز داره نه ارغوانیه
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
آره خیلییییی،،، کوچیک که بودم وقتی میرفتیم باغ با بقیه بچه های دایی هامو عمو هام و عمه هام از تو رودخونه کلی راه میرفتیم، کلی بازی میکردیم، شب ها رو کوه آتیش بازی و ترقه بازی میکردیم،یواشکی میرفتیم تو مدرسه و تو حیاطش که خیلی بزرگ بود فوتبال و وسطی و کلی بازی دویدنی دیگه میکردیم،،،، روی سنگ نقاشی میکشیدیم، یادش بخیر همیشه با پسر عموم از رو درخت آویزون بودیم،رو دیوار مدرسه مبرفتیم و فوتبال بازی کردن پسرا رو میدیدیم،قورباغه میگرفتیم و بدبختا رو اذیت میکردیم :( شن بازی میکردیم (: و کلی خاطرات دیگه....الان که دارم فکر میکنم آخرین باری که داخل اون مدرسه رفتم حدودا سه سالی میگذره و رفتیم فوتبال بازی کردیم... یادش بخیر واقعا
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
چه خاطره های خوبییی .. فاطمه تو هم بچگیت همه همبازیات پسر بودن؟:دی یه دونه دختر هم سن خودم محض رضای خدا پیدا نمیشد:دی ازم بزرگ تر یا کوچیک تر بودن .. فقط پسرا هم سنم بودن:| شانس نداشتیم ک:دی
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
این پسرعموم که میگم خب این تک فرزند بود و خیلی میومدن خونه ما و مثل داداشم بود و هست.همسنمم نیست. اما اگه بخوام بگم دقیق همسن که از بین فامیلامون فقط دو تا پسر همسن من بودن که من بیشتر با یکیشون دوست بودم و بازی میکردم... ولی من با همه چه کوچکتر، چه بزرگتر بازی میکردم ... ان شاء الله که حال همه همبازی هام خوب باشه
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
یادش بخیر دوران دبیرستان،،، سوم دبیرستان معلم هندسه و جبرمون خانم سلیمان نوری بود..یاد دعواهاشون افتادم، موقع دعوا کردن هاشون کلی جلوی خودمو ميگرفتنم که نخندم ((= یاد هندسه پیش که با آقای پزشکی داشتم بخیر، چقدر دوستشون داشتم و از دست ایشون هم خیلی میخندیدم،آدم رو بدون اینکه بفهمه دست مینداختند (= ایشون قبل من هفت سال قبلش با برادرم کلاس داشتند و میدونستند من و اون با هم خواهر و برادریم ، صبح زود باهاشون کلاس داشتم یکبار دیر رسیدم که گفتند چرا دیر رسیدی؟ گفتم خونمون دور بود دیر شد دیگه. گفتند خونتون که همین نزدیکاست چرا دروغ میگی؟ من قیافم اینطور شد 0_o گفتم نه دوره گفتند مگه خونتون فلسطین نیست؟ گفتم 0____o شما از کجا میدونید؟ نه ولی ما یکسالی هست از اونجا رفتیم... باز میپرسیدند کجا رفتین؟ کلا پنج دقیقه ای منو دست انداختند بعد گفتند بشین....... بعد که ماجرا رو مثل همیشه واسه داداشم گفتم، داداشم گفت آهااااااااااان این هفت سال پیش منو تو فلسطین دیده گفته اینجا چیکار میکنی گفتم خونمونه بعد از اون موقع تا الان یادش بوده!!!!!!!!جلسه بعدش موقع آنتراک به استاد گفتم استاد شما چی میخورید که انقدر حافظتون خوب کار میکنه؟ (حرف داداشمو گفتم بهشون) ((= گفتند قدیمیا چی میخوردند؟ آب دوغ خیار.......کلا خیلی استاد خوبی بودند که آرزومه برم دوباره نزدیک ملاقاتشون کنم ایشون فوق العاده اند!!!
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
اصن دبیرای هندسه ه یجوری اند... این دبیر هندسه ما از بحث فحش میداد و بچه های کلاس رو میزد از طرف آموزش و پرورش اخراج شد /// اون یکی دبیر هندسه مون هم ک کلا بهمون درس نمیداد فقط خاطرات دانشگاه و زندگی و سربازی تعریف میکرد :/
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
نه ولی معلم هندسه ما عاااالی بود ((= دست به زن نداشت ولی دعوا میکرد (: خیلی خنده دار بود من حتی نمره امتحان نهایی هندسه و جبرم رو خیلی بالا شدم.هر جلسه کوییز داشتیم و اگر نمره کوییزمون 0.25 صدم کم میگرفتیم دعوا میکرد. .. استاد پزشکی هم که واقعا عالی درس ميدادند (: موقع آنتراک هم معمولا ما رو میخندوندند تا از درس خسته نشیم
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
الان که هر از گاهی زهرا سادات (برادرزادم) رو میبرم پارک یادم میفته که قدیم داییم منو میبرد پارک میگم یادش بخیرررر یک زمانی چقدر منم پارک بازی دوست داشتم
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
خوش ب حال زهرا سادات چه عمه ای داره^__^
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
احتمالا سال دیگه که ان شاء الله منو هم کلاسی هام، هممون فارق التحصیل بشیم بگم یادش بخیر چه روزای خوبی بود، بهترین مقطع تحصیلیم دانشگاه بود، چقدر سرکلاس ها خوش گذشت چقدر خندیدیم. چقدر از دست دانشگاه حرص خوردیم، یادش بخیر ترمک که بودیم کلا سلام هم نمیکردیم ولی خب الان خیلی دوستانه تر هستیم.... یادش بخیر با دوستام بین کلاسا تو هوای گرم بستنی میخوردیم و تو هوای سرد یا سوپ یا چای با نبات، ولی الان میتونم بگم یاد یکی از دوستام بخیر که مزدوج شد و رفت اصفهان :( چقدر جشن عروسیش خوش گذشت (: گرچه بازم میاد و میبینمش ولی همینکه نیست سرکلاسا یکم بده
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
بچه های فارق التحصیل خیلی دلشون تنگ دانشگاه میشه معمولا .. بعد بچه هایی ک در حال تحصیلن فقط میخان کلاس کنسل کنن و بپیچونن:دی
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
و کلی یادش بخیر های دیگه... که باید قبول کنیم گذشته ها گذشته و یادش بخیر حالا آینده رو بچسب (= مواظب آینده باش
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
کل انجمن تو همی خلاصه شد .. ختم جلسههه:دییی
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
ادمین خیلی عالی!!! تند تند همه کامنت ها رو تایید میکنید، مرسی (:
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
ادمین میگن خواهش میکنم:دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
خیلی چیزا!! امروز گوشی قدیمیم رو پیدا کردم زدم به شارژ ..توش کلی متن نوشتم ، برشون دارم ، وقتی دیدمش گفتم " اییییی یادت بخیر " :)
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
چه عکس و فیلمایی ک تو این گوشیا پیدا نمیشه .. منم چند وقت پیش یه گوشیه قدیمیو برذاشتم عکسامو دیدم ولی من گفتم اَییی چ عکسای خونوکی:دی ولی خاطره اس دیگ:دی
Cold
Cold
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
:)
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
اوهوومم:))))
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
یادش بخیر اون سالی که آهنگ ما چار تا برادر به همراه دو خواهر هی دورش میگردیم به دور گل مادر تازه اومده بود بیرون خالم اینا انقد مامانبزرگمو رقصوندن ک مرد :||
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
اخر جملتون چقد یه جوریه:(
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
یه روز هایی بود ک بجای مشکلات مون ب آرزو هامون فکر میکردیم ...واقعا یادش بخیر
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
:) مشکلات این سن دو روز دیگ خاطره میشه ^__^
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠١
١
١
سال اول دبیرستان امتحان آخرمون فیزیک بود...من حساب کردم دیدم از 20 باید 26 بگیرم تا تجدید نشم/// یادش بخیر ماشین حسابم از خنده سوخت :/
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠١
١
٠
خخخخ شما اعجوبه این دیگه:دی
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
شما هیچی... ماشین حسابه حیف شد:/
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
:||| نشنیده میگیرم خانم کشميري
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
بخوايد نخوايد مجبورید نشنیده بگیرید چون نشنیدید،خونديد:))
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
آیکون بلند شدن دود از سر :| ....
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠٦
٠
٠
😁😁
رفیعه
رفیعه
٩٥/٠٧/٠١
٢
٠
من کلا آدمی هستم که خیلی در گذشته سیر میکنم،به خاطر همینم ،ممکنه در روز،شاید خیییلی آه و حسرت از نهادم بلند شه!!چند تاشو میگم:قارچ خور جز لاینفک بچگی هام بود!هنوزم دوست دارم آتاری داشتم و بازی میکردم:)) خونه ی قدیمی مادربزرگم!چقدررر شلوغ بود و چقدررر هی میدوییدیم و کیف میکردیم!واقعا یادش بخیر!:))) یاد دوران مدرسه هم بخیر!دعواها برای مبصر شدن!خودشیرینی هام!زبون ریختن هام توو کلاس که الحق و النصاف ،کلاس منفجر میشد=)))) یه دوران جاهلیتم داشتم الان که بیشتر فکر میکنم!حدودا دوم دبیرستان اینا بودم!با اینکه تلخ گذشت و سخخخخت ،اما بازم یادش بخیر!:)) کلاس بسکتبالم میرفتم!اونم به جرگه یادش بخیر ها پیوست :) یه سری یادش بخیر های دیگه هم هست،که فوق العاده شیرینه و دوست داشتنی!!که مثلا وقتی شات هاش رو میبینی یا ویس هاش رو میشنوی،تداعی کننده روز هایی هست که کلی خاطره باهاشون ساختی و کلی خاطره باهات ساختن!!این مورد آخر،در عین حال که شیرینه،تلخ هم هست!یعنی ممکنه در عین لبخند زدن و خندیدن بهشون،گریه هم بکنی:) که واقعاااااااااا یادش بخیر!:))))))))
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
از همون اول پرجنب و جوش و شاد بودی^__^
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
دفتر مشق کلاس اولم:) همیشه هم میگم یادش بخیر چقدر مرتب بودم اون زمان:)
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
منم نگهشون داشتم:))))))
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
گاهی اوقات مامانم لباسای بچیگیامونو در میاره که بفهمیم از همون اول اینقد نبودیم!ولی خب دوست داشتنین:)اسباب بازی که نداشتیم اون زمان ولی همون یکی دوتا جنازه هایی که ازشون مونده خیلی نوستالژیکه:)مثلا یه تراکتور اسباب بازی داشتم با یه دونه کامیون!کل خاکای باغچمونو حفاری میکردم میریختم تو کامیون میبردم یه کم اونور تر خالی میکردم و از این کثیف کاریا!عاشق ماشین بازی بودم!یادش بخیر:))
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
:)) تو کار ساخت و ساز بودین .. البته سنتون کم بوده فقط گود برداری میکردین:دی
Far!de
Far!de
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
هرچیزی ک مربوط ب مدرسه ام باشه :) دبیرستان البته :) و ماه اخر سوم راهنمایی :)
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
ماه اخر سوم راهنماییی@@چی دقییق
Far!de
Far!de
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
اره دیگه یه سری چیزا دقیق یادت میمونن :)
آتش آتشروان
آتش آتشروان
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
فرار از مدرسه و رفتن به کلوپ های بازی های کامپیوتری!
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
اکثر پسرا ازین خاطره ها دارن:))
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
آفرین:) اصن آدم باید تا این حد عاشق درس و مدرسه باشه:))))
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
یادش بخیر و خاطرات خاصی ندارم شاید بعضی عکسا.......
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
عکس=حاطره کلا:)
آتش آتشروان
آتش آتشروان
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
خاطرات شمال رفتنم محال یادم بره
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
:دی خیلی هم خوب
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/٠٢
١
٠
توی بچگی ، توی روستای خانوادگیمون ، خونه پدربزرگم ، با خاله هام که هنوز ازدواج نکرده بودن، توی یه اتاق 3در 4 جمع میشدیم و از تلویزیون قدیمی بابابزرگم سریال قصه های جزیره رو میدیدم ، همه به زور دراز میکشدیم و سرمون رو روی پای هم میزاشتیم ، یادش بخیر ... الان هر وقت قصه های جزیره پخش میشه اشکم درمیاد.
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
به به .. خیلی هم زیاد پخش میکنه
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش بخیر اون قدیما رفته بودیم زیارت؛ نه شعر نیس واقعن رفته بودیم شاه چراغ تو شیراز یه روزم قرار بود واستیم بعد از ظهر ش قرار بود بریم پرسپولیس (تخت جمشید) انقدر دیر راه افتادن که شب رسیدیم در اونجا رو بستن نشد به آرزوم برسم از بیرون یه فاتحه فرستادم واسه پدرمون کوروش کبیر؛ هنوز م تو حسرت دیدار مانده ام۰
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
خاطره تلخی بود:دییی انشالله در اینده، وقت زیاده
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش بخیر اون قدیما میرفتیم روستا ی پدری پدر بزرگم منو خییییلیییی دوس داش(۲ سال ونیم داشتم) مریض بود بنده ی خدا سال بعد هم فت شد همش به من میگفت اقای دکتر یه دارویی چیزی بده منم سیخ جارو بر میداشتم به دست و پای بنده ی خدا میزدم که خوب شن ایشونم میگفتن مرحبا (بعدم منو بغل میکردن ماچ میکردن میگفتن دیگه خوب شدم) سه سالم که بودم فت کردن منم کلی تو بچگی گریه کردم ؛ خیلی دوسشون داشتم مهربون بودن واقعا ؛ خدا بیامرز ایشون رو۰
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
و بازم خاطره تلخ؟ خدا رحمتشون کنه .. (شایدم فوت به جای فت:))
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
خوب اگه فوت مینوشتم ممکن بود اشتباه خونده شه
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش بخیر پدربزرگم که زنده بودن تو خونشون دستم رو کردم تو روغن زدم به دیوار هنوز ردش مونده دستم رو با بچه گی هام (۲سال نیم) مقایسه میکنم چه حالی میده شما این سرگرمی جالب رو ندارین خخخ
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
عکس بگیرین بذارین ببینیم چقد بزرگ شدین:))
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش بخیر اون قدیما بچگی هام تو پاستور بازی مخصوصا کفشی خیلی مهارت داشتم همه ی محله ی خودمون و محله های اطراف رو میبردم خخخخ
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
پس چقد پاستور جمع کردین:دی کلکسیونشو دارین هنوزم؟:)
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
اره هفت یا هشت هزار تا پاستور اونم خیلی هاش قدیمی دبگه داداشم هر چی باخت تموم نشد هنوزم پنج هزار تایی مونده میدم پسرم بره حالشو ببره هنوز فروش پاستورم داشتم دونه ای یه تومن میفروختم خخخخ
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
کلاس های دوم و سوم دبیرستانم که کلا خاطره بود یادش بخیر. مخصوصا کلاس های پاکدل و زیست با. سید. و دینی خخخخخ قزوینی هم واسه کنکور با دوستم میرفتیم با دوچرخه چه حالی میداد و.....
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
اقای پاکدل بنده خدا چه سوژه ای شده واسه شما و حسین اقا:دی
Far!de
Far!de
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
همی امروز عکسای سال اخردبیرستانو دیدم...گفتم یااااادششششش بخییییرررر اون روووووز =))))
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
عخیییییی..:)))))
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش بخیر دوران ابتدایی فقط حق داشتیم کیکِ خدیوپور بخریم یا ویفر، خداوکیلی کوچیک هم بود آدم سیر نمیشد، یک من آب هم باید میخوردیم تا بره پایین خخخ یادش بخیر قیمت ویفرها دستم بود خخخ
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخ ما تو دوران دبستان ساندویچ کالباس ۵۰ تومنی داشتیم همش هم چوب شور میخوردیم الان که خوشم نمیاد نمدونم اون موقع چه جوری چوب شور مبخوردم
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
واااایییییی چوب شووووور^____^
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
منم فک میکنم حالم بد میشه نمیدونم چه جوری بچه بودم دوست داشتم !!!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٧/٠٢
١
٠
یادش بخی ربازی های بچگی مون مخصوصا وقتی که مامان باهامون قایم موشک بازی میکرد:) یادش بخیر دوره ی راهنمایی و همه ی روزهای خوبش یادش بخیر دانشگاه، خل بازی های خوابگاه و همه ی جوونی مون که با خنده های از ته دل گذشت یاد همه ی اونایی که بخش بزرگی از خاطره هامون بودن ولی دیگه نیستن سریال دیدن های دسته جمعی مشاعره با اقاجون و مامان بزرگم.... هییییییییی
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
چه قد شیرین^__^ خاطره های خوبی داری:))
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش به خیر از مدرسه میومدیم و مشقامونو نمنوشتیم و تو کوچه با دخترای همسایه مون بازی میکردیم /شب که میخواستیم بنویسیم برق قطع میشد /گریه میکردم /مامان غر غر میکرد و میگفت خدا مرگت نده باید بزاری برای شب مشقاتو؟وامونده ها همون روز بنویس /اخه بیشتر شبا برق قطع میشد و من همین مصیبت رو داشتم /چراغ نفتی رو روشن میکردن خواهر و برادرام کتابشون رو باز میکردن بخونن و سایه شون میافتاد روی دفتر و کتابم و من به هزار زحمت نصف مشقامو مینوشتم /یعنی از بس گریه میکردم و خسته بودم چشام باز نمیشد و باقیشو صبح زود بلندم میکردن که پاشو بنویس . هی یادش به خیر
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
چه بامزهههه:دییی .. مشق اصلش شبه دیگ اسمش روشه اصا .. مشق شب:))) و اینکه دیگ مشق برای ننوشتنه:دی
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
داشت یادم میرفت یادش بخیر ۷ سال اینا داشتم تازه کلاس اولم تموم شده بود یه مریضی سخت گرفتم دو هفته ای تو بیمارستان ۱۷ شهریور بستری بودم همه ی پرستار هاش عالی بودن از شون تشکر میکنم اصلا اخرم دکتر ها نفهمیدن چه بیماری ای دارم انقدر خوش میگذشت و انرژی مثبت داشت خوب شدم دلم میخواد براشون هدیه بخرم ولی چون در دسترس نیستن براشون ارزوی سلامتی میکنم
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
چه خاطزه های خاص و متفاوتی دارین شماا خخخ
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
یادش بخیر سر کلاس سوم تو گیجی خواب جدول ضربی که با ۲۰۰ بار نوشتن و خوندن یاد نگرفتم رو با یه بار خوندن یاد گرفتم بعدا فهمیدم به اتغاق علمی از نوع نادر برام افتاده معلم زحمت کشی داشتیم سال سوم چند وقت پیش فت کرد خدا بیامرزدت خانوم ولی نواز عزیز ؛ فک نمیکردم واسه بد اخلاقی ها و کتک هات یه روز دلم تنگ بشه ولی الان واقعا دلتنگ شدم هم واسه بچگی هام هم واسه سخت گیری هات
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
خدا رحمتشون کنه و یادشون گرامی:))))
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠٣
٠
١
کتک:/ ولی خدا رحمتشون کنه بالاخره... :)
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
یادش بخیر تو دوران راهنمایی یه گوشی K750 هم داشتم هر وقت تو صف نونوایی((شما یادتون نمیاد ده سال پیش ده نفر تو صف نونوایی ها بودن)) دستم میگرفتم میگفتن نمیفروشی؟؟ انقدر که خوش دست بودن اینا امکاناتش هم خوب بود کسی K750 نداشته قدیم؟؟؟
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
بعد از دیپلم k310 داشتم
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
نه من یه N95داشتم بزرگ بود خوش دست نبود ولی خیلی گوشی خوبی بود اونم طالب زیاد داش اخرم یادم نیس چی کارش کردم:دی
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
دهه هفتادی های بی درد خخخ
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
بی درد چیه کار میکردم پول هام رو جمع کردم ((البته دروغ نگم من نصف پول رو دادم)) گوشی هم مال رفیق بابام بود ((اصلا ما زیر خط فقر له شدیم مرتضی ؛ یه بال مرغ رو با نخ میبندیم مثل چای نپتون میزنیم تو اب چلو مرغ میزنیم خخخخخ))دیگه راضی شدی حالا بی درد کیه؟ خخخخ
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٤
٠
١
خخخ
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
یادش بخیر اون روزا،که تو حیاط جارو بود؛میشستیم با پودر و تاید،پهن میکردیم تو افتاب،حالا با یه (شامپو بس)با یه اب و کمی اسفنج،پاک میشه هر چی که هس با شامپو فرش بس؛قدیما که کوچک بودم مسابقه اگهی بازرگانی با خواهرم بازی میکردم اینطوری که یه اگهی بازرگانی میگفتم. با اخر حرفش یه اگهی دیگه خواهرم میگفت؛چون بازی سختی بود تصمیم گرفتیم هر اگهی که یادمون مونده بگیم تا سرگرم شیم،دی!:-) شبها که خوابمون نمیبرد این بازی را میکردیم خیلی هم حال میداد.از همون طفولیت علاقه عجیبی به بازرگانی داشتم ^ _ ^
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
یادش بخیر با آهنگ و ریتم همین آگهی ها کلی شعر گفتم:-) هعیییییییی...
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٦
٤
١
چه جالب ؛ من این بازی رو نشنیده بودم تا حالا٬ خودتون درست کرده بودین؟
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٠
٤
٠
بله:-)
یاسین(رضی الله عنه)
یاسین(رضی الله عنه)
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
یه زمانی، با دخترخاله م میرفتیم پاستور بازی میکردیم. ازین پاستورهای جکی چان و رونی کلمن و ماشین ها و هواپیما ها خخخخخخ یادمه دخترخاله م یه نایلون پر از پاستور داشت. من عاشق پاستور "فرانچسکو توتی" و "دل پیِرو" و "جنگنده ها" بودم خخخخخخ چند وقت پیش یه جعبه از وسیله های قدیمی م پیدا کردم که توش ده بیست تا از همون پاستور ها بود. کلّی کِیف کردم :)
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٢٢
٠
٠
ممد توتی دوس.....