خانه انجمن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد !
١٧٩٤
٢٢٤
بهمن بهمنی

از شیر مرغ تا جان آدمیزاد !

از شیر مرغ تا جان آدمیزاد !

داستان 40 کلمه من این است:

 

روز دادگاه یک لیوان شیر همراهش بود ، گذاشت روی میز قاضی و مجدد در خواست طلاقش را تکرار کرد ! 

باور نمی کردم ولی  روی لیوان نوشته بود : 

مهریه عروس  " از شیر مرغ تا جان آدمیزاد " 

 

 

---------------------------------------------------------------

:) قرار هست تو این انجمن فکر کنید و داستان 40 کلمه ای بنویسین 

پ.ن : 

بهترین داستان رو بر اساس تعداد نظراتی که زیرش داده شده انتخاب می کنیم :)

٩٥/٠٥/٢٦
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
بهترین داستان قراره چی گیرش بیاد؟؟
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
سوال خوبیه :دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٢
:) شما مجتبی داستانت رو بنویس جایزه رو آخر اعلام می کنیم
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
میشه کمتر از چهل کلمه باشه؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
١
٢
:) اره کمتر ایرادی نداره
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
ی سوال موضوعش همین شیر مرغ تا جون آدمیزاد؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
١
:) نه منظور اینه که هر داستانی که دوست دارین تو 40 کلمه بنویسین
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٥/٢٦
٠
١
چی چیزا میخوای از ادم ها چ کارای سخت خخخخ.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٢
:) یک خط داستان می خوای زور بزنی بنویسی
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٥/٢٦
٢
١
جان تو نمتونم بهمن. خدایی خستم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٦
٢
٥
ورزشکارو تلقین منفی؟! بنویس علی، بنویس...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٦
١٤
١٩
بفرما مهندس: «در اتاقِ کناری، دخترک چشم درشت کرد و رو به من گفت: «شما زن دارید و اومدید خواستگاری من؟! خواهرتون به من نگفته بود!» در دلم گفتم: شما که هیچ، حتی همسرم هم نمی داند که از او امضاء دارم!»
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/٢٦
٣
١١
عالی بود آ میرزا:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
١
٦
:) جمله آخر کلی فهوای کلام داشت ممنون آمیرزا
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٦
١
٠
:)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٥/٢٦
٤
١
غیر از یک داستانک بينظير، درس زندگيه این...!:))) عالی آميرزا :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٦
١
٠
مخلصم وحیدجان :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٦
١
٠
مهندس! فحوای کلام درسته :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٦
١
٠
ممنون مائده بانو که با لبخندتون همراهی فرمودین :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٦
١
١
صالح جان! دوسِت دارم به شدت :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٦
٣
٤
خیانت اقامیرزا؟؟؟ منزلشون کجان؟؟؟ عالی بود و دستتون درد نکنه :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٢٧
٣
٥
عااالی بود :))
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/٢٦
١١
١٨
می گفت در سرد ترین روز های زندگی پشتت به من گرم باشد، هوایت را دارم.دروغ هم نگفت، حال که در یخبندان زندگی ام می فهمم گرمایش همانند سوختن خار زودگذر بود و به جای هوا ، حوایم را دارد.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
١
١٤
:)حوایم رو متوجه نشدم /ممنونم وحید جان
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٦
١
٤
مفهوم سنگینی داشت...!!:)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٥/٢٦
٢
٢
لایک،
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/٢٦
٣
٣
آدم و حوا/ منظور اینه که گفته هواتو دارم ولی الان حوا(معشوقه) مو ازم گرفته(دزدیده) و دارش./متشکرم خانم ساداتی و صالح جان:) تو لایک کنی دیگه واسه من کافیه داداش:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٤
:)حالا متوجه شدم عالی رفیق من اسم مادربزرگم حوا بود, خدابیامرز بابابزرگم باید همچین داستانی رو براش تعریف می کرد: )))
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٦
٢
٢
مهم این بود که طاقت بی تو را نداشت , حال با حوا , هوایت را داشت. زیبا نوشتید.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٢٧
١
٢
به به عالی :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
١
٠
قشنگ بود :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٦
٦
١
خیره به چشمان درشت قهوه ای رنگی که روز ها دلتنگشان بودم و الان با همان جذابیت همیشگی مقابلم هستند، به سمتش پرواز میکنم و يک گاز بزرگ از لپ شیرین کیک شکلاتی مقابلم میگیرم.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
١
٦
:)خخخ داشت ذهنم جا دیگه می رفت
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٦
٣
٠
مگه از کیک شکلاتی بهترم تو دنیا هست؟:)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٧
٤
١
خوب بود و امان از ذهن بعضی ها خخخخخخخخ
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٧
٨
٤
قشنگ بود :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٥/٢٧
٧
٠
ایول...خیلی جالب بود.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
١
٠
کیک شکلاتی اونم با بستنی پر مغز و اسمارتیس و خامه هعی وای من ...
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٩
١
٠
دهنم آب افتاد:)
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٦
١٠
٠
دوست داشتنت را فریاد زدم "خروشچف" ها حکم صادر کردند و دیوار برلینی بین من و تو کشیده شد
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٦
١
٠
اوه:) همون بهتر ک نمیگفتی:)
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٥/٢٦
٢
٠
: )
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٧
٣
٠
دیوار برلینی در کار نبود /دیوار , دیواری به بلندی دیوار حاشا بود/حاشا کرد که شنیده است,حاشا! خوب بود عزیزم
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٧
١
١
ممنون از همگی دوستان (:
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
خانم دهجی عاااالی بود عاااالی 👏
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
شما عالی نوشتید و لطف دارید:))
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٦
٤
١
دوست داشتنت را فریاد زدم "خروشچف" ها حکم صادر کردند و دیوار برلینی بین من و تو کشیده شد
لیلا رضایی
لیلا رضایی
٩٥/٠٥/٢٦
٧
١
ای خروشچف ک گفتی یعنی چع؟
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٦
٥
٠
زمان جنگ جهانی دوم که هیتلر شکست میخوره،آلمان تحت سلطه دو حزب سنتو (روسیه و متحد هاش) و ناتو(آمریکا و متحد هاش) قرار میگیره و به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم میشه که این تقسیم بندی هم از شهر برلین پایتخت آلمان میگذره ، ابتدا با سیم خاردار دار این تقسیم بندی انجام میشه ولی به خاطر مهاجرت مردمان آلمان شرقی (چون تحت سلطه کمونیست بودند) به آلمان غربی "خروشچف" دستور ساخت دیوار میده و یک دیوار بتنی به ارتفاع دو متر به جای سیم خاردار ها ساخته میشه.اگه کسی از آلمان شرقی به آلمان غربی ميرفت و دستگیر میشد مجرم بود و دستگیر میشد و زندان میرفت تازه اگه از زیر گلوله ها سالم بیرون میومد پس از از بین رفتن حزب سنتو آلمان وحدت خودش رو به دست میاره و دیوار برلین تخریب میشه و مردم پس از حدود پنجاه سال دوباره اقوام خودشون رو میبینند. ... من خروشچف ها رو استعاره از کسانی که هی مشکل ایجاد میکنند گرفتم و دیوار برلین هم استعاره از موانع راه
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٦
١
١
مثلا بدترین حالتش اینه که مشهد نصف بشه و نتونی اقوامت رو حدود پنجاه سال ببینی حالا اگه شانس بیاریم تحت سلطه یک دولت خوب باشیم :دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٢
عجب فهوای کلامی داشت ممنونم: )
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٢٦
٣
١٠
یکی بود یکی نبود،‌زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود، غصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
١
١
:) مرسی مرتضی
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٦
٦
١
اين داستان آماده بوده از قبلا...!!
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٦
٢
٧
انشالا که غصه ت به سر برسه! ولی اینجا فک کنم منظور قصه باشه، بله آقا مرتضی؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
١
٦
خخخخخخخ :) یه لایک طلایی برا امیرزا
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٢٦
٣
٣
غلط املایی تو کامنت هم حسابه مگه خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٣
٦
کنارم نشست ، آرام سلامی کرد از خوشحالی می خواستم بازویش را کمی بفشارم !محرم نبود نمی شد!دستش را گذاشت روی دستم, برای بار سوم شیخ گفت وکیلم, پاسخ داد : آری!
Mahziar
Mahziar
٩٥/٠٥/٢٦
٢
١
گناه کبیره قبل از گفتن اری آیا؟؟؟؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
١
٢
جداً برا خودم سوال شد مهزیار ، چون وکالت می گیره شیخ ، بعد سه بار هم داره میگه بعد همزمان داره دستش رو میذاره و میگه بله ، این حکم شرعیش چی هست :) !
Mostafa
Mostafa
٩٥/٠٥/٢٦
١
٢
حکم شرعی اش: وکالت دادن زوج و زوجه به عاقد باعث محرم شدن زوچین با همدیگه نمیشه.. بلکه اجرای صحیح صیغه عقد نکاح با تمام شرایط آن باعث ایجاد علفه نکاح میان زوجین میشود.. (یعنی قبلش اگه دستش و بگیره گناه کرده....) حتی دیده و شنیده شده بعد از اینکه بله رو گفتن مادر عروس دومادش و بوسیده..خخخخخخ یا پدر دوماد عروسش و البته این دومی بعید تره..
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٤
:) یعنی بعدی اینکه بله رو گفت صیغه رو می خونه ؟
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٧
٣
٢
اقای بهمنی استغفرالله :) ارزوهاتونو میگید؟صبوری هم خوب چیزیه /صبوری کنید , صبوری
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٧
٣
١
یعنی نمی دونستی مهندس! اول از هر دو وکالت می گیره، بعد صیغه عقد رو جاری می کنه.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٢
نه نمی دونستم :) ! خب پس که این طور !
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٠
عجب!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٧
مجتبی پاشو بیا همو داستان معروفت ره بگو: ))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٦
چوکاره برار؟؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
١
٢
:) منظورم همی داستانی بود که نوشتی
zakhar
zakhar
٩٥/٠٥/٢٦
١
٥
اومد! جوگیرشد! باخت! رفت! خیلی پروفشنال! کم مونده بود پولم بگیره ازمون!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٤
:) مرسی وحید جان
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٦
٥
٤
مهریه اش را میخواست , گفت نمیگذره از مهریه و حقش بود... بعد از دیدن لیوان , زن هاج و واج بلند شد!!! هنوز دوستش داشت ولی بارها از زبان خودش شنیده بود دلش با دیگری ست ! مرد زانو زد (جان ادمیزاد), زن یک نفس لیوان را ... اشک امانش را بریده بود و امان داد و گذشت ...
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
قضاوت با دوستان که چرا زن گذشت از جان مرد؟جواب مد نظر بنده رو بدید /جایزه اش با اقای بهمنی :) { چون انجمن شماست}
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٣
٥
اشک تو چشمام جمع شد :| عجب داستان غم انگیزی بود ، من به این داستان رای میدم
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٧
٧
٥
فکر کنم زن نمیخواسته شوهرش در راه عشق به زن دیگه ای قربانی بشه، ( زن هاج و واج بلند شد هنو ز دوستش داشت ولی بارها از زبان خودش شنیده بود دلش با دیگریست! )
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
٢
٠
هعی..:(
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٨
١
٢
لیلی جان از بس جان مرد در نظرش بی ارزش میشه /یعنی به کل ازچشمش میافته :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٨
٥
٢
جواب من بهتر بود ها;)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
١
٤
رفقا شب اول انجمن هم گذشت :) ! هم به داستانک ها رای بدین هم خودتون داستانک بنویسین چون کوتاه هست قولش رو از آقای نادری می گیرم که برنده رو تو هفته نامه چاپ کنن :)
MONA-R
MONA-R
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
اولالا, باريكلا خيلي خوبه :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٢
:) سپاس
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٧
١٧
٦
صلیب مسیح را بین دستان یخ زده اش گرفت و گریه کرد:من کمک خواستم نه دردسر، نگاهش را از چهره مسن مردی که به دوردست خیره شده بود گرفت و با عصبانیت گفت:اگر کمی سخاوت داشتی، خم شد و ساعت جیبی پیرمرد را برداشت:شاید زنده می ماندی!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
١١
٢
:) ممنونم حس خوبی داشت
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
٩
٢
چ جالب بود:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٩
٠
١
اگر کمی سخاوت داشتی زنده می ماندی :) قشنگ بود لیلی جان ^_^
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٥/٢٧
٨
٥
صندلی جلو نشسته بودم. در خیابان، زن و مرد جوانی دست توی دست، داشتند بستنی قیفی می خوردند. مانتوی دختر سفید بود و بستنی را با دستمال کاغذی گرفته بود. لبخندی زدم و با صدای غر زدن راننده به من کارت نزدن مسافری، برگشتم داخل وَن سفید.
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
٣
٤
گنگ واسم خنگ شدم رفت:|
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٢
:) ممنونم خانم فرانک ، طرف داشت از اتوبوس پیاده می شد سوار ون می شد ؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٥/٢٧
٢
٠
این برگشتم منظورم برگشتن به حال و هوا بود! از اول هم رو صندلی جلوی ون نشسته بودم! تو حال و هوای زن و شوهره بودم که با غر زدن راننده برگشتم تو حال و هوای ون! مثکه گنگ بوده واقعا! خخخ ببخشید :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
حالا خيلی هم گنگ نبوده من خودم ب شخصه تازگیا دیر فهم شدم...:) گشنگ بود در کل:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
١
٢
:) نه خیلی گنگ نبود ، از یه زاویه قشنگ بود
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
١
خوشگل بود فرانک جون ^_^
Niva
Niva
٩٥/٠٥/٢٧
٨
١٤
همیشه حسودی اش می شد، دلش می خواست کاش جای او بود، خسته از روزمره های تکراری،می خواست مثل او بدرخشد و دنیا خیره برای یک لحظه درخشیدنش ،اما وقتی ناداوری ها را دید،چراغ هایی که به اشتباه روشن شدند،خوشحال شد که تنها چراغ راهنمایی ست نه چراغ وزنه برداری المپیک.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
١
١٨
:) خیلی زیبا بود خانم نیوا ممنونم
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
٥
٠
هعی...:(
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٢٧
٩
١٣
وقتی داشتند می خوردند؛ هیچ کدامشان توجهی نداشتند به چهارسال از جوانیش که برای دستپخت امروزش گذاشته بود. حقش را خوردند، یک آب هم روش. آبی به طعم اشک هایش. بهداد باخت و دیگر هیچ!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٤
٤
مرسی مجتبی :) زیبا بود ممنونم
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
٢
١
اشک ک شور...:| آدم بخوره تشنه اش ميشه...!!اما در کل بازم هعیی !
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٥/٢٧
١
٠
شرمنده ميخواستم مثبت بدم دستم خورد منفی شد :|||
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٢
دشمنتون شرمنده : ))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٩
١
٠
بر اساس واقعیت! :) به قول همسر جناب سلیمی " خدا لعنتشون کنه "
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
١
٢
#چهل_کلمه
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٢٧
٤
٠
علی هستم . همه به عنوان بچه سوسول دانشگاه صدایم میکنند مخصوصا از وقتی بچه ها روی تخت خوابگاه اون عروسک را پیدا کردند. اما مهم نیست آنها که نمیدانند آن عروسک تنها یادگاری من از توست راستی مادر موقع خداحافظیت از من چه صدایم کردی ؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٢
:) داستانک عالی بود فقط این قسمتش رو باید کمی اصلاح کنید تا زیباییش رو از دست نده "موقع خداحافظیت از من چه صدایم کردی ؟"
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
موقع خداحافظیت بامن ، چه صدایم کردی ؟ (درست شد ؟)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
عالی,:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
١
چه خوشگل بود! ولی یادگاری از مادرش عروسک داشته ؟
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٢٩
١
٠
بله میخواستم بگم مادرش هنگام زایمان فوت کرده ومتوجه نشده جنسیت فرزندش چیه برای همین میپرسه چی صدام میکردی ولی از چهل تا کلمه بیشتر میشد شرمنده من خیلی تو نوشتن ایراد دارم شاید بهتر بود لااقل تو مکالمه علی با مادرش مینوشتم
سعید نایب
سعید نایب
٩٥/٠٥/٢٧
٧
٥
زینب (س)هنگامی که جنازه پاره پاره شده برادرش حسین (ع) را در آغوش گرفت آنگاه رو به آسمان کرد و گفت : خداوندا از ما بپذیر.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
١
٢
سلام جناب نایب ممنونم ، خیلی زیبا بود
لیلا رضایی
لیلا رضایی
٩٥/٠٥/٢٧
٦
١
قبلا تو لاین خونده بودم
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٨
٢
٠
عالی بود جناب نایب.
MONA-R
MONA-R
٩٥/٠٥/٢٧
٣
٧
"با دختري ازدواج ميكني كه نميداني گذشته اش چيست و دختري را ترك ميكني كه گذشته ات را با او بوده اي! كدامين عقل است كه اين را قبول مي كند! پس...اگر با معشوقه ات ازدواج نكردي,يقين بدان تو با معشوقه ي ديگري ازدواج كردي...!"
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٧
:) لایک خانم منا ، خیلی پر محتوا بود
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
١
٢
عالی:)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٨
١
٠
منا خانوم عالی بود:)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٥/٢٨
٨
٠
مث ایکه قرار بوده خودتان بنویسین:/
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
اوپس :)) این معقوله ی ازدواج هم کلا بغرنجه ها :))
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٨
١١
٣
اون پیام را بالایی را برای منا گذاشته بودم نه اقای نایب
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٢
٢
#جیم #چهل_کلمه #داستانک
یکی
یکی
٩٥/٠٥/٢٧
١
٤
بنام خداوند بخشنده مهربان، یکی بود یکی نبود، زیر گندبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود، بالا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود، پایین آمدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود، قصه ما بسر رسید کلاغ بخونش نرسید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٦
:) خخخخ ممنونم جناب /سرکارخانم "یگی" تو کامنتهای بالا دوست خوبمون " مرتضی " همین داستانک دوره ی کودکی ما رو که بیشتر جنبه پایانی قصه رو داشت نوشت
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٢٧
١
٠
حق کپی رایت رو چرا رعایت نمی کنید خخخخ
همون یکی
همون یکی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٨
این داستان من دقیقن 40 کلمه بود :)) ولی گذشته از شوخی توانایی نوشتن داستان جالب رو ندارم ، پوزش ازین جهت
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٥/٢٧
٧
١٠
گریه میکرد و زار میزد تا عشقش به سوی او حرکت کند،سرش را با بی میلی از روی مهر برداشت .....دید که پسرکش دارد به سمت او می دود.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٦
ممنونم خانم نینا, الان منظور از عشق پسرش هست ؟
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
خاهش میکنم آقای بهمنی.بله
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٧
١
٢
آخی...:)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٥/٢٧
١
١
:))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
١
٠
سلآم؛ آخـــــِی :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
١
١
یک نگاه ویژه به عشق :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٥/٢٧
٦
١
قاضی گفت: این لیوان شیرو آوردی من بخورم ... مرد: په نه په ، یه موز بنداز توش دور هم شیرموز بزنیم ...
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٢
سلآم؛ داستانون یه کلوز آپ از صحن دادگاه لازم داره ، ما بدونیم الان به چه شیری طرفیم :))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٣
اِ من الان دوهزاریم افتاد...کلوزآپ لازم نیست :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٢
خخخخ مرسی مهندس:))))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
٢
٠
عجب :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
:))
z_amini
z_amini
٩٥/٠٥/٢٨
٦
٩
پیامش غیر قابل باور اما آرزوی قلبی ام بود.چه بهتراز اینکه او میخواست بامن ازدواج کند؟ ایا میدانست که من از او بزرگترم؟ پرسیدم و باعث نابودی خود شدم. _مگر شما کدام زینب هستید؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٥/٠٥/٢٨
٢
٩
من به این داستان رای میدم. راستش خیلی از متن هایی که اینجا خوندم کاریکلماتور، دلنوشته و ... بودند. فقط 4-5 مورد از موارد بالا ویژگی های داستانک رو داشتند. اگرچه بقیه مطالب هم نکته های جالبی داشتند، ولی داستانک نبودند. از بین چنر موردی که به نظرم داستانک بودند، من همین مورد رو به خاطر ضربه پایانی خوبش انتخاب میکنم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٦
ممنونم خانم نیک بنیاد , داستانک زیبایی بود:) و انتخاب شایسته ای داشتین.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٦
مرسی .مرسی.خخخخخ. من برنده شدم نه؟میدونم میخواید روز اخر غافلگیرم کنید ولی من خودم میدونم برنده ام :)))))))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
٢
٥
دوسش داشتم :) رای نیلوفر به تنهایی حداقل 5 تا رای حساب میشه ^_^
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٣٠
١
١
ادم با ازدواج نکردن نابود میشه؟
z_amini
z_amini
٩٥/٠٥/٣٠
١
٠
توضیح دادن بی مزه ترش میکنه که.خخخخخخ. مثلا این زینب پنهانی بهش علاقه داشته،بعد اون طرف پیام داده ابراز علاقه کرده.این برا مطمئن شدن پرسیده که بفهمه با سن ایشون مشکلی نداره؟ بعد فهمیده اون طرف اینو با یکی دیه اشتباهش گرفته.برای همی نابود شده.
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
سلآم؛ من باید فک کنم...اصولا داستان بلد نیستم ('^_^)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
١
٤
زندگی از این بهتر نمیشود این را با صدای بلند وسوار بر اسب تند رویش در دشت های پر ازشقایق فریاد میزد. حدفاصل کوک های سرشانه تا سرآستین.همیشه برای خلاصی از تلخی های زندگیش، رویاهایش را شیرین وشیرین تر میکرد.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٤
٢
:) ممنون من از قسمت سرشانه متوجه نشدم امکانش هست بیشتر توضیح بدین
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٣
:) خوآهش....مثلا طرف ندار بوده ...داشته لباس کهنه شو تعمیر میکرده همزمان تو خیالاتشم غرق شده....البته الان که دوباره خوندمش فهمیدم اگر یه مدل دیگه مینوشتم بیتر بود :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٥/٢٨
٣
٢
سلام؛ ممنون از این انجمن خوب و خلاقانه؛ سعی مون بر این هست که بهترین آثار رو به شرط عدم حذف از سوی معاون محترم سردبیر در هفته نامه چاپ کنیم. // با تشکر
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٢
ممنونم که اومدین: )
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/٢٨
٤
٦
بر عکس من که بال هایش حسرتم بود و پرواز آرزویم، او اما عاشق سقوط بود.می گفت امیدت را که بدزدند.انگیزه پرواز را که بگیرند، پر پروازت را که بچینند،سقوط لذت بخش ترین پرواز دنیاست و چه عاشقانه و با شکوه سقوط کرد و آسمانی شد.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
١
٢
از کجا خودش رو انداخت پایین وحید؟
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/٢٨
٣
١٠
من در پی آرام کردن تَـنِـش های روحش بودم و او در جستجوی رام کردن تَــنـَش.من نازش را می کشیدم در حد عبادت و او نیاز داشت به وصلش از سر عادت. حال من، لبریز از تَنـِش های روحی ام و غریب، او رسیده است به تَـنَـش در وطنش.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٣
عجب :))))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٢٨
٧
٣
وحید داداش چندتا داستان می فرستی:| نفری یکی مگه نیست!
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٣
کجاش نوشته نفری یکی؟ من ندیدم این قانونو خخخ باشه خب چرا میزنی؟ خخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
١
٤
:) سلام رفقا محدویت تعداد نوشتن نداریم, فقط چهل کلمه ای باشه,
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/٢٨
١
٢
ممنون از راهنماییت به عنوان برگزار کننده انجمن بهمن جان:))))))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٢٨
١
٢
از من بعیده 4تا مثبت خخخخخ. وحید داداش بیستا بنویس تو : ))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٣
خخخخ
ناشناس
ناشناس
٩٥/٠٥/٢٨
٤
٠
برای خودم متاسفم که توی این انجمن شرکت کردم این آقای بهمنی انجمن های دیگه رو به سخره میگیره ولی...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٨
٣
٢
دیر شد، علاج واقعه قبل از وقوع ان شاءالله! :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
١
٢
خخخخ باور کنید فقط برا خندش نوشتم :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
٣
٠
دیشب سر اژدها به قدری وقتم را گرفت که به دم عقرب نرسیدم.خسته از تلاش بی وقفه خوابم برد وزمانی بیدار شدم که خورشید طلوع کرده بود و دیگر هیچ صورت فلکی برای عکاسی در آسمان دیده نمیشد.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٣
:) من داستان پایینی رو بیشتر می,پسندم
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
٠
١
خودم هم :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
٥
٠
امروز آن سیبیل قشنگی که ماریا دختر همسایه با دیدنش در دم عاشقش شده بود، همانی که چشمان زیبا ونافذی داشت ،توسط کادیلاک همسایه زیر گرفته شد.جیسون با موهای حنایی رنگ ،بهترین گربه از نژاد پرشین کلاسیک بود.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٢
:) ممنونم از شما روایت گربه ایرانی جالب بود
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٨
١
١
راشن بلو گربه قشنگ تری از نظر من:))) قشنگ بود:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٨
٢
٠
از این هم خوشم اومد ^_^ موفق باشی عزیز :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
١
٠
وقتی داشتم بهش فک میکردم شخصیت هاشم ایرانی بودن.. منتهی موقع تایپ یهو تصمیم گرفتم خارجکی باشن :))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
١
١
عزیز جان من که زیاد گربه ها رو نمیشناسم ولی قبول کن راشن بلو ها فقط چشمای قشنگی دارن ولی پرشین کلاسیکا کلا گربه های قشنگین :))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٨
١
١
البته نمیدونم به این چیزایی که مینویسیم داستان هم میشه گفت یا نه؟!
لیلا رضایی
لیلا رضایی
٩٥/٠٥/٢٨
٨
٦
نه:)
لیلا رضایی
لیلا رضایی
٩٥/٠٥/٢٨
١٨
٧
داستان باید هدف، و موضوع داشته باشه، و هر تک جمله یا دل نوشته ای داستان نیست
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٨
١١
٢٢
اولی نه ولی دومی هست. (داستان باید هدف داشته باشد!!!!) چشم بسته غیب گفتن!
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
٥
١
مرسی از توضیحت عزیز جان... متوجه اهمیت شخصیت ها ری اکشن هاشون وزاویه دیدو این حرفا هستم... فقط نمیدونم چه طوری این همه رکن و تو دو خط جا بدم آخه ('^_^)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
٧
٠
منکه موضع شمارو نگرفتم ... ولی چشم میرم 2تا مقاله وکارگاه آموزش میخونم ببینم میتونم چیز بهتری بنویسم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٩
١
٤
نه خانم مودت؛ با دومین کامنت زیر کامنت شما بود.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٣
#چهل_کلمه
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٩
٠
١
سلام مجدد :) به جهت اعلام نتایج به بهترین داستانک تا چهارشنبه 95/06/04 رای بدین ، منتظر داستانک های شما هستیم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٢٩
٠
١
سلام. جیم سه شنبه از تو تنور در میاد و 5شنبه پخش میشه. اگه قرار باشه این هفته چاپ کنن تا دوشنبه بذار رای گیری رو
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/٢٩
١١
١
خوب پس تا دوشنبه رای بدین: ) مرسی مجتبی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٩
١٩
٧
5روز در بیابانی مخوف و تاریک گم شده بود، وحید بی اختیار روی زمین افتاد، ناگهان تمام لحظات زندگیش مرور شد تا اینکه صدایی شنید:پدر! بلند شد، به سختی توانست چند قدمی راه برود، وقتی تکه ای از گوشت پخته گربه ای را میخورد گفت:خدابا..مرا ببخش میخواهم برای دخترم که مادرش را از دست داده زنده بمانم.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٥/٢٩
١
٢
فکر کنم بیشتر از چهل کلمه اس :(
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٣٠
٩
٤
39کلمه است:)))
z_amini
z_amini
٩٥/٠٥/٣٠
١
٠
درزیباییش شکی نیس.ولی با شمردن حروف اضافه مثل با در از و غیره از پنجاه تام بیشتره .موفق باشید
لیلا رضایی
لیلا رضایی
٩٥/٠٥/٣٠
٨
٣
باید40کلمه باشه نه 40حرف ، مثلا خط اول کلمه گم شده بود یک کلمه حساب میشه، چون کلمه شده بود به تنهایی معنی نداره،
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٣٠
١
٤
خانم رضایی یه تعریف دقیق از حرف و کلمه بدید
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٣١
١٢
٢
اگه حروف اضافه که لازمه زیبایی و پیوستگی متنه را حذف میکردم ؛ داستان نوشته نمیشد،فقط چن تا جمله و تک جمله میشد که لذت خوندن و جذب مخاطب را کم میکرد
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
من رفتم یه کم دیگه هم فکر کردم :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
١
لچک خوشرنگی را سرش میکند به موهای طلایی اش دست میکشد. لباسش را مرتب میکند. وعروسکش را به بچه های محل، تینا،خواهر کوچکتر خود معرفی میکند، مینا که تنها فرزند خانواده است.
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
١
٢
فکر میکنم ناخنک زدن به سهم غذای کسی دلیل کافی برای مجرم بودن هست. وحتی برای مجازات شدن و حتی تر برای کشتن. ومن به جرم خوردنِ سهم کوچکی از ظرف غذایم، مگسی را به قتل رساندم.
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
٣
- کی باید بری؟ - به زودی! – کار هاتو انجام دادی؟ - بله، اموالم منتقل شد. کارهای عقب مانده ام را انجام دادم. با دوستان وآشنایان هم خداحافظی کردم.خانه ی آخرتم هم برای فردای رفتنم آماده ست.
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
١
١
معراج را همه میشناختن. بزرگی و اسرار آمیز بودنش برای همه جالب بود.هر کسی وصفش را میشنید طالب دیدارش میشد. حتی دختر ی که یک چهارراه پایین تر از بوتیک معراج دست فروشی میکرد.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٥/٣١
٠
١
اجازه ! منم میخوام یکی دیگە هم بنویسم: گفته بود :میدانم رازی درسینه داری که این گونه آشفته ای.به خدایم قسم اگر بگویی رازدارت خواهم بود. امروز گفتم :با کتمان موضوع آبرویم را بخر. گفت :خدایم مرا از دروغ نهی کرده است.
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٦/٠٢
٣
٠
-آخ کمرم! -اقا بفرمایید بشینید -.... -ببخشید چیزی گفتید؟! - نه!! -اها فکر کردم گفتید ممنون !:دی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
انجمن به امان خدا رها شد گویا :-( آقااااااااااای ناااااادری چی شد نتیجه ؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
نه به امان خدا رها نشده ، :) دارم نتیجه ها رو برا مدیریت ارسال می کنم مجال بدهید
z_amini
z_amini
٩٥/٠٦/٠٧
١
١
و ما همچنان منتظریم :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
نتیجه ها برا مدیریت سایت ارسال شده: )
سامان-قربانی
سامان-قربانی
٩٥/٠٦/٠٧
١
٠
گوشی الهام شکسته بود و داشت تند تند می گفت : وقتی تو باغ مون بودیم گوشیم گم شد ، بعد ازچند روز معلوم شد یکی از کارگرها برداشته وکمی هم ضربه دیده... دکتر رضایی از سمت دیگر آزمایشگاه ، با لبخندی آرام گفت: خداروشکر ما باغ نداریم.!!!
سامان-قربانی
سامان-قربانی
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
البته برای مسابقه فک کنم وقتش تموم شده باشه . به هر حال ممنون میشم از دوستان اگه نظرشونو اعلام کنند . در ضمن داستان حدود 50 کلمه است فک کنم..
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/١٣
١
٠
کی نظر دکتر رضایی را خواس؟ خخ حرف دکی بی ربط بود به داستان چون میخواسنه یه جیزی را مخفی کنه حالا چیرو؟معلوم نیس
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٦/٠٨
١
٠
دوستان انشاء الله بین 8 الی 12 دونه از داستانک ها چاپ میشن. پنج شنبه همین هفته جاری