خانه انجمن شوخی باحال
٤٤٨
٥٨
H_Daliryan

شوخی باحال

شوخی باحال

فان ترین و باحال ترین شوخی ای که کسی باهاتون انجام داده و شما با کسی انجام دادید چی بوده؟

٩٥/٠٢/٢٦
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٢/٢٦
٧
٢
بچه که بودم از اتوبوس مدرسه روی سر عابرین پیاده به شوخی با بطری اب میرختم :-)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٣
٤
تو دبیرستان پسر داییم مرتب از میز جلو روش رو بر می گردون به ما و حرف می زد ، منم یه دفه که دستش رو میز بود ، با فندک کلیدم رو داغ کردم گذاشتم رو دستش :| فکر نمی کردم بسوزه ! بعد 8 سال هنوز رد کلید پشت دستش هست :|
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
مثل این برده های زمان قدیم خخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
١
١
خخخخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
خخخخ
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠٢/٢٨
١
٠
:-| ما اصطلاحا به این شوخی ها پشت وانتی میگیم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٤
٢
یه دفه هم با بهنام رفتیم کوه ، بهنام رفت لبه کوه که پاش لیز خورد ، من دستش رو گرفتم ، بهنام لبه پرتگاه بود ، و چون وزنش بیشتر از من بود منم داشتم باهاش پرت می شدم ، سفت دست من رو گرفته بود ، هر چی گفتم ول کن الان جفتمون میوفتیم ، داشت داد می زد ، منم با اون دست دیگم دست راستش رو بزور جدا کردم :| ! بعد افتاد پایین ، شانسش چند متر پایینترش جوب آب بود زنده موند .
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
بهمن با داداشت؟؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٢
١
مجتبی تو اون صحنه نبودی ، اگه دستش رو ول نمی کردم منم میوفتادم روش ! اینجوری هیچکی نبود بره کمک بیاره ، گفتم اگه بهنام بیوفته من کمکش می کنم :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
آینده نگر بودی پس. درود برتو
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٦
٣
٠
به این خیلی خندیدم خخخخخخخخخخخخخخخ
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
قاتل!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٣
یکی از دخترای فامیلمون اومده بود باغ ، بعد گفت از کجا باید آب بخورم ،گفتم برو کنار استخر یک لوله آب هست ، توش رو نگاه کن ببین شاید اب داشته باشه ! اینم بنده خدا رفت لبه استخر تو لوله رو نگاه کنه ، منم رفتم پمپ آب رو زدم ، آب با فشار اومد خورد تو صورتش و پرتاب شد تو استخر :| بعد باباش رفت دخترش رو نجات بده اونم شنا بلد نبود داشت دست و پا می زد :| ...
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
بهمن:|
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
: |
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٢
عمه هام که همیشه میان خونمون می رن گل های رز تو حیاطمون رو بو می کنن ، منم یه صبح جمعه تو گلا فلفل قرمز و چیز دیگه ریختم ......... :|
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
٣
٠
من جا فامیلتون بودم هیچ وقت به تو اعتماد نمی کردم
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/٢٦
٣
٠
از این کارا منم کردم:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٢
مادر بزرگم که فوت کرد ، بدون اینکه کسی بفهمه رفتم 100 تومن بیشتر به مداح پول دادم گفتم باس اشک عمه هام رو در بیاری ، بعد بجا شربت عسل ، هفتم تو قبرستون شربت آبلیمو درست کردم بهشون دادم ، مداح خوند ، اینام گریه کردن و بعدش غش کردن ، هنوز این قضیه رو بهشون نگفتم :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
خوبه دیگه کلاس داشته!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
جدیدا مد شده یکی از نزدیکان فوت شونده در مراسم غش کنه! چون کلاس داره!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
١
١
منم راستش برا کلاسش این کارو کردم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٢
جالب بود زن عموم هم بنده خدا شربت خورد اونم غش کرد :) !خخخخخ فقط به مامانم گفتم شربت نخور
سعید نایب
سعید نایب
٩٥/٠٢/٢٦
١
١
این هایی که آقا بهمن گفتند شوخی نبود.!!!
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
شربت شهادت بوده؟!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٢٦
٣
٣
:| عذاب وجدان می گرم این خاطره رو تعریف کنم ! چنتا از دخترای فامیل ، وقتی که می خواستم برم شکار به پرنده ها سنگ می زدن ،اعصابم خورد شده بود ، بهشون گفتم بیاین شما هم به هدف شلیک کنید ، بهشون نگفتم تفنگ بادی رنجر 125 لگد داره ، اون بدبختم کلی حس گرفت و دستش رو گذاشت رو ماشه . . . :| صورتش پرخون شد ...
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
واااااای ! چه شوخی های خشنی :|
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/٢٦
٣
٠
o_0
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
:|
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
با خانومتون از این شوخیا نکنید :|
aaasaeid
aaasaeid
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
همچین گفتی شکار که گفتم با برنو رفتی خرس بزنی خخخ
دریاجان
دریاجان
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
من با خوندن شوخی های جناب بهمنی دیگه حرفی برا گفتن ندارم:|||
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
والا!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٦
٥
٠
بهمنی من از همین تریبون اعلام میکنم که هیچ وقت تحت هیچ شرایطی باهات شوخی ندارم :|
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
خخخخخخخخخخ این عالی بود خخخخخخ
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
دبیرستان که بودیم، یه سری زنگ آخر کفش یکی از بچه ها رو از پاش درآوردیم و با خودمون بردیم :/
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
خخخخخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
:))
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
یه بار توی اردو، وقتی همه خوابیدن، یکی از بچه ها از جاش بلند شد و رفت توی کل سالن ها و خوابگاه ها، اسپری فلفل زد خخخخ هیچی دیگه ملت با چشمای پر از اشک، از زاردوگاه زدن بیرون ساعت سه بامداد خخخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
:))
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
:دی
فائزه
فائزه
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
اقای بهمنی!!!!!! ://// من دیگه حرفی ندارم!!
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
ما دیگه ته شوخیمون این بود که یکی از دوستام که خوابش سنگین بود رو صورتش با زغال نقاشی کشیدیم:)فقط بنده خدا صبح زود کلاس داشته بود همونجوری پا شده بود رفته بود بیرون:/
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
:))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
کلاس داشته بود؟:دیییییییییی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
در استفاده از افعال دقت فرمایید:دی با تشکر خخخخخ
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
ما با خودکار خط خطی میکردیمش =))))
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٦
١
١
شوخی های این دوره زمونه که یا تمسخره یا آزار و اذیت، دیگه به ندرت شوخی پاک و سالم پیدا میشه
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
اوایل خونه داری خواهرم از خونمون بهش تلفن زوم گفتم در خونتو بزن و بیا پایین کمکم کن دستم پره کمکم کن، اون هم باورش شوه بود و رفته بود پایین.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢٦
٢
٠
اینقدر طفلی رو از همسایه کناریش میترسوندم و تو دلم بهش میخندیدم . البته توبه کردم دیگه
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٧
٢
٠
دوم دبیرستان معلم فیزیکمون خیلی نچسب بود :) خیلی بی دست و پا بود انقد که سر کلاسش همه خواب بودن ! یه روزی گفتم بیاین اذیتش کنیم ! درکلاسمون گیر داشت و باس با قلق باز میکردیش! گفتم من کشیک میدم هروقت اومد میگم که یکی درو بگیره ! معلمه اومدو یکی ازبچه ها درو گرفت و هرکاری میکرد نمیتونس درو باز کنه طفلی :)) ازپشت در باصدای ناز دارش :/ میگف بچه ها درو بازکنین درو بازکنین خخخخخ
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
خخخخخخ
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٧
٢
٠
تو خوابگا ؛ نصف شبا با یکی از دوستام میرفتیم کلیپسامونو میزدیم به دماغای بچه هایی که خواب بودن =))) بعضیا که بیدار میشدن و مارو بالا سرشون میدیدن کلی سرو صدامیکردن و صبحشم به سرپرست میگفتن :( بعضیام تا دوساعت دماغشونو میخاروندن =)))))))
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٧
٢
٠
ازون جایی که یکی از سرپرستامون خیلی خیلی رفتارش غیرقابل تحمل بود یه بار با دوستم تصمیم گرفتیم وقتی شیفت اونه؛برق خوابگاهو قطع کنیم ! اتاقامون طبقه دوم بود و اون جایی که باس قطع میکردیم طبقه اول بود ! رفتیم کنار اون جعبه (!!) وایسادیمو کشیک دادیم که کسی نیاد و بالاخره یه کلیدی رو زدیمو برق قطع شد ! ظلمات شد !همه بچه ها جیغ میکشیدن؛ بلند بلند میخندیدن کلا خوابگا رو رو سرشون گذاشته بودن! این سرپرستمونم زنگ زده بود به این اقا برقیا !! که برقو درست کنن ! بعدها فهمیدیم که فهمیدن کار یکی از توی خوابگا بوده :) ولی خب بخیر گذشت :) کلی اذیت شد بنده خدا اون شب ! حلال کنه مارو :))
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠٢/٢٨
١
٠
خخخخ
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٧
٢
٠
رفته بودیم اردو؛ رود معجن تربت حیدریه ؛ به بچه ها گفتم خیس نکنیم همو که لباس نداریمو یخ میزنیم ! همه قبول کردن! رفتیم ازکوه بالا و رسیدیم به آبشار ! دوتا ازدوستام اومدن که فریده بیاعکس بگیریم؛ دوطرفموگرفتن و بعد عکس گرفتن دوتاییشون با زحمت بسیار ! منو بردن زیر آبشار :||
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٧
٢
٠
من در این مواقع همکاری میکنم و خودم میرم. هیچوقت برای خیس کردن من نیاز به هیچ زور و زحمتی نیست خخخ
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
خود منم عشق این بازیام ولی خب دوستای من اگه رو بدی بهشون..... :))) براهمین گفتم بهشون که گفته باشم؛ اونم که =))