خانه انجمن خلاف بزرگت!
٥٠٧
٥٣
MahYa_amjad

خلاف بزرگت!

خلاف بزرگت!

بزرگترین خلافی که تو کودکی یا نوجوونی انجام دادی ؟ که از پدر و مادرت پوشوندیش!

٩٥/٠٢/١٥
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
من بزرگترین خلافم رفتن به گیم نت بود! که اگه بابام می فهمید ... !!
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
وصل شدن به اینتر نت ، پیدا کردن سیم تلفن که بابا قایم کرده بود.... بازی تا صبح :دی
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
کلا که هیییچ کار خلافی نکردم خخخ شایدم دعواکردن با پسرای کلاسمون بود که همو میزدیم ولی به مامانم نمیگفتم خخخخ
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
میزدین؟؟؟؟!!😳
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٥/٠٢/١٥
١
٠
شما کی مدرسه میرفتین که دختر و پسرا مختلط بوده!!!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
١
٠
کجا درس خوندید و کی؟؟
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/١٥
١
٠
شاید مهد کودک رو میگن خب. اخه اون زمان اکثرا مختلط بودیم
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٢/١٥
١
٠
خخخخ اقای ش!
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
خخخخخ !! راهنمایی جداکردنمون دیگه خخخخ هیشکدومتون باپسرانبودین؟ نصف عمرتون فنا شده خخخخخ !!! آره میزدیم ! زورمیگفتن منم جواب میدادم بعدم بحث بعد دعوا بعدم .... خخخخ
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
جناب محمد : کجا درس خوندم؟ شهرستان :)) دبستان که بودم :)
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/١٥
٣
٠
انقد تو بچگیم پاستوریزه بودم که الان واقعا شرمسارم بابتش!
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خخخخ
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
از این شرمساری تون شرمسار باشین:| ریا هم ک کردین دیگ:/
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
چرا دروغ بگه ادم؟ راستش خیلی خیلیییییییی کارا کردم ک از خونواده پنهان بوده. که اگه میفهمیدن خدامیدونه ک الان این انجمن رو میدیدم یا نه خخخ
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
نمیگم! =|
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
فقط یکار!ک می ارزید.اونم مهم نیس چی بود دیگه ... نمیشه هم گف:|
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٢
٠
تا پونزده سالگی بزرگترین خلافم قابل گفتن نیست. بحث ابرو در میونه. ولی از پونزده سالگی به اینور رد شدن از چراغ قرمز با دوچرخه.
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/١٥
٢
٠
ای حسین ای حسین چقدر عجله داشتی. قبل 15 اخه؟ خخخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
علی گردش روزگاره دیگه. چه میشه کرد؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
:)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٢/١٥
١
٠
تا قبل از ۱۵ سالگی رو ک نمیگم بعدشم دروغ و غیبتو اینا دیگ گاهی هم با دوستام میریم بیرون که عادت ندارم بگم! البته منظور سینما یا رستورانه ! اهل اجازه گرفتن نیسم ولی بعدش مثلا میگم فلان روز فلان جا رفتم! این خلافه ایا؟!
Cold
Cold
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
اینجا نمیشه گفت :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
گذشته ها گذشته:) میگن تعریف کردن خطا خودش خطاس:) نمیگم بی هیچ بوده ولی پنهون نبوده ..از عذاب وجدان میرفتم خودم خودمو لو میدادم پاشم وایمیستادم تنبیهشم تحمل میکردم
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/١٥
٤
٠
واقعا خب کسی حاضر نیس خلاف هایی رو ک کرده حتی ب پدر مادرش نگفته بیاد اینجا ی اینهمه ادم بگه
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
تا جایی ک یادم میاد،فقط خیرم به بقیه رسیده :) حالا بیایم بگیم ک چی بشه؟سودیش کوجیس؟
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
اتفاقا منم همینطور.کسی از من جز خیر و خوبی ندیده :))))
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خیلی زیاد و غیر قابل گفتن! ولی يه جریان خنده دار از نوجوانی و احساس زرنگی کردن تعریف میکنم
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
راهنمایی بودیم با دوستم تصمیم به سفر گرفتیم، من با یه دروغ عجیب اجازه سفر رو گرفتم،اما دوستم نتونست،قرار گذاشتيم من زنگ بزنم خونشون و یه چیزایی بگم که بتونه بیاد، رفتم تلفن کارتی و یه تیکه پارچه گذاشتم رو گوشی، صدامم کلفت کردم مثلا، اونطرف مادرش گوشی رو برداشت، گفتم ؛ سلام،از بسیج دانش آموزان مزاحم میشم، فرزند شما برای شرکت در اردوی زیارتی انتخاب شدن،ميخواستم ادامه بدم که، مادرش گفت، عه صالح جان تویی خاله!!! منو تصور کنید! خخخخ، گفتم آره، خاله پیام رو میخوان ببرن اردو! تق قطع کردم! خخخخخخ، امیدوارم قبلا تعریف نکرده باشم!
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
من یادم نمیاد گفته باشین خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خخخخ :))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
وااای اففففرین عالیییی:دییییی
سمیرام
سمیرام
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
تعریف نکرده بودین 😂
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
😂😂😂😂😂😂
Cold
Cold
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
:D
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٦
١
٠
الان خیلی خاطراتم پراکندست شاید از اینی که میخوام تعریف کنم خلاف ترم باشه ولی خب فعلا همین رو یادمه. زمانی که شاندیز میرفتم مدرسه یادمه سال سوم راهنمایی بودم. بچه های کلاس ما خیلی شر بودن! اصولا تو مدرسه و کلاس بند نمیشدیم. آخرهای سال بود و کلا همه دنبال پیچوندن کلاس ها بودند. موقعیت مکانی مدرسه ما هم یک جوری بود که غیر از ضلع جلوی مدرسه، دور و برش بیابون بود. یک روز که اتفاقا آخرین روز مدرسه هم بود یکی از معلم ها مون مجبورمون کرده بود که بیایم سر کلاس و خودش هم نیمده بود از طرفی ناظم مدرسمون هم بدجوری مراقب بود کسی از مدرسه فرار نکنه! آقا ما هم که تاب تحمل تو مدرسه رو نداشتیم نامردی نکردیم و با کل بچه های کلاس تصمیم گرفتیم که از دیوار پشتی مدرسه فرار کنیم. فکرش رو بکنید بیست و خورده ای نفر از دیوار رفتیم بالا و فرار کردیم. از بد ماجرا ناظممونم آخر کار متوجه شد و افتاد دنبال ما. ما هم به قدری که از ناظممون خوف داشتیم هر کدوممون توی بیابون ها به یک سمت فرار کردیم. اصلا یک وضعی بود. یادمه نزدیک 3-4 ساعت توی هم بیابون ها دور میزدیم تا آب ها از آسیاب بیفته! آخه شاندیز کوچیکِ و خب ناظممون هم سابقه خفت کردنمون رو داشت و میترسیدیم تو راه ها بیاد خفتمون کنه و برمون گردونه مدرسه! ولی خب از آخرش ختم به خیر شد :)))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
خاطره خوبی بود.اما خلافی توش نداشت. همه ناظم ها از نظمشون فقط یک خط کش دارن و یک اخم.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
فرار کردن از مدرسه خلاف نیست؟!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
خخخخ انقد دوس داشتم از مدرسه فرار کنم ولی هیچ وقت نشد ک بشه
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
من کافه سنتی رو ندیده بودم و دوست داشتم ببینم چه جور جاییه هیچی دیگه با دوستام رفتیم البته فقط نگاه کردن و به صرف چای عصرانه که هنوز خانواده خبر ندارن.
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠٢/١٦
٣
٠
یه بار مامان بابام رفتن سوریه، من هم به محض رفتن اونا، با داداشام گشتیم سوییچ ماشین مون رو پیدا کردیم و زدیم به خیابون! بعد از ده دقیقه تصادف کردیم و کاپوت ماشین به فنا رفت! واسه اینکه ماسمالی کنیم قضیه رو؛ نقداً خسارت اون یارو رو دادیم و رفتیم جای خونه ی مامان بزرگم. بعد رفتیم ناهار خوردیم و طی یک نقشه ی پلیدانه که توسط من طراحی شد، من بعد از نهار الکی اومدم از توی ماشین یه چیزی بردارم و وقتی برگشتم پیش بقیه ، شروع کردم به گریه ک دن و گفتم که یکی اومده ماشین مون رو که توی کوچه پارک شده رو کوبونده و فرار کرده !! بعدمامان بزرگم که هول شده بود، واسه اروم کردن من، گفتش که‌خودش پول تعمیر ماشین رو میده و‌ما هم همون شب ماشین مون رو بردیم صافکاری، به حساب مامان بزرگ عزیز خخخ هنوز فقط من و داداشام از قضیه با خبریم :)) و خب مامان بابام هم اصن از تصادف ما چیزی نفهمیدن :)
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/١٦
٢
٠
ای پلید ای پلید خخخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/١٧
١
٠
نقشه! گریه! چن سالتون بود مگه؟ عجیبه راحت گریه کردین :/گمونم استعداد بازیگری و نویسندگی از اول داشتید :/ یاد این کتاب " خاطرات یک بچه چلمن "افتادم و البته فیلمش ک تو خونه مهمونی گرفتن با داداشش تا مامانشونن اینا رفتن مسافرت و بعد ماسمالی کردن. هرچن ماس تشون اونا کم بود و نتونست همه جا رو بپوشونه برا همین لو رفتن :)))
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
من همین امروز به مامان وبابادون خبر میدم چه هوش سیاهی
یاسون هستم
یاسون هستم
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
خانم فوفانو: خخخخ فکر کنم دوازده یا سیزده سالم بود دی: ... خخخخ لطف دارید؛ ولی خب توی اون لحظات خیلی راحت بود گریه کردن، حتی یادمه که وسطاش،خی هق هق میکردم که طبیعی حلوه کنه خخخخ ولی خب خدا رو شکر که از جهت میزان ماست، کمبودی نداشتیم ما دی:
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/١٦
٢
١
دزدی از پادگان که البته چیز مهمی نیست چون از پادگان برای پادگان دزدیم، اونهم ادوات سیم کشی بود
بی نام
بی نام
٩٥/٠٢/١٦
١
١
خخخخ اگه میگرفتنت، همونجا دادگاه صحرایی تشکیل میدادن و اعدامت میکردن
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/١٦
٢
٠
اونجا کادری ها از هم دزدی میکنن چه برسه به سربازا، در ضمن برا خودم که ندزدیدم برا آسایشگاهمون دزدیدم،
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٦
٢
٠
تنها خلاف من که چندبارتکرار شد این بود که توی دوره ی راهنمایی ،ساعات بیکاری که زنگ اخرهم بود،مدرسه راترک کرده،میرفتم دیدن معلم کلاس پنجمم،تو ی مدرسه کناری.خیلی پاستوریزه اس.ولی خلاف خلافه دیگه
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٥/٠٢/١٧
٢
٠
حقیقتا من خعلی اروم بودم:/ تنها هم که بودم کاملا محافظه کار و پاستوریزه:| عصن یه وضعی ولی الان خعلی شیطون تر از بچگیام شدم خخخخ اما خب خلاف جدنی نداشتم! پاک پاکم:دی
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/١٧
١
٠
ای جان :) مث منی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
اون جریان جوراب و گلاب اگر اشتباه نکنم و ریختن سس رو برگه های بابات خلاف حساب نمیشه؟ خخخخ
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
خب خواهر جان گفتم که الان شیطون تر شدم:دی این اتفاقات همه مال همین چند وقت پیش بود نه بچگیام :دی الان که تا دلت بخواد از این کارا میکنم:دی
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
خدایی هیچی: /