خانه انجمن آپوقنر داستان یاشید!
٤٨٥
٦٥
آپوقنر

آپوقنر داستان یاشید!

آپوقنر داستان یاشید!

 سلام دوستان! تو این انجمن قراره هر کس یکه میتونه یه داستان کوتاه طنز درباره مفهوم « کنجکاوی» بنویسه. حواستون باشه که داستانتون باید زیر صد کلمه باشه .  به بهترین داستان کوتاهی که تا ساعت یازده امشب فرستاده بشه ، یک کارت هدیه پنجاه هزار تومانی تعلق می گیره.

 پس شروع کنین:)

٩٥/٠١/٠٥
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠١/٠٥
٢
٩
حیف حیف ک ۵۰ هزارتومن نازنین رو از دست دادم.
آپوقنر
آپوقنر
٩٥/٠١/٠٥
٣
٨
با این وضع استقبال هرچی بنویسین برنده میشین خخخخخخخخخخخخخخخخ
ali007
ali007
٩٥/٠١/٠٥
١
١
انجمناتون چرا انجمن نیس؟؟؟خخخخخ
آپوقنر
آپوقنر
٩٥/٠١/٠٥
٠
١
چون کاربرامون کاربر نیستن :|
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٥
١
٠
انجمناشون خسته س!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٥
٢
٧
کنجکاو بود که آیا واقعا مکان موعود اینجاست؟ زنگ آیفون را دوسه بار فشار داد و با نشنیدن پاسخی از آن طرف کنجکاوتر شد. تا اینکه بالاخره صدایی آمد: (بله بفرمایید). باورش نمی شد! آرام آرام از پله های یک مرکز روانشناختی بالا می رفت ولی سوال های ذهنش بیشتر می شد؛ دوست داشت هر چه زودتر بفهمد در طبقه سوم خبری هست یا نه؟ از پاگرد طبقه دو نگاهی به بالا انداخت و دید در باز شد و یک مرد خوشتیپ به استقبال آمد! حالا دیگر مطمئن شده بود درست آمده! اینجا دفتر جیم است!نه دیوانه خانه!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٥
٠
٢
البته ازین داستان کوتاه می شه ترس و مقداری تعجب هم برداشت کرد:|
آپوقنر
آپوقنر
٩٥/٠١/٠٥
٠
١
شما استثنایین. باید هدفتونم از شرکت توی این انجمن بگین خخخخ
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٥
٠
١
هدف؟ چیزی جز کسب 50 هزارتومن وجد نقد! برم یه پنکه بخرم بذارم ای بغلم که گروه ها که سردشون شد از گرما نپزم!
آپوقنر
آپوقنر
٩٥/٠١/٠٥
٠
٢
:|||
م-نص
م-نص
٩٥/٠١/٠٥
٠
٣
دقیقا به ارن اشاره داشت خخخ
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
انیسسسسسسس خخخخخخخخخخخخ من تا دیشب این داستان و نخونده بودم خخخخخخخخخ
Elham_n
Elham_n
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
منم تازه خوندم :دی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠١/٠٥
٠
٢
حالا نمیشه موضوعشو عبض کنین؟؟!
آپوقنر
آپوقنر
٩٥/٠١/٠٥
٠
٢
نه! :))
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
هر نفر چندتا قطعه داستانی میتونه بده؟
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
یک عدد. :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠١/٠٥
١
٠
من استعداد ندارم..کوفته 50 تومن:|
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
اعتماد به نفس چی؟ اونم نداری؟ اگه داری بنویس. :))))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٥
٠
٤
من نوشتم که البته بیشتر از 100کلمه شده عیبی نداره البته اگه حرف اضافه هاش رو نادید بگیری همون 100تا میشه
م-نص
م-نص
٩٥/٠١/٠٥
٠
٤
هیچکس ننوشته.شما هم ارسال نکنید..چکاریه ..یک نفر فرستاده فقط اسمش م-نصه..به اون کار نگیرید شما نفرستید خخخ:)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
چهارچوب اولیه که بیان شده مهم البته! منتهی بازم به فاکتورهای دیگه بستگی داره. :)) مرسی به هر حال.
م-نص
م-نص
٩٥/٠١/٠٥
٠
٦
ایولا هیچ کس ننداده من یک چیزی چرت بگم جایزه رو ببرم خخخ
آپوقنر
آپوقنر
٩٥/٠١/٠٥
٠
٣
:))))))
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
١
شما با این دیدگاه نیاین جلو. سعی کنین تو هر شرایطی بهترین کارتونو ارائه بدین. :))))
م-نص
م-نص
٩٥/٠١/٠٥
٠
٥
من از همینجا اعلام میکنم تیم های باقی مانده یگان ویژه مشاوره و فکر زیر قیمت جیم میده خخخخ
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٠٥
٠
١
اپوقنر یعنی چی؟ ااپوقنر داستان یاشید معنی داره ایا؟
آپوقنر
آپوقنر
٩٥/٠١/٠٥
١
٠
معنی شاخ بودن میده D:
م-نص
م-نص
٩٥/٠١/٠٥
٠
٩
کچل بود،خیلی کچل،اونقدری کچل بود که جهان از کچلی اون روشن بود.انقدر در کودکی کنجکاوی کرد تا روزی مادرش، با ماهی تابه بر سرش کوبید و کچل شد. دماغش بزرگ بود،بزرگ بزرگ هم نه..خیلی بزرگ بود خیلی خیلی. ان قدر در بینی خود به جستجو پرداخت و کنجکاوی کرد تا انگشتش در دماغ مبارکش گیر کرد و در هنگام امداد رسانی دماغش شکست و بزرگ شد.یاس فلسفی داشت،غم داشت،درد داشت چون در جامعه ای بود که کنجکاوی ، فضولی است نه کنجکاوی و غم داشت چون متن من داستان نیست و یادداشتی یهویی است برای احترام به زحمت شما دوستان.سال نو مبارک
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
سال نو شما هم مبارک. ان شاء الله سال خیلی خوبی باشه براتون.
م-نص
م-نص
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
مو موندوم چرا ب مو منفی مدن:// صد در صد این اشکمهره:))خخخ
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٠٥
٣
٠
به احتمال زیاد شرکت میکنم؛) منتظر باشید آیم لودینگ.. خخخ
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٥
٤
٧
پنجره باز بود، نسیم گرم و خشک ظهر مرداد پرده را میرقصاند. کولر خراب بود و به اجبار دل بسته بودیم به نسیم گرم بیرون. دراز کشیده بودم که کمی از بی طاقتی گرمای روز به خواب بروم. صدای زنگ در خواب را از سرم پراند، صدای بی حالی و گرمازدگی مادرم می آمد که میگفت ناهید ببین کیه. جسم سنگین شده ام را از روی زمین جمع کردم. آیفون را بر داشتم و گفتم بله؟ صدای یک مرد بود گفت بیاین دم در. باکنجکاوی که کی میتونه باشه چادر را روی سرم انداختم. در را که باز کردم یک آقایی سوار بر لاکپشتی قول آسا با زیر پوش و شلوار راه راه جلویم ظاهر شد. من خجالت زده چشم بر گرداندم. بسته ای را در آورد و گفت این بسته برای شماست. منکه هول شده بودم سریع بسته را گرفتم و در رابستم. رفتم داخل خانه و ماجرا را برای مادرم تعریف کردم دوتایی با کنجکاوی و اندکی ترس به بسته خیره شده بودیم کنجکاوی که بیشتر شد با یک فاصله از بسته ، بسته را باز کردیم. داخلش را که دیدیم چشمانمان گردتر شد. کارت را بر داشتم، درست بود، کارت پنجاه هزار تومانی هدیه ای که از انجمن جیم دریافت کرده بودم. ناگهان با صدای جیغ خودم در خوابی که میدیدم از خواب بیدار شدم.چشمم به زیر شلواری راه راه پدر افتاد. خندیدم. باد هنوز پرده را می رقصاند.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٦
١
٣
عیدانه ما چی شد ؟؟؟
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
مرسی عزیز دل :) حالا بخونیم ببینیم چی میشه... خخخ :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٥
٣
٦
وبلاگش را دنبال میکردم. خیلی هم مطالب خوبی مینوشت. از زندگی، همسرداری و... . وقتی بچه دار شد عکس بچه اش را گذاشت توی وبلاگش و زیرش نوشت: «این فرزند دلبندم آرشیداست!» همه اش به خودم فکر میکردم حالا این فرزند دلبند نویسنده ی وبلاگ همسایه دختر است یا پسر؟ بالاخره هم رفتم و یک عدد دیدگاه فرستادم که تیری بود در تاریکی : «به به، عجب دختر خانم نازی! خدا حفظش کنه براتون». با خودم گفتم اگر دختر باشد که میگوید خیلی ممنون ولی اگر پسر باشد خب ضدحال میخورم و الکی میگویم : «عه؟ ببخشید من متنش رو یادم رفت بخونم. فقط عکس رو دیدم!».
کاربر
کاربر
٩٥/٠١/٠٦
٠
٢
خخ آرشیدا اسم دختره
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
مرسی آقای مداحی :))))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٠٥
٧
٤
حسابی چک و لگدی شدیم،اول تو خرخره بچه ی لنگ دراز یه چیزی ریخت،زرد بود،بعد روی ما هم ریخت،داغ بود.لنگ دراز فشارش افتاده بود و آب قند لازم!اونا به هیچ کدوممون رحم نکردن،یکدفعه همه جا تاریک شدنمیدونم کجا بودیم،شبیه تونل بود!ماهیتابه ی لعنتی،چنگال لعنتی!ما داریم کجا میریم؟ما سیب زمینی ها آینده ای نداریم،حتی فاتحه ای نصیبان نمیشود ما فقط قربانیان یک توطئه ایم!مرگ بر آشپزخانه،مرگ بر ماهیتابه!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٥
٢
١
خخخخخخ
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٢
٠
مرسی زهرااا :))) دمت گرمممممممم.
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠١/٠٥
٧
٣
تو این چندسال اخیر همش بابام با مادرم دعوا داشت.اصلا حوصله بحثاشونو نداشتم.یک بار دعواشون بالا گرفت. کنجکاو شدم بدونم دعواشون سر چیه. فهمیدم پدرم میخواد یک زن دیگه بگیره. همون شب مادرم راهی بیمارستان شد.یک هفته بعد پدرم به طرز عجیبی با مادرم مهربون شد. براش دامن های گلدار میخرید، براش شعر عاشقانه میگفت.. اصلا این کارها از بابا بعیده.... ؛ خلاصه یک شب که پدرم اومد خونه یک دسته گل بزرگ خریده بود منم که معنی کارهاشو نمیفهمیدم رفتم تو اتاق. گوشیم زنگ خورد. همینطور که داشتم با محسن حرف میزدم رفتم پشت پنجره. دیدم بابا داره یه چیزی توی باغچه خاک میکنه. دیگه واقعا نمیتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم. آخرشب رفتم توی حیاط و باغچه رو کندم. جواب آزمایشای مامان بود! باورم نمیشد!!! مامان سرطان داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همراهش یک کاغذ دیگم بود، نگاه خیرمو که از ماه گرفتم بازش کردم. (( مریم جان! تازه فهمیدم که چقدر دوستت دارم. تازه فهمیدم اصلا حواسم به زحمت هایی که توی این زندگی کشیدی نبوده. فهمیدم خط هایی که دور چشمات افتاده از بی توجهی من به توعه! ازینکه چقد برای من و این زندگی، یواشکی غصه خوردی و به روی من نیاوردی. مگه عشق یک زن جز اینه؟ و من داشتم عشقو یک جای دیگه جستجو میکردم در حالی که نمیدونستم بی مهری من به توآراوم آروم تو وجودت ریشه میکرده. میخواستم سرت هوو بیارم اما خبر نداشتم با کارام تورو بین خودمو این بیماری تقسیم کردم. اگر سرطان تو باعث شد من بفهمم که زندگی بی تو چقدر کسل کننده است پس خوشحالم از اومدن این مهمان ناخوانده )). کاغذهارو دوباره چال کردم و رفتم توی اتاقم! نشستم پای لب تابو رفتم توی سایت جیم. داستان این چندوقته ی زندگیمو گذاشتم توی انجمن آخر و زیرش نوشتم 😩 ببخشید که این داستان بیشتر از 100 کلمه است. اخه نمیشه یه زندگی رو توی صدکلمه خلاصه کرد! میدونید طنز این داستان کجاست؟ اونجا که پدرم میخواست سر مامانم هوو بیاره سر خودش اومد !!!!!! ))
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠١/٠٥
٤
٢
این هیچ منبع و واقعیتی نداره و ساخته ذهن پریشان و خسته نویسندس خخخخخ
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
اصلا چهارچوب و قواعدی و این حرفا براتون مهم نیست نه؟! خخخخخ مرسی علی آقا. :))))
علیش
علیش
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
راستش نه خخخ
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٥
٠
٦
درون ذهنم آرزوهایم را مرور میکردم. به بیست سال آینده فکر میکردم. اینکه یک دختر دم بخت خواهم داشت و یک پسر دبیرستانی، و آن موقع است که میفهمم به آرزوهایم رسیده ام یا نه. الان فقط میجنگم،. ( نه ازش داستان در نمیاد)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خخخخ تلاشت خوب بود ولی
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٠٦
١
٥
کنجکاو بود! مثه بچه تازه راه افتاده!مدام سرش راه نزدیک تر میکرد تا بتواند بهتر ببیند! حتی وقتی سعی در پنهان کردن داشتم بازهم به دنبال راهی برای رفع کنجکاویش بود! دیگر کاری از دستم برنمی آمد، مجبور شدم تایپ کنم : یکی کنارمه و داره پیامامو میخونه ولی نمیدونه زیپ شلوارش بازه! به سرعت سرش را پایین انداخت تا هم زیپش را بررسی و هم طبیعی کند اما کار از کار گذشته بود! با توقف مترو به سرعت پیاده شد و مطمئنم تا آخر عمر سرش را تا گردن نمیبره تو گوشی بغل دستی! پایان
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
١
٠
نکته اصلیش ولی خیلی تکراری بودا خخخ
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٠٦
٠
١
توقع داشتین تو 2 دقیقه چی بنویسم؟؟!!! :| خوب بود دیگه
دریاجان
دریاجان
٩٥/٠١/٠٦
١
٠
اینکه جکه زاخار خان همچی دیشب گفتین هیسسسس گفتم از خودتون مینویسید:)
فاطمه
فاطمه
٩٥/٠١/٠٦
١
٠
غزاله چرا شدی دریا؟ اواتارت را هم عوض کن خواهشا 5نفر با این عکس عضون
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٠٦
٠
٤
آقا یازده خیلی کم بود ساعتش! بذارین تا آخرشب و داستان منم بخونین :|
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
١
به جز این بالایی؟ اگه خواستین بفرستین بازم. حالا حالاها قابل تمدید وقت خخخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/٠٦
١
٤
یه روز یه حمید بود که زبون سرخ و سر سبز و خوشگلی داشت و توی همه چی کنجکاوی میکرد و تا زیر و بمش رو در نمیاورد ول نمیکرد ، حمید به ضرب المثل معروف توجهی نکرد و زبونش حسابی میچرخید و اینجوری میشد که هرجا میرفت مینداختنش بیرون ... الان هم در مرز گینه بیسائو در حال فراره و شورشیان بوکوحرام افتادن دنبالش تا سر سبزشو بر باد بدن ... پایان
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/٠٦
٠
١
ایشونو از انجمن بندازین بیرون لطفاً... خخخخخخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
:)) ... آخ جون 3 نفر بهم رای دادن :))
Anis
Anis
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
من دیگ صوبتی ندارم!خخخ
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
آقووووووووووووو من دير رسيدم:( منم جايزه ميخوام :(((((
Anis
Anis
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
اشکالی نداره بنویس!:)
م-نص
م-نص
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
جایزه مال کی شد از اخرش؟؟
Anis
Anis
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
:دیییی صبور باشین!:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
آپوقنری ها جایزه ما چی شد؟!!!!!!!!