خانه انجمن خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره !
٥٢٠
٣٠
t_tooshle

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره !

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره !

همه ی ما خاطرات زیاد و شیرینی از خونه ی مادربزرگامون داریم. همیشه کاری که تو خونه ی خودمون نمی تونستیم انجام بدیم اونجا آزاد بودیم و انجام می دادیم ، بهشتی بود واسمون اصلا !

چه قدر از خونه ی مامان بزرگه و شیطنت هاتون خاطره دارین ؟تعریف کنید ببینم !

٩٤/١١/١٣
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٣
٠
٠
اول!!! نظرمو بعدأ میگم!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٣
٠
٠
اااا حساب نیس وقتی من نظر دادم زده بود 0نظرات:|
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١١/١٤
٠
٠
:|محض رضای خدا دست از سر اول و دوم بودن بر دارین:/
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٤
٠
٠
چشم^__^ ببخشید
م-نص
م-نص
٩٤/١١/١٤
٠
٠
دوستان اول دومی یکی از افتخارات جیم است.گول مردم را نخورید.مردم می خواهند جایگاه شما را بگیرند:))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٥
٠
٠
ای بابا اقای م_نص(!) دیر گفتین دو تا انجمن پرید|:
م-نص
م-نص
٩٤/١١/١٥
٠
٠
اینا توطئه دشمنان است تا بیایند و جایگاه شما را بگیرند
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٥
٠
٠
بنده خدا محمد اقا‌ ک انقد هول شدن نظرشونم فراموش کردن بذارن خخخ
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١١/١٥
٠
٠
مرسی غزاله:))))
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١١/١٥
٠
٠
اقای م_نص:|||
م-نص
م-نص
٩٤/١١/١٦
٠
٠
اقا حقیقت دیگه.شما دارین توطئه می کنین:))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٧
٠
٠
نه مریم من تصمیم خودمو گرفتم بنا ب انجمنای بالا گول تبلیغات شمارو علیه مقام اول نمیخورم:دییی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/١١/١٣
٠
٠
یادمه خونه مادرجونم هر طیف سنی با همسن و سالای خودش یه قل ۲قل بازی میکرد مثلا مامانم اینا و خالم ایناخیلی وارد و کار بلد بودن جوون ترام جهت سرگرمی و خنده بیشتر بازی میکردن الان دیگه مادرجونم فوت کردن خدا همه مامان بزرگ بابابزرگارو بیامرزه...
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٣
٠
٠
من ک نه ولی پسر خالم همیشه اونحا غذا زیاد میخورد چون خالم نمیتونست هیچی بگه جلو مامان بزرگم خخخخخ
elnazi
elnazi
٩٤/١١/١٣
٠
٠
من وقتی 3 سالم بود جف مادربزرگان ب رحمت خدا رفتن....:( هممون جم میشدیم خونه پدربزرگموبازی میکردیموشیطونی و......
Samira
Samira
٩٤/١١/١٣
٠
٠
یه چیزی که خیلی یادم مونده نمیزاشتن هرچقدر دلمون میخواد قند بخوریم و من از بابت خیلی ناراحت میشدم 😢
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/١١/١٥
٠
٠
چه ظلم بزرگی! :)
Samira
Samira
٩٤/١١/١٥
٠
٠
خیلی خیلی اصلا همین باعث افسردگی بلند مدت شده بود اون زمان خخ
ali_sh
ali_sh
٩٤/١١/١٣
٠
٠
من ک ی مادر بزرگم فوت کرده و یکی هم ک تهرانن و سالی ی بار میریم. برا همون زیاد خاطره ای ندارم
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
مامان بزرگ من روحش شاد خانه با برکتی داشت از شیرینی و شربت فراوان در یخچال خاطره ها دارم یادش بخیر:-) یادمه یه بار سر غذا دادن به مرغها یه خروسه ای دنبالم کرد وارد راهرو شد و از پله ها هم بالا پرید و تا تو اتاق اومد که با وساطت بزرگان کیش شد یه بار هم پرید پشت خواهرم ک بچه بود بیجاره همش جیغ میزد تا اینکه دایی ام خروس را سر برید و خیال همه راحت شد
م-نص
م-نص
٩٤/١١/١٣
١
٠
:/// دیگه کفگیر انجمن ها بدحور خورده کف دیگ
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/١١/١٤
٠
٠
خونه قدیمی بابابزرگم یک حیاط بزرگ داشت که یک باغچه خیلی بزرگ وسطش بود ، ما هم طبقه پایین اونجا زندگی میکردیم... هر روز تو حیاطش با دوچرخم بازی میکردم، یا میرفتم رو درخت شاتوت و با خودم بازی میکردم، تو فصل بهار و تابستون با گل قرمز ها و گل محمدی های تو باغچه و بقیه گل ها حرف میزدم، از شیره گل یاس رو دیوار میخوردم و از تمام وجودم بوشون میکردم ، یک برگ های خوردنی ترش بود مامانم برام جمع میکرد و میخوردم، برگ های درخت شاتوت رو با تیغ های گل ها بهم میدوختم،،، یواشکی از درخت، آلو های نرسیده میخوردم، آلو های خشک شده کنار حیاط هم میخوردم ^~^ غارت گری بودم واسه خودم خخخ تو زمستون با خواهرم و برادرم آدم برفی های بزرگ تر از اندازه قدم میساختیم،تابستون ها با مامانم که میرفت سبزی های تو باغچه رو جمع کنه منم دنبال کرم خاکی میگشتم ، خوبی اون خونه این بود که به خاطر بابابزرگ مامان بزرگم همه میومدند اونجا، با بچه ها کلی بازی میکردیم، وقتی که بزرگ تر ها نبودند، ما بچه ها خونه رو روی سرمون میزاشتیم... یادش بخیر انقدر خاطرات دارم که توی یک دفتر هم جا نمیشه، تمام بازیگوشی هایی که با بقیه بچه ها انجام میدادم، تمام اون خوشی هایی که دیگه تکرار نمیشه....
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١١/١٤
٠
٠
^_^
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١١/١٤
٠
٠
خونه ی یکی از مامان بزرگام میرفتیم تو حیاط..هر مواد و ات اشغالی ک اطراف میدیدم تو ی ظرف میریختیم و ب اکعنوان اش شلغم شولبار ب ملت تعارف میکردیم..!!! افتضاح بود اصن حح...خونهی اون یکی هم ک تگ انباریش خیلی شیطونی کردیم...کلن خونه ی دوتاشون تو روستاست خیلی حسه خوبی داشت..خیلی زیاد...هردوشون همین امسال فوت شدن:(
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/١٤
٠
٠
الان که فکر میکنم میبینم خدابیامرز مادربزرگم چه دل بزرگی داشته که 20 ، 30 تا نوه رو با مهربونی سر میزد که همه عاشقش بودیم ... یعنی تابستونا و عیدا ، خونه خرابش میکردیم :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/١١/١٤
٠
٠
اتفاقا همچین چیزی برعکسش برای بنده اتفاق افتاده که خونه مامان بزرگم هرچی میخواستم بخورم باید میگفتم اجازه دارم بخورم بعد مثلا اون میگفت اره یا نه چون نیم ساعت پیش مثلا میوه خوردی شیر نخور یکم وایستا.......یا خاک بازی حتما باید گوشه ایی از حیاط و با وسایلی مشخص و مرتب بازی میکردم و در آخر باید همه جارو تمیز میکردم....اما خونه خودمون اینطور نبود.
moien
moien
٩٤/١١/١٥
٠
٠
خدارحمتشون کنه :-(
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/١١/١٦
٠
٠
خیلی خاطره دارم...زیر زمین خونه قدیمی مادر بزرگم ک همیشه توش پر بچه گربه بود... اتاق کوچیک خونه مادر بزرگم ک کلا اتاق بازی بچه ها بود و ی میز بود توش ک روش چادر مینداختیم ميشد خونمون و.... ^____^
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٤/١١/١٦
٠
٠
با پشتی خونه درست میکردیم خخ
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٤/١١/١٧
٠
٠
یادش بخیر، ولی خونه ی خودمون از خونه مادربزرگام راحت تر بودم. یکی شون فوت کرده، یکی شونم فراموشی گرفته، دیگه ...