خانه انجمن من ازین خاطره می ترسم !
٧٢٢
٧٦
mina_h

من ازین خاطره می ترسم !

من ازین خاطره می ترسم !

سلاااااااام:)

 ترسناک ترین خاطره تون چی بوده؟از محیط ترسیدیدن یا شما رو ترسوندن؟؟؟ به طور کامل شرح دهید .با تشکر خخخ

٩٤/٠٤/١٢
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/١٢
٣
١
اممم ترسانک ترین....اون زمانی بود که یه نفر میخواست بره،و آخرین خداحافظیش رو میخواست بکنه......میدونستم برنمیگرده......دعا کردم نره....همین عید امسال بود....
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٤/١٢
٠
٣
ک ۱۶ سالتون بود؟
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
حالا کی بود ؟؟؟؟؟؟؟خخخخ
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
آتی جان یکی بود دیگه...:)...تازه براش شعرم گفتم همون لحظه خیلی حالم مساعد نبود....هیییی
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
من بیشتر خواب هام ترسناک اند
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
انگشتر حدید سین بگرید دستتان کنید ، وقت خواب هم زیر سرتون بزارید :) !
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
پوستم به فلز حساسیت داره، نه انگشتر ،نه کمربند، نه ساعت هیچ کدوم رو نمی تونم استفاده کنم، به این جور چیز هاهم اعتقادی ندارم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/١٣
٢
٠
:) ! خب پس از خواب خوفناک دیدن لذت ببرید !
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
:) وقتی یاد تشییع جنازه داداشم میفتم .
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٤/١٣
٢
٠
:( خدا رحمتشون کنه
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٣
٢
٠
خدا رحمتشون کنه
tanin
tanin
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
خدا بیامرزتشون:(
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
خدا بیامرزدش :(
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
خداوند ایشان را رحمت کند.متاثر شدم از این خبر
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
از همگی سپاسگزارم . خداوند همه رفتگان رو قرین رحمت قرار بده :)
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٤/١٣
٠
١
کنکـــــــــــــــــــــــور :دی
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
اوه :(
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
نمیدونم چرا خاطره ها تو ذهنم نمیمونن؟:///ولی از بچگیم تا الآن از صدای بلند مردا مخصوصا تو دعواها همیــــــــشه میترسم:(((
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٤/١٣
٠
١
اوخی چ حساس
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
هیچی من رو از پروژه فرستادن کارخونه ! بعد کارخونه رو تازه خریده بودن گفتن برو دفتر فنیش رو ردیف کن ! خلاصه ما جمعه رفتیم کارخونه ! تو 8 هزار متر سالن ، تو فضای مسقف و تاریک ، اون ته یک ساختمون سه طبقه بود ! و غیر من و نگهبانی هیچ کی نبود ! مگس پر نمی زد ! تو سوله ها پر کفتر چاهی بود ، نگهبانی دم در بود نزدیک 400 متر با من فاصله داشت ، خلاصه ساعت های 3و نیم بود ، که یهو دیدم از بالای سرم صدای پا میاد ! صدای چند نفر بود ! پنج دقیقه ! ده دقیقه !یک ربع ، رفتم بالا دیدم هیچکس نیست ، دباره صدا از طبقه پایین می یومد ! رفتم پایین ، دیدم هیچکی نیست ! صدا از تو اتاق کناری شروع شد ، دباره سریع خودم رسوندم دیدم نه !اینجام هیچکی نیست که یهو طبقه بالا شروع کرد به صدا کردن ! ترسیدم و زنگ زدم به نگهبانی ، نگهبانی اومد همجا رو نگاه کرد ، گفت مهندس اینجا هیچکی نیست و انصافا هم نگهبان اومد صدا قطع شده بود ! خلاصه هم رفت دباره شروع شد ! از طبقه بالا و اتاق کناری صدا میومد ! عرق سردی رو پیشونیم نشست ! این دفه حتی نمی تونستم حرف بزنم ! یه نگاه به حدید سین دست چپم کردم ! یه نگاه به انگشتر فیروزه دست راستم زبونم وا شد و یک بسم ا... خوندم و همزمان آیت الکرسی و کیفم رو برداشم و از اونجا فرار کردم :| !
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
ینی تبریک بابت شجاعتتون:)))))))))))).......خیلی شجاعین.....والا
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
الان این افعال معکوس هست ؟ :) !
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
ارواح سرگردان بودن! :دی
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
نمیدونم....شاید....والا؛-)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
من از محیط نمیترسم. بلکه یکی از علایقم شبگردی تو کوچه باغا و جاهای تاریک با دوستامه تا یکم بترسونمشون و بخندیم.از تاریکی اصلا ترس ندارم :)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
تشیع جنازه ها خیلی اذیتم میکنه یکی 2 هفته تو شوکم
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
ترس که نه اما الان که به «اعدام» شدنم توسط خودم!! میفتم یکم نگران میشم و شکر میکنم خدا رو که سالم موندم. که مادرم سکته نکرد وقتی دید حلق آویزم :| . خاطره شم یه جا تعریف کردم. کدوم انجمن بود یادم نیست :(
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
هان....نگیدجناب....بدآموزی داره:)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
اعدااااام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
tanin
tanin
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
هاO_o
Samira
Samira
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
انجمن روز مادر بود، یه خاطره که با مادرامون داشتیم باید تعریف میکردیم...
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
اره. همون انجمن بود :)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
صالح!!!!!!باور نمی کنم.
saleh
saleh
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
متاسقانه واقعیت داره اقا جلال
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
خداروشکر که ختم به خیر شد (:
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٣
٤
٠
16سالم بودواسه سیزده بدررفتیم خارج شهرسمت کوههای بینالود......من ودخترخالم توفازدخترونه خودمون سربه بیابون گذاشتیم ورفتیم لابه لای کوهها....جوری که گم شدیم وراه برگشت روگم کردیم....داشتیم سکته میزدیم......توهمون حال ازبالای کوه داشتیم میومدیم سمت پایین که یه شکاف بزرگ بایه دهنه تنگ وتاریک زیرپامون بود.....ازکناراین حفره تاریک داشتیم میومدیم پایین که صدای خرخریه حیوون شنیدیم....بدون نگاه کردن به حفره فقط شروع به دویدن کردیم....من دویدم به سمت جاده که میدیدم ودخترخالمم به طرف کوه......به هیچ چیزتوجه نمیکردیم وفقط گریه کنان میدویدیم....که یهوداداشم دادزدنرین منم.....ماانقدترسیده بودیم که فکرمیکردیم توهم میزنیم وباورنمیکردیم وبه عقب نگاه نمیکردیم وفرارمیکردیم فقط......بعد10دقیقه دویدن داداشم منوگرفت وبعدبرگشتیم سمت کوه ورفتیم دنبال دخترخالم.....آخرش داداشم گفت متوجه شده که ماگم شدیم وترسیدیم خواسته بااین کارماروتنبیه کنه تادیگه هیچوقت تنهاتوی کوه انقدازخانواده دورنشیم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٣
٢
٠
من بودم قطعا میکشتمش راتا :|
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
از دست این داداشت خخخ
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
تا میخورد داداشت رو میزدی بعدم همونجا وسط وه ولش میکردی :)
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
توفکرانتقامم هنوزخدایی:)
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
:))))))))))))))))))))))
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
من بودم انقدر میزدمش تا حالش جا بیاد خخخ
kianaz
kianaz
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
ترسناک ترین این که سر امتحان نرم افزار هیچی نخونده بودم و این امتحان اصلی بود اگر خوب نمیدادم این ترم رو میفتادم ولی خب خدا رو شکر که پاس کردم به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
خاطره ی مرگ یکی از عزیزترین آدمای زندگیم هم ترسناکه هم غم انگیز...
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
روحشون شاد
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
درود به داداشتون :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
همون خاطره ماشین چپ کردنم. لحظه ای که ماشین داشت میچرخید و همش فکر میکردم اگه منفجر بشه چه مرگ دردناکی دارم :|
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٤
١
٠
حقیقتا ترسناک و سکته آور
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
وایی....وحشتناکه واقعا....انشالله همیشه سالم وخوش باشی دوستم:*
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
گاهی اوقات که به مرگم فکر میکنم احساس میکنم که با ماشین میمیرم (:
Kh_Z
Kh_Z
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
من از محیط و تاریکیُ ارتفاع و این جور چیزا نمیترسم و کلا اگه از چیزی بترسم در کنارش لذتم میبرم :) //// شنیدن بعضی جمله ها تو زندگی وحشتناک
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٣
١٦
٠
کجایی ؟؟ کجایی یار بی وفا ؟؟ کجایی که الان زنده موندنم به تو وابسته ست ؟؟؟ کجایی که زندگی برام تیره و تار شده ؟؟ کجایی که دارم میمیرم ؟؟؟ ( نگا چه با هیجانیم میخونیه .. به جان خودم خبری نیست . ) بابا ابـــــــــــــــ و میگم میفهمی آب ......... تششنمه از این وحشناکتر که دارم از تشنگی مدهوش میشم !!!!!!!!! برام دعا کنید تا افطار فقط بمونم ....... میدونی ساعت چنده ساعت 4:50 ست میدونی اذون کیه ساعت 8:55 ........ فقط خوبی بدی دیدید حلال کنید خلاصه ... اگه بار طلا بودیم رفتیم اگه خیلی مهربان بودیم رفتیم ....
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
خدانکنه خانوم ......باحال بود:)
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
:)
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
مو که ترس خاصی ندروم...باید فکر کونوم صحنه های خفنو یادوم بیه براتان بوگوم
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
شما به نبود شله فکر کنید :))
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
درگذشت دو نفر از بهترین دوستانم به فاصله یک هفته به خاطر سرطان.17 سال با هم بودیم
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٣
٢
٠
خدا رحمتشون کنه :(
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
سال 92 با درگذشت پدربزرگم آغاز شد و تا آخر سال 6 بار دیگر خبر فوت اقوام می رسید
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
چه وحشتناک:((( خدابیامرزتشون:)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
ممنون از شما.خداوند همه رفتگان را رحمت کند
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
واااای چه بد :(
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
خدا رحمت کنه همشون رو، روحشون قرین رحمت
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٣
٠
١
نموگم=)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
جن دیدم !تا نزدیک سکته رفتم!ولی زنده برگشتم!
tanin
tanin
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
وای خدا من به خاطرت فک میکنم دلم میریزه:|
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
ها؟ :(
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
ها؟ :(
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
واقعا؟؟؟؟ 0_o
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٤
١
٠
از دست رفتن عزیزان همواره ترسناک و تلخ است
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
:(
m-aminfar
m-aminfar
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
من الان 11سالم. تو شهر بازی سوار وسیله ای شدم که هیچکس جرئت نداش. داشتم زهره ترک می شدم اما دیدم همه دارن نگام می کنن. رفتم سوارشدم. سالتو بود اسمش اینقد ترسیدم که بلند گفتم خدایا غلط کردم.
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
همین امشب! خونه مادربزرگم میخاستم برق روشن کنم یهو دیدم ی س چیزی رو دستم وول میخوره نیگا کردم ی سووووسک بود :( سپس چند جیغ بنقققش کشیدم و از محل حادثه گریختم! :)))))))))))))
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
خخخخخ
poone_panahi
poone_panahi
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
من یه شب خواب بودم دیدم یه چیزی داره تو لباسم وول میخوره منم هی غلت میزدم تو خواب!یه دفه با دست گرفتمش کوبوندم به زمین!نگا کردم دیدم یه سوسک گنده داره هی دور خودش میچرخه!منم فقط وایستادم نگاش کردم!!!نترسیدم خداییش