خانه انجمن خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره !
١٠٩٠
١٠٦
یه آدم

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره !

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره !

همه ی ما یک سری خاطرات و شیطونی ها از دوران بچگی و خونه ی مامان بزرگامون داریم

حالا شما توی این انجمن از خرابکاریاتون بگید که خونه ی مامان بزرگتون انجام می دادید و جیغ مامانبزرگه رو درمی آوردید!

٩٤/٠٤/٠٩
نظرات کاربران
کد امنیتی
mina_h
mina_h
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
اووووووووووووووووووووووووووووووول:)))
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
:|||||
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
=))) تبریک به من، تبریک به شما، تبریک به همه
Cold
Cold
٩٤/٠٤/٠٩
٢
٠
خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره - خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره....خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره - خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره....کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره - دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره...دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه - خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه :)
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
از این مامان بزرگه خیلی می ترسیدم :|
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
چرا؟!! به اون مهربونی!!
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
(((:
mina_h
mina_h
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
تا الان 3 تا تلفن سوزوندم خونه مامانبزرگم اینا....یه بار دنبال پسر داییم میکردم با کله رفدم تو دیوار دیوار ترک خورد....یه بار با داداشم و پسر داییم تو اشپز خونه ی اشپزی کردیم ک بیا ببین کل اشپزخونه فلفلی شده بود،غذاشم ک نگو تخم مرغ؛انواع ادویه،سبزی پاک نشده،عدس،لوبیا،شیر،اب،کشک قاطی کردیم گذاشتیم پخت بعد سر رفت کل اشپز خونه و گاز داغون شد(من 5سالم بود داداشم7 سالش پسر داییم9 سالش).. اخ اخ یه کار دیگه هم ک همیشه میکردم و مامانبزرگم دعوام میکرد رو نرده ه سر میخوردم:)(هنوزم میخورم)یه بارم مهمون داشتن مهمون کاملا رسمی من حوصلم سر ر فته بود رفتم از بالای پشت بوم چسب برداشتم شروع کردم به کار دستی درست کردن کل فرشای رو پله و لباسای خودم چسبی شده بود اونم چسب اهن:(...خرابکاریام زیاده کلا اونم خونه مامانبزرگم اینا ،نه که چیزی نمیگفتن بهم منم سو استفاده میکردم خخخخ...بسه یا بازم بگم؟؟؟
MONA-R
MONA-R
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
یا خداااااااااااااااااااااا ! زنده ای الان ؟؟؟خخخخ
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
یعنی دقیقا عین خودمی ........... خب ادامه بده دیگه چیکار کردی
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
مادر بابام که رفت و آمدم تو خونه شوندر حد۵٪ بود( الان هم الزایمر گرفته کسی رو نمیشناسه) . مادر مامانم که ۱۲۰٪ رفت و آمد داشتیم( دو سال پیش فوت کرد) زیاد اهل شلوغ کاری و آزار و اذیت نبودم.
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
خدایشان بیامرزد
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
بنده چون پدر بزرگ و مادر بزرگم در روستا زندگی میکنند. تو خود خونه زیاد خاطره ای ندارم .چون از 9 سالگی که موتور سواری یاد گرفتم .همیشه موتور پدربزرگم رو به صورت نامحسوس ورمیداشتم و میرفتم دور زدن.پاره ای مواقع هم با شلوار پاره و گلی و گریه کنان ( به صورت فجیع ار اونایی که صداشون تا 2 تا کوچه اونور تر میره ) حاصل از زمین خوردن با موتور بر میگشتم. در بالا رفتن درخت هم که رکورد دارم تا آخرین شاخه میرفتم بالا(اسنادش هم موجوده).
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
یکی دیگه از تفریحاتم این بود که با پسر عموم میرفتم فرغون سواری نوبت من اون هل میداد و عشق و حال میکردیم نوبت اون که میشد با فرغون میکوبوندمش تو دیوار شروع میکرد گریه کردن .منم فرار میکردم رو پشت بوم و قهقه های شیطانی میزدم :))
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٩
٢
٠
بچه بودم شنیده بودم اگه مهمون بخوای زود بره باید تو کفشش نمک بریزی.ما میخواستیم بریم جایی یه دفعه مهمون اومد. سرتون رو درد ندم موقع رفتن مهمونا دیدن تو هر کفششون یه دونه نمکدون خالی شده :))
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
چه جالب
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خواهش میکنم. کلا در سنین کودکی سمبل آبروریزی بودم :))
saleh
saleh
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
خونه ی مادر بزرگه داره کارای انحصار وراثتش انجام میشه :|
admincheh
admincheh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
:(
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
همچنین خونه مادربزرگ ما :| البته چون قیمتش کمه فعلا ولش کردن :)) آقا کلی اونجا خاطره داریم خخ
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
:(
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خونه مادربزرگه ما که الان کوبیده شده جاش دوتا ساختمون گنده کاشتن :((
admincheh
admincheh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
من از مامان بزرگام یه تصویر خیلی گنگ یادمه ؛ خونه شون هم که اصلا یادم نیست . دو سه سالم بود :(
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
آخییی...منم بابابزرگامو ندیدم هیچکدومو..خدا رحمت کنه همه رفتگان رو
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
یه بار افطاری خونه دایی مادرم .که بزرگ فامیل بود افطاری دعوت بودیم.من 8 یا 9 سالم بود.مردا تو یه اتاق خیلی بزرگ، سی چهل تا مرد نشسته بودن. بعد از افطار این دایی بزرگ ما که روی یه صندلی نشسته بود گفت : آقایون من میخوام یه نخ سیگار بکشم.هر کی ناراحت میشه چند تا سرفه کنه.صحنه رو تصور کن.کل اون جمع چهل نفره ساکت بودن جلو یه بزرگ فامیل.یدفه من دستمو گذاشتم جلو دهنم شروع کردم الکی سرفه کردن آقا خنده بازاری بود واسه خودش :)))))) الان تعجب میکنم چرا بابام منو با این همه آبرو ریزی زنده نگهداشت؟ :))))
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
من تو پنج سالگی عاشق قیچی بودم ولی چون اجازه نمیدادن باهاش بازی کنم برام عقده شده بود، خلاصه یه روز توی مهمونی عید دیدنی خونه مامان بزرگم، وقتی همه سرگرم صحبت بودن، از غفلتشون استفاده کرده، قیچی رو از توی کشو برداشتم و همه لباسای روی چوب رختی رو تیکه پاره کردم! همشم نو بود!
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
از در و دیفال بالا می رفتم...گند زیاد زدم
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
یک سری کنترل تلویزیونی که جدید خریده بودن شوت کردم تو حیاط و ب 34567 تیکه تبدیلش کردم
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
چی خوب یادتونه به چند قسمت تبدیل شده :))
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
یک سری مادر بزرگم در حال خیاطی بود...با داداشم بازی می کردیم..داداشم افتاد روی پدال چرخ خیاطی..سوزن چرخ خیاطی ناخون و انگشت مادر بزرگمو سوراخ کرد:(
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
نمیدونم مناسبتش چی بود،مامان بزرگم کلی شیرینی گرفده بود.خیلی ها!بعد من و دخدر داییم رفدیم همرو نوش جان کردیم!داداش من با پسر داییم،از خجالتمون درومدن بعدش!:|
ali-y
ali-y
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
سلام. امیدوارم حافظه ام یاری کنه برای جزئیات : اول فروردین سال66 از خواب که بیدار شدم پدرو مادرم خانه نبودند بزرگترها گفتند رفته اند خانه مادربزرگ باشور و شوق خیلی زود راه افتادم برای عید دیدنی عیدی گرفتن و ... در کوچه های خاکی روستا راهی خونه مادربزرگه شدم پیچ اولین کوچه را که رد کردم دوتا از خانومهای روستا را دیدم که با هم صحبت می کنند ، یک نفرشان با دیدن من گویا چیزی بیادش آمده باشد، گفت میگن مادر غلامعلی ( پدر) حالش بد شده بردن شهر . در جا میخکوب شدم از همانجا با بغضی فروخورده به خانه برگشتم و دقیقا یادم است که هیچ چیزی از ماوقع را نتوانستم برای دیگران بگویم آن سال نه مادربزرگ بهار رادید و نه عید را.
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
خد ارحمتشون کنه
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
منکه بچه ارومیم...یکی از مادر بزرگ هامم زندس ک تهران سکونت دارن و سالی ی بار میریم و نهایتا ی هفته اونجاییم پس برای خرابکاری وقتی ندارم
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
مادر بزرگ مادری روستا هستن..اون زمان که بچه بودیم می رفتیم اوونجا.با دخترخاله ها و بقیه بچه ها می رفایم رو پشت بوم. که ازین گنبدیاس.بعد مامان بزرگ که ما بهشون میگیم بی بی میومد دعوامون می کرد.که نرین بالا پشت بومای مردم ما هم انگار نه انگار هرقوت نبود یا حواسش نبود یواشکی می رفتیم بالا کلی بازی می کردیم. آخرش یه بار وقتی دسته جمعی بالا بودیک بی بی یه چوب ورداشت اومد بالا دنبالمون ما هم پا به فرار گذاشتیم هر کی یه طرف خخخ..منم دیدم چاره ای نیست باید فرار کنم از بالای یکی از پشت بوما پریدم پایین خخخخ بیخیال اینکه چقد ارتفاع داره! یادش بخیر..البته خدارو شکر چیزم نشد. هنوزم هروقت میریم اونجا میریم همچنان بالا پشت بوم :دی ولی خب بی بی دیگه دنبالمون نمیفته با چوب خخ
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
خونه همون بی بی که روستان معولا شیرینی واسه عید و اینا که می گرفتن میذاشتن تو طاقچه ای جایی بچه ها دست نزنن.ماهم یه بار جاشو پیدا کردیم با خواهرا و دخترخاله ها رفتیم جعبه شیرینی رو ورداشتیم نفری یه دونه خوردیم خخخخ بعدم به روی خودمون نیاوردیم.
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
مادرزرگ پدری تا 7، 8 سالگی باهم بودیم.ولی خب خاطره خاصی ندارم من.فقط خواهرم تعریف می کرد یه بار داشته بازی می کرده الک دولک چوبو که پرت کرده خورده به سر مادر بزرگه.بعد بی بی هم دنبالش کرده بزنتش با شلنگ فک کنم.اونم شلنگو گرفته محکم از دست بی بی خخخخ باید دفاع می کرده از خودش دیگه!:دیییی
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
پارسال ماه رمضون افطاری خونه بی بی بودیم. عمو هم بودن. بعد عجله داشتن میخواستن برن.بی بی به عمه گفت شامو زودتر بیار که محمد (اسم عمومه) رفتنیه! منم از تو خونه داد زدم بی بی همه رفتنی ان! یکی زود یکی دیر! :دی ولی فک کنم متوجه نشد...امسال که بریم خونشون بی بی نیست! نمیدونم زود رفت یا دیر؟!////خدا همه رفتگان رو رحمت کنه:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
آب بازی وخیس کردن همه جای حیاط وخودمون با دخترخاله هام:)))بچه آرومی بودم،شیطنت آنچنانی نمیکردم:)
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
یکی از کامنتام نیست! دوبار میدم!
Vania
Vania
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
مادربزرگ مادری روستا هستن. ما بچه که بودیم میرفتیم اونجا با بقیه بچهه ا می رفتیم رو پشت بوم بازی. پشت بوم هم ازین گنبدی ها!.بعد بی بی همیشه دعوامون می کرد که نرین بالا. ما هم یواشکی میرفتیم.یه روز که باز رفته بودیم بالا بوم بازی.بی بی با یه چ.ب امد بالا دنبالمون. هرکی از یه طرفی فرار کرد.منم دیدم چاره ای نیست از همون بالای بوم پریدم بالا بیخیال اینکه چقدر ارتفاع دارره.خخخ البته خدارو شکر چیزیم نشد. دیگه باید یه جوری در میرفتیم دیگه!:دی...الان هنوزم گاهی میریم بالا ولی خب بی بی دیگه نمیاد دنبالمون. ولی هنوز اون ترس رو داریم هنوزم یواشکی میریم که دعوامون نکنه خخخ...یادش بخیر:)))
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
تو حوض خونه بابابزرگم وقتی کوچیک بودیم شنا میکردیم..... یک بار زمستون یک آدم برفی بزرگ مثل دختر ها درست کردیم... فرداش همسايمون از خونه خودشون که دید گفت دختر خانوم برو تو خونه هوا سرده 0_o. به آدم برفی گفت :دی. یواشکی دور از چشم مامان بزرگم آلو هایی نرسیده یکی از درخت ها رو میخوردیم..... شیره های گله یاس رو دیوار، برگ های درخت انگور یا گردو هایی از دیوار همسایه افتاده بود رو قسمت خونه بابابزرگم میخوردیم ..... گل ها قرمز و محمدی تو باغچه رو میکندیم با خارهاش مثل سوزن برگ های درخت شاتوت رو میدوختیم..... یاد دوران کودکیم و اون خونه بخیر... چقدر به خاطرش گریه کردم... (:
tanin
tanin
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
یادش بخیر چه قد خوب بود=)انگار همین دیروز بود=)))
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خخخ این دو نفر به هم افتادن باز =))
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
یادم بخیر طنین... دلم خیلی تنگ شده واسه کودکیم(:
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
یادش *** .... خخخ فاطمه ما کلی خاطرات مشترک خوشگل و رنگی رنگی داریم ((((=
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
من و تمام نوه ها ... همه تابستونهای دوران کودکیمونو خونه مادربزرگ بودیم .... شاید باورتون نشه اما خیلی کم از اون دوران چیزی یادم مونده .... البته یادمه یه روز خونه باغ بابابزرگمو به صورت خیلی اتفاقی آتیش زدیم و بعد فرار کردیم به سمت کوهها ، البته بعد از مدتی من که از بقیه نوه ها کوچکتر بودم گفتم من که گشنمه برمیگردم ، بقیه هم بخاطر من برگشتن
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
کلاتبریک که انقداستقامت نشون دادید:)))))
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
درود بر شما.کلا ما همشهریها تخصصمون خرابکاریه :))
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
شما دیگه آخر شجاعتین
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خخخ :))... کاری بوده که از دستم برمیومد :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
من یکی که کلا بچه ی آرومی بودم (^_^)
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
خرابکاری اصلا نداشتم.همیشه آرام می نشستم گوشه ای
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
کاشکی یکم من از شما یاد میګرفتم خخخ
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
کش رفتن سیگارهای عمه خانوووووووووووووووم با همدستی خواهرم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
بعد چیکارشون میکردین؟ :(((
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
ادامه اش بد آموزی داره رویا جان ولی مطمئنا نمی کشیدیم:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
اصولا خیلی خرابکار نبودم ولی ول کن چاغاله ها نبودم مامان بزرگم همیشه دنبالمون میکرد که دست از سر این میوه ها بردارین که برسن بعد!
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
جوووووونم.....انجمن خرابکاری:)))))))))................داشتن جهازخالمونگاه میکردن ببینن چیزی کم وکثرنیست تاببرن خونش....یه آدامس خوشمزه دست خالم بودازش به همه بچه هاکه3نفربودیم دادوبقیه بسته روگذاشت روطاقچه......منم بعداینکه خونه خلوت شدرفتم رورختخواب ها تادستم برسه وآدامس روبردارم....جاتون خالی رختخواب هافروریخت ومنم فروداومدم همراه رختخواب هاروسرویس چینی خالم.....ازترس باسروصورت خونی متواری شدم ورفتم خونه مادربزرگ پدریم وتا3روزبرنگشتم تااینکه به زورواسه مراسم عروسی منوبرگردوندن:)))))))))
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
آخییییییی
Samira
Samira
٩٤/٠٤/٠٩
٢
٠
خیلی کوچیک که بودم داشتم تو حیاط بازی میکردم نمیدونم چه بازی بود که با صدای بلندم داد میزدم خخ مامان بزرگم گفت:بشین بچه.ولی من گوش ندادم همونطور سرصدا میکردم دوباره گفت:بشین سرم رفت.ماهم همچنان کار خودمونو میکردم یه دفعه داد زد :مگه باتو نیستم میگم بشین من سرررررررر ندارم .منو میگی زهرم آب شد همونطور که نگاش میکردم هی عقب عقب رفتم که بشینم رو ایوون که نشستم رو گلدون کاکتوسا خخخخخ هیچی دیگه تا صبح رو به شکم خوابیدم و گریه کردم خخخ خدابیامرزتش ...
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
الله اکبر خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ «خدا رحمتشون کنه»
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
:| آقا دیگه خخخخ
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
سمیرا خاطرت عاااااااااااالی بود خخخخخخخخخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خخخخخ
neyosha
neyosha
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخ
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
ما بچه بودیم لاحافت دوشکا رو در می اوردیم یه گوشه دیوار یه جایی درست می کردیم مث سنگر بهش می گفتیم چاه..................بعد هر سری یکی از بچه ها رو مینداختیم تو چاه بعد اتش نشان می شدیم نجاتش میدادیم^___________^
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
:))) تو خونه مامان بزرگ من 3 تا اتاق خواب بالا بود. ما شبا که میخاستیم اونجا بمونیم هرچیتشک پتو بود از بالا پله ها پرت میکردیم پایین بعد بچه ها رو مثل ... پرت میکردیم از بالا رو رخت خوابا :))) ینی دیوونه بودیماااااا. خوبه ضربه مغزی نمیشدیم. سه متری سقوط آزاد داشتیم :)))))))))))
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
یه درخت البالو تو حیات مادجونم بود همیشه دزدی میکردیم ازش و داد مادرجونم در میاوردیم
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
فقط این یادمه :) خونه مامان بزرگم بودیم بعد با اجیم و دختر خاله ام تو ایون بودیم بعد داییم اومد تیپ زده بود خفن ..منم برگشتم گفتم نگاه نگاه چقدر خوش تیپ شد این دایی ما .اقا چشمتتون روز بد نبینه یه چاله جلوش بود افتاد تو چاله به شکل بدی هم افتاد!! قیافه من :| قیافه دوستان :) خخخخخخخ چشمم اصلا شور نیست نمیدونم چرا اینجوری شد!
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٤/٠٩
٣
٠
مادر بزرگ (پدری) چشماش ضعیفه! بعد یه بار گلایه میکرد که یه گدایی هست دست از سرش برنمیداره هر شب روز در خونه شو میزنه! اقااااا اتنا خواهرم با دختر عموم نقشه کشیدن که یکم اذیتش کنن (اخی الهیی بمیرم ) رفتن یه عصا اوردن اتنا خودشو شکل گدا در اورد (یعنی نقش گدا رو فوق العاده بازی میکرد )خخخخ گدا همیشه وایمیستاد دم در حیاط اما اینا واسه اینکه پیاز داغشو زیاد کنن اومدن تو حیاط دم در خونه یهو زدن به شیشه و ادا گدا رو اوردن .اتنا خیلی خوب میتونست اداشو در بیاره حتی صداشو! دخترعموم سریع به مادر بزرگم میگه که مامان جون همون گدا اومده نگاه کن چقدر پرو اومده تا دم در خونه! اقا چشمتون روز بد نبینه مادر بزرگم انتا رو با جارو اونقدر میزنه که نگو! مامان بزرگم هم چشماش خیلی ضعیفه هم گوشاش یکم کم شنوا شده!باید داد بزنی تا بشنوه! خلاصه اون میزد ما این ور از خنده کف زمین بودیم!اتنا هم داد میزد مامان منم .اقا مامان بزرگمم اصلا حواسش نبود .....خخخخخخخخخخخخخخخخ
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٠
٢
٠
اه آره ......... یادته پریا ولی خدایی کلی خندیدیم هاااااااااااا ........ دیدی چقد مامان بزرگ با جارو کتکم زد یادش بخیر خاطره جالبی بود خخ
آتی
آتی
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
تا دلتون بخواد من شیطونی کردم زیاد ........ یعنی هر آتیشی دودش از من شروع میشه
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خوب یکشو بګو یکم بخندیم :)
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
نمونه ش همین کامنت بالایی پریا ....... این یکی از کارایی بوده که کردم .........
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
کاملامطمئنم عزیزم که شیطونی:)
Cold
Cold
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
انقد زیاده که واقعا نمیدونم کدومو بگم....تمام بچیگیمو با پسر عموم اونجا ول بودیم :)
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
:((((((((((((
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
از درخت نارنگی میرفتیم بالا هرچی نارنگی بود میکندیم و بعد تو فصل بهار نارنج اول بهار ها رو میکندیم نمیزاشتیم نارنج شن :|
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
اخ اخ....یاد درخت الو خونه مادر بزرگم افتادم...چقدر حرص میزدن که کال و نشسته نخورین..بذارین برسه:))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
نوه فقط حرص دادنش خوبه =))) احسنت بر شما جناب
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٢
٠
یادمه با پسرخالم داشتیم فوتبال بازی میکردیم تو خونه مامان بزرګم.یک دفعه محکم شوت کردم خورد به در بالکن شیشه ای .که مامان بزرګم اومد تو هال یک چشم غره بهمون رفت و اومد بیرون.دوباره ما شروع کردیم به بازی که این دفعه پسرخالم محکم زد شیشه رو شکوند خخخ (اینم بګم خوده شیشه ترک داشت خخخ)مامان بزرګم با چوبی که باهاش نون درست میکرد افتاده بود دنبالمون :)) حالا اون وسط من همش میګفتم بابا کار من نبود.مګه به حرف میکرد خخخ اخرشم دستش بهمون نرسید رفت توپمون که پلاستیکی بود برداشت با چاقو پارش کرد انداخت بیرون ما هم دیګه از اون به بعد اسم فوتبال می اومد جلو مامان بزرګم مثل موش بودیم =))
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠٤/١٠
١
٠
ازین خاطرات مختلط تعریف نکنید ! حاج اقاتون الان میان ،واز غیرتی میشن !!!
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
حنات پیش مامان بزرگت رنگی نداشت هااااا =))) باور نمیکردند تو توپ رو پاره کردی خخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
چقدر ماها خونه مادر بزرگمون شیشه و لامپ شکونیدیم:))خخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
حاج اقا؟؟؟مبارک باشد:)خخ
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٢
٠
آقا مهزیار آقای ما چیکار دارین؟؟خخخ آقامون فکرش بازه به این چیزا کار نداره =)) اون عکس اواتارتون هم شرمنده اما نتونستم جلو خودمو بګیرم وچیزی نګم :)) زیادی عکسو نورانی کردین:) یکم شارپ تر میبود بنظرم بهتر بود چون سوراخ دماغ خیلی تو چشم میزنه وسط اون همه نور :) یک نوع کنتراست بدی ایجاد کرده که اول چشمو به اون سمت میکشه:) شرمنده امیدوارم ناراحت نشده باشین :) در این شکی نیست هر کی یک سلیقه ای داره !:)
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
فاطمه خیلی ګناه بودم آخه هرچی میګفتم اصلن باور نمیکردم خخخ.آقای نص بنده مجردم ایشون الکی میګن واسه حرصشون الکی میګن آقا دارم :))
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
موی ته دماغت خیلی نظر منو جلب کرده:))خخ
korosh
korosh
٩٤/٠٤/١٠
٣
٠
فاطمه خانوم من به خاطرتون کاری ندارم !فقط این توضیحاتتون درباره اواتار مهزیار ترکوندهههههههههههههههههههههههههههههههه =)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) ایول خیلی خوب بود =)))))))
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
شما ایفون رو بحاطر این مشکل تو کنتراست رنگ ببخشید ، تو این ژست (منظورم نحوه قرار گیری گوشیه)هرکاری میکردم ، ذهنیت شما به همون طرف میرفت !!!! :) عیب نداره حاج اقا رو انکار کنید ، اخرش خودم یه روزی هویت حاج اقا رو بر همگان اشکار میکنم !!!!!!!!!!!!!!!!
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
طلا که پاکه چه منتش به خاکه :)
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٤/١٠
١
٠
عه وا ببخشید من کامل کامنتتون نخوندم :) ذهنیت چیه ؟خخخ ببخشید اون آیتمی که ازش حرف زدم تو عکس داره با من حرف میزنه =)) من ګفتم که سلیقه فرق داره وشما میتونستید برای این اشکال عکستون یکخوده صورتتون به چپ یا راست میچرخوندین:) اینجوری مشکلتون یکم بهتر میشد و دیګه اون آیتم تو عکس با مخاطبش حرف نمیزد:)) فکر نمیکنم ربطی به ذهنیت داشته باشه :) و اینکه مشکلات زیادی عکستون داره اما نګفتم و دلیلی نمیبینم بګم چون همین یک مشکل واستون بس بود =))
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١٠
٣
٠
یاده دو صفر دستت نمیدن ایفون:/ها ایفون خونتون....جلو یگان ویژه و قیافه
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
كلا ادم با مزه ای هستي نص
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
تویم گوله یخی هستیا
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
سلام... من كه بدنيا آمده بودم مادربزرگهايم 15 سال بود مرده بودند
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خدا رحمتشون کنه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٠
٣
٠
والا ما کوچولو بودیم مامان بزرگم یه خونه داشت تو الندشت که باغی بود واسه خودش. یه حیاط گنده هم داشتن که ته حیاط 4 تا در بود. دوتا انباری. یه دونه دستشویی و یکی هم یه در چوبی بود که باز میشد به خونه باغ همسایه بغلی که خالی از سکنه بود و هیچوقت هم درش قفل نبود. ی بار سر ظهر بعد از ناهار همه بزرگترا خواب بودن اینجانب به همراه تمام پسرای فامیل رفتیم باغ بغلی. کلی هم کبریت برده بودیم که علفای هرز باغشو به تقلید از باغبون خونه مادربزرگه آتیش بزنیم... بقیشو نمیگم....فقط یادمه 3 تا ماشین آتش نشانی اومدن تا باغو خاموش کردن .... :| اون در هم برای همیشه قفل شد.... :((
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
خدااااااای من 0_________________o
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
واییییییییییییی.......امان ازدست تودختر:)
ساحل
ساحل
٩٤/٠٤/١٠
١
٠
خوش به حالتون من هیچ خوشی از کودکیم ندارم چون وقتی مهمونی میرفتیم فقط باید مینشستیم و گرنه به طرز وحشتناک کتک میخوردیم من دوست ندارم به کودکیم برگردم
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
:(
korosh
korosh
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
ته خونه مامانبزرگ من یه باغ خیلییییییی بزرگهه 30/40/50 نا درخت زردآلو و گوجه سبز و توت ایجور چیزا داره ! هرسال میرم ده بیس کیلو میوه میکنم میخورم این بندگان خدا هم هیچی بهم نمیگن =)) کلا مامانبزرگ و پدر بزرگم آروم هستن ♥
م-نص
م-نص
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ای همه درخت دارن بعد حرص بزنن چرا می خوری:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٤/١١
١
٠
من که یادم نمیاد چی کار میکردم ولی وقتی جیغ میزد م مامان بزرگم میگفت چوب داغ رو از پشت بخاری بیارم؟:))))))منم ترسو!