خانه انجمن خاطرات من و مامانم،یهویی...
١٦٨٧
١٩٢
Vania

خاطرات من و مامانم،یهویی...

خاطرات من و مامانم،یهویی...

ازاونجا که مادرها وقت بیشتری رو معمولا با بچه ها می گذرونن، طبیعتا خاطرات متفاوتی هم بچه ها باهاشون دارن از لحظات مختلف،،تلخ و شیرین.بیاین تو این روزای نزدیک روز مادر از خاطراتتون با مادرتون بگین.

+ روح مادرانی که نیستن هم شاد و قرین رحمت.

+مادرای جیمی هم میتونن از خاطراتشون با بچه هاشون بگن

٩٤/٠١/١٨
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠١/١٨
٢
١
خوب خاطره که زیاد دارم ! ولی دوتا از بهترین هاشو میگم :1- کلاس سوم دبستان ، من داشتم از در رو دیوار خونه بالا میرفتم ، مادرم اومد تو اتاق من از رو آینه دراور پریدم رو شونش ؛اونم ترسید و منو از رو شونش انداخت پایین! هیچی دیگه من موندم و یه دست راست شکسته !!!! 2- نمیدونم کلاس چندم بودم ، برگه امتحان رو معلم داد بهم ، دیدم شدم 9 ، سریع خودکارم رو در آوردم ،یه یک کنار 9 گذاشتم و خوشحال راهی خونه شدم ، مادرم هم با یه تو گوشی منو راهی اتاقم کرد !!!! گفت حداقل میخای ما رو فیلم کنی ، نمره ت رو 19 میکردی ، نه 91 !!!!!!!!!!!
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خب این یک گذاشتن کناره نمره های درخشانتون مث اینکه بین پسرا همه گیر بوده خخخ آقا صالح یاد 71 شمام بخیر خخخخ تنبلا خخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))خخخ
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ایشش انقدر بدم میاد لایک میکنن :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخ راست گفتن دیگه! آخه 91؟! خخخخ
Cold
Cold
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
91؟ آخ آخ آخ =))
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخ. واقعا یادش بخیر... پدرم گوشم رو گرفته بود و میگفت حالا با این هفتاد و یکی که گرفتی جایزه چی میخوای!!! خخخخخخخخخخ
ana_jan
ana_jan
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
چ جالب خوبع فقط ی تو گوشی خوردی برای تو گوشی ارزش نمره عوض کردن نداشت
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/١٨
٣
٠
من خاطره خاصی ندارم! معمولا فرزندای اول همچین خاطراتی رو تجربه میکنن! ولی از همینجا دست مامانمو میبوسم با لپشونو! و میگم دوست دارم حلالم کن!
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
الزاما همیشه خاطرات مال اولی ها یا ته تغاری ها نیست..خوب فکرکن حتما تو هم یه خاطره ی جالب داری با مامانت.یا حتی خاطره ای از بچگیت که مامانت تعریف کرده باشه
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
من خیلی اتیش بودم اصن یک جا بند نمیشدم الانشم همینجوری هستم! :دی یکی از خاطره هام اینه که دیوار مدرسه راهنماییمون با دیوار مدرسه مامانم اینا یکی بود(مادر گرام معاون تشریف دارن) بعد از 7 روز هفته 8 روزش مامانم تو دفتر مدرسه بودن برای توجیه کردن کارای من! خخ
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
اول دبیرستان میخواستیم بریم اردو مامانم اجازه داد فرداش یادش رفته بود که مارفتیم اردو وقتی یه ساعت از تعطیلی مدرسه میگذره و میبینه نرفتم خونه کلی نگران میشه و همه جارو دنبالم میگردن دیگه داشتن میرفتن کلانتری که ما از راه میرسیم یکی میخوابونه زیر گوش من منم از همه جا بیخبر بعد میگه تا الان کجا بودی ؟ گفتم اردو دیگه خودت اجازه دادی :| شکل مامانم اون موقع :)))))))))) شکل من o.ه. هنوز نفهمیدم چطوری میشه سه نفرادم بزرگ یادشون بره به دست من رضایت نامه واسه اردو دادن ولی فردا همه چی رو فراموش کردن؟؟؟ واقعا این یکی از درگیری های ذهنی منه تا به این سن :| دیگه صوبتی ندارم...
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
یعنی اول به مدرسه نرفتن ؟؟؟؟؟صاف رفتن پزشکی قانونی دنبالتون ؟؟؟؟؟؟!!!!
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
چرا ولی شیفت عوض شده بوده اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوی خخ این یه قضیه نادر بوده که هر صد سال اتفاق میوفته خخخخ بی ادب پزشکی قانونی چیه دیگه هیچ کی به اندازه شما آرزوی مرگ منو نداره اونم شرمنده مجبورم ناامیدتون کنم خخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))خخخ
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخ :))) خوبه فکر کنم همین اتفاق بود که مسیر وکیل شدن شمارو هموار کرد :)))) شبیه چیزایی بود که آقای همساده تعریف میکنه ))
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخ بازم میگم این یه قضیه نادر بود خخخخ تا اون حد که نکرده بودن برن دوتا کوچه پایینتر خونه دوست صمیمیم که هم کلاسیمم بود خخخ نزارین قضیه رو بازتر کنم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخخخ ! فک کنم چسبیده تو گوشی :)
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
آخییی الهی..کتک مامان گله البته! هرکی نخوره خله :دی
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
چسبیدنش که شکی نی ولی = ) گناه داشتن خوب از اردو تازه رسیده بودن =)
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
باید بچسبه ! اصلا چه معنی میده دختر تو اون سن بره اردو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Cold
Cold
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
=))))))
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
مگه پزشک قانونی فقط برای پیدا کردن متوفی میرن؟؟؟؟؟؟ شما که بهتر واردید اونایی که میخان درصد جراحت هم بگیرن میرن اونجا!
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
باز جای شکرش باقیه چیز دیگه نگفتین خخخ از دست شما خخخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
بنده حرفای مهزیار رو متاسفانه تایید میکنم:( چرا اخه:( پزشک قانونی برای بررسی میزان جراحات.تعیین طول درمان تعیین خسارت و... است
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخخخخ. واقعا جالب بود! غیر مستقیم گفتن دیگه اردو نباید برید! خخخخخخ.
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
وااااااای سمیرا خخخخخخخخخخخخخخ
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
شایدتلخترین لحظه ای که من بامامانم داشته لحظه ای بود که من ازدادگاه برگشتم ومامانم ازمنم داغونتربودامیدوارم بتونمممممممممممممم گذشتموجبران کنمممممممممممممممممم مامانیییییییییییییییییییییییی عاشقتمممممممممممممممممممممم
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:(
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خب حالا یکی ازون شیریناشو بگو شاد شیم باهم:) مامنتم حتما دوستت داره خیلی
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
از کتکاشونم میشه بگیم؟؟؟
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
آخی خخ مث اینکه هیچ خاطره دیگه ای ندارین خخ
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
آخی خخ مث اینکه هیچ خاطره دیگه ای ندارین خخ
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
نه خاطره که زیاده ولی اینا خیلی شیرینه!!!
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))خخ
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
بله حتما! چرا که نه؟! اصلا نصف خارات آقا پسرا همین کتک خوردناس:دی بگین ما منتظریم
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
نه دیگه فکر کردم اکثرش منشوری بود نمیشه گفت!
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ندارم:|||||خب معمولا این خاطرات تو دبستان شکل میگیره..قبلشو ک یادت نمیاد..بعدشم فاصلت با مامانت زیاد میشه...و من هیچ خاطره ای ندارم ک بشه گف چون اصن مامانمو زیاد نمیدیدم...
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:(
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
با تچکر:)
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خب از همونا که تو دبستان بوده رو بگو:))) قبلشم از مامانت بپرس ببین اون کوچولو یی هات چی خاطره دارن مامانت
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خاطره ی کوچولویی ک انقد اذیت کردم زیادن.....اما دبستان واقعا هیچی نیس.....
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
اصلا اشکال نداره. لزوما همه نباید خاطره ی خاصی داشته باشه. درسته خاطرات دبستان پر از شیطنته و خیلی زیاده. خدا سایه ی مادرتون رو بالا سرتون حفظ کنه انشاءلله :))))
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ممنون شما هم همینطور....خب ی ذره ب بقیه ی بچه ها ک همیشه از ماماناشون و کارایی ک با هم کردن واقعا حسودیم میشد:دی
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
عذر خواهم که شما یه سوال تو تخته پرسیدین اما چون نتم قطع شد نتونستم جواب بدم. آره خواهرم هم سن و سالِ شماست. متولد 79 هستش. راستی اصلا حسودی نداره :) .وقتی اون تو گوشی رو خوردم فهمیدم کاش خاطره نداشتم! خخخخخخخخخخخخخخ
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ..من ب تو گوشی هم راضیم..چ جالب....اووووم....
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
هووووم...نمیدونم باید فکر کنم
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
١
٠
یک سری با سس قرمز دستمو قرمز کردم...بعد دستمو گرفتم جلو صورتم...داد زدم مامان...مامانم که نگام کرد خودمو زدم به بی حالی....همچی مادرم جیغ زد که نگو:(خدا ببخشه منو...از بچگی بی تربیت بودم
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا رحمتشون کنه ...
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه:(
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا رحمتشون کنه..بی تربیت نباشین خب دیگه..بده بچتونم یاد می گیره:دی
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
١
٠
یادش بخیر بچه که بودم 3-4 ساله با مادرم رفتم شلمچه..همش جوش میزد که نرم رو مینی چیزی..بسکه پسر ارومی بودم...
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
اعصاب خرد کن ترینش..هر موقه میخواستم از خونه برم بیرون میگفتن مواظب باش.یواش برو.فلان برو...حرصم میگرفت میگفتم هر روز من این راهو میرم دیگه چرا هر سری یاد اوری میکنین..هر سری هم که یاداوری بیشتری میکردن مشکل پیش میومد:)
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخ حقتون بوده دیگه..جواب اون همه شیطونی رو باید میدادین
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
من هر موقه چیزی میشکستم جم نمیکردم یا پنهونش نمیکردم...مادرم تا میدید میدونست کاره منه:)بهترین روش بود برای رسوندن خبر خرابکاری
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
راهنمایی که بودم همش نمره هام 8و 9 و5 و این طور موارد میشد...منم هیج وقت برگه هامو پاره نمیکردم..فقط قایم میکردم...یک روز از مدرسه اومدم خونه...دیدم پدر مادرم دارن ی جوری نگام میکنن...گفتن تو تا حالا امتحان ندادی...منم گفتم نه...بعد برگه ها رو ،رو کردن...اخ که چقدر روز دلهوره اوری بود:))
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
به به چقد کتک خوردین اونروز؟ :دی
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
خدا بیامرزشون:(
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا بیامرشون : (
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا بیامرشون : (
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
؟؟؟؟؟؟؟
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
خدا رحمتشون کنه هردوشون رو..روحشون شاد و قرین رحمت و آرامش
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٣
٠
می بخشین اگه این انجمن باعث ناراحتیتون شد...
tanin
tanin
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
روحشون شاد:((
Cold
Cold
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا رحمتشون کنه داداش :(
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
روحشون شاد : ) ولی بجه بودی دیوار راست رو چهار دسته پا طی میکردی :) بچه های خودت چقد شیطون بشن خدا میدونه :د
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا رحمت کنه...^___^:)
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ممنون دوستان:)
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
روحشان قرین رحمت...
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/١٨
١
٠
خدا رحمت کنه مادرت رو م.نص جان. روحشون شاد
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خدا رحمتشون کنه. بدترین خاطره عیدم مربوط میشه به وقتی که اون خبر کذایی رو شنیدم.. دوستان برای شادی روحشون فاتحه بخونید لطفا ...
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
ممنون از همتون:)ایشالا خدا تمام رفتگان شما رو بیامرزه..خودتونم همیشه شاد و سلامت باشید
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
نور به قبرشون بباره خدا رحمتشون کنه
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
من ک خیلیییییییی خاطره دارم کدومو بگم؟ خخخ یه مادره و یه عشق همین و بس
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ایوولالله...
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
از خاطره کتکا بگین فیض ببریم:دی
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:) از خاطره اخیر شکستگیت بگو:)
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
من اول دوم ابتدایی که بودم یه انگشترطلا داشتم که خالم برام خریده بود(800تومان..اون موقع) یه روز اونو دستم کردم ورفتم مدرسه بعد ازچند وقت مامانم که به دستام نگا کرد دید که نیست ...ازمن پرسید انگشترت کو ؟ منم با دلهره به انگشتام نگاه کردم...وبعد هم مامانم ازخجالتم دراومدن وکلی عصبانی شدن البته باچاشنی کتک بعدهم گفت کجاافتاده؟؟؟؟ من بیچاره هم که اگه چیزی هم یادم بود بااون کتکا صددرصد پریده بود وخلاصه به این نتیجه رسید که تومدرسه افتاده ورفتیمو به خدمتکارمدرسه گفتیم.وخداروشکر پیداش کرده بود..وبعد اون ماجراهی مامانم می گه بچم چقدر کتک خورد براانگشتر...ویه دفعه ازم عذرخواهی کرد..منم بخشیدم...البته مابایدبخشیده بشیم نه اونا....پیشاپیش روزمادروبه همه ماماناومخصوصامامان خودم تبریک میگم...
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
نچ نچ خب بچه ابتدایی رو مگه انگشتر طلا میدن دستش؟! خداروشکر پیداشد وگرنه معلوم نبود دیگه چه عواقبی در انتظارت باشه خخخخ/// بله روزشون مبارک
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ببینین چقدر مرفحن که اون موقه ها انگشتر 800 هزار تومنی دستشون میکردن:))خخ
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
منم ابتدایی بودم یه بار انگشتر طلا تو پارک گم کردم ، ولی مامان بابام خیلی خونسرد برخورد کردن ، آخه خودم قبلش زدم زیر گریه و گفتم انگشترم نیست :))))
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
اقای نص انگارخوب متوجه نشدین من گفتم 800 تومن نه 800 هزارتومن...:/
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
پیش دبستانی بودم.یکبار وقتی تعطیل شدم مامانم دیر اومد دنبالم بغض کردم، همه رفته بودند رفتم یه گوشه نشستم و سرمو بین پاهام کردم و گریه کردم... یه خانمی اومد بالا سرم و با لحنی مهربان گفت خانم کوچولو واسه چی گریه میکنی؟ من که سرمو بالا آوردم دیدم مامانم داره با خنده بهم نگاه میکنه، بعد هم کلی معذرت خواهی کردو قربون صدقم رفت
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
١
٠
کتک نخوردی اصلا؟
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
آخی:)))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
:))خخخخ دخترا چ خاطرات غمناک و خونوکی دارن:))
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
راستش چون بچه آخر بودم و تو مدرسه ها درس میخوندم، همش قربون صدقم میرفتند، اصلا هم بهم کار نمیگفتند که بکنم... خخ... یکم لوس بزرگم کردند ....خیلی کم کتکم میزدند که مثلا به خاطر این بوده که تابستون خیلی با pc بازی میکردم،میگفت ضرر داره...راستش من همش سرم تو کاری که میکنم گرمه و اصلا شلوغ بازی نمیکردم،مگر زمانی که با بچه های دیگه باشم که اون موقع سرگروه بودمو کلی اذیت میکردم ولی باز هم نمیزدند.... ولی الان بحث و دعوا خیلی میکنیم ولی به کتک نمیرسه
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
آقای میم _نص من در کودکیم خیلی خاطرات هیجانی دارم ولی مربوط به مامانم نمیشه((: خخ
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
خیلی زیاده =) چه موضوع عالی ای :)) خوب یکی شاید خیلی اتفاقی شو میگم، یادمه بچه که بودم از دبستان بعضی روزا مادرم میومد دنبالم و نه همیشه، خیلی کم پیش می اومد و باهم میرفتیم محل کارش و اونجا میرفتم داخل اتاقش بعد اجازه داشتم برای اینکه دس بچیز دیگه نزنم، با کامپیوترش بازی کنم :))) خوب قدیمی بود اون موقع کامپیوتر ها :)) عاشق نقاشی کشیدن بودم =)
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
دکدر نهایت خاطرتون همین بود ؟؟؟ اصن دست به کبریت زده بودین تو بچه گی خخخ یکی مث آقای مهزیار که از دیوار بالا میرفته ( انصافا جا مادرشون بودم سیاه و کبودش میکردم) یکی هم مث شما ساکت و آروم :)) هرچند باورمون نمیشه خخ
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
من فکر کردم باید خوباشو بنویسیم خوب = )
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
شما ازون بچه سوسولا بودین گمونم :دی..خاطره پر هیجان بگین خخخ
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
دههههههههه خب اگه میزد که بهتر بود!!!!! تو اون وضعیت دستم شکست ، ابله مرغون هم گرفتم چند روز بعدش ! ببینین چقدر زجر کشیدم تا یه ماه بعد !!!! اگه میزد تو گوشم که بهتر بود!!! کارم شده بود خاروندن دانه های آبله با سیخ گوجه تو گچ دستم !! فکرشو بکنید چقدر داغون بودم!
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
دکدر آخه اینی که گفتین اصلا خاطره نبود یه فعالیت ساده روزانه بود خخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
من اونقدر بچه ارومی بود که نگو...یک سری خونمون روضه بوده.از بس از در و دیوار بالا میرفتم و همسایمون جوش میزده ،همسایمون شب که میره خونشون سکته میکنه:/
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
فقط به من بگین بعدش از اوک سیخا استفاده شد یا نه ؟؟؟؟ نگین آره :/
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
راسدی خوبتون شد خخخ دلم خنک شد
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
وای خدا..با سیخ گوجه..منم همین ک سمیرا گف..گوجه هم باهاش پختین بعدش؟؟:دی
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
ایششش سمیرا این چ سوالیه؟/ آقای نص شما به عنوان همسایه ی نمونه انتخاب شدید خخ( خدا رحمت کنه مادرتونو.روحش شاد. )
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
من از تنبیه ها نگم بد آموزی داره بچه رد میشه از اینجا :))) (آیکن آقای همساده) خخخ
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
بگین مادرای سایت و مادرای آینده یاد بگیرن.خخخ بچه ها اتفاقا باید بخونن بترسن یه کم خخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))
Cold
Cold
٩٤/٠١/١٨
٥
١
خیلی اذیتش کردم تا حالا...ناخواسته بوده ولی بخاطر خیلی چیزا رنجوندمش...آغوششو با هیچ جای دنیا عوض نمیکنم...خیلی قلب بزرگی داره :(
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
همه ی مادرا قلب بزرگی دارن:) ایشون هم حتما بخشیدن شمارو و اذیت های ناخواسته تون رو..خدا حفظشون کنه براتون
Cold
Cold
٩٤/٠١/١٨
٣
١
خاطره که خیــــــــلیه...تو 4،5 سالگی یه بار خونه تنها بودم پرده خونرو آتیش زدم :)) آقا پرده کنده شد افتاد رو فرش :)) بدجور ترسیده بودم نمیدونستمم چیکار باید بکنم...خدا رحم کرد مامانم همون موقع از مدرسه برگشت با هزار بدبختی خاموشش کرد وگرنه خونه رفته بود رو هوا =))...یه بار تو راهنمایی با بچه ها از مدرسه فرار کردیم و رفتیم گیم نت اونا هم زنگ زده بودم خونه به مامانم گفته بودن...وقتی برگشتم خونه به قدری داد زد سرم که گوشام داشت سوت میکشید :)))...
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
شمام کم شر نبودین!:دی خونه آتیش میزنین هیـــع! خدا رحم کنه..انشاالله یه بچه مث خودتون نصیبتون بشه کیف کنین خخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))خخخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))خخخخ
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
0_______o
امیر بهزادپور
امیر بهزادپور
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
یادمه ی روز سوسیس و کالباس گرفته بودم برا خونه. مادرم میخواست اونا رو بذاره تو فریزر. من اومدم و گفتم که : مادر جان اینارو نباید منجمد کرد، کیفیتش میاد پایین، نگا، روی خودشم نوشته که نباید گذاشت و خلاصه از این حرفا... بعد مادرم خیلی خونسرد گفت: صحبتت تموم شد؟! ... گفتم: آره. ... مادرم گفت: خب پس برو کنار که اینا رو بذارم تو فریزر، کلی کار دارم ... منم گفتم: چشممممم.........روز مادر رو به همه ی مادرا بخصوص اونایی که این روز رو اولین بار به عنوان مادر تجربه میکنن تبریک میگم...
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
١
٠
:)
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخ
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
١
٠
خب خودمم بگم و برم..یه خاطره هس مربوط به زمان بچگی که مامان جان تعریف کردن..یه بار میخواستن برن بیرون . من و قل جان هم هردومون همراهشون بودیم..یکی رو بغل کرده بودن (قل جان) دست منم گرفته بودن..هییی خوبه من کوچچیکم ها! اونو بغل کردن من باید راه میرفتم..بعد مامان میگن منم دستمو کشیدم که چرا اونو بغل کردی!خخخ هیچی دیگه دستم در رفته از جاش:دی
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:/ چقدر ضعیف بودین:))خخ
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
١
٠
یکی هم زمان ابتدایی بود.تاز خونمونو عوض کرده بودیم.اوایل سال بود.مامان میومد دنبالمون..یه روز بعد مدرسه هرچی منتظر مونندیم دیدیم خبری از مامان نیست.منم به قل جان گفتم بیا خودمون بریم. پاشدیم رفتیم.وسط راه ، راهو گم کردیم..شانس آوردیم همون نزدیکیا مامان پیداشون شد.گفت کجا دارین میرین..گم نشدیم :))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))ینی از بچگی تیز هوش بودینا
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
١
٠
من مامان بابام از قصد تو خیابونای نزدیک خونه یا تو حرم گمم میکردن تا مرد بار بیام:)
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
یک خاطره بدم بگم:(بچه بودم حدود 3-4 سال..با مادرم سوار اتوبوس شدیم..اتوبوس خیلی شلوغ بود..تو اون دوران راننده اتوبوسا از قصد مسافرها رو میکردن لایه در..یادمه اون موقه ادم لای موندن طبیعی بود....اقا اون روز مادرم لای در اتوبوس گیر کرد و سرشون شکست....یادمه لباسای منم پر خون شده بود...رفتیم بهداری دور فلکه طبرسی که فکر کنم الان تزریقاتی شده
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
یک سری وقتی راهنمایی بودم جای سد گلستان(یاسر و ناصر)با مادرمو داداشمو خواهرم داشتیم پیاده روی میکردیم دور سد...مادرم جلوتر میرفتن...یهویی دیدم مادرم رو زمین نشسته میگه نیان جلو...بعد که دقت کردم دیدم خاک کنار اب سد خیلی نرمه مادرم داره توش فرو میره....حالا واکنش منو داداشم: خخخخخ ...واکنش خواهرم :((( جیغ دیو هم خودتونین.بچه بودم بچه
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
من نمیگم
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
وات؟؟؟
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
وات یا وای؟
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خخخخ اون ( وای ) فکر کنم؛)))))))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
زمان بچگی همون سه چار سالگی فیلم وحشتناک دیدم..بعد اومدم امتحان کنم...از زیر موکت سوزن میخی فرو میکردم سمت تیزش از اون ور دیگه میزد بیرون....میخواستم موکت سوزنی رو پهن کنم ببینم وقتی میره تو پای کسی چکار میشه:/موکتو پهن کردم و در انتظار بودم یکی بیاد تو اتاق پاش بره رو سوزنا....یهویی بابام صدام کرد گفت بیام بیرون...منم پاشدم که برم بیرون...که دیدم پامو گذاشتم رو سوزنا:/ چاه نکن بهر کسی اول خودت بعدا کسی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخ :))) خودتونم که دیگه آخرش گفتین چاه مکن بهر کسی ... از بچگی چقد خبیث بودین :/ :دی
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخ خیلییی باحال بود
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
١
٠
یک همسایه پیر مرد و پیر زن داشتیم....چهارم پنجم دبستان خیلی صدای خروس از خودم در میاوردم(البته تو مدرسه)..اومدم خونه شرو کردم صدا خروس در اوردن...بعد دقت کردم دیدم صدای همسایمون میاد...پیر و پیر زنه با هم میگفتن:مرض،چ خروس بد صدایی،خدا خفت کنه،بی صدا باش،این خروس کیه....منم بدتر میکردمو میخندیم:) بعد مادرم فهمید...کلی نصیحتم کرد:)خدایی از اون روز به بعد صدای خروس در نمیاوردم
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ماشالله...چقدرخاطره دارین.
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
یکی از خاطراتم مربوط به همین دیشبه راجع به اندازه ی کفش ! خواهر وسطیم که 8 سال از من کوچیکتره سایز پاش بزرگه و به زور براش کفش پیدا میشه ، همینطوری دیشب بحث افتاد سر اندازه ی پاش که مامانم بهش گفت از بس از کوچیکی کفش ورزشی پوشیدی پاهات اینقد شده ، منم گفتم اتفاقا همین ورزشیا خوبن دیگه آدم پاش درد نمیگیره ،خواهر وسطیم هم گفت عهههههه دیدی مامان اینبار عزیز دلت باهات مخالفت کرد :دی ( خواهر وسطی فکر میکنه مامان و بابا من و خواهر و آخری رو بیشتر دوست دارن :دی) ، بعد مامانم گفت زهرا بچگی کفش میپوشید اصلا ورزشی نمیپوشید و اینا ، منم گفتم نه اصنم اینجوری نبود یادمه کفش ورزشی میپوشیدم :D یهو خواهر وسطی ترکید از خنده ، مامانم به من گفت بی تربیت چرا همش منو ضایع میکنی ؟ و اینگونه بود که هر سه تایی پخش زمین شدیم :))))))))))))))
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
اگر نارحتی قلبی دارید این خاطره را نخوانید.دبستان که بودم یه روز صبح خیلی اتفاقی تو خیابون یه صحنه ی اعدام دیدم (که بعدا فهمیدم اون آدم متجاوز و قاتل بوده).این صحنه همیشه تو ذهنم بود. انتهای خونمون یه حیات خلوت داشتیم که یه گوشش یه راه پله بود که میرفت واسه 2تا اتاقِ بالا و بالکون و پشت بوم. تو ح-یاط خلوت داداشم یه کیسه بوکس آویزون کرده بود. یه بار دادشم کیسه رو باز کرده بود به چه علت نمیدونم اما فکر کنم کیسه بوکس جدید خریده بود. تو اون چند روز تا کیسه ی جدید رو به طناب ببنده به خاطر اینکه طناب تو دست و پا نباشه طناب رو گره داده بود (یه طوری که شبیه طناب دار شده بود) . منم که از همون زمان کنجکاو بودم (البته چون بچه بودم زیاد فکر پشت کنجکاویهم نبود! یعنی تو این کار اصلا فکر نبود! خخخخ) رفتم رو پله ی دومه بالکون ایستادم طناب رو انداختم گردنم و یهو پریدم! هنوز اون حالت یادم نمیره. نفس بالا نمیومد،پام به زمین نمیرسید!و با گردنم داشتم تاب میخوردم! فک کنم یه بالشت اون پایین بود که من در حال تاب خوردن سعی میکردم نوک انگشت شصت پام رو بهش گیر بدم تا یه ذره نفس بکشم اما نمیشد.یهو همه چیز رو سیاه میدیم از وسطش. و واقعا داشتم تمام میکردم که یهو مادرم آمد از پاهم بغلم کرد و داد میزد نفس بکش! فریاد میکشید ها. دادشم از اتاقش آمد طناب رو گردنم در آورد و مادرم چنان زد تو گوشم که هنوز صداش یادمه و بعدش من اینور از حال رفتم مادرم اونور از حال رفت! هنوز که هنوزه واسه خودم سواله که چرا میخواستم بفهمم اون اعدامی چه حالی داشته!خدا رحم کرد مه گردنم نشکست. اگه مادرم چند ثانیه دیر میرسید الان سایت صـ آ ل ح نداشت!
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/١٨
١
٠
آقا صالح ؟؟؟؟ من دیگه صوبتی ندارم ... شوک شدم
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
وااااااااااااااااای خدای من..این چکاری بود؟؟؟میشه بپرسم اونموقع چند ساله بودین؟؟؟؟وای خدا....خیلی وحشتناکه...خیلی:|||||||||||
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
دلم واقعا برای مادرتون سوخت .. اشکم رو در اوردید..
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠١/١٨
١
٠
نام کاربریم رو تبریک بگید بهم! خخخخخخخ. سمیرا بانو من خودمم گاهی که بهش فکر میکنم شوک میشم! عاطفه خانوم فکر کنم بهش میگن خود دار زدن به نیتِ زنده موندن! نه نمیتونید بپرسین! خخخخ. فکر کنم 8.9 ساله بودم! درسته واقعا وحشتناکه...واقعا ببخشید آسمانه بانو که نارحتتون کردم. دقیقا درسته هنوز که یادش میوفتیم مادرم پتانسیل گریه کردن واسه اون اتفاق رو داره... تا 20 روز جای طناب رو گردنم کبود بود.سیاهِ سیاه...
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:/ عههههههههههههههههههههههههههههههههه
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
صالح یعنی داداشت کتک نخورد ؟؟؟؟؟؟؟ اگه من بودم اول اون کسی که طناب رو بسته بود سیاه و کبود میکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خخخخخخخخ...نه نمیتونین بپرشسین 8-9 ساله بودم..خب چ کاریه..تبریک واسه اسم جدید..قبلی بیتر بودا...:)من با اقای مهزیار موافقم...داداشتون هیچی؟؟؟
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خب مقصر که داداششون نبوده علی آقا اون بچه فضول و کنجکاو بوده که باید دو سه روز تو انباری حبسش میکردن که دیگه از این کارا نکنه خخ البته جاداشت داداششونم کتک بخوره راست میگین
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
عجب نکته ایی. الان فکر میکنم در حقم اجحاف شده! چرا فقط من! همیشه در حقِ من ظلم شده! علی اصلا تصور نمیکرده که یه همچین کاره دیوانه واری بکنم من! آخه اون کاری که من کردم هر 1000سال 1بار اتفاق میوفته! خخخخخخخخخ
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
آقا صالح ://////// من دلم برا مادرتون سوخت با دیدن این صحنه :((((((((
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
خداااای مننننننننن !!!!!!!
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
از زبان مادرم: گفت یهو احساس کردم یه صدای خ خ خ خ میاد. مادرم تو پذیرایی بود و واقعا صدام تا اونجا نمیرفت.اصلا صدام در نمیومد. میگه یه دلشوره ی عجیبی یهو آمد سراغم! خلاصه میگه یه احساسی بم میگفت زود برو حیات خلوت. یعنی اگر مهر و عاطفه ی مادری وجود نداشت مرده بودم. خدا همه ی مادر ها رو حفظ کنه . فقط چند ثانیه مونده بود... اولین و آخرین تو گوشی رو همونجا خوردم از مادرم
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخخخخ..اولین و اخرین تو گوشی....ینی دیه تو گوشی نخوردین و ب بقیه ی اعضای بدنتون زدن:دییییییی....بله مادرا تا وقتی هستن قدرشون دونسته نمیشه...:/
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
مگه چکار کرده بودی؟؟
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
به نظر من، مادرتون باید حسابی شما رو کتک میزد :|| آخه نه سالتون بود دیگه (؛
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
آره دیگه از اون روز به بعد فقط با کمر بند میزدن منو! :))) خخخخخخخخخخخ. مهرناز بانو اونقدرام تقصیر من نبود! فقط کنجکاو بودم! جالب اینجاست بابام اینقدر از این اتفاق ترسیده بود که بنده خدا رفته بود کلی تحقیق کرده بود و یه روز از عصر تا شب واسم کلی توضیح داد که از تو دم باشه چطوری میشه تو بازدم باشه چطوری میشه و... اونقدر واسم گفت که مثلا دیگه کنجکاو نشم و نخوام دوباره امتحانش کنم!!!!! خخخخخخ. فکر میکردن بازم شاید اینکارو بکنم! خخخ . واقعا و واقعا حالتِ وحشتناکی بود. هنوز که هنوزه یادمه...
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
بین مادرها و بچه ها یک تلپاتی وجود داره.. مادرها بچه ها و مشکلاتشون رو حس می کنن.. غم شون رو حس می کنن. نگرانی شون رو می فهمن.. مادرها ماهن. قدرشون رو باید دونست..
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
دقیقا:)
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
اقا من دو سالم بوده استخون میخورم ..در حال موت بودم که پدر و مادرم میان نجاتم میدن:) تا چند سال اون استخونه رو یادگاری نگهداشتن:)
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
از دستم ک....خخخ من دستم که شیکست زنگ زدم هم اول به دختر خالم گفتم کسی نفهمه خخ شبش هم ک رسیدیم رفتم خونه خالم خوابیدم خخخ صبحشم رفتیم پزشک متخصص با پسر خالم یه شهر دیگه و گچ و اینا کلا بعد دوروز از حادثه رفتم خونه خخخ...وقتیم ک مامانم دید...........بوووق سانسور خخخ
Mahziar
Mahziar
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
تو چطور دردش رو یه شب تحمل کردی!!!!!!! من دستم از وسط ساعد شکسته بود بجای یک آرنج ، دوتا ارنج داشتم !!!!!!!!!!!! دردش واقعا خیلی زیاده.اینهمه متخصص تو همین شهر هست ، تو رفتی شهرستان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/١٨
١
٠
منکه مشهد نیستم خب. دردش رو هم میدونم که معدمو داغون کردم از بس ژلوفن و ... خوردم:(
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
:/
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
الان یادم اومد که مامانم یه ساعت خوشگل داشت من خیلی دوستش داشتم. هیچی دیگه بستم به دستم رفتم مدرسه گمش کردم خخ :)) یادم نیست بهشون گفتم یا نه !!:)) حتی یادم نیست چند وقت دنبالش می گشتن خخخخ:)) دوستش داشتم خو... ساعتش خوشگل بود خو.. ای بابا..ب چه بودم خو....
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خخ اشکال نداره دیگه فراموش کردند (؛
Samira
Samira
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
تا الانم نگفتین که ساعت و شما گم کردین ؟؟؟
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
حالا که کسی یادش نی خخخخ خودمم یهویی یادم اومد خخ
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
مامان آسمانههههههههههههههه خخخ آیکون خباثت
Farzane_v
Farzane_v
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
بچه که بودم درحد 7 ، 8 سال، به دوستم گفته بودم که این علفا که کنار باغچه ها رشد می کنه و علف هرزه قابل خوردنه، بعد برا این که کم نيارم چند شاخه کنده بودم و خورده بودم:/ خخخخ بعد همون دوستم اومد به مامانم گفت که من از اونا خوردم :/ دقیقا یادم نمیاد مامانم باهام چی کار کرد خخخخ ولی یادمه که تا چند روز بهم ماست اونم به مقادیر زیاد می داد تا علفا دفع بشه خخخ
s_a
s_a
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
داداشم مشهد نبووووووووود، بعد یه شب مامانم جلو تلویزیون خوابش برده بود، یهو پرید از خواب گفت چی شده جانم(اسم داداشمو گفت). ماها خندیدیم کلی... یکی دو روز بعد داداشم زنگ زد، فهمیدیم اون شب به خاطر دیسک کمر داااااااااااد میزده و اینا :///
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
من مامان جوونی دارم و یکجورایی خیلی زیادی خوب ماندن اصلن نمیخوره من بچه شون باشم!یکبار با مامانم رفته بودیم خررید دوست دوران دبیرستان مامانم ااتفاقی مامانمو دید دوست مامانم:این خواهر کوچیکته؟/مامانم:دخترمه!/دوست مامانم هر کاری کردیم باور نکرد اخرش بردیمش خونه بش شناسنامه نشان دادیم خخخ مورد هم داشتیم دو ساعت طرفو با هم سرکار گذاشتیم اخرشم باور نکرده مادر دختریم:/
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
یکبار یک قوطی کوکاکولا گذاشتم تو فیریزر خنک بشه زود یادم رفت بر دارم روز بعدش در فیریز باز کردم دیدم منفجر شده قوطیش همه فریزر هم شده نوشابه!نهایتا بیست دقیقه وقت داشتم اثر جرمم نابود کنم کلی تمیز کردم و همه چیز از بین بردم روز بعد مامانم امد گفت نوشابه باز گذاشتی تو فریزر یادت رفته بر داری ترکیده؟فهمیدم نصفیش ریخته بوده طبقه پایین تر من نفهمیده بودم تمیز کنم:/پتانسیل دار زدنم بود خخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
بچه که بودم از ساق شلواری بدم میامد یکبار سر ساق شلواری پوشیدن هشت بار مامانم تنم کرد من دقیقا دو ثانیه مانده به بیرون رفتن درش اوردم!اخرش مامانم حریف لجبازیم نشد یک چیز دیگه تنم کرد رفتیم مهمونی!خخخ
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
یکبار با داییم بازی میکردیم داییم منو برد بیرون برام بستنی بخره نزدیکهای چهارشنبه سوری بود بعد یک ترقه هم خرید منم نمیدونم چیکا کردم با ترقهه که ترکید همانجا توی دست داییم منم چون بغلش بودم سر یکی از انگشتهام سوخت امدیم خونه مامانم تا سه روز با داییم قهر بود خخخ بعد داییم میگفت دست من سوخته هیچی نیس سر انگشت بچه یک ابله زده میخاد منو دار بزنه خخخ
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
از همون اول دبستان مدرسه مامانمو میخاس:| (بگذریم ک چن دفه در راهنمایی و دبیرستان بابام اومد:|)کلن دخدر بدیم واس مامانم:( *لدفن کسی پایین رو نخونه* مامان گلم!میدونم خیلی وختا شده ک بهتون گفتم اوف!خیلی وختا شده ک سر افکندتون کردم.خیلی وختا بهتون بی احترامی کردم...اما بذارشون ب حساب بچگیم.دوستون دارم.روزتون پیشاپیش موبارک:*
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
یکبار با خواهر برادرم برف بازی کردیم دیدیم هوا سرده منم ترسیدم سرما بخورن بچه ها اوردمشون توی خونه برف ها را هم اوردم توی خونه هیچی دیگه کل پذیرایمون سفید شد یادم نیست دقیقل ا مامانم چیکا کرد ولی تا دو روز رفتیم خونه مامانبزرگم جلو چشمش نباشیم خخخخ کلن من همیشه وقتی یک خرابکاری میکنم میرم خونه مامان بزرگم ابا که از اسیاب افتاد بر میگردم خخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
یکبار با داییم خاله بازی میکردیم داییم رفت از طبقه بالا نمیدونمچی بیاره منم یک بسته صد تایی از این پفک مینو قدیمی ها را باز کردم صد تاپفک پودرشون کردم ریختم تو خونه خونه نارنجی بشه!چیه خب دوس داشتم خونه پفکی نارنجی داشته باشیم داییم امد وضع دید تا خواست درست کنه مامانم رسید خخخخ دو ساعت سر داییم داد زد بعدم مجبورش کرد همهجا را تمیزکنه خخخ کلن تو بچگی هر کاری میکردم دایی بدبختم جورشو میکشید کاسه کوزهها همیشه سر اون میشکست!خخخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
مامان من عالیه عالی♥♥♥ یه دفه یه آقایی اومده بود خونمون زنگ آیفونو درس کنه ... بعد از مامانم پرسید : صداش خوبه ؟! مامانم گفت : بله ... ولی این بله رو با لحن سئوال گفت ینی اینجوری : بله ؟ ... آقاهه دوباره پرسید : میگم صداش خوبه ؟!! دوباره مامانم : بله ؟! ... دوباره آقاهه : حاج خانوم میگم صدای زنگ خوبه !؟! ... هیچی دیگه ما خواهرا کف اتاق غلط میزدیم از خنده =))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
الهی فداش شممم ! چقدر خندیدیم بهش :))))))))))))))))))))))))
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
هعیییییییییییی اولین باری که مشقامو ننوشتم و معلممون دعوام کرد - اول دبستان - نمی دونم چرا با مامانم قهر کردم !!! نقش مامانم این وسط چی بود خدا میدونه خخخخ
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خخخخ..خاطره از مشقام یادم اومد
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
من کوچیکیام...خاکخوری...مامانم...فلفل ... ودیگر هیـــــــچ (^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
دیگه خاطرات سیاه کردن قابلمه ها و بوی بد سوختگی و عکس العمل مامانها رو نمیگم که فکر میکنم همه حداقل 10 بارو تجربه کردن :))))))))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
از ناقص کردن جهاز مامانها و عکسل العمل هاشون هم چیزی نمیگم چون این رو هم مطمئنم همه تجربه کردن :)))))))))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
از آتش افروزی توی سینک ظرف شویی... روغن سوزوندن هام چیزی نمیگم که میدونم همتون خوب بلدین...نتیجشم قطع به یقین دیدین :)))))))))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خیر ندیدیم:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
البته من بچه ی خیلی خوبی بودم وزیاد برا مامانم دردسر وتنش درست نکردم (^_^) اینه که خاطرات دردسر ساز زیاد نداریم :)))))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
:/
h_looshi
h_looshi
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
یه بار مامانم منو برده بود جلسه با خودش منم ک بچه مظلووووم !هیچی دیگه جلسه رو رو سرم گذاشته بودم آخرشم از آقای رییس یه خودکار به عنوان حق و سکوت گرفدم :دیی
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٢١
٢
٠
پنجم دبستان بودم...معلممون مشق زیاد میگفت منم یک سری حوصله نداشتم یک خط درمیون جا میزدم...فردا تو مدرسه معلمه گفت مشقاتونو ببینم...یکی منم دید گفت افرین که نوشتی...بعد گفت بچه ها به ترتیب از این جلو نفری سه خط از مشقو از رو دفترتون بخونین:/اقا رسید به من دقیق همون خطایی که ننوشتم بود:/ معلمه فهمید دعوت از ولیم کرد:/هی این ننه بابای ما نصف عمرشون تو مدرسه مو بودن از دست کارای مو:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
سلام ... خاطرات من و مادرم كه قابل پخش نيست چون سياسي است ولي دوستي داشتيم كه مادربزرگش توي خونه اگر قرصي مي‌ديد ميخورد و وقتي كسي اعتراض ميكرد كه خوردن قرص بدون تجويز دكتر صد تا ايراد دارد ميگفت بدرد يك جا كه ميخورد
ana_jan
ana_jan
٩٤/٠٤/١٩
٠
٠
من از مامانم تو بچگیام خاطرات شیرینی دارم ک زیاد یادم نیست اما تو فیلیما ک میبینم خیلی شیرینه ولی از کتک هاشم خاطرات زیادی دداذم مثلا یبار کلاس دوم دبستان بودم من از بچگی عاشق مدرسه بودم و تو رویام میرفتم مدرسه برای همین کلاس اول همه نمره هام 20بود ولی کلاس دوم مامانم مدرسمو عوض کرد بعد من دیگه همه نمره هام 20نبود مامانم تا کلمه 19میشنیدم کاملا یادم نیست اما فک کنم کیزد ولی یبار همین کلاس دوم امت ریاضی داشتم مامانمم باهام کار کرد بود اما 18.5شدم تا ب مامانم گفتم رفت 5سیخ برداشت با اون 5سیخ منو ی دل سیر کتک زد اینم یکی از خاطرات شیرین کتک