خانه انجمن کارهای عجیب بچگی
١٠٢١
١٩٥
m_sepehri

کارهای عجیب بچگی

کارهای عجیب بچگی

همه ما بچه بودیم کارهای عجیبی انجام میدادیم. من خودم بچه بودم گاهی اوقات کاغذ می خوردم! شما هم اگر از این کارهای فوق العاده میکردید بنویسید.

٩١/١١/٢٨
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من بچه بودم خيلي علاقه به صعود از ارتفاعاتي نظير کمد مامان و لحاف ها و چهارچوب در و ... داشتم... البته يه بار کمد مامان رو با همه محتوياتش نقش بر زمين کردم...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
١
٠
من که تا دلت بخواد ازین کارا کردم ولی قبل از اینکه من و کمد جون باهم بیفتیم خانواده به دادم میرسیدن...
maryam
maryam
٩١/١١/٢٨
١
٠
معلومه بچه شري بودين....
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
١
٠
ایییی منم بالا رفتن از لحافا و چاچوب در رو دوست داشتم!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
١
٠
بعله لذتی که در هوار شدن رختخوابا روی آدم هست در هیچی نیست!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١١/٢٨
٠
٠
حتي الان (^_^)
v-qavam
v-qavam
٩١/١١/٢٨
١
٠
آره ميرفتم اون بالا... با داداش کوچيکم... بعد اينقدر تکون تکون ميخورديم که با لحاف ها سقوط کنيم... خيلي کيف ميداد...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
١
٠
شما باید کوهنورد میشدی!
v-qavam
v-qavam
٩١/١١/٢٨
١
٠
اتفاقا برعکس الان از ارتفاع خيلي ميترسم...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منم یک بار با دختر عمم از کوه رختخواب بالا رفتیم.وقتی رسیدیم اون بالا ،حسی داشتیم که دماوند رو فتح کردیم.قصد نزول داشتیم که همش ریخت!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
منم الان از ارتفاع می ترسم!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
١
٠
منم از این کارا زیاد کردم.... یادش بخیر.....
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
١
٠
خوشم میاد همگی دغدغه هامون مشترکه!
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یک چیزی! بگیـــــــــــــــــــــــین کیا وختی بچه بودن لوبیا کردن تو دماغشون؟! خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
سحر جون من یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم.کلا تو کار برق بودم.چندباری برق گرفتم!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
والا سحر لوبیا می کاشتیمو برگاشو می چسبوندیم به لباسمون اصلا الکتریسیته داشت عجیبا!
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٢٨
٠
٠
نه من یادمه لوبیا کردم تو دماغم! خخخخخ چِ کار خطرناکی هم هس!
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من لوبیا که نه ولی وقتی5سالم بود داداشم تازه به دنیا اومده بود(20روزش بود) تو دهنش یه تیکه نبات کوچولو گذاشتم تا بخوره!!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
سمیرا(خواهر کوچیکم) سه بار لوبیا کرد تو دماغش..... :)))))) ینی چی گشیدیم ...... هر دفه مُردیمو زنده شدیم......
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٢٩
٠
٠
خخخخخ ! همبازي بچگي ما بوه ديگه! خخخخ خيلي سخت درمياد ! خخخخ
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من یه دفه موقع کوشولوئیام کنجکاو بودم تو پریز برق چی داره که سیم وسایلو وصل میکنن اونجا!هنوز خیلی کوشولو بود!یدفه کسی خونه نبود یه سوزن برداشتم کردم تو پریز!!جوری دستم پرت شد عقب و چنان سردردی گرفتم که هنوزم که هنوزه یادمه!
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
١
٠
آخی....
maryam
maryam
٩١/١١/٢٨
١
٠
نس نس اگه خدايي نكرده برق ميگرفتتون چي؟!!! چه بچه اي بودين ها!!
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
١
٠
واویلا خدا رحم کرده..
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منم از اين كارا ميكردم! منتهي ديگه نه با سوزن!! يا با فاز متر يام از اين زنگهايي كه مثل سوت بلبليه ميمونه اونا رو سيماشو توي سوراخ پريز ميكردم صداش كه درميومد كلي ذوق ميكردم!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من یکبار میخ کردم تو پریز!همچی پرت شدم که نگو!خداروشکر پشت سرم تخت بود!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
١
٠
موهاتونم سیخ سیخی شد عآیا؟؟؟؟؟؟ :))))))) ولی خدا خیلی بهتون رحم کرده.....
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من یه بارواسه حرفه ون یه مدار بستم !فازو نولش بود نمی دونم!کلا گند زدم زدم به برق وبووووووووووووووومب!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
پس اکثرا یه دستی بر آتش برق بازی داشتیم!منکه یادم نمیاد موهام سیخ شده بود یا نه!اینقدر که سرم درد میکرد!حس میکردم مغزم ترکیده!بقیه موهاشون سیخ شده بود؟:)))
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منو که برق گرفت،یک ربعی بی حرکت بودم!فکرکنم داشتم خشک میشدم!ولی موهام یکم سیخ و سفت شده بود.تا دوسه روز مثل آدم آهنی بودم!
m-nas
m-nas
٩١/١١/٢٩
٠
٠
بچه بودم سیم برق و می گرفتم تو دستم میکردم تو پریز منو برق نمی گرفت تا اینکه همین کار و جلو بقیه تو خونه داییم کردم همچین برق گرفتم که به خر میگفتم مرغ.....بعدا فهمیدم اون پریزه تو خونمون خراب بوده
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٩
٠
٠
نص جان خسته نباشی واقعا!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٩
٠
٠
خوشم میاد هممون تو بچگی مهندس برق بودیم!:)))
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من تو بچگیم خیلی سوال میپرسیدم....بعدم از ستاره ها میترسیدم چشامو میگرفتم
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
١
٠
الهی بگردم ... نازی ...
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آخی منکه دوست داشتم دستم به ستاره ها برسه و اونا رو از آسمون بردارم واسه خودم!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١١/٢٨
٠
٠
عجب!!!!!(0_o)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
از ستاره میترسیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ههه!
m-nik110
m-nik110
٩١/١١/٢٨
٠
٠
حداقل از یه چیز ترسناک میترسیدی!ستاره که ترس نداشت!من پل عابر پیاد میدیم توی ماشین بودیم از زیرش رد میشدیم سرمومیگرفتم پایین بهش نخوره!!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/١١/٢٩
٠
٠
اخه من 3سالم بود......چه میدونستم....ولی جالب بوده مامانم میگفت چشاتو میگرفتی میومدی تو حیاط......
maryam
maryam
٩١/١١/٢٨
١
١
من دبستان كه بودم قبل اينكه برم مدرسه حتمابايد موهامو جلو آينه شونه ميزدم
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من مامانم واسم شونه میزد ...
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
١
٠
به به چ دختر مرتبی !
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
آفرین.این که کار خوبی بوده!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خب اینکه خیلی خوبه!دخمل مرتبی بودی دیگه!از دبستان و مو گفتی یادم اومد!من دوم دبستان مامور بهداشت بودم!کوشولو بودیم دیگه!کارت بهداشتمو از خونه میزدم به سینم میرفتم مدرسه!یروز تو راه یه دختره مدرسه ی حمله کرد کارتمو بکنه!منم از موهاش همچین گرفتمو کشیدم که جیغش تا 7تا کوچه اونورتر رفت :)))
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منم بچه بودم با داداشم دعوام میشد،موهامو میکشید.منم ناخنش میکشیدم!:)))
maryam
maryam
٩١/١١/٢٨
٠
٠
چي بي رحم طفلي دختره
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩١/١١/٢٨
٠
٠
تجربه ثابت کرده دخترایی که در بچه گی بابرادرشون دعوا میکردن در بزرگ سالی دختررای دیگه زورشون به اون نمیرسه.
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ههه!الانم همینجوری جناب پوریوسف
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
٣
٠
از تفریحات من تو دوران بچگی این بود که اب بریزم رو بخاری صدای ” تـسس ” بده حال کنم ... ولی جدی وقتی دبستان میرفتم یکی از دوستام خواب دیده بود که من مردم منم باور کردم رفتم واسه خودم وصیت نامه نوشتم...
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منم داداشم از این کارا زیاد میکرد تازه دوسال پیش نمیدونم چ جوری و چقدر آب ریخته بود رو بخاری که شیشه بخاری ترکید و پاش پاش شد!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١١/٢٨
٠
٠
حتي الان (^_^)
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
داداش من یکبار بالشو انداخت رو بخاری سوخت.بهش میگم برو پارچ آب بیار،رفت یه پارچه خیس آورد!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آخی الهی الی بانو جون.... منم خیلی اونو کارو دوست داشتم..... آب بریزم تو بخاری داااااااغ.....
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آره صدای بخاری خیلی باحاله!من همیشه قایمکی انجامش میدادم!چون معمولا نهی میشدم از این کار :)))
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خخخخخخخ میترا داداشت چی بانمکه ...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ههه!آیکیوش اون موقع همینقدر بود.ولی الان یه پا مخه واسه خودش.اون پیشرفت کرده من...
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یکی از کارام این بود که پلاستیک فریزر رو باد میکردم بجای بادکنک بعدش که ازش خسته میشدم میترکوندمش و باز دوباره باهاش از این بادکنک کوچولوها درست میکردم،اینقدر حال داشت وقتی اونا رو با کوبیدن تو سروکلیه خواهر و داداشم میترکوندم تازه باخواهرم مسابقه هم میذاشتیم که صدای ترکیدن بادکنک کدوممون بیشتره!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
١
٠
آره ،ترکوندن بادکنک بیشتر می چسبید!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
آره این بادکنک کوچولوها!یادش بخیر...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
اون بادکنکایی که از تیکه پاره های بانکنک درست میکردیم حال میداد زیر دندون بترکونیشون!یه حال هیجان توام با ترس و شادی و ...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آره سید.خیلی باحال بود!
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آره من با یه تیکه از بادکنک پاره شده و قرقره نخ خالی سوت درست میکردم. یک طرف سوراخ قرقره رو با تیکه بادکنک و کش یا نخ می بستم از سمت دیگش فوت میکردم اونم سوت میزد!
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١١/٢٨
٠
٠
حالا میخوردی خخخخخخحح
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
منظور؟
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منظورش این اینا تو افق چیزی واسه خوردن نداشتن:دی
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
فکر کنم میخواسته جواب جناب سیدهاشم رو بده؟!!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
چرا هرچی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١١/٢٨
٠
٠
براي اينكه سخت ميگيري!! شما خواهر بردار بزرگتر از خودت داشتي! كتاب دفتراشونو احيانا خط خطي نميكردي؟؟
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یادم نمیاد!من خیلی علاقه داشتم چوبای حصیر جمع می کردمو بادباک می ساختم همیشه سقوط می کردن
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:)))
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آره یادش بخیر منم با حصیر و چوب درست میکردم و بادبادک بالا نمیرفت!!برای همین می دویدم اونو بالا نگه میداشتم تا یکم دلم شاد بشه!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منم كوچيكيام خاك ميخوردم(0_o)
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
١
٠
فاطمه جان فقر آهن!سحــــــــــــــــــــــــر بیا نسخه بپیچ:)
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٢٨
١
٠
(*_*) :)
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
:)))
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
منم میخوردم.....:)))))))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
حالا این خاک چه مزه ایه؟؟من خیلی رو دیدم خاک میخورن!یه عده مهر میخوردن یادم میاد قدیما.
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٢٨
٠
٠
شمام یکی از عناصر بدنت از قبیل آهن کمه! خخخ :))))))))))) !
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
مستر صفدری چه مزه ای بود راستشو بگوووووووو!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
راستشو بگم مهر از خاکای تو کوچه خوشمزه تر بود :))))
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
مامانم میگه وقتی بسی کوچک بودم،دوسالم بوده مورچه های بدبخت رو باد دست له میکردم بعد میخوردم(آیکون تهوع)
bye
bye
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من هر چقدر الان مظلوم هستم توی بچگی خودم خیلی شر بودم اول از همه یادمه 6 سالم بود که مادرم داشت یک خانومی رو آرایش میکرد منم رفته بودم روی یک پشتی که به حساب خودم اسب سواری میکردم D: بعد این پشتی چپ شد و بنده هم که روی اون نشسته بودم جوری با فک خوردم زمین که زبونم لای دندونام بود !یعنی زبونم سوراخ شده بود ! خیلی یادم نمیاد ولی بازم یادمه که مادرم منو بغل کرده بود برد بیمارستان که اونا گفتن زبون بخیه نمیخوره ! خدا خیرش بده یک خانوم افغانی که الان هرجا هست امیدوارم سلامت باشه ! به پدر و مادرم گفت که چای و نبات بده تا دیگه خون نیاد زبونم ! همون کار جلوکیری کرد از لال شدنم !
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
پس واسه همینه اینقدر زبون دارین؟!خدارحم کرده بهتون!:)))
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
این به اون حرفتون در!مساوی شدیم!:)))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
واقعا با چای نبات خونش بند اومد؟؟این مختص زبونه فقط یا نه؟چون من یدفه کالباس بر یه مقدار از انگشت شصتمو زد البته بیشتر از یه مقدار که دیگه اثرانگشتم در نیومد پنبه آتیش میزدم میذاشتم روش مویرگاش بسوزه تا خونش بند بیاد!ینی چای نباتو نگه داشتی رو زبونت یا خوردی؟
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خدا به همتون رحم کرده،جناب سید هاشم ب نظرت میشه چایی نباتو رو زبون نگه داشت؟!!
bye
bye
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خوب خدارو شکر !
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
رو زبون که نه ولی تو دهن چرا!نمیشه آیا؟؟
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٩
٠
٠
بله میشه البته رو زبون شما(زبون عکس آواتار)هم میشه نگه داشت!!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٩
٠
٠
خب همین عکس پروفایل عکس خودمه دیگه!ها والا!بچه به این خوشگلی!فقط چشامو زبونم یکم زیادی رشد کرده!دهنم یکم زیادی بازه!دندونامم 4تا درمیون دراومده!مشکل دیگه ای که نیس!هس؟ :)))
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من وقتی کوچولوووووو بودم یادم با برادرام همش میجنگیدیم، بزن بزن از اینور خونه تا اونور خونه دنبال هم میدویدیم بعضی وقتا هم دیگه رو می زدیم بعضی وقتا هم 2 تا مون میریختیم سر اون یکی داداشم تا وقتی به گیریه یکی در میومد هم دیگرو میزدیم!! ما این بودیم ها!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
پسرین دیگه!:)))
bye
bye
٩١/١١/٢٨
١
٠
یک بار دیگه با صورت خوردم زمین دماغم خورد شد که باعث شد جراحی بینی انجام بدم و خوشگلش کنم !
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
١
٠
بعله!سربالاییه دیگه الان:دی
bye
bye
٩١/١١/٢٨
١
٠
D:
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
:)))
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
مستر بای درایوDسیستمم پر شد راه حال ارائه بده:دی
bye
bye
٩١/١١/٢٨
١
٠
من خودم دوباره براتون ایمیل میکنم
bye
bye
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یک بار دیگه تقریبا 10 سالم میشد که یکی از دوستان دوران کودکی ام ! با سنگ زد توی دندونام ! وااااااااااااااااای دندونام یکیش بود دوتاش شکسته بود ! در کل خیلی توی همون دوران خرج کردم تا دندونام بهتر بشه ! حالا از جراحی لثه بگیر تا عصب کشی !
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
١
٠
کلا جراحی صورت کردین پس!پروتز گونه نذاشتین احیانا:دی
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
پاییز جون لایک
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:)))
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:))))))
bye
bye
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:D
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
تو شیشه نوشابه نفت میکردیم،سرش پنبه میزاشتیم ،سرش رو آتیش می دادیم میزدیم به دیوار حیاط..بوووووووووووووووووف.......همچی می ترکید!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
برادر نشت انداز بودیا!:)))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
مولوتوف درست میکردی بهمنی ها!از همون زمان جنگجو بودی!
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آره خعععععععععلی جذاب بود!
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
اونوقت خسارت اون شیشه نوشابه رو کی میداد؟!!! من داداشم ترقه میذاشت توی پرتقال و روشنش میکرد و بدبخت تیکه تیکه میشد الته نارنگی بهتر جواب میداد!
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
تو پرگار گوگرد چوب کبریت می ریختیم(اون پرگار فلزی ها)بعد قسمت سوزنی پرگار رو می زاشتیم سرش،زیرش شمع روشن میکردیم،یک دقیقه بعد.بوووووووووووووف.....سوزن همچی می رفت تو دیوار له می شد!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
:)))
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
سنگ آهک رو می کردیم تو شیشه نوشابه خانواده توش آب میریختیم،دوتا تکون می دادیم می نداختیم رو هوا!وااااااااااااای بمب صوتی بود !
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
کلا تو کارای جنگی بودی!:)))
maryam
maryam
٩١/١١/٢٨
٠
٠
شماكلا خطرناك بودي ها!!
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩١/١١/٢٨
٠
٠
اب مقطر تو بخاری نفتی های تو کلاس انداختیم وای نگو
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
پشت کارپیت پرگار قدیمی ها ی تیکه پلاستیک بود،پلاستیک رو در می آوردیم توش گوگرد چوب کبریت می ریختیم ،پلاستیک رو می زاشتیم سرجاش،بعد حالا به سمت هدف تنظیم می کردیم و فقط کافی بود اون تیکه ی پلاستیکی رو آتیش بدیم.............مثل تیر عمل می کرد!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
مرحبا!:)))
bye
bye
٩١/١١/٢٨
٣
٠
یادمه چشامو باز کردم همه جا تاریک بود ! دستم به هرجا میخورد میخواستم روم به دیوار بالا بیارم ! خیلی همون جا حبس بودم ! اونقدر که داشت کم کم اعصابم خورد میشد نه دوستی نه همدمی نه... آخه تا کی ؟‌خیلی این سوال رو از خودم میپرسیدم کجا هستم ولی خوب نمیتونستم بفهمم ! جوری شده بود که دقایق برام معنی نداشت ! روزها و روزها گذشت تا اینکه یک نقطه نوری دیدم با خودم خدا خدا میکردم که اون نقطه کوچولو بیشتر و بیشتر بشه که همینطوری هم شد ! که بلاخره منو از شکم مادرم بیرون اوردن...
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
١
٠
دمت گرم!............
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٨
١
٠
خیلی باحال بود :)
bye
bye
٩١/١١/٢٨
١
٠
D:
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
١
٠
:دی
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
١
٠
:دی
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
همکاران من بودن!:)))
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٢٨
٠
٠
چه خوب یادته! خخخخخ
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
اون موقع هم ازین عینکای خاص داشتن!ازهمونایی که الان تو مغازشون دارن!
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
(*ن*)
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خواهرم سپهری جان ! ممنونم
bye
bye
٩١/١١/٢٨
١
٠
این ناشناس منم ! D:
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خواهش میکنم کاری نکردم:)))
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ی دفه همین کارا رو کردیم کلاس آتیش گرفت............واااااااااااااااای خدا!!!!!!!!!!!!!1
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
بله.شرح تکنیک دادین قبلا!:)))
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
تو کلاس سطل آشغال رو آب می کردیم،در رو نیمه باز، می زاشتیم بالا در!حالا هرکی می خواست بیاد تو در رو وا می کرد...........صحنه ای بود!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
دست شما درد نکنه!
maryam
maryam
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:))))
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آها یادم اومد یه بار ذره بین برداشتم و یه کاغذ!با یکی از دوستام تو حیات ذره بینو گرفتیم و آتیش و ...........
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
ووووووووییییییییی!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
١
٠
ماشالله ماشالله.... پاییز بانو جان؟؟؟؟ آتیش بازی می کردی؟؟؟؟؟؟ :)))))
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یه بار بود یه کار دیگه هم کردم روم نمسشه بگم!!!!!!!توش نفت دخیل بود اینو بگیر برو تا آخرش
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آفرین پاییز بانو!کلا تو کار آتیش بودین!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
نه مستر من مصداق عینی مظلومیتم اصلا!
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ا پاییز بانو چجوری تونستی کاغذ رو بسوزونی منو دوستم که هرکار میکردیم کاغذه نمی سوخت!!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
با تمرکز زیاد نباید ذره بینو تکون بدی تا نور تو کانون ذره بین جمع شه!!!!!!کلی برگ خشک سوزوندیم !!!!!تا دو روز دستمون هیچی نمی دادن حتی قاشق!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من که قبلا گفتم.... با خواهرم میرفتیم تو حیاط آب بازیو...... :))))
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
دختر عمو جون منم با داداشم آب بازی میکردم!
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ما هم آب بازی میکردیم،آب بازی با سرنگ هم خیلی حال میداد!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ایضا زشت نیست بگیم ما در طفولیت غوطه هم می خوردیم تو حیاطمون !!!!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
لیکن نه عیبی نداره پاییز بانو!:)))
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
دوستان آب بازی نه آب بازی..... :))))))) تعریف کردم که شیلنگ آبو می کردم تو دهن خواهر کوچیکم یهو باز می کردم آبو..... منظورم این آب بازی بود..... :))))))) وگرنه از اون آبازیا دیگه که کلا خوراکمون بود..... هِعیییییییییی یاد خونمون افتادم چقدر با صفا بود..... اه چیه این آپارتمانا...... :((((((
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
البته ما گل کوچیکم زیاد بازی می کردیم.... خب در اکثرمواقع هم شیشه ها رو می شکستیم..... و تا قبل از اینکه بابام بیان میرفتیم از تو قلکامون پول برمیداشتیم شیشه میکردیم.... دیگه این اواخر داداشم یه پا شیشه بر شده بود..... :)))))
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
نصاب شیشه هم میشده کم کم!:)))
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
سارا بانو تو هم؟!!!!!!!!1آقای مزدوج بیا ببین چه خبره اینجا!
maryam
maryam
٩١/١١/٢٨
٠
٠
بعله!!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
بچه بودیم دیگه..... :))))))))
*رویا*
*رویا*
٩١/١١/٢٨
١
٠
من بچه بودم برای اینکه حوصلم سر نره با همه چی بازی می کردم.ساعت،تسبیح،باتری و .... همشون برام مثل یک شخصیت بودن*
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
پس مثل خودم متوهم بودی!:)))
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
به به چه خلاقانه!احتمالا شما دوتا شاگردای من نبودین؟
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٢٨
٠
٠
اه اه راستی یادم امد! من بچگیام خیلی مهندس بودم!!! اسباب بازی 2 روز دوم نمی آورد تمام دل رودش رو میریختم بیرون دوباره سر هم میکردم یک چیز جدید می شد:) یادش بخیر لاشه اسباب بازی های اون زمان رو هنوز دارم....
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
داداش منم یه چیز سالم تو خونه نمی ذاشت!
parisa
parisa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
دیشب خونه ی پدر بزرگم داشتن تعریف میکردن......می گفتن یا دم پریز بودم و میخ میکردم تو پریز برق یا به خونه ی این و اون زنگ می زدم........
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
ههه!مثل خودم برق کار بودی!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یادمه منو دوتا ازداداشام هرکدوم یه جوجه گرفتیم ،جوجه من مرغ شد مال اونا خروس!!!!!بعد با پودر لباسشویی شستمشون یه بار!هیچی همگی دار فانیو وداع گفتن!هیچکس خونه نبود اون روز!!!!!!!!یک روز تمام گریه می کردم در حسرت گل باقالیم
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
آخی!منم یکبار گردن جوجمو گرفتم آوردمش بالا!ی خواستم ببینم چقدر میتونه بدون هوا تحمل کنه!هیچی دیگه خدابیامرز شد!تا یه هفته عزادار بودم!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/١١/٢٩
٠
٠
بیچاره جوجه ها......اون دنیا خفتتون میکنن
m-nik110
m-nik110
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من بچه بودم جفت پا پریدم وسط شکم عمومم فک کنم از وسط نصف شد!!!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
دستت درد نکنه:)))
m-nik110
m-nik110
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یکبار توی دبستان توی سطل اشغال سالن یک بطری حاوی یخ خشک انداختم!منفجر شد!یک صدایی داد مدرسه بهم ریخت!حالا خودم از اون کله گنده های مدرسه!مدیر کشیدهمنو کنار میگه ببین کار کی بوده!!!خخخخخخخخخخخ!میخواستم بگم خودم!!البته اخر سال اعتراف کردم!
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:)
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:)))
mahshid2
mahshid2
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من موقعی که کوچیک بودم هر شب یک مراسم گریه زاری داشتم بلا استثنا....اگه یک شب گریه نمی کردم شبم روز نمی شد ...من با ترس و لرز هر شب پتو را روی سرم می نداختم و مثل انسان هایی که یک خواسته ی خیلی بزرگ از خدا دارن در حال گریه کردن دعا می کردم فقط هم 3 تا دعا می کردم1-خدایا امشب به خونمون دزد نیاد هر کاری بگی می کنم ولی دزد نیاد2-خدایا تو رو خدا فقط همین امشب ..تو رو خدا اسرائیلی ها و آمریکایی ها حمله نکنن خواهش می کنم خدا3-خدایا اگه زلزله بیاد من می میرم ...از فردا صبح هر کاری بگی می کنم فقط امشب زلزله نیاد....وقتی این دعا ها را می کردم به هق هق میوفتادم و حتی بعضی از شب ها از گریه غش می کردم!!!!!!!!!!!!!!!!وحشتناک از این سه موضوع می ترسیدم حاضر بودم هر کاری بکنم ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها پیش نیاد .همیشه قبل از خواب کنار خودم قرآن ,چاقو,سنگ های ریز و درشتی که از تو خیابون جمع کردم,یک لیوان آب و قیچی و سوزن می گذاشتم برای این که بتوانم با دزد ها مقابله کنم الان که به اون خاطرات فکر می کنم خندم میگیره...هه هه هه
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
اوووووووووووف!چه کارایی میکردی مهی جان!خداروشکر مثل من تو کار برق گرفتگی نبودی!:)))
داداش S.a
داداش S.a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
سلام ، میبینم که بحث تخصصی شده و وجود من لازم شده ... ، S.a جان حق السکوت پذیرفته میشود
s.a
s.a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:|
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:)))
داداش S.a
داداش S.a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
من از بزرگیام هم میتونم بگم ها ... بجه که بودم اتیش بازی میکردم .... ولی از همه باحالتر دزدیدن ماشین بابا به همکاری رایگان s.a بود . آخری بار که خود آقای پدر اجازه دادن ماشین رو بردارم تصادف کردم
s.a
s.a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خدا رو شکر پدر گرامی اینجا رو نمی بینن! تو از سادگی کودکانه من برای رسیدن به افکار شومت سو استفاده می کردی! هعی خدااااااااااا.......
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
ههه!از پسرا بیشتر ازین انتظاری نمیره!:)))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٢٩
٠
٠
اهن!اهن!سپهری؟؟؟؟!!!!منم پسرم هاااااا!
maryam
maryam
٩١/١١/٢٩
٠
٠
هه هه
m-nik110
m-nik110
٩١/١١/٢٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٣٠
٠
٠
:)))
داداش S.a
داداش S.a
٩١/١١/٢٨
٠
٠
خب جونم براتون بگه اون زمونا شما دهه هفتاد هشتادیا نبودین گاز هم نبود ... ما تو خونه تانکر و بشکه نفت داشتیم ... یه دفه بیکار بودم پاشدم کمک مامان شلنگ زدم زیر شیر تانکر و تمام فزشای دستباف رو با نفت شستم .... آقای پدر که مشهد نبودن ... مامان 2 ، 3 روزی با کمک اقوان داشتن فرش میشستن ... اشتغال زایی کردم شیییییییییییییییک
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
احسنت.یعنی کارآفرین بودی در حد تیم ملی!:)))
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
یادمه یه جوجوهد داشتیم من یه روز برداشتمش قلبش خیلی تند تند میزد ترسیدم پرتش کردم پایین!!!!! خدا رو شکر کاریش نشد ولی بعد از او دیگه ترسیدم بردارمش..... یه روز داداش و خواهرم متوجه شدن و چون اون روزم شاهد بودن که چیکار کنم.... وقتی مامان و بابا رفتن بیرون زورم کردن که باید برش داری آقا ماهم که می ترسیدیم زیر بار نرفتیم کل خونه رو دنبالم کردن بلاخره دستگیر شدم منو بردن جلو آینه جوجه رو گذاشتن رو سرم..... واااااااااااااااای که من چقدر جیغ می کشیدم..... میگفتم تروخدا برش دارین.... الان خراب کاری می کنه!!!!! :))) فقط شانسی که آرودم این بود که مامان و بابام زود اومدن خونه وگرنه معلوم نبود چی سرم میومد.....
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
١
٠
چه خواهر و برادر شری داشتی سارا جون!:)))
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٢٨
٠
٠
تازه این یه گوش از شیطنتاشونم نیست..... :))))))))) ولی همه پشت هم بودیم.... این خیلی خوب بود.....
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٢٨
٠
٠
(O_o)
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٩
٠
٠
:))))
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٨
٠
٠
گچ دیوار گچی رو می خوردم.انقدر خوشمزه بود پیتزا نبود.