خانه انجمن جیمی ها در جنگل وحشت !
١٠٨٩
٩٢
م-نص

جیمی ها در جنگل وحشت !

جیمی ها در جنگل وحشت !

سلام دوستان

جنگلی در تاریکی شب رو تصور کنید،اونجا گیر افتادید.صدای حیوانات و خش خش برگها ترس را بیشتر می کند ،گوشی آنتن نمی دهد و به شدت هوا سرد است

این شرایط را در داستانی بیاورید و داستان کوتاهی بسازید

٩٣/١١/٠٨
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahboobeh
mahboobeh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
:)
mahboobeh
mahboobeh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
ایول اول شدم...چ حس خوبیه!!!
MILAD
MILAD
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
م- نص یه ظرف شله بده به ایشون خخخخ
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
تبریک میگم..یه قاشق شله میتونین از دم مغازه اقا میلاد بگیرید..فقط قاشقشوها:))
رفیعه
رفیعه
٩٣/١١/٠٨
٣
٠
شب فرارسید.گیر افتاده بودم.صدای حیوانات و خش خش برگها ترس را بیشتر میکرد.گوشی هم انتن نمیداد.هوا ب شدت سرد بود...خخخ
سمیرام
سمیرام
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
خخخخخ اینو الان خوندم خخخ این از همه بهتر بود
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/١١/٠٨
١
٠
ماشالا ماشالا ب این همه استعداد و نبوغ...!!!
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
١
٠
شما باید نویسنده بشین
رفیعه
رفیعه
٩٣/١١/١٠
١
٠
هستم:|(شوخی)
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/١١/٠٨
١
٠
دوان دوان در حالی که بخار از دهنم بیرون میاد در حال حرکت بودم که میرسیدم به یه ماشین بعد سوار میشدم یه دفعه یه هیاهول ( به گفته پاتریک) میچسبید به شیشه.... بعد من پدال گاز رو فشار میدادم و یه دفعه از خواب میپریدمو میدیدم پام گیر کرده به لحافو پارش کرده :|
Samira
Samira
٩٣/١١/٠٨
١
٠
خخخخخ خعلی خوب بود خخ
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
من حرفی ندارم:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
این یکی از شروع های کلاسیک در کارگاه های داستان نویسیه. انجمن خیلی خوبی گذاشتید که قوه تخیل و ایده پردازی رو تقویت میکنه. مرسی. (و البته منو معاف کنید!)
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
خیلی دوست داشتم تفکر و ذهن شما رو در این باره ببینم...اما حیف مثله اینکه توفیق نیست:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/١١
٠
٠
سلام ... لايك بزرگوار
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
:////////////چرا ازین انجمن سختا؟:|
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
چون گاهی سخت لازمه
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٨
٤
٠
از سر شب به هوای بوی شله در جنگلی تاریک شروع به کشتن کردم....هوا خیلی سرد بود گرمای وجودم توسط بخار از دهانم خارج میشد....از شدت جنون به شله در جنگل گم شده بودم....صدای حیوانات و خش خش برگها می امد.....بوی وجود شله من را وسوسه میکرد و ترسم را میکشت...به دنبال شله بودم....همچنان میگشتم....تا اینکه رنگ رخسار زیبایش را در تاریکی شدید دیدم.....اه عشق من.............نههههههههههههههههههه.................از شدت سردی هوا شله ها سفت شده بود............نهههههههههههه....خیلی وحشتناک بود:///نهههههههههه این بود انشا من
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
:|خدا :|
neyosha
neyosha
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
:/ :/ :/ :/
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٨
٢
٠
هم شماهایید نمیذارین استعداد نویسندگی من رشد کنه:))
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/١١/١١
١
٠
خیلی خوب بود...عالی...کلی خندیدم
M_BARF
M_BARF
٩٣/١١/١١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخ بی شله نمونی ایشالا :))
s_mohsen
s_mohsen
٩٣/١١/٠٨
١
٠
یه دفه یه صدایی از پشت درختا میگه ....هیچکس تنها نیست!و یه سیم کارت پرت میکنه طرف من و من با یه شیرجه خودمو پرت میکنم طرف سیم کارت ولی همون موقع یک باد شدید میوزه و سیم کارت گم میشه!منم شروع به گشتن میکنم و نهایتا چون سیم کارتو پیدا نمیکنم نصیب گرگا میشم و اینجوری داستان خراب میشه!والا این بادم درد سر شده واسه ما!!
سمیرام
سمیرام
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
خخخخ اینم خوب خعلی خوب بود خخ
neyosha
neyosha
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
خخخخخخخ:دی
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
قشنگ بود:))
zahra.bkht
zahra.bkht
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
یا خود خدا!!!!!!!! @___@ نمیتونم تصور کنم :|
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
...............
mina_h
mina_h
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
در همین لحظه مینا خوابش میگیرد و به درون غاری در ان نزدیکی میرود و بدونه توجه به اطراف میخوابد:))))))
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
خخخ / یااااااا خداااااااا
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
اون غار نیست تونل مترویه:))
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٨
٢
٠
سالها در حال تحقیق بودم تا موجود کم یابی را پیدا کنم.............در جنگل تاریک و سرد در پیش میگشتم....حتی هیچکس تنها نیست هم اینجا تنهاست....سرماهای هوا طاقت همه را طاق میکرد چه برسد به من....برگهای درختان از شدت سرما به خود میپیچیدند.....صدای حیوانات ترس را در وجود همه به انتها می رساند....حتی سنگها از شدت این ترس ترک برمیداشتند............من یکو تنها در پی تحقیقاتم بودم...کاش دز این سفر بی بازگشت لااقل در گم شده خود را بیابم.............ناگهان در اسمان نظرم به چیزی جلب شد............اری...اری............همین است........در نایاب من..........ارزوی چندین ساله ام............اری.......بالاخره شغال پرنده پیدا کردم...........در پوست خود نمیگنجم...........نههههه................نههههه...این شغال پرنده نیست که:((نهههههههههههه.....این شغال معمولیه باد دره میبرش:))خخخخ امان از طوفان....اه از زندگی نا امیدم شدم....در همین بین یک کاسه شله پیدا میکنم...ولی توش شله نیست:(((آآآآآآآآآآآآآ این زندگی من دارم...کاش یک گرگی بیاد منو بوخوره:((اخیش یک گرگ امد...بیا منو بوخووووور من راحت بشم در این جنگل سرد:((ای بابا این گرگه که دندون نداره:((ااااآآآآآآ لااقل واستا سوارت بوروم یکم روحوم جلا بیابه گرگه عزیز...هیچی دیگه سوار گرگه شدم جنسش چینی بود پاش شکست بعد مرد........:((((آآآآآآآآ من در این جنگل تاریکو سرد چه کنم:((کاش کبریت داشتم و اتشی می افروختم:(((ناگهان دختر کبریت فروش را در جنگل دیدم...از او کبریتی خواستم:((اما او گفته کبریت نداریم و رفت....کلا تو این داستان من خیلی بدبختم:((نوموخوااااااااااااااااااااااااام
رفیعه
رفیعه
٩٣/١١/٠٩
١
٠
یکی ی بشکه شله بده ب ایشون،ما رو خفه کردن...:|
mina_h
mina_h
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
خخخخخخخ ایوووووووووووول
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
ته تهش ی شله کوچولو اوردم:/ اون همه هنر رو نمیبینید:/
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٨
١
٠
در جنگلی تاریک پسری نوجون گیر افتاده و باقیش چیزایی ک اون بالا نوشتن . در این لحظه بروسعلی ( علی بروسلی) واااارد میشود همرا با نانچیکو و آن پسر را نجات میدهد :دی
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
اووووووووووووووووووووووووووویه..................م-نص بروسلی کوش میه نمذره داستانو خراب کنی:))
h_looshi
h_looshi
٩٣/١١/٠٨
١
٠
مطمئن بودم اگه هوا روشن بود و دستامو میدیدم از ترس میمردم ... حتما الان رنگ انگشتام سیاه شده ... مدام به خودم فحش دادم که چرا به حرفش گوش کردم ... ولی خب یه چیزی ته دلم میگفت که بیشترش تقصیر خودته ... تو مجبورش کردی تو این هوا مثلا بریم ماجراجویی... خیلی آروم راه میرفتم و صدای خش خش برگها رو زیر کفشام میشنیدم ... میترسیدم با این صدا حیوون ها و مخصوصا گرگ ها رو به طرف خودم جلب کنم ... از شدت گرسنگی به سختی راه میرفتم ... همینطور که به راهم ادامه میدادم حس کردم صدای خرناسی رو شنیدم ... ترسیدم ولی سعی کردم بهش توجه نکنم ...چند قدم که رفتم صدای خش خش برگا رو پشت سرم شنیدم ... داشت پشت سرم میدوید ... بدون اینکه برگردم با تمام توانم شروع کردم به دویدن ... خیلی به من نزدیک شده بود ... مطمئن بودم چن دقیقه دیگه تو این دنیا نیستم ... اولش از گردنم شروع میکنه و خرخره مو میگیره بعدش آروم آروم منو میبره تا لونش و خونوادشو سیر میکنه .... با تمام توانم فریاد زدم نعععععع خدایاااااااااااا نهههههههههه الان نه !!! همینطور داشتم فریاد میزدم که پام به شاخه ای گیر کرد و افتادم... دیگه بالای سرم بود ... گرمای نفسشو پشت گردنم حس کردم ... خیلی عجیب بود ولی مثل اینکه از گردنم صرف نظر کرد ... میخواست اول دستمو بخوره! گفتم لعنتی تو هم میخوای منو زجرکش کنی ... دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت تو منو بیشتر زجرکش کردی... مگه نگفتم الان وقت ماجراجویی نیست...( دوستان این اولین تجربه من در ژانر وحشته !!! امیدوارم موجبات شادی و خنده شما رو فراهم کرده باشم :)) با تچکر)
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
١
٠
سپاس از شما:))زیبا بود
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/١١/١٠
٢
٠
به نظر من این کامنت میتونه به عنوان یه مطلب اعلام استقلال کنه :|
looshi
looshi
٩٣/١١/١٠
٠
٠
عه! راس میگین ... به فکر کپی کردنش افتادم ... ممنون:دی
MILAD
MILAD
٩٣/١١/٠٨
٢
٠
توی تاریکی نشستی و داری آسمونو نگاه میکنی که .... جهت شنیدن ادامه داستان مبلغ ۱۰۰۰ تومان به شماره حساب .. واریز نمایید .خخخخ
M_BARF
M_BARF
٩٣/١١/٠٩
١
٠
خخخخخخخ
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
باشه الان میریزم برات:))
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/١١/١٠
١
٠
بیا داشی فقطزحمت تراشیدنش با خودت |||||||||||||||||||||||||||||||||||
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
گفتن به حساب واریز کتید نگفتن کارت شارژ بدین که:))
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١١/٠٨
١
٠
داشتم سطل آب را برای زن صاحب کاروان سرا میبردم.شب بود.صدای سوزناک گرگ ها تا عمق وجودم را ازترس پر میکرد.ایستادم.سطل را روی زمین گذاشتم. نگاهی به آب داخل سطل کردم.هلال ماه با دوستاره بالای آن به من لبخند میزد. نفس عمیقی کشیدم،من هم به آنها لبخند زدم. باد سرد وسوزناک به صورتم میکوبید.چشمانم را بستم ونفس عمیقی کشیدم ودوباره باز کردم .سطل را از روی زمین برداشتم وحرکت کردم. خودم را سرگرم صدای خش خش برگهای پاییزی کردم تا آهنگ سکوت شب مرا از پای در نیاورد._داستان واسه زمان قدیمه و موبایل هنوز اختراع نشده
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
کوزت که میگن شمایین:))
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
انجمن سختی هستش فعلنی یه هفته ای ب مغزم استراحت دادم!خخخ شروع کار فکری مغز میام!
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
١
٠
مغز؟؟؟؟؟چی هست؟؟:))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١١/٠٩
٢
٠
هوا بشدت سرد بود....آخه یکی نیس به من بگه:تو تا حالا از سنگ های دریای خزر بالا نرفتی ،بعد میای قله ی گدوک؟آخه یک فیلم چقدر رو تو تاثیر میزاره؟حالا نقی معمولی یک چیزی گفت تو چرا میای اینجا؟ سرما تا جورابم رسیده بود و بوی گند جورابم منجمد شده بود.نزدیک بود بیهوش بشم که یاد این افتادم که امروز یارانه ها رو میریزن!آخه بعد از من کی یارانمو میگیره؟نه دختر تو نباید بمیری!نه!چشم هام رو به زور باز کردم دیدم نقی و خانوادش دارن برام دست تکون میدن...گفتم چقدر خوب واقعا رسیدم؟یک هو موبایلم زنگ خورد نوشته بود:فیلم پایتخت را در چ سالی دیده اید؟گزینه هم داشت اما من نگاه نکردم و دیدم پایین نوشته:تو رو جون مادرت جواب بده من دلم نمیاد که امتیاز هر هفته ات 0باشه!بابا مثلا من رفیقتم!همراه اولتم!کلا از اولش با همراه اول حال نمیکردم خیلی سوسول بود، سریع گوشیمو گذاشتم تو کیفم ، و با خانم چو چانگ سلفی گرفتم و تو اینیستام گذاشتم،و از دور نقی رو دیدم که با ارسطو آشتی کرده و لازم نیست دستشو بزاره زیر ریل قطار.و اونقدر خوشحال شدم که به دیار باقی شتافتم......
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
الان دهقان فداکار کجا رفت؟؟؟:))
e_frozen
e_frozen
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
هیچی دیگه نقشه هم همرام نبود خلاصه رفتم رفتم تا اینکه به ی قلعه ی جادوگری رسیدم داشتم میمردم از ترس والا هر کی تا الان تو اون قلعه هه مونده بود و بومی های استرالیا پیداش نکرده بودن دیگه خدا بیامرز شده بود :دی
م-نص
م-نص
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
من کمرم شکست:))
mr_khas
mr_khas
٩٣/١١/١٠
٢
٠
چون تا حالا داخل جنگل نرفتم فقط از بیرون نگاه کردم پیشفرض مغزم داخل جنگلو دریا پخش می کنه :|
mr_khas
mr_khas
٩٣/١١/١٠
٢
٠
چون تا حالا داخل جنگل نرفتم فقط از بیرون نگاه کردم پیشفرض مغزم داخل جنگلو دریا پخش می کنه :|
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
مغز0-o
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
لعنتـــــــی... نگاشو ازم برنمیداشت....منتظر بودم فقط برای چند لحظه... خیلی کوتاه سرشو برگردونه تا خودمو به شاخه بزرگی که یک متریم رو زمین افتاده بودم برسونم... هوا به قدری تاریک بود که من حتی نمیتونستم تشخیص بدم با چه جونوری طرفم!! وقتی به سمتم اومد به شدت از اینکه موضعم رو از بالای درخت ترک کرده بودم پشیمون شدم....همونطور صامت وبی حرکت موندم... و اون هر لحظه نزدیک تر میشد....اووووووووووووووم نظرم عوض شد یه چیز دیگه مینویسم :))
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
://////////// خدااااااااااااااااا
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
هیچ وقت خبر مرگ وحشتناک اون بچه ای رو که تو جنگل گم شده بود رو فراموش نکردم.... بچه ای که چسبیده به درختی بزرگ از ترس قالب تهی کرده بود.... لعنتــــــــی الان که تو وضعیت مشابهی هستم مرور اون خبر اصلن جالب به نظر نمیاد....آره من بچه نیستم ومیتونم از خودم دفاع کنم... الانم جام بالای این درخت امنه....فقط امیدوارم که درخته عنکبوت نداشته باشه....3 ساعتی میشه اینجام و هیچکی سراغم نیومده...اووووووووووووم نــــع از اینم خوشم نیومد یکی دیگه :/
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
o-0خوب بود که:/
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
باید تهدیداشونو جدی میگرفتم... اون احمقا منو بدون هیچ وسیله دفاعی و ارتباطی درست وحسابی تو این جنگل بی در و پیکر تنها گذاشتن...آخ که اگه دستم بهشون برسه...حساب تک تکشونو میذارم کف دستشون....اول باید خودمو از این شرایط نجات بدم...من مرد روزای سختم...شبای زیادی رو تنهایی سپری کردم....چه فرقی میکنه...خونه یا جنگل، مهم پشت سر گذاشتنه تنهاییه..... نــــــــــــــــع اینم درام شد خوشم نیومد :( یکی دیگه...
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
:((((آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ اقا من کمرم شکست
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
این سرمای استخوان سوز دیگه نایی برام نذاشته... جنگل، این وقت شب تنهایی، واقعا مذخرفه.... اگه فقط یه کم ...فقط یه کم درختاش کمتر بود... اگه میتونستم آسمونو ببینم...لعنتــــــــــــــــی چرا من تو کویر گم نشدم.... وقتی آسمونو نمیبینم دیگه اینکه حرکت ظاهری ماه از شرق به غربه چه اهمیتی داره..... چه اهمیتی داره دم اون خوشه انگور معروف همیشه شرقو نشون میده... چه اهمیتی داره بادبادک بی نظیری که تو آسمونه دنبالش رو به جنوبه...حتی ستاره قطبی همیشه راهنمام هم دیده نمیشه...من جایی گم شدم که هیچ شانسی برای نجات خودم ندارم...اما نه....خودشه...خز رو درختا... سمتی که خزه زده باشه رو به شماله...آره ....بلاخره فهمیدم....اما.... چییییییییییش اینم شبیه مستندا شد :(( یکی دیگه...
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/١١/١١
٠
٠
جدا؟؟؟یعنی خز فقط یه طرف درخت می رویه؟؟؟چی جالب
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
خوبه که جهت یابی بلد هستید:))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
فقط یه طرف که نه....میشه گفت تجمعش بیشتر طرف شماله...البته تجربیه وعمومیت نداره....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٢
١
٠
بهلـــــــــه جی پی اس سرخودی استــــــــــــم که چـــــــــی :)))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
خودشه...چی به غیر از یه جنون آنی مارو تو این شرایط قرار میده... آخه کدوم آدم عاقلی خودشو تو این دردسر میندازه...هیچی بدتر از یه همسفر بی فکر نیست... یقشو میگیرمو بهش میتوپم... شانس...شانس بیاری تا صب جفتمون تلف شیم در غیر اینصورت حساب تو یکی رو خودم میرسم....میبستمت به یکی از همین درختاو آتیشت میزنم ....همش تقصیر توئه که تو این موقعیت گیر کردیم... اگه عشق به طبیعت جنابعالی یکهو گل نمیکرد..اگره اینطور بی برنامه دست منو نمیگیرفتی ونمیکشوندی تو این جنگل نمور و سردو ترسناک ...اگه فقط کمی آینده نگر بودی... الان ماگ دوست داشتنیم تو دستام بودو از تراس امن خونم سکوت شهرمو از نظر میگذروندم... واقعن از دستت ناراحتم.... ای بابا.. ای بابا ...اینم خیلی غر غر دار شد...نچ خوشم نیومد یکی دیگه :/
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
ادمین بیا منو بکش:(((
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
خیلی از کمپ دور نشده بودیم ولی تاریکی هوا مجبور کرد به بی وقفه جلو رفتنش شکایت کنم.... ببین اگه اینم یکی از اون سورپرایزای عجیب غریبته؟ بیخیال! من جنگلو دوس دارم ولی نه این موقع شب... اما اون همچنان پیش میرفت... صبرم تموم شد بازوشو چنگ زدم و گفتم : من جدا دارم میترسم اگه نیایی تنهایی برمیگردم... نگاهم کردو چیزی شبیه :باشه برو... به گوشم رسید...من لجباز ترم نیایی میرم... و رفتم... سو سوی آتیش وسط کمپ رو که دیدم سرعتمو بیشتر کردم باید به یک نفر میگفتم اون دیونه تنهایی وتو این سیاهیی مطلق به دل جنگل زده....کمپ اما بی روح و خالی از جمعیت بود... حدسش سخت نبود... یکی از اون غافلگیری های نه چندان جالب برای تبریک تولد... اما اینبار شورشو درآوردن... تاریکی جنگل چیزی نبود که برای من خوشایند باشه...مخصوصا سردی هوا و سکوت وهم آورش.... صداممو میندازم رو سرمو با فریاد میگم ...اگه این یه شوخیه....خیلی مذخرفه....اگه سورپرایزه واقعن مسخرس...یا همین الان همتون میایین جلو چشام یا دیگه اسم هیچکدومتونو نمیبرم.....اما صدایی نیومد..... رف تو فاز وحشت.... ای بابا اینم نشد که (ه_ه)
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
(شکلک کندن موهای سر)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
نشد ...اینجوری نمیتونم تمرکز کنم... من برم یه کاسه تخمه شور کنم...الان میام (^_^)
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
الان تمرکز نداشتین اینجوری بودین:///
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
اوهـــــــــــــــوم ('^_^) شانس آوردین تخمه پیدا نکردم.... وگرنه حداقل بیست مدل دیگه رو فی المجلس تقدیمتون میکردم ;)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١١/١١
٠
٠
یره باز دری فیلم ترسناک میبینی؟
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
o-0
فاطيما
فاطيما
٩٣/١١/١١
٠
٠
مطمئنا اون موقع سكته ميزدم...كارم به داستان نوشتن نميرسيد :|
Samira
Samira
٩٣/١١/١١
٠
٠
تو میتونی من بهت امید دارم خخخخ فقط خواهشا (ب) و (ن) و جابجا ننویسی خخخخخخخ وااااااااای خداااااااااااااااااااا
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
:///
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٣/١١/١١
١
٠
و من از همین جا همه شما رو به خدای بزرگ میسپارم. بدرود
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
١
٠
دقیقا از کجا:))
f_babaei
f_babaei
٩٣/١١/١١
١
١
تقلید کارید دیګه :\ رمان منو دارید تصرف میکنید :)))
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١١
٠
٠
کلا من ذهن میخونم:)))
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/١٢
٠
٠
:/ ساعت 2:52 شب بعد از این همه مدت نبودن و خستگی و دردسر که اومدم انتظار دارید داستان بنویسم ؟ بعداً انشالله :))
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١٣
٠
٠
بعدنی در کار نیست:))
shina777
shina777
٩٣/١١/١٢
١
٠
جنگلی در تاریکی شب رو تصور کنید،اونجا گیر افتادید.صدای حیوانات و خش خش برگها ترس را بیشتر می کند ،گوشی آنتن نمی دهد و به شدت هوا سرد است...ومن از ترس جان به جان آفرین تسلیم کردم .....:)
م-نص
م-نص
٩٣/١١/١٣
٠
٠
:////
kh_z
kh_z
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
به اطرافم نگاه میکنم. گوشی را به سمت خودم میگیرم؛ انتن نداشته و هشدار باتری بهم دهان کجی میکنند. کورمال کورمال و با احتیاط قدم برمیدارم. در بین صدای نفس ها و ضربان قلبم صدایی در گوشم میپیچد. با تمام سرعت میدوم٬ هیچ چیزی نمیبینم و مدام زمین میخورم اما ترس اجازه توقف نمیدهد؛ برای بار هزارم به پشت سرم نگاه میکنم؛ پایم گیر میکند و با شدت روی زمین پرت میشوم؛ درد در تمام سلول هایم میپیچد٬ خودم را به کناری میکشم و با نگاه ترسیده ام در سیاهی ها سرک میکشم. پاهایم را در شکم جمع میکنم٬ دستم را روی چانه لرزانم میگذارم و صدای هق هقم را خفه میکنم. سرم را به زانویم تکیه میدهم٬ نمیدانم از درد گریه میکنم یا ترس و درماندگی. کاش این قدر احمقانه قهر نمیکردم و از بچه ها فاصله نمیگرفتم. بیشتر در خودم فرو میروم. صدای زوزه گرگی هق هقم را بیشتر میکند؛ سلول به سلول بدنم از ترس میلرزد. بوی مرگ را دراین فضای گرفته حس میکنم. حتما تا فردا صبح میمیرم. امروز اخرین روز من بود. اگر صبح این موضوع را میدانستم شاید با مادر دعوا نمیکردم٬ شاید دست های چروک و خسته پدر را میبوسیدم. اگر میدانستم حتما خیلی کارها میکردم. شاید٬ شاید حتی سربه سر نادیا میگذاشتم تا دلگیر و ناراحت نیاشد. اشک همه ی صورتم را خیس کرده است. سرم را به جسم پشت سرم تکیه میدهم. کم کم داشت دنیا پیش چشمم تاریک سیاه تر میشد که... چشم هایم را بالا میاورم و نگاهم را به چشم ها و اخم پدرم میدوزم؛ بدون هیچ حرفی کتاب را میبندم و چراغ خواب را خاموش میکنم و زیر پتو میخزم.
L_rezaee
L_rezaee
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
یه تیکه چوبی سنگی برمیدارم بی صاحاب شده ها رو از خودم دور میکنم بعدشم میخوابم انقدر خوشم میاد تو یه جنگل سرد بخوابم اصلا هوای سرد سرحالم میاره از هیچ چی جنگل هم نمیترسم