خانه انجمن آخر این داستانو تو بنویس !
١١٣٧
١٣٣
م-نص

آخر این داستانو تو بنویس !

آخر این داستانو تو بنویس !

سلام دوستان،ازتون میخوام داستان کوتاه بسازید

در مکانی حضور دارید و سارقین مسلح به انجا وارد می شوید .سارقین ،عزیز ترین فرد زندگیتان را گروگان گرفتنند

!با این شرایط داستان سه خطی  بسازید

٩٤/٠١/٣١
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
من قبل ازهرکاری سکته میزنممممممممممممممممم
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
.... :| خدا رحمتتون کنه
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
بزا یکم فک کنم
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
واقعا؟؟؟جدا؟؟فکر کن ببینم:))
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
میگم واسم مهم نیس هر کار میخای باهاش بکنین..اونام ولش میکنن:دی..منم در میرم:دی
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/٣١
١
٠
بدبخت عزیزترین فرد زندگی شما:/
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:دی..گول میزنم دزدرو:دی
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
من جایه دزده باشم شما رو هم تیر میزنم:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
پس سابقه دارین چناب..اگه نع ک تا دزدی نکنین نمیتونین فکرشونو بخونین..دزدا دنبال کشتن نیستن دنبال پولن...
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
به خاطر ابرو و گیر نیفتادن میکشن...بعدشم کسی که تفنگ دستش میگیره برای دکورش نیست.برای زدنه..
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠١/٣١
٥
٠
با خانمم و خانواده خانمم رفته بودیم که حلقه ی ازدواج بخریم...داشتیم حلقه ها رو یکی یکی نگاه می کردیم...فروشنده نمونه جلوی ما گذاشته بود...یکی از حلقه هارو دستم کردم...ناگهان یه عده مسلح ریختند داخل مغازه...اول به صاحب مغازه حمله کردن و مارو هم ی گوشه هول دادن...به خانمم گفتم نترس...الان کارشون تموم میشه می رن...خانمم گفت..الان وقتشه که خودت به خونوادم نشون بدی ...ی کاری بکن... منم برداشتم به رئیسشون گفتم قربون دستت بذار ما بریم تازه عروس و دومادیم...یارو گفت زود باش برید...هنوز خارج نشده بودیم که به من گفت...هی...اوال اون حلقه ی دستت رو بذار بعد برو...خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
گل پری
گل پری
٩٤/٠١/٣١
١
٠
خیلی خوب بود ..خخخخخخخ
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:))
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ممنون..لطف دارید...
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
اههههه....لعنت به این شانس:(شانس ندارنا...یک حلقه سهم شما از این دزدی نبود اخه:)چ دنیای بدی شده
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠١/٣١
٣
١
عزیزترین فرد زندگیم هنو پیداش نشده!خخخخ
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
پس من چیم :| (خخخ)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
آقا دمت گرم...
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
عزیز ترین فرد میتونه یکی از اعضای خانواده باشه :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
تو هاچی!:دییی
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
اصلا یکی خوده شما رو گروگان گرفته:/
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
غلط کرده یکی:////
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
:/// اعصاب لاموجود:)خخخ
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
:خخخخخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
میگم اونو ول کن منو به جاش گروگان بگیر ...بزار اون بره :)
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/٣١
١
٠
مو های تنم سیخ شد!!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
١
٠
احساس کردم از ته ته دلت داری میگی برعکس مهرناز :دی :) اخه مهرناز انگار داشت قصه تعریف میکرد :-/
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
بعد هر دویه شما رو گروگان میگیره...حالا چکار میکنین
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٣١
٥
٠
با بهنام رفته بودیم بانک که یهو یه عده اصلحه به دست وارد بانک شدن ! خلاصه من سری دراز کشیدم پشت صندلی ها ، چون اول صبح بود و هیچکی تو بانک نبود طرف بهنام رو گروگان گرفت و اصلحه رو گذاشت روی شقیقش ! همچنان که داشتن پول ها رو از تو گاو صندوقای بانک خالی می کردن ، صدای بلندگوی پلیس اومد : هیچکس تکون نخوره ! ما داریم وارد بانک می شیم ! خلاصه از نارنجک های دود زا انداختن تو بانک !فکر کنم اسپری فلفل هم توش بود چون چشمام بدجور می سوخت ! خلاصه تو اون شلوغی یه آجر زیر پایه آب سرد کن بانک دیدم ، آجر رو برداشتم و از پشت سر زارتی کوبیدم تو سر دزد و بهنام رو نجات دادم ! خلاصه نزدیک در خروجی دیدم دیگه نمی تونم راه برم !نگو از پشت سر رفیقش جفت پاهام رو با تیر زده بود !و بهنام گردنم رو گرفت و اونقدر کشید که ما به پلیسا رسیدیم ! بعدم رفتیم بیمارستانو آقو روزای سختی به ما گذشت !
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
با داداشم رفته بودیم مهمونی، که سارقین به اونجا حمله کردند، همه از ترس وحشت کرده بودند، هرچی داشتیم دزدیدند، منم از ترس دست داداشمو محکم گرفته بودم، گِریمَ گرفت، داداشم داشت دلداریم میداد که یکی از سارقین اومد جلو و برادرمو بلند کرد و گفت تو ضامن بیرون اومدن مایی، اگه کسی به پلیس خبری بده میکشم اینو. فهمیدین؟. منی که از شدت اشک چیزی نمیدیدم فریاد زدم :آهای، داداشمو ول کنید اون میخواد بابا بشه، به جاش منو بگیرید... هیچی دیگه مثه که الان دارم از اپن دنیا کامنت میزارم :/
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
مهرناز جان فیلم هندی زیاد میبینی ایا؟ :دی
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
چرا اینجا اومد؟.... فیلم هندی؟ خخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
جانباز بهمنی:)
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
اه راجووووووو.....تو برادر منو کشتی:/
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٣١
٧
٠
روزی روزگاری خخخ منو بهترین دوستم رفته بودیم یه طلا فروشی برا روز مادر دوستم میخواست هدیه بخره تو گیرو دار چونه زدن با فروشنده بودیم ک یوهووو دیدم یه عده با کلاشینکف و وینچستر و ایجور چیزا ریخت داخل مغازه و شرو کردن به اربده کشی خلاصه سرتونو درد نیارم حوصلم ندارم بیشتر بنویسم خلاصه رفیق منم گروگان گرفتن منم گفتم بده ک اینجوری یوهوع نانچیکومو از جیب بغل پالتوم در اوردم ی پا این ستون ی پا اون ستون گفتم سرتو بدزد رفیییق سرشو دزید شپلق خوابیوندم تو دهنش اسلحشو برداشتمو یکم معطلشون کردم ک پلیس رسید خودمم کمی جراحات برداشته بودم ک بخاطر طلافی اونا یکیم خوابوندم تو دهن رفیقم همین دیگه
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
تو دهن رفیقت =)) ایول علی جان
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ینی همه اش یه طرف اخرش یه طرف. رفاقت پسرای این دوره و زمونه چه باحاله. یادم باشه یه جایی از این حرفتون استفاده کنم =))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
راستی تلافی درستشه :)
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
جز خخخخ چیز دیگه ای ندارم بنویسم خخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
:///// :|||||
Mohammad-E
Mohammad-E
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
سه خط؟ بذا فک کنم حالا میام میگم
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
خیلی فکر نکن محمد:)دانشمند میشی:)
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/٣١
٧
٠
وقتی اوضاع بر من تنگ اومد، چاره ای ندیدم بجز اینکه وسط بانک برهنه بشم، البته زیرش لباس اسپایدر من که نه، لباس "منتی من" رو پوشیده بودم، انتخاب سختی بود، بین شناخته نشدن و نجات نمیدونم کی خخخخ در هر صورت دیگه خیلی بهم تنگ اومد منم با یه حرکت همشون رو تبدیل کردم به کلوچه های زنجبیلی !! =) بعد در هرم تشویق های حاضرین در افق محو شدیم :|
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
١
٠
منتی من =))))))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
در نتیجه ی فکر بیشتر فکر کنم شما بتونید نویسنده ی تخیلی نویس طناز خوبی بشید =))
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٣١
٤
٠
(خخخ) به فکر افتادم برم یه لباس "هاچ وومن" بسازم واسه خودم! :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
ینی میگی منم باید " فوفی وومن " یا " فافا وومن " یا "فوفو وومن " یا " فوفا وومن " بسازم هاچ ؟ :-/
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
خخخخ...دکی عالی بود
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٢/٠١
٢
٠
منم لباس رفیمن موخام:|
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/٠١
٢
٠
آره قطعا! اصلا لازمه هرکسی یه لباسِ "فلان من" یا "فلان وومن" داشته باشه (خخخ)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠١
٢
٠
حالا که فکرشو میکنم لباس چرا؟ خودمون باید خودمون باشیم. ینی انقدر خودمون باشیم که نیاز نباشه لباس خودمونو بپوشیم. هووم؟ :-/ فکر کنم دکترم منظورشون همین بود چون گفته بودن شناخته نشدن که شناخته نشدن ینی نمیخواستن خودشونو نشون بدن. که ینی لباس منتی من استعاره ای از خودشون بود :-/
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٢
٠
منظورشون مرد عنکبوتی بود:/ اسپادر من:/
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٤/٠٢/٠١
٢
٠
منم لباس مِهرِنمَن درست میکنم :/
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
بیهوش میشویممممممممممممممممممممممم :)))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
عجب رشادتی:))باریکلا:)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/٣١
١
٠
من تو داستان سیر نمیکنم ! باید واقعی باشه تا عکس العمل خودش بیاد! :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
عجب حرف فلسفی زدی :دی جدی ها. ممکنه الان هرچیزی بگیم ولی تو واقعیت تا سارقو ببینیم در ریم :دی یا ممکنه بگیم در میریم ولی اونجا جان فشانی کنیم :-/
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
یکی بره عزیز ایشونو گروگان بگیره
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خو دروغ میگم اینجا دور هم جمعیم یه چی میگیم! اونجا خودمونو خیس نکنیم خوبه! وااااااااااالااا!خخخخخخخخخخخخخ جناب نص! عزیز من جاش تو قلبمه هرکی میتونه بیاد بدزدتش! بععععله!
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
منم همین بلد نیستم خیال پردازی کنم :دی
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
زنگ بزنم اقای تکراری بیاد قلب شما رو به دزده بره بازار ازاد بفروشه(سیروس تکراری مسئول داروخانه در حاشیه)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
١
٠
عزیز ترین ینی چی؟ ینی شما برای جون مردمی که عزیز یه نفر نیستن ارزش قائل نیستید؟ اصلا شاید اون یه نفری که برا ما عزیزه برا یه نفر دیگه و حتی ده نفر دیگه هم عزیز باشه و لازم نباشه ما بپریم وسط ولی ما برا کسی عزیز نباشیم اونوقت اگه ما کشته شدیم و کسی به دادمون نرسید چی؟ :| بعدشم سه خط کمه خب. اخه من میخوام بشینم با سارقا مذاکره کنم! با سه خط قانع نمی شن خب :دی
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:/
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
این علامته کاراگاهه بزرگ فوفارو! احترام بگذارید (خخخ)
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:///
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/٣١
٣
٠
تا حالا اینجوری ندیده بودمش! رنگش پریده بود،نفسم داشت بند میومد،فکرم اصن کار نمیکرد،کاری نمیتونستم بکنم با کوچیکترین حرکت اشتباه شاید تا اخر عمر پشیمون میشدم،یکی چاقو رو گذاشته بود زیر گلوشو اون یکی هم تند تند داشت پولایی رو که ریخته بود روی زمین رو جمع میکرد،نفسم به شماره افتاده بود و هی اطرافمو نگاه میکردم که یکدفه یاد چوب دستی که تو ماشین بود افتادم،از ترسی که داشت حواسش به من نبود، بهترین موقعیت بود باید کارو تموم میکردم!بدون اینکه برگردم دستمو از شیشه شکسته ماشین دادم تو صندلی رو دادم جلو که یهو از خواب پریدم!!!!جاتون خالی هرچیم سعی کردم بقیشو ببینم نشد که نشد!!ببخشید^ـــ^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:/
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:/
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
چیه خو؟؟گفتن سه خط دیدم داره بیشتر میشه بقیشو نگفتم!
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
بی قرار شده بودم گفته بود تو ماشین بشین ،چک و بریزم به حساب بر می گردم ،تو ماشین نموندم درای ماشینو قفل کردم و رفتم موبایل فروشی روبه روی بانک 10 دقیقه نشده بود که صدای همهمه و اژیر پلیس بلند شد ،از مغازه زذم بیرون از مردمی که جمع شده بودند پرسیدم چی شده می گفتند سارقا ریختند تو بانک وهر کی تو بانک بوده گروگان گرفتند.سریع اسلحمو از تو ماشین برداشتم وبدو رفتم طرف بانک که دوستمو نجات بدم که صدای غضبناکی در جا میخکوبم کرد.صدا از بلند گوی اقای میر کریمی بود .کاد کاد دوباره میگیریم.
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
١
٠
:)) عالی:) معرکه بود
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
://////
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:|
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:/
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠١/٣١
٣
٠
وقتی گروگان بگیره که تقریبا به جز داد وبیداد کاری نمیشه کرد چون اصلا دوست ندارم با جون عزیزترینم بازی کنم ولی قبلش میتونم یه کاری بکنم.....وقتی یارو اومد نزدیک تا عزیز دلمو ببره خودمو میکشم جلو و یارو هرچی هم مشت و لگد بزنه اجازه نمیدم به عزیزم برسه ....بالاخره یا یارو بیخیال میشه میره سراغ یکی دیگه یا منو گروگان میگیره و یا یه گلوله شلیک میکنه توی قلبم ......که این آخری از همه قشنگتره و یه صحنه زیبای هندی به همراه عزیزترین فرد زندگیم درست میشه.........:))........فک کنم ارزششو داره
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٤
٠
شاید هر دو تونو گلوله بزنه:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٠٣
١
٠
آخه اینجوری که فیلم تموم میشه........من تازه میخوام از قسمت بعدی به عنوان روح عشق عزیزترین کس زندگیم وارد فیلم بشم
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
عزیزترین فرد زندگیم؟کی مثلا؟رونالدو؟بزار فک کنم
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٣
٣
گمرو:))خخ
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
میپریدم جلوی رونالدو و بعد گروگانگیر اسلحه رو میذاشت رو پیشونی من و بعد من فاز هندی برمیداشتم و میگفتم بیا بکش بزن بزن خلاصم کن د بزن دیگه.بعد اونم تحت تاپیر قرار میگرفت و میرفت پی کارش...واینجوری من جون رونالدو رو نجات میدادم....اوووووف خعلی فک کردم دود از کلم بلند شد اصلا
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
عهههههههه..این ماله سه ماه پیش بود گمونم:)جیم از بانک هم با اعتماد تره:)پول
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
١
٠
*پول بذاریم تو جیم(یهویی نظره وسط کار ارسال شد:/ همش تقصیر این هکرهایه بی تلبیته)
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٣١
١
٠
نمیدونم چکار کنم.سر چند راهیه بدی قرار گرفتم.عزیزترین کس زندگیم تو دستاشه،اگر کسی جلوشو بگیره کمربند انفجاری رو منحدم میکنه.اگر هم هیچ کار نکنم و بره جایه شلوغ و کمربندو فعال کنه چکار کنم.نفسم بین زمین و اسمان معلق مانده.حس خاصی دارم.چقدر سبک شدم.هنوز شک دارم.دیگه به اکسیژن و مادیات نیاز ندارم.اره کاره درست را کردم.خودم را بهش چسباندم الان ازادم.از همه زندگی،از سختی ها.راستی چقدر هوا خوبه
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
سکته.سکته مرگ :| آخه اینم شد انجمن؟ حتی نمیخام بهش فکر کنم. وحشتناکه :|
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
آخی/چه حساس
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
چه دل رئوفی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
چه مهربون/چه نوع دوست/چه رویای چه زیبا .......
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
:|
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
آقای آتشروان چرا هول شدین خخخ :D
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
:/
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
اشکمهر:/ :|
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٢/٠١
٢
٠
خخخخخخخ حالا خوبه گفده نمیخام بش فک کنم!اگه ی چی دیگه میگف چی میگفدین؟؟:دییییی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
دوباره من :|
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
من مجدد :|
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
دوباره من:/ :| اشکمهر :/
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
همچنان من :/ :|
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خب گفتن وحشتناکه و ممیتونن حتا بهش فکر کنن و سکته میکنن.../خب این خصوصیاتی که گفتم دارن که حتا نمیتونن تصور کنن همچین صحنه ای رو.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
یه سوال در مطلب http://jeem.ir/pagetwo.php?type=1&print=3&id=19274 پرسیدم اگه امکان داره اونجا پاسخ بدین
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
میخوایین تو چه ژانری باشه....از داستانای سری پیش یه مدلو انتخاب کنین واستون بنویسم...الان حسش نیست 10 مدل داستان بنویسم :))))))
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
هر مدلی که حسشو دارید:)
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
یه آجری،چوبی چیزی از گوشه کنارا پیدا می کنم با هاش میزنم تو سر گروگان گیره بیفته بمیره
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
:/ مگه فیلم هندیه
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
هنوز در تعجبم.با این همه استرس چگونه نفس میکشم.نفس کشیدن معجزه است.اخر برای چند میلیون چرا جان ارشام را بازیچه میکنند.مگر یک بیمه گر چقدر در امد دارد.گروگان گیر مدام فریاد میزد و از من طلب پول میکرد.به چشمان گریان ارشام خیره شدم.تمام بدنم لرزید.مو به بدنم سیخ شده بود.باید چکار میکردم.مدام خاطرات جلو چشمانم رژه میرفت.سطل های شله ای که ناجوان مردانه از من کف میرفت.مشتهایم را گره کردم.با مشت به دیوار کوبیدم و فریاد زدم تمامش کن.درب را باز کردم و خارج شدم.چند قدمی که دور شدم صدای شلیک امد.خداحافظ ارشام:))یوهاها ناگهان نجوایی گفت ناااس..برگشتم دیدم گروگان گیر خودکشی کرده و ارشام زنده است:(داستان تلخی بود:(همه گریه کنین
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
هه هه هه:|
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠

فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
سارقین مسلح =رنگ ها | عزیزتزین شخص = خودم | مکان = رو یکی از شعاع های کره ی زمین | خب حالا داستان : یک وقتی روزی یا شاید هم یک شبی یکهو تمام حافظه ام از قبل پاک شد و افتادم داخل یک حفره ی تک رنگ. چندی گذشت و تازه به انجا عادت کرده بودم که یکهو یک نفر مرا به زور از انجا دراورد و داخل حفره ی بزرگ تری کرد که دیگر تک رنگ نبود و بلکه رنگارنگ بود. این رنگ ها بس که زیاد بودند چشمم را زدند به همین خاطر چشم هایم را بستم تا چیزی را نبینم تا دوباره به همان دنیای تک رنگی که اولین چیزی که بعد از پاک کردن حافظه ام بود دیدم برگردم که یکهو احساس کردم دارم یک صداهایی میشنوم. محتوای همه ی صداها دو چیز بیشتر نبود. کمک خواستن مثل خودم برای برگشتن به جایی که اولین بار بعد پاک شدن حافظه مان دیدیم و ان یکی هم توصیف شدنی نیست. نمیدانم چجوری بگویم حس کردنی بود جوری که انگار وقتی درون ان حفره بودم این اخری ها هم گاهی شنیده بودم که باعث میشد یکم فقط یکم راجع به بیرون ان حفره کنجکاو شوم که البته محلش نمیگذاشتم ولی حالا نتوانستم دیگر بیخیالش شوم برای همین هم چشم هایم را باز کردم و پریدم بغل رنگ ها تا بلکه بتوانم یک روزی یک جایی صدایی مثل صدای ان ها از خودم دربیاورم.
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
واز از اون انجمن های خنک ګذاشتین که =))
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
نظر لطفتونه:))
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
چی انجمن های خونوکی:))
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
خونوکی از خودتانه:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
سلام ... چشمانم را به مرد مسلحي كه اسلحه را روي شقيقه نازنينم گذاشته بود دختم آرام به سمتش حركت كردم و او مدام ميگفت نزديك نيا وگرنه شليك ميكنم و من مثل آدم كري كه هيچ چيزي نميشنود فقط ميرفتم جلو . دو قدم مانده بودم كه ماشه را چكاند و از خواب پريدم تمام بدنم خيس عرق بود. و اتاق كاملا تاريك بود صداي نازنيك را از اتاق كناري شنيدم كه داشت در خواب ناله مي‌كرد. بلند شدم رفتم كنار تختش نشستم و صدايش كردم نازنين بابايي بلند شو بابا كنارته
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
جالب بود چقدر. اخه اول فکر کردم رو خودتون اسلحه کشیدن ولی بعد دیدم منظور به دخترتونه. خیلی هوشمندانه بود انتخاب اسمتون :)
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
:))
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٢
٢
١
لنگان لنگان خودم رو به طرف گروگان گیر می کشانم و با حرفها و وعده هام حواسش و پرت میکنم...و همچنان منتظر موقعیت مناسبی می گردم...وقتی به قدر کافی بهش نزدیک شدم یه بارکی خیره میشم به پشت سرش و یه بارکی میگم نزنش....برگرداندن سر گرونگیر همانا و کتک مفصل و خلع سلاح شدنش همانا...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
اگه گفت این داستان قدیمی شده یکی خالی کرد تو کله ی عزیزترین کس زندگیت بعد چی؟
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
قبل از اینکه کار به اونجاش برسه....یکی از ما دو نفر(من یا گروگانگیر) دار فانی رو ترک گفته ایم...چون چیزی واسه ی از دست دادن ندارم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٠٣
١
٠
من اگه گروگانگیره بودم و میفهمیدم قراره با همچین نقشه ای ضربه فنی بشم .... به محض اینکه شما راه میفتادی بیای سمت من یه گوله تو سر خودم خالی میکردم :)
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
خب خدارو شکر که شما گروگانگیره نیستید.....خخخخخ...ولی گروگانگیر غیر حرفه ای و حرفه ای همیشه سعی میکند کمترین تلفات را بدهد....چون غیر حرفه ای هنو انسانیت و ترس داره یکم تو وجودش.....و حرفه ای میدونه با دادن تلفات اجازه ی ورود و حمله ی مستقیم به محل گروگانگیر را داده است. :)
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
من گروگان گیر باشم همه رو گلوله میزنم
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
خخخخ
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
ازون جایی که امنیت در جمهوری اسلامی خیلی بالاست و کلا واس اوناست و ازین حرفا این داستان جزو موارد تخیلی محسوب میشه و منم چون در واقعیت به سر میبرم ازین قبیل داستاها خوشم نمیاد...ولی مشقل زمبه ای اگه باور نکنی که امنیت در جمهوری اسلامی بالاست!!!
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
:/
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
لابد امنیت تو امریکا یا انگلیس خیلی بالاست:/
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
نه فدات شم امنیت در دوران زمامداری "علی" بالا بود
م-نص
م-نص
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
والا اون موقع هم بالا نبوده..اگر بود امام علی رو شهید نمیکردن.....امنیت حقیقی فقط تو بهشته
hosein_maddahi
hosein_maddahi
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
در حالیکه دستانم از ترس میلرزید و دهانم خشک شده بود به چشمانش خیره شده بودم،به این فکر میکردم که همه چیز تمام میشود و ما به خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه میدهیم! به او گفتم:هرچی میخوای بگو تا بهت بدم،فقط زودتر مادرم رو ول کن! گفت:من برادرم رو میخوام که بردیش بالای چوبه ی دار!به ناحق! صدای شلیک در گوشم میپیچید و من به چشمانش خیره بودم و به رنگ دیوارهای دادگاه فکر میکردم...
L_rezaee
L_rezaee
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
سعی میکنم حواس دزدان و سارقان را پرت کنم کار سختیه ولی باید انجامش بدم جون عزیز ترین کسانم الان تو دستان منه سعی میکنم به پلیس زنگ بزنم ولی انتن نمیده پس میرم جلو یکیشون ک کله طاسی ه و زخم چاقو کنار ابروشه فریاد میزنه : واستا همین الان ولی من بلند تر فریاد میزنم خدا رو شکر پلیسها اومدند یا یه چیزی شبیه این میگم ک حواسشون پرت شه اون وقت با اسپری فلفل انها را از خودم دور میکنم و خانواده امو نجات میدم