خانه انجمن یک خاطره دبستانی تعریف کن !
١٣٤٩
١٦٣
Samira

یک خاطره دبستانی تعریف کن !

یک خاطره دبستانی تعریف کن !

با نزدیک شدن به ماه مهر آدم ناخوداگاه یاد زمان بچگی و مدرسه اش میوفته :) یه خاطره از دوران دبستانتون بگین. البته جز کتک خوردنتون خخخ حداقل ما دهه 60 تیا که کتک زیاد خوردیم :))

٩٣/٠٦/١٩
نظرات کاربران
کد امنیتی
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
یادمه سوم ابتدایی که بودم یه معلم داشتیم خیلی منو دوس داشت حتی چون من چون شاگرد ممتاز کلاس شده بودم میخواست عکسمو بندازه روزنامه خخ معلممون وسط سال تصادف کرد و زنشو از دست داد . اون موقع یه دختر سه چهار ساله داشت. یادمه واسه دخترش روز معلم یه عروسک بردم . خخ کادو شده بود ها ولی روم نمیشد جلو بچه ها ببرم بدم . بردم دادم یادمه بعدش معلممون گفت اگه دکتر یا استاد دانشگاه بشی دخترمو میدم بهت خخخ ما هم که ذوقمون واسه درس خوندن بیشتر شد تا دکتر یا مهندس شیم خخخ/ هعععی یادش گرامی
e_najm
e_najm
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخ
d_toktam
d_toktam
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
تحت تاثیر قرار گرفتم!!خخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٣
٠
ooooooooo خخخخخخخخ پس بگو ازش میپرسیم از کدوم یکی از دخترای محل خوشت میاد ؟جواب نمیده ، نگو از دختر اقا معلم خوشش میومده خخخخخ
MILAD
MILAD
٩٣/٠٦/١٩
٢
٠
آرش ؟ اون موقع هم هندونه دوست داشتی؟ خخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٢
٠
این هندونه یه قضیه ای داره ، فکرنکنین ما نفهمیدیم :)) خودتون بگین قضیش چیه تا نرفتم ته توی قضیه رو در بیارم :)
mr.mohammad amin
mr.mohammad amin
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
آخ آخ آخ آخ...پدر عشق بسوزه...خخخخخخخخخخخخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
دو تا از نظرات ثبت نشده ، چقدر باید بگم با تربیت باشین خخخخخخخ کیا بودن بیان بگن تا تو بدها نوشته بشه اسمشون خخخ
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
سمیرا خانوم من گفتم تو انجمن قبلیتون جواب چیزی که پرسیده بودید رو دادم ولی متاسفانه تایید نشد دیگه / ببین کار ما گیر .... هعععی
گیسو
گیسو
٩٣/٠٦/١٩
٣
٠
این خاطره دوستمه ولی بامزه اس: یه روز از طرف مدرسه میرن اردو.خودش کلاس سوم و خواهرش کلاس اول بودن.میگفت کل روز به من و خواهرم بد گذشت چون همش درگیر مقنعه هامون بودیم....مال من خیلی تنگ بود و نمیرفت عقب،مال خواهرم گشاد بود و هی میافتاد از سرش....جالب اینجاس که این خاطره رو سالها بعد یادشون اومده و فهمیدن اون روز مقنعه های همو اشتباهی پوشیده بودن:))))))))))))))
d_toktam
d_toktam
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
چه باهوش بودنا!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
واقعا احسنت به این همه iq :))
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
پت و مت!
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خخخ
یه آدم
یه آدم
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
سوم دبستان که بودیم مدرسمون دو شیفته بود شیفته اول دخترا شیفت دوم پسرا،ما هم ی گروه شر تو مدرسه بودیم که هممونم تو ی کلاس افتاده بودیم یادمه هفته ی اول مدرسه به همه ی بچه های کلاس آدامس دادیم وقتی خوب جوییدن ازشون گرفتیم چسبوندیم به صندلی های کلاس که پسرا میان میشینن بچسبه بهشون خخخخخخخخ یادش بخیر فرداش که رفنیم مدرسه رو میزا فحش نوشته بودن بی ادباااااااااااا واقعا که شخصیت نداشنن خخخخخخخخخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٦
٠
خخخخخخخخ واقعا ، پسرا همه جا باید شخصییت خودشونو نشون بدن دیگه خخخ کلا بیتربیتن :))
e_najm
e_najm
٩٣/٠٦/١٩
١
٢
یادمه کلاس دوم دبستان بودم توی ی کلاسی که بچاش شر بودن کلا هیچ کلاسی مث ما نبود توی مردسمون بعدش کلاس ما درش از توی صحن حیاط مدرسه بود زنگ تفریح هممون وایمیستادیم سر ککلاس بچه های کلاس چهارم و سوم میومدن توی کلاس ما گچ های تخته رو بر میداشتن یدفعه تصمیم بر این شد که حسابشونو برسیم وقتی دونفرشون امدن توی کلاس ما هممون پریدیم روشون بیچاره ها پرس شدن ی چند بار با کلاس های دیگه اینکارو کردیم دیگه هیچ کدومشون جرعت نداشتن به کلاس ما نزدیک بشن حتی جوری بود میگفتیم گچ خودشون میرفتن برمیداشتن برامون میاوردن:))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
١
٠
واقعا چندتا گچ ارزششو داشت؟ خخخ
e_najm
e_najm
٩٣/٠٦/١٩
٢
٢
ی بار کلاس چهارم دبستان بودم داشتیم توی سالن با کفش یکی از بچه ها فوتبال بازی میکردیم یهو مدیر مدرسمون امد بعدش همون موقع یکی از بچه ها کفش رو شوت کرد صاف امد خورد توی ملاج مدیر مدرسه بردمون دوم دفتر ی چوپ آورد نفر اول هم میخواست منو بزنه دستمو گرفت بالا ی جوری که وقتی چوبه خورد به دستم شیکست آخ چه حالی داشتی مدیرمون همچی قرمز شده بود .ایییی حالا مارو میگین داشتیم میخندیدیم مدیرمون هم نامردی نکرد رفت ی شیلنگ آورد دست هممونو سیاه کرد:)
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخ شیلنگ!
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
یادمه چهارم دبستان که بودم میخواستم سر امتحان تقلب کنم! کتابمو آوردم زیر میز بازش کردم اما چون هنوز اون موقع ها زیاد تقلب نمیکردم خوب نمیتونستم کامل خط ها رو بخونم واسه همون کتاب رو اوردم زیر برگه ام گذاشتم! بعد یهو فهمیدم اون کتابی که برداشتم مربوط به اون امتحان نیست:| باز یک کتاب دیگه از زیر میزم بیرون کشیدم و اونو زیر دستم گذاشتم! بازم اون کتاب مورد نظرم نبود:| حالا من همینطور کتاب ها رو روی هم میذاشتم وقتی به خودم اومدم دیدم یک قطارکتاب روی هم با ارتفاع بسیار زیاد جلومه وبالاخره کتابو پیدا کردم! یک دفعه ای معلمه اومد بالای سرم دستمو گرفت برد یک جا دیگه منو نشوند:| همه زحمت هام به هدر رفت:|||||||||||||||||||||||||| نتیجه گیری:امتحانمو گند زدم:/
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
غذای منو اماده کردی اومدی تو نت ؟؟؟ خخخخخخ از تو بیشتر از این انتظار نمی رفت واسه همین میگم دست از سر هیراد بر دار خخخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
نخیرم:| اصنشم به این خوبی تقلب کردم نمیدونم چرا لو رفتم خخخخ من حساب شده رفتم جلو :دی
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
نتیجه گیریتون تو حلقم!خخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخخ نتیجه گیریش خیلی خوب بود :d
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
دیدم از سمیرا بر نمیاد نتیجه گیری کنه یعنی فسفر های مغزش توانایی شو ندارن گفتم که نتیجه گیری رو هم اعلام کنم خخخخخ (سمیرا منو نکش خخخخ)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
اگه فکر میکردم سه تاو نصفی فسفر تو مغزته الان دیگه مطمئن شدم اونجا همش جمعست خخخخ منظور اقا محسن به نتیجه گیری من بود خخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
نه:| آقا من سوتی ندادم:| آقا دیگه :| آقا محسن بیاین بگین که منظورتون با من بود:/ (آیکون شخصی که داره ضایع میشه)
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
با عرض و طول معذرت از سمیرا خانووم باید علی رقم میلم اعلام کنم که منظورم دقیقا به نتیجه گیری خانوووم بابایی بود!!!!سمیرا خانووم واقعا روم به دیوار!والا شما تو مهلت یه هفته ای تون که کاری واسه ما نکردین که بشه زیر سبیلی رد کرد دیگه!!!!!خخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
دیــــــــــــــــــــــــــــدی من سوتی ندادم دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی :پی ! آقا محسن خوب آبروم حفظ کردین دس شما درد نکنه ایشاالله تو شادیا جبران کنیم خخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
من اصن از این سایت میرم تمام :D
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٦/١٩
١
٠
سمیرا جون ولی من هیچوقت کتک نمیخوردم بیشتر میزما:دیییی...فرق دهه هفتادیا با شصتیا در همینست:پیییییییی..خخخخخخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
بعله ، اصن نمیشه انکار کرد که دهه شصتیا کلا از هر نظر از بقیه دهها بهتر بودن :)))))))))
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
این شد بهتری؟دهه شصتیا فقط کتک خورشون ملسه..خوبیه دیه ای ندارن:دییی
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
قطعا ادبشون از دهه هفتادیا بیشتره خخ حالا چون خواهرت میخواد بره ناراحتی زیاد به پروپات نمیپیچم دخدرم راحت باش خخخ
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخ...نخیرم هموناییک شمارو کتک میزنم ادب نداشتن:دییی
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
من و خواهرم با هم چهارسال تفاوت سنی داشتینم ..بره همین دبستان توی یک مدرسه بودیم..خخخخخخخخخ..خاطرات اونطوری خیلی یادم میاد..چقد بچه های بزرگتر از خودمو با الهه میترسوندم:دییی..هععععععععی..حالا ابجیم میخاد بره دانشگاه:((((((
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٣
٠
کلاس اول ابتدایی که بودم ، اموزش حروف الفبا تموم که شد معلممون گفت فردا از همه الفبارو حفظ می پرسم هر کی خواست داوطلب بیاد وگرنه از روی دفتر نمره به ترتیب صداتون میکنم بیاین اگه خجالتم میکشین رو به تخته واستین بخونین.بنده با افتخار فردا به عنوان داوطلب رفتم الفبارو چهچه زدم اومدم اونم رو به همه بچه ها چش تو چش.بعدشم معلممون گفت واسش دست بزنین خخخخ منم کلی خودمو گرفتم از همون جا مبسر شدم.البته از اول تا پنجم تو همه کلاسا بنده مبسر بودم از اونایی که تو دفتر مدیر معلما سینه خیز میرفتن خخخخخخخ (یه مدت مرض قند داشتم خخخخخخخخخ)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٦/١٩
٣
٠
اینا رو گفتین که مبسر جیم شین؟ خخخ بیاین مبسری جیمو بدین به سمیرا خانم تا دست از سر ما وردارن خخخخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
الان دیگه فقط ریاست کمتر باشه قبول نمیکنم اصن :D
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخ سمیرا دیگه با من حرف نزن تو خیلی خودشیرین بودی :دی اگه کارای منو بدونی فکر کنم کلا قطع رابطه میکنی خخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
همین الان احساس کردم دیگه نمی خوامت خخخ به کسی دیگه علاقه مند شدم خخخخخخخ (آیکون مرغ همساده غازه)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
سلام... خاطره که بیاد ندارم ولی یک روز سر کلاس معلمم من را کشید پای تخته و من هم کنار میز اهنی کنارش ایستادم گفت ترازو را بخش کن و من دستم را بالا کردم و همان طور که بالا بود گفتم ترازو یک بخش.. همانطور که دستم بالا بود همچین محکم توی گوشش زدم که از روی صندلی افتاد. ولی تا شب دستم درد میکرد
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
هان؟!!! چطو شد؟ معلمتون رو زدید شما؟ چه دل و جراتی!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
0-o معلما چطوری تو مدارس پسرونه امنیت دارن؟؟؟ اصن امنیت دارن؟؟؟ خخخخ
samane_r
samane_r
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
اين الان اگر خاطره نبود پس چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟ واسه تو خاطرس واسه معلمت كابوس شب !!!!!!!! عجب جراتي داشتي
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
سلام ... ايشان به بدترين حالت جبران نمودند
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
چطوری؟
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخخخ ایول احسنت چی بگم اصن اقای روشناوند افرین بر شما صد افرین برما خخ چه جرئت و جسارتی
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/١٩
١
٠
نميدونم كلاس چندم بودم:: رفتم روي سكو كنار تخته انشأ بخونم پام به سكو گير كرد پخش زمين شدم كلاس رفت رو هوا منم با مانتو تمامن گچي و مقنعه كج خيلي با اعتماد به نفس رفتم انشأ طنزم رو خوندم ديگه بعد كه تموم شد هر هفته كه ميرفتم انشأ بخونم معلمم هر هر بهم ميخنديد بي تربيت نميگه من احساسات نداشته ام جريحه دار ميشه ( درست نوشتم جريحه رو؟) :|
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
درست نوشتی دخدرم خخخخخخخخخ فقط قیافت اون موقع دیدنی بودها ، چقدرم این اواتارت با مزست خییییییلییییی
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خخخخ اره والا رو به موت بودم تمام بدنم درد گرفته بود يعني هر كي ديه بود گريه ميكرد :)))
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١٩
٦
٠
خاطره دوستم: کلاس اول بوده معلم گفته بچه ها یکی پاککن بده ،ای دوست ما هم وییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژ پاکن رو پرت کرده تو چش خانوم معلم!!!!!!!!!
ali_y
ali_y
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خیلی جالب .... ویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژژژژژژژژژ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخخخخ معلم چی گفت؟
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخ
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
در کمال خجالت و ادب گفته:عزیزم پاکن رو پرت نمیکنن ، میگن بفرمایید( آخی دلم سوخت!!!!! موقعیت بدی بوده)
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
ها یکی دیگه: راهنمایی بودیم یه معلم قدکوتاه داشتیم ، یه روز کرممون گرفت رفتیم کل تخته رو خط خطی کردیم بیچاره هر کار کرد دستش به بالای تخته نمیرسید( قیافه ما در اون لحظه :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
MILAD
MILAD
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
نمیشه از دوران راهنمایی خاطرات بگیم؟ خخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
احتمالا شما هیچ خاطره ای نداری باز داره میپیچونی خیلی شیک و قشنگ :)) البته فکر کنم شما یه سری دیگه از بچه های دهه شصتی جز کتک خوردن خاطره دیگه ای نداشته باشین خخخخخخخخ
ali_y
ali_y
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
کلاس اول ابتدایی مدرسه مون یک شیفت دخترونه و یک شیفت پسرونه بود به دلیل بیشتر بودن تعداد پسرها همون روزهای اول من و دو سه نفر دیگه رو جدا کردن و فرستادن شیفت دخترها ... یک خاطره مفصل هم از کلاس اولم دارم که ان شاالله فرصت بشه در قالب یک مطلب ارسال می کنم ...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخ خجالت نکشیدین خخخخخخ تو کلاس دخترا نشستین خخخخخخخخخ فکرشم ادمو ازار میده خخخخخخخخخخخخخخ
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
هه هه هه هه هه مقنعه پوشیدین؟
ali_y
ali_y
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
اول اینکه بچه بودیم و دوم اینکه بچه های واقعا آرومی بودیم شاید به همین خاطر بود که انتخاب شدیم برای رفتن به کلاس دخترها ... دقیقا یادمه سر صف وایستاده بودیم خانم معلمه اومد و چندبار از اول صف تا انتها رفت تا سه نفر ... رو انتخاب کرد . میز اول می نشستیم سرمونو می انداختیم پایین می رفتیم و میومدیم ... همچین آدمهایی هستیم ما ...
mr.mohammad amin
mr.mohammad amin
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
من از زمان مهدم خیلی خاطره دارم...آخهههههههههههههه
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
اگه میتونی که یه دونه از اون مجازاشو تعریف کن خخخخخ اخه مهد یکم مورد داره :))))))))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خوب بگین!کلا بیاین دست به یکی بشیم انجمن از موضوع اصلیش دور کنیم یکم سمیرا حرص بخوره خخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
١
١
جوون بالا سرمن خودت از انجمن برو بیرون ، انجمنای من همه فرهنگی و با بازدهی بالاست (ایکون شایعه پراکنی) :D
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
من تعریف کنم؟؟؟؟باحاله ها!!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
بزارین خودش بگه کسی دخالت نکنه خخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
یعنی سمیرا کمرم شکست زیر این همه بار معنایی که تو این یک جمله ات میشد استخارج کرد خخخخ
mr.mohammad amin
mr.mohammad amin
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
راستما چقد مهد کودک مورد داره...بیاین انقلاب کنبم از دور خارجش کنیم...خخخخخخخخخخ
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
من که خاطره هامو نگم بهتره ولی یکی از دهه شصتیا تعریف میکرد میگفت ما وقتی معلممون ازمون یه چیزی میپرسیده یاد نداشتیم تو زمستون میگفته نیم ساعت دستاتونو زیر برف کنین!بعد نیم ساعت با تسمه موتور میزده کف دستامون ما هم عشق میکردیم که یه همچین معلمای دلسوزی داریم!!!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
دروغ میگیییییییییییییییییی ؟؟؟ 0-0 من با خط کش چوبی و اهنی کف دست کتک خوردم ولی اینی که گفتین مال زندانهای گوانتانامو بوده انگار خخخخخخخ
vesal
vesal
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
ینی دلسوزی معلم تون تو حلقم:-)
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
باور کنین!البته حالا که خوب فکر میکنم میبینم اواخر دهه پنجاه بوده!خخخ
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .....:/
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
سمیرا تو کتک خوردی؟؟؟تو؟؟؟ بذار حقیقتی رو بگم خخخ منم با خط کش کتک خوردم البته مهدکودک که بودم اخه همش میزدم تو سر یکی از پسرهای مهد که کچل بود :دی یادش بخیر همونو فقط یادمه که چقدر اذیتش میکردم معلممون تنبیهم کرد گفت اگه یک دفعه دیگه به کله اون پسر دست بزنم بدتر با خط کش منو میزنه :دیییییی چقدر زود گذشت واقعا:)) ما همه جورش تنبیه شدیم آقا محسن اینا برامون تازگی نداره یک چیزی بگین نشنیده باشم :دییییییییییییییییییی
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخ
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٦/١٩
٢
٠
از دبستان که یه عالهههههه خاطره دارم...خصوصا سال اول...یادم میآد سال اول دبستانم...همه بچه ها با گریه و زاری از ماماناشون جدا میشدن..من به مامانم گفتم برو دیگ..چیه اینجا واستادی زشته...اصن از همون اول پر اعتماد به نفس و رو پای خودم بودم..:دی
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
دخدرم شما جزء خوبهای انجمنی خخخ یه مثبتم بهت میدیم :))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
من چون نزدیک به دهه ی شصت هستم کتک زیاد خوردم......هییییییییییییی.ولی یک خاطره دارم از دوم راهنمایی. یک معلمی داشتیم بنده خدا قدش کوتاه بود بعد ما یک دانش آموزی داشتیم که قدش خیلییییییی بلند بود اندازه ی بسکتبالیستا!بعد یک روز طبق همیشه کار تحقیقی شو نیاورده بود معلم ما رو به سقف(از بس بلند بود) گفت :دختر خجالت نمیکشی از من بلند تری مشقاتو نمی یاری؟؟خخخخخخ وای اصلا بدبخت گردنش کج شده بود.....
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخ خیلی بامزه بود ، ولی خیلی ریز فهمیدم خودتو به دهه شصتیا چسبوندیا خخخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خخخخخ خو2سال فاصله داشتم باهاشون دیگه!من71بدنیا اومدم و جهان رو زیباااااااا کردمی.دی:
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
یادش بخیر! صبح ها از خاب بیدار می شدم می رَفدم مدرسه :|
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
:\ انقدر با این خاطره ها روحیه مارو جریحه دار نکن :)
vesal
vesal
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
سال چهارم پنجره کلاس رو به حیات باز میشد ارتفاعم نداش؛ی روز یادم نمیاد کلاس چی داشتیم رفدم از معلم اجازه بگیرم برم حیات اجازه نداد منم از پنجره رفدم ابمو خوردم خیلی شیک از در کلاس از معلم اجازه گرفتم سر جام نشستم...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
١
٠
خخخخخخخخخخخ معلمم که حکم هویج و داشته دیگه ، من میگم دهه 60 تیا باادبترن هی بگین نه
vesal
vesal
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
اتفاقا معلمه با تعجب ی نگاه کرد خودش اجازه داد بشینم؛ینی خیییییلی حال داد.
vesal
vesal
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
اتفاقا معلمه با تعجب ی نگاه کرد خودش اجازه داد بشینم؛ینی خیییییلی حال داد.
vesal
vesal
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
سال پنجمم همه مون سرتق بودیم هر زنگ از دفتر ضبط و میگرفتیم نوار میذاشتیم پارتی میگرفتیم..ینی کلا پنجمو ترکوندیم ما..
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
گفتی سرتق یاد یه چیزی افتادم خخخخخ
vesal
vesal
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
چی؟؟؟؟!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
آی آی جوووون فضولی؟ :)) برو دخدرم مامانت صدات میکنه
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
خاطره..... هه ....من خاطره تعریف کنم؟ خاطره باید بیاد منو تعریف کنه.... سرتا پام خاطره است.....خخخخ....*؛)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
یه دونه از خاطره های با سرباز بگو :) من هنوز موندم این دو ماه کوجا بودی؟
سربازم
سربازم
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خاطره ینی چی انقد خاطره خاطره میکنی؟...!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
سرباز برو شناس بیا که کارت دارم ، این دو ماه تو و جانبرکف کوجا بودین؟؟؟ بعدشم خاطره یه نوع شلقمه ، شما تا حالا شلغم خوردی؟
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
سرباز خخخخخخ....ما عییییییین دو ماه تو لباسامون بودیم.....دقیقا تو لباسامون.....خخخخ بیخیال سمیرا حالا که هستم.... با سرباز که خاطره زیاد دارم ولی همشون نتیجه اخلاقی خوبی نداره....خخخخ ...ملت از راه به در میشن....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
داشتیم در همین حوالی پرسه میزدیم...!(آیکون کلاس گرفتن ب خود ی ابر هم بالا!...)شلغم چیهههههههههههه!!!خاطره خودشه!!!...خخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
نگین ولی فکر کردم عروس شدین خخخ
سرباز ولایتم
سرباز ولایتم
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
وااای سمیرا ی دور از جونی چیزی بگو...نمیگی قلبمون ضعیفه پس میوفتیم بعدشم خودت از عذاب وجدان پس میفتی؟!!!,بلا ب دووووووووووووررررر...
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
وااااااااااااااااااااااااااا خاک عالم ...عروس چیههههه ...ملت منتظرن یه چی بگی.... بیا حالا جمعش کن...سیل ایمیل و ... که عه عروس شدی نگفتی... والا ....خخخخ من و ازدواج مثل جن و بسم الله میمونیم!!!خخخخ ایشالا تو عروس بشییییی!!
atieh_se
atieh_se
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
یادمه پیش دبستانی بودم که از طرف مهد ما رو بردن شهربازی.همه توی شهربازی انقدر که بازی کرده بودیم تشنه مون شده بود.توی شهربازی دور میله ها رو با فوم پوشونده بودن. دیدم یکی از دوستام داره خفه میشه. و یک تکه از اون فوم ها دستشه !یکی از مربی ها هم توی یک بطری کمی آب برای تمیز کردن عینکش آورده بود نمیدونم چه اصراری بود که عینکش رو با آب تمیز کنه! خلاصه معلممون اون آب رو که همگی براش نقشه کشیده بودیم رو به دوستم دادو من بعدها فهمیدم همش نقشه بوده.و کسی در حال خفه شدن نبوده.بعد همه دیدن که اون آب خورده همه تشنشون شده بود و همه از اون نصف بطری نفری یک قطره آب خوردن. و به من و چندتا از دوستام هم آب نرسید.البته طراحی نقشه فوم با من بود.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
مسئول مهدتون اب با خودش بر نداشته بود ینی؟ بچه های مردمو داشتن هلاک میکردن خدایی... یادم باشه بچمو مهد نذارم خخخ
maede
maede
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
یادمه سال اول دبستان حرف آی بی کلاهو معلمم یاد داد گفت تو دفترمون تمرین کنیم،منم یک خط درمیون ننوشتم شروع کردم خطوطی رو مثل بارش باران کشیدم!!! D: فقط یه بار کتک خوردم!اونم فکر کنم کلاس چهارم بودم که تکلیفم کامل نبود،البته نه از رو تنبلی واقعن نمیدونستم!خلاصه فرداش معلمم با بیرحمی با یه خط کش چوبی کف دستام زد!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
این همه خلاقیت از کجا میاد (بارش باران) :)) اون مطلب من به قاب عکسم یه لبخند بدهکارم تو ذهنم مونده از شما :)
maede
maede
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
جدی میگی خلاقیت!؟!مرسی :)) واااااقعن؟!چه خوب!خوشحالم که چندخط نوشته ی من یادت مونده :) حالا بدهکاریتو صاف کردی؟ :))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
راستش ما صافم کنیم همش بدهکاریم :))
maede
maede
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
آره واقعن راست میگی،به خدا و مادر همیشه بدهکاریم :)
f_yousefi
f_yousefi
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
این که اول دبستان ، بچه کناری آدم وسایلشو برداره بهش نده ، تو هم زورت نرسه وسایلتو پس بگیری بری خونه با دماغ آویزوون و چشمای گریون خاطره محسوب میشه آیا ؟
samane_r
samane_r
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
جزء خاطرات تلخ محسوب ميشه!! خخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخخ راست میگه جزء خاطرات تلخ حساب میشه خخ نصف بچه های سایت از این خاطره ها داشتن غصه نخورین:)
m_tahereh
m_tahereh
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خاطره ای که بشه تعریف کرد ندارم
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
مگه میشه : من خودم یه عالم خاطره دارم فقط حوصله نوشتنشو ندارم :)
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
خودت ناشناس میی هیچه نیه!!!ب ما ک مرسه انگاری جرم کرد(کسره)م...بیا ایم شناس...!!!فقط بوگوم موره نزنی گونا دروم...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
ای بره چی آمده اینجه؟!!!...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
من بزرگترم هر جور بیام صحیحه شما باید فقط شناس بیاین ، ناشناس میاین فکر میکنم یه غریبه تو سایته خخخخخخ
ali_y
ali_y
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
کلاس اول وقتی میخواستم آب بنویسم از بس ظریف و زیبا می نوشتم کلاه آ وصل میشد به لبه حرف ب ، چندبار که نوشتم دیدم خراب میشه در یک حرکت ابتکاری کلاه آب رو چپه می نوشتم . هر کی میدید می گفت آب رو هم غلط نوشتی!؟ ...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
خخخخخخخخ تو رو خدا انقدر ظریف و زیبا ننویسن خخ
s_sali
s_sali
٩٣/٠٦/٢٠
٣
٠
سوم دبستان بودم که امتحان ریاضی شدم 7. امدم کنارش یه 1 گذاشتم که مثلا بشم 17 ! بعدم رفتم به پدرم گفتم ببین نمره ام خوب شده. جایزه میخوام. بابا هم که برگه ی امتحان رو دید.گوشم رو گرفت و گفت با این<71> هفتاد و یکی که گرفتی چی میخوای؟!!!!!!!خخخخخخخخخخخخخخ
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
صالح خوبی ؟؟؟؟؟ زنده ای ؟؟؟؟ ! کجایی چند وقته نیستی ؟؟؟؟
s_sali
s_sali
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
قربونت دادا.فعلا که زنده ام!! تو خوبی داداش؟ تهرانم. واسه معالجه ی پدر مدتیه اینجام.تا هفته ی دیگه بر میگردم ایشالا. خیلی به ندرت وقت میکنم سایت بیام. الان امدم دیدم سمیرا بانو انجمن گذاشته ، گفتم یه نظر بذارمو یه خاطره تعریف کنم.
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
ایشاا.... بهتر بشه.
s_sali
s_sali
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
قربونت داداش
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
اقا صالح خاطره شما به عنوان خاطره برتر انجمن انتخاب شد فقط خخخخخخخخخخخخخخخخخخ مرد کلاس سوم بودی نمیدونستی یک و کدوم ور باید بزاری خخخ اشکم در اومد خدا ، ان شاالله که حال پدرتون زودتر خوب شه شما بیای سایت :) و اینکه خوب شد اقا صالح اومد وگرنه بعضیا از 100 متری انجمن ما ردم نمی شدن باشه اشکال نداره :(((((((((((((((((((((( حالا اونی که میخواین تو انجمن بغل خفه کنین کی هست؟ دختر یا پسره؟
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
خوب کردم (آیکون زبون درازی دهن کجی ... اصن آیکون آواتار نگار) فکر کردم جز تهدیدو تلافی و دعوا کاری بلد نیستی ، فاتل خخخخ ان شاالله که موفعیتش پیش بیاد ببینم میخوای چطوری خفه م کنی :))))))))))))))))))))
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
حالا چرا تو تاپیک خودش جواب نمیدی ، میای اینجا؟؟؟ میخای شناخته نشی؟؟؟؟؟؟؟
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
نخیرم ، میخواستم مچ جنابعالی رو بگیرم که میای تو انجمن من واسه خودت گردش میکنی ولی نظر نمیزاری.در هر صورت شما اگه خیلی دلت میخواد منو خفه کنی منم خیلی دلم میخواد که یه چاقو مستقیم تو قلب شما فرو کنم احساس میکنم دلم خنک میشه (بازم ایکون دهن کجی)
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
چقدر کینه ای نچ نچ نچ .................!!!!!!!!!!!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
خوبه حالا خودش اول میخواست منو خفه کنه......
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
سسسسميرا اواتار من؟O_o
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
يره مگو كه لامصب همش خاطريه خخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٦/٢٠
٠
٠
ولي خب يادمه روز اول اول دبستان رفته بوديم هنو معلمو نداشتيم كه رفتيم با بچه ها بالاي ميز معلم ميرقصيديك ك يووهووو افتادم شپلق كلم خورد به تيزي اونجايي كه ميري بالاي سكو جاي تخته اونجا بعدم بيمارستانو بخيه....
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
روز اول چه کولاکی کرده بودین خخخخخخخ
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
خخخ روز اول من اونقد خجالت می کشیدم که نگو خخخ بعد تو رفتی می رقصیدی خخ اصن با اون سن کمت چطوری تونستی برقصی خخخ
samane_r
samane_r
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
مطمئني اول دبستان بودي اين كارو كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
بعععله آرش من حتي تو پيش دبستاني بووووووق كردم بعععله چي فك كردي حالا بعد يادم بندازي بگم بهت
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
فهمیدم نگو خخخ فضا هم که مختلط بوده خخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
ایشون استفاده ی لازم رو میکنن همیشه.........خخخخخخ منم خودم رفتم مهد کودک خواهرم وقتی کوچیک بود نگوووووو که چی دیدم!!!!!!!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
خاطره خاصی ندارم سمیرا جون! از راهنمایی و دبیرستان دارم!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
:))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
من از دانشگاه یکی بامزه دارم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟/
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٦/٢١
٠
٠
بوگو
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
من روز اول دبستان تو مدرسه همه بچه ها بغض داشتن. ديگه من كخ زدم زير گريه دوستان گلم همه شروع كردن ناظم به مامانم گفته اينا همش زير سر دخدر شماس!O_o
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخخخخ دوباره میگم اواتارت خیلی قشنگه نخواستی بده به من خخخ
PDrAM
PDrAM
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
یا دش بخیر...کلاس سوم راهنمایی بودیم.........
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
0-0 مگه دکترام کلاس سوم راهنمایی میرن؟؟
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٢٢
٠
٠
خاطره...خاطره من شاید تلخ باشه....بهتره نگم.....................
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
ینی از اول تا اخر همش تلخه ؟؟؟
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
اره تلخه...تلخ.....
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
من و دوستم خونه مون خیلی نزدیک پیش دبستانی مون بود برا همین پیاده می رفتیم یه روز نمی دونم سری با هم قهر کردیم وقتی رسیدیم مدرسه معلممون نمی دونم از کجا ولی فهمید که قهر کردیم و گفت کلاغ خبر آوردن و ما رو آشتی داد.....یعنی من هنوز حروم کی بهش گفته بود؟ آیا واقعا کلاغ؟؟؟؟؟ خخخخ....
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
موندم*
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
یادمه یه بار رییس جمهور که اون زمان آقای خاتمی بود اومده بود بیرجند و قرار بود از در مدرسه ما رد بشه برا همین ما بدبخت رو تو هوای نسبتا سرد پاییز بردن دم مدرسه نشوند تا رییس جمهور رو ببینیم.....از آخر هم نیومد ولی من تا یه هفته به خاطر سرما خوردگی مدرسه نرفتم....
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
خخخخخخخخ جالب بود
mina_h
mina_h
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
من از تو دبستان چون خیلی خجالتی و اروم بودم ازش خاطره ندارم ولی اگه خاستین خاطراه های داداشم و یکی از پسر عمه هامو خوب بلدم مال پسر عمم که همش میرسه به کتک خوردن حالا اگه خاستین بگین تعریف کنم
samira_h
samira_h
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
حالا که اومدب تو انجمن یه دونه بتعریف ببینیم:)))
mina_h
mina_h
٩٣/٠٦/٢٤
٠
٠
داداشمو پسر عمم تو ی مدرسه بودن پسر عمم ی سال از داداشم کوچیکتره...ی روز پسر عمم بای کلاس سومی دعواش میشه میگه پنج دقیقه صبر کن دم در بعد زنگ اخر میام دعوا داداش منم کلاس پنجم بوده بعد میاد داداش منو با چند تا از دوستاش به عنوان قلدر با خودش میبره (داداشم چاقه)بعد پسره میترسه میگه چیکار کنم ولم کنید؟؟؟اینا هم میگن(پسر عمم و یکی از دوستاش که با این دعوا داشتن)تا دو هفته هر روز واسه ما هم ساندویچ بیار
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/٢٣
٠
٠
آقا این از دانشگاهه!یک فرد چینی اومده بود تو کلاس بعد استاد ما کره ای و چینی بلد بود .......بعد همین جور که استاد ما ترجمه میکرد اون فرد چینی گفت:خوش به حال شما جمعیت تون کمه بیشتر بهتون رسیدگی ممیکنن..بعد بچه هی ما فریاد زدن با حالت لات بودن:نهههههه اصلا این جور نی!!!به ما رسیدگی نموکنن!!!!!خخخ بعد استاد ما گفت:بچه های بیبببب من الان ترجمه کنم دیگه؟ ما به غلط کردن افتادیم!گفتیم استاددددد نکن!!!بعد اون چینی یارو فکر میکرد داریم ازش دفاع میکنیم....خخ هیچی دیگه بعد کلاس همه رفتیم برای دست بوسی استاد...!
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
دقیقا به استاد چی گفتید ؟ خخ