خانه انجمن بدترین لحظه ها برای شما کی؟ کجا؟ چه موقع بوده؟
٦٥٤
٤٨
m-ghorbani

بدترین لحظه ها برای شما کی؟ کجا؟ چه موقع بوده؟

بدترین لحظه ها برای شما کی؟ کجا؟ چه موقع بوده؟

بدترین لحظه یا اتفاق یا حالا هرچی که بشه بهش گفت بدترین بوده را بیان کنید.

از جمله رفتار بد،عادت بد،سفر بد،مهمونی بد و......که بد تلقی کردین. مثلا یکی از لحظات بد زندگیم وقتی بود که مجبور شدیم در راه سفرمان جایی استراحت کنیم. راستش اصلا خانوادگی نبود همه جوونای امروزی(از نوع وحشتناک) آنجا بودن. چیکار باید می کردم جز تحمل مجبور شدیم دیگه.حالا شما هرچی به نظرتون بد بوده حتی طمع شیرینی....

٩١/٠٨/٢٩
نظرات کاربران
کد امنیتی
h - razavi
h - razavi
٩١/٠٨/٣٠
١
٢
بدترین لحظه ی زندگیم پارسال دوران عید برام اتفاق افتاد . با مامانمو داداشام رفته بودیم خونه ی خالم . همه ی فامیلا اونجا بودن . خلاصه داشتیم خوش می گذروندیم که یکدفعه بابام به مامیم زنگید و گقت زود بیاین بیمارستان . مامان بزرگم ( مامان بابام ) فوت کرده بود . انقد تو ذوقمون خورده بود که حد نداشت . هی بابم تند تند می زنگید می گفت کجایین پس . بیاین دیگه . ماهام نمی خواستیم اون روزو خراب کنیم ولی خراب شد دیگه . کلا عید پارسال خیلی بهمون بد گذشت .
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠١
١
٠
خدا رحمت کنه مامان بزرگتون رو
baranak
baranak
٩١/٠٩/٠١
٢
٠
سلام دوست عزیز مامان بزرگتون فوت شده بودند اونوقت شما نمی خواستی بری!!!!!!!!خدارحمتشون کنه
taba_sa
taba_sa
٩١/٠٩/٠٢
١
٠
روحشون شاد....
Asal
Asal
٩١/٠٩/٠٢
١
٠
تسلیت می گم.
h - razavi
h - razavi
٩١/٠٩/٠٣
١
٠
مرسی از ابراز لطف دوستان .
A_mohammadi
A_mohammadi
٩١/٠٨/٣٠
٠
٠
9خرداد90 /خونمون/ ازدواج یکی از دوستام.
A_entesari
A_entesari
٩١/٠٨/٣٠
٠
٠
امسال 27 شهریور تو مطب ی دکتر
m-nik110
m-nik110
٩١/٠٨/٣٠
١
٠
امسال عید لحظه سال تحدطل توی قبرستان بودیم یکی از اقوام که خیلی عزیز بود فوت کرده بود
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠١
١
٠
روحشون شاد
taba_sa
taba_sa
٩١/٠٩/٠٢
١
٠
خدا رحمتشون کنه.....
Asal
Asal
٩١/٠٩/٠٢
١
٠
تسلیت می گم.
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٠٢
١
١
وایـــــــــــــ...یه روز در حال بازگشت به خانه یه گوسفندی رو دیدم که کلشو زده بودن بعد همینطور داشت دست و پا میزد.چه صحنه وحشتناکی!
taba_sa
taba_sa
٩١/٠٩/٠٢
١
٠
مرداد 84 / چند روز بعد از اعلام نتایج کنکور / خبر فوت دایی عزیزمو بهمون گفتم تا مدت ها باورم نمیشد چون شب قبلش خودم تلفنی با هاشون صجبت کرده بودم..... خدا رحمتشون کنه....
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
روحشون شاد
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/٠٢
١
٠
یک روز که خیلی خوشحال بودم رفتم تلوزیون را روشن کردم و دیدم داره گزارش 5 می زاره و دیدم داره در باره ی یک تصادف بسیار وحشتناک صحبت می کنه تریلی اومده بود روی یک پراید و 2 نفر از افراد داخل ماشین فوت کرده بودن .کمی که دقت کردم دیدم که یکی از اون افراد عمه ی من بوده .عمه ای که عاشقش بودم.....
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
خدا بهتون صبر بده
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٠٢
٠
٠
اگه همین سوالو 2 سال پیش میپرسیدین قطعا جایی رو میگفتم که از همه جا بهتر بود.خونه مادربزرگم هرهفته جمع میشدیم با فامیلامون.میگفتیمو میخندیدیم.چه روزای خوبی رو که تو اون حیاط بزرگ سپری نکردیم.ولی خدا پدریزرگ و مادربزرگم رو که خیلللللللللی....دوستشان داشتمو ازم گرفت.هر دفعه یاد اون روزا میافتم میخوام گریه کنم.2سال که دوتا از ارزشمندترین نزدیکانمو ندیدم.ولی خدایا چرا؟من هنوز تا بزرگسالی(اگه برسم)بهشون نیاز داشتم.چرا انقدر زود؟خدا رحمتشون کنه.....
Asal
Asal
٩١/٠٩/٠٢
٠
٠
زندگی منصفانه نیست.واقعا تسلیت می گم.
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/٠٣
١
٠
پس تو هم منو درک می کنی چون من هم توی این دو سال دو نفر از کسانی را که خیلی دوستشان داشتم را زا دست دادم
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
درکت می کنم.آخه منم دوتا بابابزرگ و یکی از مامان بزرگام رو در عرض یک سال از دست دادم.اون موقع فقط 8 سالم بود.الان دلم خیلی براشون تنگ شده.خیلی ازشون یادم نمیاد.اخه 12 سالی از اون موقع می گذره.ولی الان خیلی دوست داشتم که کنارم می بودن.روجشون شاد
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٠٢
٠
٠
این نظر مال اون پاتوقست اشتباهی اینجا نوشتم.ولی خب بدترین لحظات زندگیم هم بوده...
mahshid
mahshid
٩١/٠٩/٠٢
٠
٠
زمانی که داییم رفته بود کربلا و اون جا بمب منفجر شده بود ما دو روز بود که خبری ازش نداشتیم تا روز سوم که اسامی فوت شدگانو شبکه ی خبر زیر نویس اون لحظه خیلی بد بود همه منتظر یه اسم بودیم اسمی که بودن یا نبودنو مشخص میکرد خدا روشکر نبود ..........روزی که داییم تصادف کردنو از روی پل پرت شدن پایین اما خدا رو شکر زندن
alish
alish
٩١/٠٩/٠٣
٠
٠
badtarin lahze vaghti bod k bara avalin bar az ye dars tajdid avordam
yasamin
yasamin
٩١/٠٩/٠٥
١
٠
یک روز از کلاس اومدم خونه تا درو وا کردم دیدم همه زار زار دارن گریه میکنن همشون چشماشون عین یک کاسه خون بود تا اینا رو دیدم کیفمو انداختم رو زمین و رفتم جلوشون از هرکی میپرسیدم چی شده فقط صدای گریه اش بیشتر میشد از اخر بهم گفتن مادر بزرگم فوت شده دیگه داشتم میمردم تا یک سال فقط خونه ی ما سیل راه افتاده بود هیچ صدایی از خونمو در نمیومد یکی از بدترین روزای عمرم بود
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
تسلیت میگم
saeede
saeede
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
بدترین اتفاقی که اخیرا واسم افتاد این بود که تو اتوبوس وقتی میخواست نگه داره و سرشار از سرنشین بود افتادم :(( همه بهم خندیدن;(
الهه
الهه
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
واي واي دقيقا 19 مهرماه بود واسم خواستگار اومد پسره يكي از هم كلاسيام بود كه هميشه با هم كل كل ميكرديم.نميدوني وقتي ماميم گفت ميخوان بيان خونمون چي شدم..........
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
حالا چی شد؟به سرانجامی رسید؟
f.haghighat
f.haghighat
٩١/٠٩/١٠
١
٠
خواستگار بود با گودزیلا
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
9 فروردین سال 84 بود.اول راهنمایی بودم.از مسافرت میومدیم و تو راه رفتیم کاشمر،خونه خاله بابام که خیلی دوستش داشتم.یک ساعتی اونجا بودیم و چون باعث زحمت بودیم خداحافظی کردیم.ایشون شدیدا اصرار داشتن که ما اونجا بمونیم ولی خب... .اومدیم مشهد.12 فروردین مامانم از خواب بیدارم کرد گفت پاشو باید بریم کاشمر!تعجب کردم آخه ما 3 روز قبل اونجا بودیم! که یک دفعه بابام اومد گفت خاله جان فوت کرده!خشک شدم.نفسم بند اومد.با هیشکی حرف نمیزدم.خیلی لحظه های سختی بود.ایشون در اثر شنیدن خبر فوت برادر زاده اش سکته کرده بود و... !یعنی ما در عرض یک روز دو نفر از عزیزانمون رو از دست دادیم.دلم واسه خاله یایام خیلی تنگ شده.روحشون شاد
دریا . ش
دریا . ش
٩١/٠٩/٠٧
١
٠
فوت صمیمی ترین دوست و همبازی بچگی هام
mahnaz
mahnaz
٩١/٠٩/٠٨
١
٠
بدترین لحظه وقتی بود که روز پدر رفتیم خونه پدر بزرگم وقتی پدرم میخواستن دور بزنن توی بلوار با یک موتور تصادف کردیم روزمون خراب شد
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٠٩
٣
٠
همین الان که اومدم تو جیم و فهمیدم استقلال باخته.دنیا رو سرم خراب شد.ولی خداروشکر هنوز صدر نشینه.
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩١/٠٩/١٠
١
٠
ايول بدون اينجا يه هم درد دو اتيشه داري
kafshdozak
kafshdozak
٩١/٠٩/١٠
٠
٠
بدترین لحظه زندگیم وقتی بود که فهمیدم به آرزوی بزرگم نرسیدم و رشته ی مورد علاقمو قبول نشدم ! از شما چه پنهون رفقا دیگه حوصله ی یک سال پشت کنکور موندنو نداشتم واسه همین گفتم بیخیال ! اما خب پشیمونم ....
افلاك
افلاك
٩١/١١/٠٩
٠
٠
سلام.......من ميخوام بدترين خاطراتمو بگم پارسال نزديك به عيد بود..من بابام مامانم وخواهر كوچيكم.كه اسمش هستي بود شب همه با هم خوابيديم ولي صبح فقط من بيدار شدم. انا با دود و سمي كه از بخاري ميومد مرده بودن. روزي صد بار ميگم اي كاش منم اون شب تو حال خوابيده بودم. چند بار هم خواستم خودكشي كنم ولي نشد. يه ماه از ان ماجرا فقط تو بيمارستان بستري بودم شبا فرار ميكردم ميرفتم بهشت زهرا چه قد لحظه هاي سختي داشتم.انگار داشتن زنده به گورم ميكردن.. بايد تشكر كنم از يه دوستم كه فقط اون به من كمك كرد تا پا برجا بمونم اسمش مهدي ملكي هست كه چند روز پيش خبر رسيد تصادف كرده تو كماس. دنيا رو سرم هوار شد...... .
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
اهمیت نده بابا.راستی شما عکس پروفایلتون چی بود قبلا؟