صفحه اصلی فرهنگی هنری ( نوستالژی ) بدترین لحظه ها برای شما کی؟ کجا؟ چه موقع بوده؟
بدترین لحظه ها برای شما کی؟ کجا؟ چه موقع بوده؟
تاریخ انتشار : 1391-08-29 (08:36)
آغاز کننده :

m-ghorbani

بدترین لحظه ها برای شما کی؟ کجا؟ چه موقع بوده؟

بدترین لحظه یا اتفاق یا حالا هرچی که بشه بهش گفت بدترین بوده را بیان کنید.

از جمله رفتار بد،عادت بد،سفر بد،مهمونی بد و......که بد تلقی کردین. مثلا یکی از لحظات بد زندگیم وقتی بود که مجبور شدیم در راه سفرمان جایی استراحت کنیم. راستش اصلا خانوادگی نبود همه جوونای امروزی(از نوع وحشتناک) آنجا بودن. چیکار باید می کردم جز تحمل مجبور شدیم دیگه.حالا شما هرچی به نظرتون بد بوده حتی طمع شیرینی....

تعداد بازدید : 618
تعداد نظرات : 38
1391-08-30 (10:01) h - razavi
1
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
2
بدترین لحظه ی زندگیم پارسال دوران عید برام اتفاق افتاد . با مامانمو داداشام رفته بودیم خونه ی خالم . همه ی فامیلا اونجا بودن . خلاصه داشتیم خوش می گذروندیم که یکدفعه بابام به مامیم زنگید و گقت زود بیاین بیمارستان . مامان بزرگم ( مامان بابام ) فوت کرده بود . انقد تو ذوقمون خورده بود که حد نداشت . هی بابم تند تند می زنگید می گفت کجایین پس . بیاین دیگه . ماهام نمی خواستیم اون روزو خراب کنیم ولی خراب شد دیگه . کلا عید پارسال خیلی بهمون بد گذشت .
امتیـــــاز
4536
1
1391-09-01 (16:57) m_sepehri
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
خدا رحمت کنه مامان بزرگتون رو
امتیـــــاز
42042
2
1391-09-01 (23:28) baranak
0
کاربر ناشناس
سلام دوست عزیز مامان بزرگتون فوت شده بودند اونوقت شما نمی خواستی بری!!!!!!!!خدارحمتشون کنه
1
1391-09-02 (10:34) taba_sa
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
روحشون شاد....
امتیـــــاز
19515
1
1391-09-02 (18:12) Asal
0
کاربر ناشناس
تسلیت می گم.
1
1391-09-03 (13:20) h - razavi
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
مرسی از ابراز لطف دوستان .
امتیـــــاز
4536
 
1391-08-30 (14:56) A_mohammadi
0
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
0
9خرداد90 /خونمون/ ازدواج یکی از دوستام.
امتیـــــاز
640
 
1391-08-30 (16:54) A_entesari
0
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
0
امسال 27 شهریور تو مطب ی دکتر
امتیـــــاز
44065
 
1391-08-30 (21:52) m-nik110
1
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
0
امسال عید لحظه سال تحدطل توی قبرستان بودیم یکی از اقوام که خیلی عزیز بود فوت کرده بود
امتیـــــاز
38166
1
1391-09-01 (16:58) m_sepehri
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
روحشون شاد
امتیـــــاز
42042
1
1391-09-02 (10:33) taba_sa
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
خدا رحمتشون کنه.....
امتیـــــاز
19515
1
1391-09-02 (18:14) Asal
0
کاربر ناشناس
تسلیت می گم.
 
1391-09-02 (01:09) m-ghorbani
1
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
1
وایـــــــــــــ...یه روز در حال بازگشت به خانه یه گوسفندی رو دیدم که کلشو زده بودن بعد همینطور داشت دست و پا میزد.چه صحنه وحشتناکی!
امتیـــــاز
19693
 
1391-09-02 (10:36) taba_sa
1
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
0
مرداد 84 / چند روز بعد از اعلام نتایج کنکور / خبر فوت دایی عزیزمو بهمون گفتم تا مدت ها باورم نمیشد چون شب قبلش خودم تلفنی با هاشون صجبت کرده بودم..... خدا رحمتشون کنه....
امتیـــــاز
19515
1
1391-09-06 (18:15) m_sepehri
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
روحشون شاد
امتیـــــاز
42042
 
1391-09-02 (15:16) mahshid2
1
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
0
یک روز که خیلی خوشحال بودم رفتم تلوزیون را روشن کردم و دیدم داره گزارش 5 می زاره و دیدم داره در باره ی یک تصادف بسیار وحشتناک صحبت می کنه تریلی اومده بود روی یک پراید و 2 نفر از افراد داخل ماشین فوت کرده بودن .کمی که دقت کردم دیدم که یکی از اون افراد عمه ی من بوده .عمه ای که عاشقش بودم.....
امتیـــــاز
21750
1
1391-09-06 (18:16) m_sepehri
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
خدا بهتون صبر بده
امتیـــــاز
42042
 
1391-09-02 (16:45) m-ghorbani
0
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
0
اگه همین سوالو 2 سال پیش میپرسیدین قطعا جایی رو میگفتم که از همه جا بهتر بود.خونه مادربزرگم هرهفته جمع میشدیم با فامیلامون.میگفتیمو میخندیدیم.چه روزای خوبی رو که تو اون حیاط بزرگ سپری نکردیم.ولی خدا پدریزرگ و مادربزرگم رو که خیلللللللللی....دوستشان داشتمو ازم گرفت.هر دفعه یاد اون روزا میافتم میخوام گریه کنم.2سال که دوتا از ارزشمندترین نزدیکانمو ندیدم.ولی خدایا چرا؟من هنوز تا بزرگسالی(اگه برسم)بهشون نیاز داشتم.چرا انقدر زود؟خدا رحمتشون کنه.....
امتیـــــاز
19693
0
1391-09-02 (18:19) Asal
0
کاربر ناشناس
زندگی منصفانه نیست.واقعا تسلیت می گم.
1
1391-09-03 (09:55) mahshid2
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
پس تو هم منو درک می کنی چون من هم توی این دو سال دو نفر از کسانی را که خیلی دوستشان داشتم را زا دست دادم
امتیـــــاز
21750
1
1391-09-06 (18:20) m_sepehri
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
درکت می کنم.آخه منم دوتا بابابزرگ و یکی از مامان بزرگام رو در عرض یک سال از دست دادم.اون موقع فقط 8 سالم بود.الان دلم خیلی براشون تنگ شده.خیلی ازشون یادم نمیاد.اخه 12 سالی از اون موقع می گذره.ولی الان خیلی دوست داشتم که کنارم می بودن.روجشون شاد
امتیـــــاز
42042
 
1391-09-02 (16:47) m-ghorbani
0
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
0
این نظر مال اون پاتوقست اشتباهی اینجا نوشتم.ولی خب بدترین لحظات زندگیم هم بوده...
امتیـــــاز
19693
 
1391-09-02 (17:49) mahshid
0
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
0
زمانی که داییم رفته بود کربلا و اون جا بمب منفجر شده بود ما دو روز بود که خبری ازش نداشتیم تا روز سوم که اسامی فوت شدگانو شبکه ی خبر زیر نویس اون لحظه خیلی بد بود همه منتظر یه اسم بودیم اسمی که بودن یا نبودنو مشخص میکرد خدا روشکر نبود ..........روزی که داییم تصادف کردنو از روی پل پرت شدن پایین اما خدا رو شکر زندن
امتیـــــاز
13653
 
1391-09-03 (18:00) alish
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
0
badtarin lahze vaghti bod k bara avalin bar az ye dars tajdid avordam
امتیـــــاز
870
 
1391-09-05 (22:16) yasamin
1
کاربر ناشناس
0
یک روز از کلاس اومدم خونه تا درو وا کردم دیدم همه زار زار دارن گریه میکنن همشون چشماشون عین یک کاسه خون بود تا اینا رو دیدم کیفمو انداختم رو زمین و رفتم جلوشون از هرکی میپرسیدم چی شده فقط صدای گریه اش بیشتر میشد از اخر بهم گفتن مادر بزرگم فوت شده دیگه داشتم میمردم تا یک سال فقط خونه ی ما سیل راه افتاده بود هیچ صدایی از خونمو در نمیومد یکی از بدترین روزای عمرم بود
1
1391-09-06 (18:22) m_sepehri
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
تسلیت میگم
امتیـــــاز
42042
 
1391-09-06 (10:42) saeede
1
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
0
بدترین اتفاقی که اخیرا واسم افتاد این بود که تو اتوبوس وقتی میخواست نگه داره و سرشار از سرنشین بود افتادم :(( همه بهم خندیدن;(
امتیـــــاز
461
 
1391-09-06 (11:51) الهه
1
کاربر ناشناس
0
واي واي دقيقا 19 مهرماه بود واسم خواستگار اومد پسره يكي از هم كلاسيام بود كه هميشه با هم كل كل ميكرديم.نميدوني وقتي ماميم گفت ميخوان بيان خونمون چي شدم..........
1
1391-09-06 (18:33) m_sepehri
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
حالا چی شد؟به سرانجامی رسید؟
امتیـــــاز
42042
1
1391-09-10 (12:21) f.haghighat
0
سن جیمی : 4 سال و 2 ماه
خواستگار بود با گودزیلا
امتیـــــاز
6034
 
1391-09-06 (18:30) m_sepehri
1
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
0
9 فروردین سال 84 بود.اول راهنمایی بودم.از مسافرت میومدیم و تو راه رفتیم کاشمر،خونه خاله بابام که خیلی دوستش داشتم.یک ساعتی اونجا بودیم و چون باعث زحمت بودیم خداحافظی کردیم.ایشون شدیدا اصرار داشتن که ما اونجا بمونیم ولی خب... .اومدیم مشهد.12 فروردین مامانم از خواب بیدارم کرد گفت پاشو باید بریم کاشمر!تعجب کردم آخه ما 3 روز قبل اونجا بودیم! که یک دفعه بابام اومد گفت خاله جان فوت کرده!خشک شدم.نفسم بند اومد.با هیشکی حرف نمیزدم.خیلی لحظه های سختی بود.ایشون در اثر شنیدن خبر فوت برادر زاده اش سکته کرده بود و... !یعنی ما در عرض یک روز دو نفر از عزیزانمون رو از دست دادیم.دلم واسه خاله یایام خیلی تنگ شده.روحشون شاد
امتیـــــاز
42042
 
1391-09-07 (19:38) دریا . ش
1
کاربر ناشناس
0
فوت صمیمی ترین دوست و همبازی بچگی هام
 
1391-09-08 (23:51) mahnaz
1
کاربر ناشناس
0
بدترین لحظه وقتی بود که روز پدر رفتیم خونه پدر بزرگم وقتی پدرم میخواستن دور بزنن توی بلوار با یک موتور تصادف کردیم روزمون خراب شد
 
1391-09-09 (00:02) m_sepehri
3
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
0
همین الان که اومدم تو جیم و فهمیدم استقلال باخته.دنیا رو سرم خراب شد.ولی خداروشکر هنوز صدر نشینه.
امتیـــــاز
42042
1
1391-09-10 (12:55) a-pooryousof1373
0
سن جیمی : 4 سال و 1 ماه
ايول بدون اينجا يه هم درد دو اتيشه داري
امتیـــــاز
16311
 
1391-09-10 (12:45) kafshdozak
0
سن جیمی : 3 سال
0
بدترین لحظه زندگیم وقتی بود که فهمیدم به آرزوی بزرگم نرسیدم و رشته ی مورد علاقمو قبول نشدم ! از شما چه پنهون رفقا دیگه حوصله ی یک سال پشت کنکور موندنو نداشتم واسه همین گفتم بیخیال ! اما خب پشیمونم ....
امتیـــــاز
3016
 
1391-11-09 (13:11) افلاك
0
کاربر ناشناس
0
سلام.......من ميخوام بدترين خاطراتمو بگم پارسال نزديك به عيد بود..من بابام مامانم وخواهر كوچيكم.كه اسمش هستي بود شب همه با هم خوابيديم ولي صبح فقط من بيدار شدم. انا با دود و سمي كه از بخاري ميومد مرده بودن. روزي صد بار ميگم اي كاش منم اون شب تو حال خوابيده بودم. چند بار هم خواستم خودكشي كنم ولي نشد. يه ماه از ان ماجرا فقط تو بيمارستان بستري بودم شبا فرار ميكردم ميرفتم بهشت زهرا چه قد لحظه هاي سختي داشتم.انگار داشتن زنده به گورم ميكردن.. بايد تشكر كنم از يه دوستم كه فقط اون به من كمك كرد تا پا برجا بمونم اسمش مهدي ملكي هست كه چند روز پيش خبر رسيد تصادف كرده تو كماس. دنيا رو سرم هوار شد...... .
 
1392-03-19 (13:31) nikta_21
0
سن جیمی : 3 سال
0
اهمیت نده بابا.راستی شما عکس پروفایلتون چی بود قبلا؟
امتیـــــاز
7070
 
: وب سایت : نام
بروزرسانی کد امنیتی کد امنیتی
کدامنیتی : ایمیل

Valid CSS!