خانه انجمن اعترافگاه!
٥١٥٠
١٢٧١
Anis

اعترافگاه!

اعترافگاه!

اعتراف کنین!ا

من خودم مثلا اعتراف می کنم که بچه بودم فک می کردم درگز یه دره است پر گز!!!!!!

بچه بودم دیگه!!!

شما چی؟!شما چه فکرایی می کردین؟!اعتراف کنین!

٩١/٠٨/٢٣
نظرات کاربران
کد امنیتی
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/٠٨/٢٣
٧
١
اعتراق میکنم ب یه بار سر جوجه کوچولو مو کردم تو لگن ببین وافعن میمیره یا نه هیچی دیگه مرد
s-bigharar
s-bigharar
٩١/٠٨/٢٤
٣
١
الهی بگردم اون جوجو رو.آخه چه جوری دلتون آمد؟
anis
anis
٩١/٠٨/٢٤
٢
٢
آفرین!!
دریا . ش
دریا . ش
٩١/٠٨/٢٥
٠
١
منم یه بار یکیشونو با دست خفه کردم!! سیاه و زشت بود هی هم جوجه خوشگلمو می زد منم تنبیه ش کردم
evinar
evinar
٩١/١١/٢٦
٠
٠
wow خیلی باحال بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
v-qavam
v-qavam
٩١/٠٨/٢٤
٢
٠
يه بار بچه که بودم با دوستم رفتيم سراغ لونه اين مورچه کوچولو ها... براي اينکه ملکه شونو پيدا کنيم... خسارت زيادي بهشون و بهمون وارد شد...
anis
anis
٩١/٠٨/٢٤
١
٠
چه جور خسارتی؟!یعنی جفتتون با هم تلفات دادین؟!
aseman773
aseman773
٩١/٠٨/٢٤
٣
٠
ببخشید ولی من اعتراف می کنم تا چند دقیقه پیش فک می کردم شما 15 سالتونه!ولی وقتی پروفایلتونو دیدم فکم افتاد غیر قابل باوره...شما 26 سالتونه....!! دروغ میگین!
s-bigharar
s-bigharar
٩١/٠٨/٢٤
١
٠
باید همیشه به باطن نگاه کنیم نه ظاهر!ولی چه اهمیتی داره اینجا کی چند سالشه؟؟؟!!!!!
v-qavam
v-qavam
٩١/٠٨/٢٥
٢
٠
خسارت جاني براي مورچه ها.... خيلي طفلي ها تلفات دادن...ما تا خونه اي که طبقه طبقه بود و شفيره بچه ها توش بود.. و انبار غذداشون رفتيم... ولي ملکه شونو پيدا نکرديم ببينيم تاج داره يا نه؟ فوج فوج مورچه اي بود که کشتيم... خدايا منو دوستمو بيامرز...بچه بوديم نفهميديم... خودمونم حسابي موردنيش و گاز گرفتگي توسط مورچه ها قرار گرفتيم...
دریا . ش
دریا . ش
٩١/٠٨/٢٤
٤
٠
اعتراف می کنم بچه ک بودم 32 تا قرص ویتامین a رو باهم خوردم . چقدر خوشمزه بود . ولی بعدش بیمارستان و لوله هایی ک چپ و راست این دکترا می کردن توی حلقم مزه شو نیست و نابود کرد!!! یه بارم یه شیشه کوچولو الکل سفید ک مال جوش های صورت دخترخالم بود یه نفس رفتم بالا!! مامانم میگه تا چهار ، پنج ساعت اشک می ریختم ک تو حال طبیعی نداشتی (روم ب دیوار) ا ونوقت دکترا دورت جمع شده بودن و می خندیدن!!! مردین الان خودتو نشون بدین تا بهتون بگم خندیدن ب یه بچه طفل معصوم چه عواقبی داره!! واسه اعتراف یه دفتر دویست برگ لازم دارم تا خط ب خطشو پر کنم ببینم تموم میشه یا ن!!
anis
anis
٩١/٠٨/٢٤
٠
٠
حالا عددشو چه دقیق یادت مونده!!!!32تا کم نبود یه وقت؟! یعنی واقعا طفلی مامانت!!
دریا . ش
دریا . ش
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
اتفاقا من همیشه ب مامانم میگم بهت حسودیم میشه کاش منم یه دختر مثه دختر تو داشتم!!!
s-bigharar
s-bigharar
٩١/٠٨/٢٤
١
٠
اعتراف میکنم من وقتی که خیلی کوچیک بودم آرزوهای خیلی ... می کردم.مثلا یه بار رفتم تو حیاط خونه ی مادربزرگم وایستادم.دعا کردم همون لحظه پرواز کنم!
anis
anis
٩١/٠٨/٢٤
٠
٠
بچه بودی دیگه!!طبیعیه این چیزا!!!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/٢٠
٠
٠
آرزوهام خیلی ... می کردم.یعنی چی؟
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٨/٢٤
٤
٠
برید کنار من میخوام اعتراف کنم! بچه که بودم زمستونا خیلی برا درختای حیاط مون غصه میخوردم! فکر میکردم سرما میخورندو مریض میشن وبرگاشون میریزه ! بعد یه بار که مامانم خونه نبود از غفلتش سواستفاده کردم هرچی قرص و شربت داشتیم ریختم توی یه ظرف وخوب باهم قاطیشون کردم(گویا میخواستم یه دارو با دوز بالا درست کنم). بعد با یه سرنگ از اون معجون به درختا آمپول زدم(یعنی اون داروی من درآوردی رو زیر پوست درختا تزریق کردم) فکر میکنین نتیجه ش چی شد؟؟؟؟
anis
anis
٩١/٠٨/٢٤
٠
٠
دیگه برگ درختاتون نریخت!!
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
نه! !!!دیگه برگ درختامون نریخت!!!!! چون با اجازتون دیگه برگی ندادن که بخواد بریزه!!!!! :( --- تازه من یادم رفت بگم : یه چندتاییشون رو هم. رو حساب این حرف که بعضی از بیماری ها باید ریشه یابی بشن. از ریشه درآوردم!!!! (البته بوته گل ها)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٨/٢٤
٥
٠
آقا میخوام یه اعتراف کنم خفن!!! جاتون اینجور مواقع پر نباشه  که به شدت از یادآوریش شرمنده میشم! تعطیلات نوروزسال86 بود  خونمونم پر مهمون!تصمیم گرفتم یه کم بچه های فامیل رو بترسونم! ولی انگار زیاده روی کردم  چنان گندی بالا اومد که تا چند وقت توی هیچ مهمونی ومحفلی شرکت نمیکردم! یه کلیپ سرکاری روی سیستمم داشتم که آخرش یه دراکولا با صدا وحشتناک داشت. بچه هارو نشوندم پای سیستم. صداش روهم زیاد کردم  بچه ها غرق فیلم بودن یه سکوت عجیبی هم حکم فرما بود(این وسط متوجه نشدم بچه های کوچیک تر کی اومدن پشت سرمون ) تا اینکه اون قسمت کلیپ رسید منم که انگار یکم بیشتر از یه کم صداشو زیاد کرده بودم خونه از صدای پخش شده وجیغ بچه ها ترکید! چشتون روز بد نبینه توی ایکی ثانیه همه بزرگترا ریختن تو اتاق  رنگ همه پریده بود پسر خالم فیکس 4ساعت گریه کرد هر کار میکردیم ساکت نمیشد(هنوزم که هنوزه میاد خونمون میپرسه اون دراکولا هه رو هنوزم تو کامپیوترتون دارین یا نه) خلاصه تلفات دادیم در حد جنگ جهانی اول! همه رو به زور آب قند غلیظ به این دنیا برگردوندیم! دیگه بماند که چقدر در آماج نگاههای تیز و زننده و توبیخگر قرار گرفتم!
s-bigharar
s-bigharar
٩١/٠٨/٢٤
٠
٠
اون از موضوع جوجو اینم موضوع شما!چقدر همه خشونت بروز میدن...
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
ای بابا!! اسمش روشه دیگه  اعتراااااااااااااااااااف!!!! تازه من ارفاق کردم در مورد کارایی که کردم گفتم  اگه از محتویات وتخیلات ذهنیم براتون اعتراف کنم که رسما از سایت دیپورتم میکنید!!
٩١/٠٨/٣٠
٠
٠
پس باید ازت ممنون بود که از محتویات این اعتراف چیزی نگفتی.
٩١/٠٩/٠٣
٠
٠
اخی چقدر بچه ی مظلومی بودید!ولی منم از این کارا زیاد کردم خیلی کیف میده جالب اینجا بود که هیچ کسم بهم چیزی نمیگفت و همه از خنده غش ریسه می رفتن منم به این کارا و نقشه های شومی ادامه میدادم واسه همین شدم دختر شر فامیل
f.haghighat
f.haghighat
٩١/٠٨/٢٤
٤
١
اعتراف می کنم وقتی نه چندان بچه بودم دو تا ماهی خیلی خیلی کوچولو بابام از رودخونه گرفته بود، بدنشون نیمه شفاف بود. بعد من تو آبشون نمک ریختم نمردن، شکر ریختم نمردن، فلفل ریختم... بازم نمردن. این دفعه مایع ظرفشویی ریختم مغزشون سیاه شد اومدن روی آب :'(
anis
anis
٩١/٠٨/٢٤
١
١
جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانم؟!!!! به جان پسرعموی دختردایی خاله مامانم اگه دیگه پامو گذاشتم جیــــــــــــم! با این جو خشونت بار!
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٨/٢٥
١
٠
خب کاربر گرامی! تحمل شنیدن اعتراف نداری نپرس! چه کاریه؟؟؟
e_madhfarimani
e_madhfarimani
٩١/٠٨/٢٤
٤
٠
یادمه وقتی بچه بودم میرفتم تو پشت بوم اهنگ تایتانیک میزاشتم واسشون زار زار گریه میکردم.اسکولی بودم ها!!:)
e_madhfarimani
e_madhfarimani
٩١/٠٨/٢٥
٣
٠
مراحل درس خوندن من : خوابیدن روی جزوه گرفتن مشکلات و نواقص گل های قالی جمع کردن آشغال های ریز و درشت اطراف زمین خاک گیری گوشه های موبایل گرفتن چندین عکس با گوشی از خودم در حالت های مختلف ژست درس خوندن اس ام اس بازی با بچه های كلاس که هر کدوم چه قدر درس خوندن؟! خوندن یادگاری های جزوه که رفقا سرکلاس نوشتن به فحش کشیدن دبیر و در آخر هم خسته شدم و رفتم یه چیزی بخورم...!!
٩١/٠٨/٣٠
١
٠
چه اعتراف جالبی!
mahdi-h
mahdi-h
٩١/٠٨/٢٥
٢
١
اعتراف می کنم که وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم بابام واسه عید دوتا ماهی گرفته بود " یه روز که بابام خونه نبود و مامانم خواب بود من تنگ ماهی هارو برداشتم تا برم ابشونو عوض کنم که یهو حواسم پرت شد و یکی از ماهیا افتاد توی چاه دستشویی منم که ترسیده بودم رفتم سریع تنگ ماهی رو سر جاش گذاشتم و به جای اون ماهیه یه ماهی اسباب بازی که از قبل داشتم رو توی اب انداختم " جالبیش اینجا بود که تا دفعه ی بعدی که بابام رفت اب تنگو عوض کنه کسی از نبود اون یکی ماهیه باخبر نشد " البته اخرشم به خوشی تموم شد !
v-qavam
v-qavam
٩١/٠٨/٢٥
٢
٠
دروغم کجا بود؟ لزومي نداره دروغ بگم... جدي جدي جوون موندم؟
v-qavam
v-qavam
٩١/٠٨/٢٥
١
٠
ببخشيد اينو ميخواستم در پاسخ به نظر aseman773 بنويسم حواسم نبود پاسخو بزنم...
٩١/٠٨/٣٠
٠
٠
به نظر من تو سایت جیم کسی نیست که دروغگو باشه.
alish
alish
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
مامانم میگفت وقتی من بچه بودم شب عید بابام دو تا ماهی خریده بوده بعد من با خشونت هرچه بیشتر سراشون روو کندم...
alish
alish
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
بچه که بودیم ؛ جاده ها خراب بود , نیمکت مدرسه ها خراب بود ، شیرای آب خراب بود ! زنگای در خونه ها خراب بود .... ولی آدما سالم بودن........ واقعا روز های خوبی بود... به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگذاریم
alish
alish
٩١/٠٨/٢٥
١
٠
وقتایی که معلم میخواست سوال بپرسه پاک کن مونو مینداختیم زیر میز که بریم بیاریمش و تو تیررس نگاه معلم نباشیم؟؟
anis
anis
٩١/٠٨/٢٥
١
١
اعتراف می کنم اولای وبلاگ نویسی نمی دونستم لینک کردن یعنی چی!!!!!!!!!
F-NAZEMI
F-NAZEMI
٩١/١٢/٠٦
١
٠
واقعا لینک چیه ؟ کمکم کنین من نا واردم!
baranak
baranak
٩١/٠٨/٢٥
٣
٠
خودم که هیچی ولی داداشم بچه که بود وقتی میدید یه جا نوشته دخانیات ممنوع فک میکرد یعنی ورود کسایی که دماغاشون خونی شده ممنوعه .... اکشال نداره که خب بچه بود
s.a
s.a
٩١/٠٨/٢٦
١
٠
اعتراف می کنم که از 3 سال قبل فهمیدم که کولر آبی با برق کار می کنه...
f.haghighat
f.haghighat
٩١/٠٨/٢٦
٢
٠
منم اخیراً فهمیدم کولر گازی با گاز کار نمی کنه :D
f.haghighat
f.haghighat
٩١/٠٨/٢٦
٣
٠
اعتراف می کنم اگه منم تو جو دخترونه ی جیم اگه پسر بودم کامنتام هر کدوم 10 تا مثبت می گرفت :D
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٨/٢٦
٢
١
چی؟!
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٨/٢٦
٧
٠
اعتراف می کنم به عشق این ماهی می خریدم که یواشکی از آب دربیارمش و نوازشش کنم.ولی فکر کنم تاثیر داشت چون عمرشون طولانی میشد ولی ماهی های الان یه هفته ای می میرن!احتمالا کمبود محبت پیدا کردن.
h - razavi
h - razavi
٩١/٠٨/٢٧
٣
٠
دوران کودکی یک جوجه ای داشتم که خیلی ناز بود . مامانم براش یک کوچولو آب گذاشته بود . با خودم گفتم چقد این مامان گدا شده ، یک ذره آب براش گذاشته . رفتم ظرف آبو پر کردمو گذاشتم براش . فکر کنین ظرف آب یکم از جوجوم بزرگ تر بود . بعد از یک مدت دیدم صداش نمیاد . رفتم دیدم رفته تو اون ظرفه غرق شده .
saiideh70
saiideh70
٩١/٠٨/٢٧
٤
٠
اخ تازه یه اعتراف دیگه هم هست کلاسامو دودر میکنم ولی به بابام میگم سر کد بعدی میرم(چیه اخه ادم خستس دیگه به یکم استراحت نیاز داره)
e_madhfarimani
e_madhfarimani
٩١/٠٨/٢٧
٣
٠
یادمه دوم دبستان تو مدرسه النگوم شکست رفتم بندازمش سلط زباله تو دقایق اخر تصمیم گرفتم که برم به مامانم نشون بدم فک کن اگه مینداختم ......
saghar
saghar
٩١/٠٨/٢٩
٢
٠
یادمه وقتی بچه بودم فرق بین میمون و مهمون رو نمی دونستم ! به هر دوتاش میگفتم میمون !!
e_madhfarimani
e_madhfarimani
٩١/٠٨/٢٩
٠
٠
به به طفلی میمون نه ببخشید مهموناتون !:)))))
joojoo
joojoo
٩١/٠٨/٢٩
١
٠
آخه چراهمش ازجوجه های ناناز میگید.من خودم یک بار بچه که بودم جوجه شستم
Ms Lemon
Ms Lemon
٩١/٠٨/٢٩
٠
١
اعتراف می کنم 4 5 سالم که بود یه دونه ازین مورچه گنده ها رو که رو موکت بود و به خاطر پرزای موکت نمی تونست خوب راه بره, با فیچی از وسط نصف کردم :( نمی دونم انگیرم چی بود واقعا:( الان فقط می تونم بگم متاسفم :(
٩١/٠٨/٣٠
٠
٠
من هم واقعا متاسفم.
فاطمه
فاطمه
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
منم همینطور جپچه روح خشنی
m-nik110
m-nik110
٩١/٠٨/٣٠
٣
٠
بچه که بودم جفت پا پریدم وسط شکم عموم که خواب بود بیچاره عین یک کتاب که از دو طرف بسته میشه تا شد!
m_kabiri
m_kabiri
٩١/٠٨/٣٠
٢
١
اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار تو مهمونی انگشتریکی ازبچه های فامیلو گرفتم نگاه کنم.پشتش که بازبودجای تنگ وگشادکردن بودمن نمیدونستم چیه اومدم بازش کردم یهوشکست.بعدش گذاشتمش زیرپام به روی خودمم نیاوردم! خلاصه الان عذاب وجدان دارم!
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/٠١
٢
٠
من وقتی کوچیک بودم می رفتم پشت پنجره و به آسمون نگاه می کردم و از ته قلبم آرزو می کردم که باربی هایم زنده بشوند یا به خوابم بیایند و با من صحبت کنند .البته بعضی موقع هاهم برعکسش اتفاق می افتاد.به خدا می گفتم که وقتی بزرگ بشم مثل باربی ها لاغر و قد بلند باشم!!!!!!
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٠٢
٢
٠
خوش به حالت که آرزوت برآورده شده مهی جون.من دو ساعت میرفتم کنار قفس مرغ عشقام حرف زدن باهاشون تمرین می کردم!تازه دعواشون هم میکردم چرا فارسی صحبت نمی کنن؟؟؟!!!!!!
٩١/٠٩/٠٣
٠
١
معی جون به نظرت الان ارزوی مهشید براورده شده؟
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٠٣
٠
١
بله ناشناسی جون.هم سیخه و باریک.درکل یک عدد کبریته.
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/٠٥
١
٠
معی جون من کجا سیخم؟ناشناسی جون الکی میگه خودش کبریته
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٠٥
١
١
اولا که من میگم کبریت نه اون.دوما چرا تعارف میکنی؟سوما چیزی که عیان است/چه حاجت به بیان است!
A_mohammadi
A_mohammadi
٩١/٠٩/٠١
٣
٠
بچه که بودم البته نه خیلی!یه آتیش کوچولو درس میکردم تو حیاط ،گوله گوله کرم خاکی توش مینداختم!یا با فندک مورچه می سوزوندم یه بوی گندی هم میداد!!
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٠٢
١
١
منم بچه که بودم یه چاقو بر میداشتم میرفتم سر مورچه هارو میزدم،با خوشحالی و افتخار هم به همه می گفتم نگاه کنین مورچه بدون کله هم راه میره!
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/٠٦
٢
٠
من وقتی بچه بودم قاتل مورچه های خونمون بودم آن ها را می خوردم
anis
anis
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
میخوردی؟؟؟؟!!!!!!! حالا خوشمزه بودن؟!!!
F-NAZEMI
F-NAZEMI
٩١/١٢/٠٦
٠
٠
چرا اینقدردعوا می کنین منم برای اینکه به فنچ هام حرف زدن یاد بدم............................................ ببخشین پررو می شین بیاین بخونینش.
نسرین
نسرین
٩١/٠٩/٠٢
٢
٠
اعتراف میکنم وقتی آبجی کوچولوم تو خواب شیرین نوزادی بود پلکاشو بادست میگرفتم و چشاشو باز میکردم تا ببینم خواب چی میبینه اینقد میخنده یا به گفته بزرگترها واقعا داره فرشته هارو میبینه و میخنده . یادش بخیر
٩١/٠٩/٠٢
٣
٠
اعتراف میکنم بچه که بودیم یه بار به پیشنهاد داداشم با بادکنک های بزرگی که بابا واسمون خریده بود به تقلید از پرین که با قاصدک به آسمون پرواز میکرد از طبقه دوم خونه خودمونو به حیاط انداختیم !!!!
فاطمه
فاطمه
٩١/٠٩/١١
٢
٠
سلام اعتراف میکنم همه اعترافا رو نخوندم.اعتراف میکنم درس هم نخوندم.اعتراف میکنم اینا اعتراف نبودن. اعتراف میکنم بچه بودم داداشم که منو میزد با خدا دعوا میکردم میرفتم تو اتاق در رو میبستم گریه میکردم به در مشت و لگد میزدم و هرچی از دهنم در میومد بهش میگفتم بعد که آروم میشدم درو وا میکردم میرفتم بیرون!حالا هرچی از دهنتون در میاد به من بگید!من همش 4 یا 5 سالم بود!
فاطمه
فاطمه
٩١/٠٩/١٢
١
٠
اعتراف میکنم چند هفته پیش وقتی داشتم میرفتم مدرسه تو راه یه دختر کوچولوی توپل موپول مدرسه ای رو دیدم که اومد جلو ازم خواست در یه خونه ای رو بزنم منم گفتم چرا خودت نمیزنی؟باز اصرار کرد!منم باهاش رفتم جلو در زدم گفتم خونه دوستته؟دختره گفت نه!برگشتم دیدم هرکی تو کوچه اس داره به ما نگاه میکنه یه یارو هم که دست بچشو چسبیده بود چپ چپ نیگا میکرد!منم نمیدونم چی شد سریع از اونجا جیم شدم
مهرناز
مهرناز
٩١/١٠/٢١
٠
٠
من اعتراف میکنم چند وقت پیش برای اینکه ببینم شامپو فل فل واقعا مزه ی فل فل میده یه ذره خوردم ولی مزه فل فل نمیداد
شمیم
شمیم
٩١/١١/١٠
١
٠
اعتراف میکنم یبار وقتی بچه بودم یه لیوان آب برداشتم رفتم حیاط خونمون بعد انگشتمو میکردم تو آب مورچه های رو دیوار غرق میکردم!!!!!(اصن نمیدونم هدفم چی بود.)
٩١/١١/١٨
٠
٠
اعتراف میکنم من بچه که بودم خیلی خیلی ماه بودم و هیچ کار تابلویی نکردم...
evinar
evinar
٩١/١١/٢٦
٠
٠
بابا ایول! چه جراتیییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!
F-NAZEMI
F-NAZEMI
٩١/١٢/٠٦
٠
٠
اینکه چیزی نیس بابام میگه تو خوابگه برق رفته نونا رو نمی دیدن با اعتماد به نفس کامل خوردن بعدشم خودون پیش بینی کنین چی شده
F-NAZEMI
F-NAZEMI
٩١/١٢/٠٧
١
٠
بذاد همه اعتراف می کنن ما می خدیم ما هم اعتراف کنیم بقیه بخندن البته شاید زیاد باحال نباشه بابام بعد عمری برام چار تا جوجه ی زرد خرید دختر همسایمون جوجه رنگی داشت حسودیم شد اول رفتم با ریکا شستمش بعد ابرنگامو اوردم دونه دونه هی می زدمشون تو رنگا ازاخر شدن جوجه هفت رنگ بعدشم از دیوار حیاط ÷رتشون کرم اون ور این مال زمانی بود که بچه بودم البته انیزم رو در باره ی اینکار اخریرو نمی دونم لطفا نظر بدین
فاطمه
فاطمه
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
فکرکنم خواستی نشون بدی جوجه هایتو پروازم میکنن و دل دخمل همسایه رو بیسوزونی
EliteBES
EliteBES
٩١/١٢/١٢
٠
٠
=
arc006
arc006
٩١/١٢/١٥
٠
٠
=
ToolfRalGoomi
ToolfRalGoomi
٩١/١٢/١٨
٠
٠
=
lee123easy
lee123easy
٩١/١٢/١٨
٠
٠
=
Wilb
Wilb
٩١/١٢/٢١
٠
٠
=
AAABadBitch
AAABadBitch
٩٢/٠١/٠٢
٠
٠
=
آرتمیس
آرتمیس
٩٢/٠١/١٣
٠
٠
یادم یه بار تی وی خراب شده بود بابام میخاست درستش کنه بد آخر شبم بود هی میگفت برو بخواب من نمیرفتم دیگه دوام کد گفت بچه برو بگیر بخواب منم گریه کدم گفتم آخه میخوام بازیگرای تو تلویزیونو ببینم فک میکدم بازیگرا تو تلویزیون زندگی میکدن
Illiniageli
Illiniageli
٩٢/٠٢/٢٥
٠
٠
=
Paul
Paul
٩٢/٠٢/٢٦
١
٠
اعتراف میکنم وقتی برای اولین بار ID ساختم دایی ام بهم گفت ID ات روبهم بده نمیدونستم باید چی بگم آخه نمیدونستم چیه با این که چند روز پیش درست کرده بودم هه!!!!!!!!!!!!
Sminnalab
Sminnalab
٩٢/٠٢/٢٦
٠
٠
Hello. And Bye.
Unlonogenny
Unlonogenny
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
=
پری_شاهی
پری_شاهی
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
اعتراف میکنم اعترافی واسه گفتن ندارم
نوشا
نوشا
٩٢/٠٥/٠٣
٠
٠
خوبین همگی؟؟
نوشا
نوشا
٩٢/٠٥/٠٤
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگذاریم یکی از دوستام تعریف میکرد یدفه گوشی موبایلش افتاده بود تو ( گلاب به روتون ) طاق دستشویی بعد یه نابغه ای پیشنهاد داد که زنگ بزن ببین دقیقا کجا افتاده؟ بعد این دوسته منم نابغه تر از اون، زنگ زد! گوشیه رو ویبره بوده کلا فنا شد. بعد تصور کنید تو اون لحظه قیافه دوستم اون نابغه مخترع موبایل من بعداز شنیدن این قضیه شما بعداز خوندن این مطلب؟؟؟
کیوکو
کیوکو
٩٢/٠٥/٠٦
١
٠
من بچه بودم فک میکردم چای کله مورچه واقعاازکله مورچست تک تک مورچه هارو کلشونومیکندم که چایی درس کنم
شقایق
شقایق
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
من اعترتف میکنم درسن 13 سالگی عاشق شدم