کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
ملت جو!
Vr_takallom

ملت جو!

کیخا قهرمانی است که هنوز حتی صفحه ویکی‌پدیا هم ندارد. نه میلیاردی پول پارو می‌کند، نه ادعایی دارد، نه بابت افتخاراتش طاقچه بالا می‌گذارد و منتش را سر مردم می‌گذارد و نه انتظار معافیت از خدمت برای باخت و صعود نکردن از مرحله مقدماتی دارد! او هنوز حتی حقوق ثابتی از فدراسیون ژیمناستیک هم دریافت نمی‌کند و کارمند پیمانی شهرداری شیراز است و از این راه امرار معاش می‌کند. در حالی که به ضرس قاطع موفقیت در ژیمناستیک از اکثر رشته‌ها سخت‌تر و زمان‌برتر است و نیاز به تمرکز و تلاش بیش‌تری دارد. ژیمناستیک تنها رشته‌ای است که اگر شروع آموزش آن بعد از چهار یا پنج سالگی صورت بگیرد احتمال قهرمانی و کسب عنوان‌های جهانی در آن به صفر میل می‌کند. در حالی‌که در رشته‌های دیگر بسیاری از افراد بعد از سن بلوغ و جوانی ورزش حرفه‌ای را شروع کرده‌اند و به موفقیت هم رسیده‌اند.(مثلا دایی فوتبال حرفه‌ای را بعد از بیست سالگی و در دوره دانش‌جویی آغاز کرد).

٢٩٦
آرام جان
مائده رئیس الساداتی

آرام جان

سیگار را پرت میکنم داخل باغچه و با خودم فکر می‌کنم چه قدر طول می‌کشید تا تجزیه شود!؟ ۱۰۰ سال ۲۰۰ سال یا ۵۰۰ سال؟ این ۱۰۰ سال ِبعد، از جسد من چه خواهد ماند؟ با خودم بلند بلند فکر می‌کنم و حرف می‌زنم. ۱۰۰ سال دیگر که بیاید، دل من هنوز برای خنده‌هایت تنگ می‌شود!؟ خنده‌هایت آفتاب بود. خنده‌هایت زندگی بود... ۲۰۰ سال دیگر، استخوان‌هایم از نشنیدن صدای تو به فغان در می‌آیند!؟(البته که علم می‌گوید آن موقع استخوانی نمی‌ماند) ۵۰۰ سال که از دفنم بگذرد چی!؟ می شود از خاکم درخت بیدی رشد کند یا دو پیچک بهم تنیده که هر بهار به یاد تولدت گل بدهند؟ هیچ وقت نشد بهت بگویم دوستت دارم از ترس از دست دادنت، سر کلاس فیزیولوژی قلب آمدی و قلب مرا بردی! دیدن تو دیگر کمپلیانس رگ و فشار خون و مقاومت قلب نمی‌شناخت خود به خود هومئوستاز کل بدنم را بهم می‌ریخت و تب میکردم، سر هر کلاسی که بودیم. از جلو مغازه خوراک فروشی رد می شوم؛ و داخل می شوم گاهی اوقات میخندیدی و به دوستانت میگفتی خوراک‌هایش عالی است اما من با خودم میگفتم نیترات دارد سرطان زا است، که ای کاش نخوری این جور چیز هارا... اقای دکتر تمیز همیشگی پشت میز کثیف مغازه می‌نشیند سفارش خوراک دو نون میدهد بی خیال نیترات و موتاسیون و سرطان و مرگ.... مرگ...راستی وقتی که مردم ۱۰۰ سال ۲۰۰ سال یا ۵۰۰ سال که گذشت می‌شود هنوز به فکر تو بود!؟ می‌شود خنده‌هایت را فراموش کرد؟ اصلا دل تو یک سال بعد مرگم هم برایم تنگ می‌شود؟ دلم میخواهد زنگ بزنم به تو آن هم همین موقع نصفه شب و بگویم دوستت دارم و خلاص. درست مثل الان که از همه چیز خودم را خلاص کردم و شش ماه است در برزخ آن مریض لعنتی و سرنگی که مشکوک به ایدز است می سوزم و حالا بی‌خیال سرطان ریه سیگار می‌کشم و تا می‌توانم خوراک وفست فود می‌خورم.. و بی‌خیال تمام ویروس‌ها و باکتری‌های جهان روی زمین و نیمکت کثیف می‌نشینم و با مریض‌هایم دست می‌دهم... پسر خجالتی و تمیز دانشکده این بار گوشی‌اش را برمی‌دارد و ساعت ۲ شب زنگ می‌زند به تو به تو که آرامی و آرام جان: -الو....خ...انمم..آ..ر..ا..م -بله؟ شما؟ آخ که صدای گرفته‌ات چه قدر شیرین است -منم...امیری -جزوه بنویس؟ از لقبم خنده ام میگیرد تعجب کرده‌ای بعد چند ماه که از اخرین کلاس مشترکمان می‌گذرد به تو زنگ بزنم آن هم این موقع شب. -مشکلی پیش اومده؟ _نه ..فقط می‌خواستم بگم...ب ..ب..گم اه لکنت اعصاب خرد‌کن زکان‌های استرس یک نفس عمیق می کشی و...د...دوس..ستتون دارم و گوشی را قطع می‌کنی بی‌هیچ حرفی دوستش داری و داشتی از همان روز اول و از همان خنده اول که نور بود. نگاهی به صفحه گوشی میندازی که روی شماره خاموش می‌شود و اخرین تماست به مادرت بوده که گفتی بر خلاف همیشه دیر می‌آیی. هنوز همانجا نشسته‌ای تلفنت زنگ می‌خورد از بیمارستان است،جواب آزمایشت آمده. آقای دکتر ،شما سالمید. این بار دستت روی دکمه تماس میلغزد. -دوستتون دارم بی لکنت ترین جمله عمرت را به فرد پشت خط می‌گویی. پ ن:معنی برخی اصطلاحات به کاربرده شده در متن: کمپلیانس:قابلیت انبساط رگ هومئوستاز:ثابت نگه داشتن شرایط محیطی بدن موتاسیون:جهش.

٢٥٤
عشق مجازی
BoBo

عشق مجازی

تئودور یک نامه نویس ماهر و با احساس است که در یک شرکت مشغول فعالیت است. برای کامپیوتر نامه می‌خواند و کامپیوتر آن نامه‌ها را به‌صورت دست‌نوشته می‌نویسد و برای مردم ارسال می‌کند. نامه نگاری کاری است که همین حالا هم دیگر به ندرت انجام می‌شود ولی در آینده نامشخص یک شرکت فعالیت خود را براین اساس قرار داده است. تئودور در حال انجام مراحل طلاق خود است و زندگی شادی ندارد و دارای شخصیتی درونگراس و زیاد با دوستان خود هم وقت‌گذرانی نمی‌کند. در همین دوران یک سیستم‌عامل هوشمند (به نام سامانتا) روانه بازار می‌شود که تئودور هم از آن بر روی رایانه خود استفاده می‌کند. این سیستم‌عامل با کاربر در تعامل است و همیشه از طریق دوربین و یک گوشی با کاربر ارتباط دارد. سیستم عامل هوشمند قادر به تصمیم‌گیری است و قدرت پردازش خیلی بالایی دارد. به اتفاقاتی که برای تئودور می‌افتد واکنش نشان می‌دهد و مانند یک انسان با او صحبت می‌کند. حتی بجای تئودور با یک انتشارات مکاتبه می‌کند و آثار او را برای چاپ می‌فرستد. رابطه آن‌ها به حدی پیش می‌رود که هردو حس می‌کنند عاشق هم شده‌اند. شاید کمی عجیب و مسخره باشد ولی این اتفاق می‌افتد. سامانتا عاشق تئودور می‌شود ولی از اینکه جسمی ندارد تا بتواند تئودور را لمس کند ناراحت و غمگین است. حتی با یک دختر نامه‌نگاری می‌کند تا بدنش را در اختیار عشق این دو قرار دهد و تئودور بدن دختر را بجای سامانتا در آغوش بگیرد. آن دو نگران هم می‌شوند و حتی به روابط یکدیگر حسادت می‌کنند. تئودور می‌فهمد سامانتا همزمان با 8000 نفر دیگر در ارتباط است و حتی همزمان عاشق 600 نفر دیگر هم هست. با این وجود عشق سامانتا را باور دارد و با او می‌ماند. واقعا موضوع کمی عجیبی است ولی همین موضوع عجیب یکی از نقاط قوت فیلم است.فیلم عاشقانه‌ای که همیشه فقط یکی از شخصیت‌ها در تصویر است و از شخص دیگر تنها یک صدا حضور دارد می‌تواند کمی خسته‌کننده باشد ولی واقعا صدای اسکارلت جوهانسون و بازی‌ای که فقط با صدایش انجام می‌دهد شخصیت مجازی سامانتا را باورپذیر کرده است. از حق نگذریم بازی کردن در نقش تئودور با ویژگی‌های رفتاری خاصی که دارد از عهده هر کسی بر نمی‌آید ولی فینیکس به خوبی آن را انجام داده است.

٢٢٤
در جستجوی روی ماه تو
komeil

در جستجوی روی ماه تو

دیشب توی رختخواب خوابیده بودم. هوا گرم بود. از روز مانده بود، مثل التهاب جای زخم. نوری از بیرون پنجره به داخل اتاق می‌تابید. چشمانم را اذیت می‌کرد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. مهتاب بود. صورت تو را در ماه دیدم. تو ماه شده بودی! ناگهان احساسی از داخل مغزم فوران کرد، تا دامنه‌ی قلبم سرازیر شد و تا دست و پایم جریان یافت. از خانه بیرون دویدم. سوار ماشین شدم و راه افتادم. خواستم به تو برسم. نمیخواستم شب تمام شود. محو زیبایی نور نگاهت شده بودم و قرص صورتت. چه زیبا شده بودی! نور شهر مزاحم خلوتمان بود. روی جاده‌های بیرون شهر دنبالت را گرفتم. دشتها از نور تو با رنگ آبی عجیبی روشن شده بود. تو همه‌جا بودی. هرچه می‌آمدم، هرچه سرعتم بیشتر می‌شد باز تو سریع‌تر فرار می‌کردی. من به تو نمی‌رسیدم. تو می‌گریختی مثل یوسف. من در پی تو می‌آمدم مثل زلیخا. ای کاش دری بود تا تو را پشت آن نگه می‌داشتم. کاش دستم می‌رسید تا تکه‌ای از پیراهنت را بدست آورم. گفتم: "راستی! تو نور کدام خورشید را منعکس می‌کنی؟" گفتی: " دنبالم بیا تا آن را به تو نشان بدهم." آمدم. دویدم. تا صبح فقط تو را تماشا کردم. هوا گرگ و میش بود که تو مرا ترک کردی. گمانم رفتی تا شیرینی خواب بین‌الطلوعین را بچشی. من ماندم و فراق رسیدن به روی تو. چه خوشبخت بودند آن فضانوردانی که از نزدیک تو را لمس کردند. توی این فکر بودم که دیدم هوا روشن شده است. هرجا گشتم خورشیدی ندیدم. احساس گرما کردم. داغ شده بودم. مردم روی زمین را دیدم که طاقت دیدن من را نداشتند. خورشید شده بودم. آفتاب شده بودم و می‌تابیدم. حیف که تنها تو را نداشتم. گویی وصال واژه‌ی غریبی بود میان ما. از وقتی که بیدار شدم دارم به این خواب فکر می‌کنم. فکر ماه و خورشید و تو در سرم دارد می‌چرخد. دارم دیوانه می‌شوم. شاید شده‌ام. شاید دیوانه‌ای شده‌ام که تجویز پزشکانش ندیدن روی ماه توست!

١٧٥
١