جیم - کافه جیم www.jeem.ir
کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
جمعه‌های من
komeil

جمعه‌های من

جمعه‌های من دو دسته‌اند. نخست آنها که این حس عجیب، خودش را در قالب یک نوع دلتنگی و بی‌صبری بروز می‌دهد و دوم آنها که این حس را به بی‌حوصلگی و کسالت تبدیل می‌کنند. با اولی از درون می‌سوزم اما روی لبم می‌خندم اما با دومی خودم هم حوصله‌ی لبخند خودم را ندارم. سوز اولی را می‌توانم به قلمم منتقل کنم و از آن شاعرانگی‌ام را پرورش دهم اما با دومی حتی حال به دست گرفتن قلم را هم ندارم. جمعه‌هایی که از نوع دوم‌اند به شدت سخت می‌گذرند. کجا می‌خواهی این حس را فروکش کنی؟ توی رستوران‌ها؟ وسط شلوغی بازارها؟ زیر نور خیابا‌ن‌ها؟ این‌ها که فقط تو را تنهاتر می‌کنند! مردمی را خواهی دید که درد هرجمعه‌ی تو را ندارند. مردمی که از فردای شنبه، آنگونه که تو بیزاری، بیزار نیستند و مانند تو برای رسیدن جمعه‌ی بعد، جمعه‌ای که دوباره همین‌جور سوز دارد، مشتاق نیستند . سخت است که برایشان از این تناقض سخن بگویی. آنها اصلا جمعه را درک نمی‌کنند.

٢٠٥
مادر بزرگ
زینب اسکندری

مادر بزرگ

حیاط خانه‌ی مادر بزرگ یک باغچه دارد دختر توتش هیچ فصلی توت ندارد درخت انارش مریض است. انارهایش به اندازه‌ی یک مشت که می‌رسند سقط می‌شوند و زمین می‌افتند درخت انجیرش زمانی بود. زمانی خشکید. و باز سبز شد. ولی انجیر ندارد زرشک‌ها اما خوب می‌رسند سبزی ها هم زیادند. نعنای تیز مزه؛ خرفه؛ تره‌های زِبر و کاهوهای کوچک از وقتی یکی از نوه‌ها در باغچه خرابکاری کرد، کسی نیامد که سبزی ها را بچیند مادر بزرگ رویش نشد با نوه‌ی کوچک دعوا کند. دستشویی خانه مادر بزرگ در انتهای حیاط است و سوسک دارد. سوسک‌ها خیلی بزرگ هستند. آن دستشویی خیلی ترسناک است مادر بزرگ نمی‌تواند از گوسفندهایش دل بکند. حتی از مرغ‌هایش! یکی از نوه‌ها به او گفت: مادر بزرگ تو با این میزان تخم گذاری مرغ‌هایت، از پولدارهای زمانه هستی! مادر بزرگ تخم مرغ‌ها را نمی‌فروشد تا پولی در بیاورد. آن‌ها را به بچه‌هایش می دهد مادر بزرگ در شب‌های تابستان در حیاط نزدیک باغچه می‌خوابد. مادر بزرگ هر شب ستاره‌ها را می‌بیند مادر بزرگ کمی عجله دارد. مادر بزرگ کمی نگران است. مادربزرگ دلش زود به زود تنگ می‌شود برای بچه‌هایش و نوه‌هایش. مادربزرگ خیلی روی مصرف آب و برق و گاز و تلفن خساسیت دارد مادر بزرگ خیلی خاطره دارد. مادر بزرگ شش ماهی می‌شود که کربلایی شده مادر بزرگ شب‌ها قبل از خواب دندان‌های مصنوعیش را در می‌آورد و در آب نمک می‌گذارد. مادر بزرگ خیلی سحرخیز است. مادر بزرگ خیلی چای می‌خورد. مادر بزرگ خیلی خوب نان می‌پزد. همه می‌توانند نان‌هایش را از رد چاقو‌های روی نان تشخیص بدهند. مادر بزرگ‌های اینجا همه‌ی‌شان روسری سفید سر می‌کنند. این خیلی قشنگ و خوب است. برادرم کوچک‌تر که بود مادر بزرگ‌ها را با مادر بزرگ خودمان اشتباه می‌گرفت. مادر بزرگ دوستت دارم، همچنان که تو همه را دوست داری!

١٧٨
فیلم هندی می بینم پس شادم
sara_j

فیلم هندی می بینم پس شادم

سینمای هند را همیشه دوست داشته‌ام. رقص و آوازهای شاد، لباس‌های رنگارنگ، جست و خیز بازیگران و القای حس شادی به بیننده... تعلق خاطر من به سینمای هند به حدی است که می‌توانم بگویم رابطه من با سینمای هند مانند رابطه عادل فردوسی‌پور است با فوتبال! خودم بهتر از هر کسی می‌دانم که تصویر واقعی هند با چیزی که در فیلم‌هایشان نمایش می‌دهند فرسنگ‌ها فاصله دارد. خودم به خوبی می‌دانم خیلی از اتفاقات فیلم‌های هندی شاید در دنیای واقعی کم رخ می‌دهد اما زندگی مگر دلخوش کردن به همین دروغ‌ها نیست. دلخوش کردن به اینکه جایی در گوشه‌ای از دنیا دو نفر بدون هیچ حساب و کتاب و دو دوتا چهارتایی قلب‌شان برای هم تپیده است و برای رسیدن به هم با دنیا جنگیده‌اند. اینکه شادی هم وجود دارد. اینکه در یک روز آفتابی می‌توان از خانه زد بیرون و شادی کرد و همه افراد کوچه و خیابان هم با تو همنوا خواهند شد و خواهند رقصید و در خوشحالی‌ات همراهی‌ات خواهند کرد.

١٦٧