کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
پرواز دیوارها
دایناسور

پرواز دیوارها

آجرهای دیوار هر کدامشان بال داشتند. لحظه‌هایی بود که دستۀ آجرهای دیوار پر می‌زدند و به دل آسمان می‌رفتند. بعد از خلق تصویری زیبا، دوباره گوشه‌ای روی شانه‌های هم می‌نشستند. من اما، آنقدر ایستاده بودم که پاهایم در زمین خشک شده بود. با چشمانی مشتاق نگاهشان می‌کردم و ناخوداگاه بارها بر لبانم جاری میشد «کاش از آسمان خبر نداشتم، من که پر نداشتم.» دوست داشتم مثل آن‌ها می‌بودم؛ آنها که حاصل اتحاد بودند؛ آنها که حفره‌های میان وجودشان را پر کردند تا به معنا برسند و رسالتشان را زندگی کنند. من آجر به آجر دیوارهای اطرافم را دوست داشتم. پرواز دیوارها زیباترین و دردآورترین صحنه‌های همیشۀ زندگی من بودند. یک روز من خیره به پرواز دسته جمعی آجرها ایستاده بودم و درد را بیش از همیشه احساس می‌کردم. برای اولین بار صدایشان کردم. به سمتم پرواز کردند و مقابلم روی شانه‌های هم نشستند. نزدیک‌تر از همیشه بودند. اشک در چشم‌هایم جمع شده بود و چشم دوخته بودم بهشان. می‌خواستم، با تمام وجود می‌خواستم پرواز کنم. زیر لبی چیزی گفتم، کمی بعد، من در آسمان بودم؛روی شانۀ آجرها.

٤٣٨