کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
شايد دوستانه
banu69

شايد دوستانه

بالاخره با دو تا از بچه‌هاي همكلاسي دانشگاه توي پارك نوستالژيك كودكي‌ام كنار كارخانه قرار گذاشتم. آخرين بار كه هم را ديده بوديم براي خيلي وقت پيش بود. هرچقدر به ذهنم فشار آوردم تاريخش را يادم نيامد. بستني و كلوچه و پيراشكي خريدم و روي يكي از ميزهاي چوبي دوستانه پارك زير درخت‌هاي انبوه بيد نشستيم. با وجود گرمي هوا، نسيم خنكي مي‌وزيد و مرا بي‌اختيار به خاطرات بي‌نظير فضاي سبز دانشگاه مي‌برد. هرسه تايمان شبيه به هم بوديم با اندكي تفاوت. دنيا براي هرسه تايمان تمام شده بود و ما هنوز با همه‌ي نااميدي مثل اردك‌هاي گيرافتاده در باتلاق‌هاي نفتي براي زندگي و آينده‌ي نداشته و بر باد رفته‌مان دست و پا مي‌زديم. هرسه تايمان مايوسانه دنبال كار مي‌گشتيم؛ توي هردوره‌ي آموزشي كه مي‌شد اندكي به آينده‌ي مالي‌اش اميدوار شد؛ ثبت نام كرديم. حتي آن‌ها مي‌خواستن خودشان را توي دردسر بيندازند و كنكور ارشد شركت كنند. ما با دل‌هايي پر حسرت و صورت‌هايي با ته‌مايه افسردگي با هم حرف زديم؛ خنديديم؛ غصه خورديم؛ حسرت خورديم؛ ذوق كرديم و خوشحال شديم. اما هرچقدر فكر كردم فقط به اين نتيجه رسيدم كه اين دونفر هم مثل بقيه متعلقات دانشگاه و حتي شايد خود دانشگاه فقط و فقط به اين علت ارزشمندندكه يادآور پسركي معصوم و مرموز كه هرگز فراموش نمي‌شود؛ هستند. اينكه هرچقدر خواسته‌ام اين دونفر و خاطرات آن روزهاي طلايي ناگفته را از خودم دور كنم؛ نتوانسته‌ام. شايد به اين دليل است كه همه‌ي اين‌ها رابطه‌اي نامرئي و ناگسستني با خاطرات پسرك دارند

٣١٦
جادوی عشق
A_MH

جادوی عشق

سردرگمم ديگر نمي‌شناسم دلم را، ذهنم را ديگر به همين چشمانم هم اعتمادى ندارم. شك دارم به همه چيز. مشكوكم به خودم. فاجعه‌تر از اين به خودم ديگر اعتمادى ندارم كه بدهم فقط فكر مي‌كنم نه به آن هم اعتمادي ندارم اما عجيب به حرف‌هايش مطمئنم. هرچه مي‌گويد انگاري، درست‌ترين درست دنياست حقيقت من يعني او اگر بگويد هست،خب حتما هست ديگر عشق عجيب است. لحظه‌اي ميايد كه نبايد بيايد اما امان از اينكه بيايد تو را مي‌برد، مي‌برد به دنياي خودش به آن كاخ باشكوه خودش. بعضى اوقات حالى به تو مي‌دهد و معشوقت را هم دعوت مي‌كند اما اما خدا نكند از دنده لج بلند شده باشد. بيچاره‌ات مي‌كند، آنقدر تو را معتاد و محتاج خودش مي‌كند. آنقدر تو را ديوانه مي‌كند، آنقدر تو و احساست را بازى مي‌دهد تا خسته شود. تو را به حال خودت رها مي‌كند. انتظار دارد خودت خوب شوى خودت فراموش كنى. بعد از آن از تو فراري‌ست نمي‌خواهد دوباره مبتلايت كند مي‌ترسد دوباره تو را به هم بريزد. دوباره تو را به انتهاي جهنمش ببرد و تو چه بي‌بهانه تمناى سوختن دارى خودت را از ياد مي‌بري.

٢٠٠