کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
ما از تو یاد گرفتیم آقای کیروش
ihsan_jahrooti

ما از تو یاد گرفتیم آقای کیروش

توی این هشت سال تصویری که از کیروش همه ما خیلی مشاهده کردیم، اعتراضات لب خطّ مرد پرتغالی به داور و تیم داوری بود. او حتی به VAR هم رحم نمی‌کرد و از پایین زمین هم صدای اعتراضش را به کمک داوران ویدیویی می‌رساند؛ در حدی که تنها اشتباه VAR در جام جهانی 2018 پنالتی ایران مقابل پرتغال اعلام شد. خیلی‌ها هم بدشان نمی‌آمد و از آن به عنوان حربۀ کیروش نام می‌بردند. اما این حربه اینجا دامن خود ایران را گرفت. این عکس مدافعان ایران نبودند که به داور اعتراض می‌کردند، خود ما نبودیم، خود مردم ایران نبود. فرق ایران و ژاپن نبود. این تصویر خودِ خودِ کارلوس بود. تجلی کیروش! البته نه لب خط بلکه وسط زمین. تفکر اعتراض به داوری به عنوان یک تکنیک فوتبالی چیزی بود که کیروش به بازیکنان ما یاد داد. مثل خوشحالی جواد نکونام جلوی نیمکت تیم قطر در بازی‌های مقدماتی 2018 که از مشت‌های گره کرده کیروش جلوی سرمربی کره جنوبی یادگرفت. فوتبال نمونه کوچکی از افراد جامعه است که رسم و مرامش را از رهبرش مي‌آموزند. یک جامعۀ حداقل یازده نفره و رهبری به نام سرمربی. اعتراض به داوری را ما تو از یاد گرفتیم آقای کیروش.

٥٣١
پدیدهای به نام ایتینگ شو یا مفت خورهای مجازی
٨٤٢
دوشنبه‌ها روز شانس منه
komeil

دوشنبه‌ها روز شانس منه

امروز دوشنبه‌ست. دوشنبه‌ها را از بچگی دوست داشتم. همیشه بیشتر خاطرات خوبم دوشنبه‌ها بوده‌است. زنگ‌های ورزش‌مان معمولا دوشنبه‌ها بود. کلاس سوم معلم‌مان دوشنبه‌ها یک زنگ زودتر می‌رفت. دوشنبه‌ها با ماجان میرفتیم ملاقات آقاجون. ماجان چادر سیاهش‌ را سرش می‌کرد و ترک موتور احمد- داداش بزرگم که توی یک گاراژ کار می‌کرد- و زنگ آخر می‌آمد مدرسه دنبال من؛ باهم می‌رفتیم زندان پیش آقاجون. لقمه‌ای که ماجان برایم از خونه می‌آورد و روی ترک موتور می‌خوردم یادم نمی‌رود؛ یکی از بهترین لحظه‌های زندگیم بود. احمد نمی‌آمد داخل. همانجا بیرون زندان روی موتورش می‌نشست و منتظر می‌ماند. می‌گفت با آقاجان قهر است و نمی‌خواهد ببیندش. اما من هربار که می‌رفتم پیش آقاجون کلی باهام مهربونی می‌کرد. به نظرم می‌آمد که زندان حقش نبود. ماجان هربار توی قرار ملاقات آقاجون را به خاطر اعتیادش نفرین می‌کرد. آقاجون سر فروش مواد بود که افتاده بود زندان. درواقع می‌گفتند کار دوستانش بوده و او را فروخته‌اند. ماجان هربار می‌گفت: "پسر! شیرمو حلالت نمی‌کنم!" ماجان مادربزرگ ما بود و من پیشش زندگی می‌کردم. مادر ما وقتی من سه سالم بود آقاجون رو به‌خاطر اعتیادش ول کرد و رفت. هربار درباره‌ش از ماجان می‌پرسیدیم می‌گفت زن یکی دیگه شده بعدشم کلی آقاجون رو لعنت می‌کرد که قدر زنشو ندونسته دختر دسته‌گل مردمو سیاه‌بخت کرده. احمد با ما زندگی نمی‌کرد. توی همان گاراژ می‌خوابید. از احمد زیاد خوشم نمی‌آمد با این که داداش بزرگترم بود. همیشه دست‌هایش سیاه بود. بداخلاق بود. تنها خاطره خوبم ازش همان نشستن ترک موتورش برای رفتن به ملاقات آقاجون بود. که تازه همانجا هم در مسیر کلی ماجان را ملامت می‌کرد که چرا می‌رود ملاقات آقاجون.

٤٠٨
جغرافیای نامعلوم
Saleheh_sh79

جغرافیای نامعلوم

وقتی دنیا تمام شد، من در رخت‌خوابم داشتم شعری که برایم خوانده بودی را زمزمه می‌کردم. از جایم پریدم، درِ اتاق ‌را بستم، گوش‌هایم را محکم گرفتم تا از صدای جیغ‌های بلندی که می‌آمد کر نشوم. ناگهان دیوارها تا شدند ‌و من مثل طرحی روی یک کاغذ تا شده، گوشه اتاق مچاله شدم. می‌ترسیدم، احساس خفگی داشتم و بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ‌شده بود. صداها کمتر شدند، شعری که برایم خوانده بودی را زمزمه می‌کردم. به خودم می‌گفتم که خواب است. گریه کردم و منتظر بودم بیدارم کنی. در چشم‌هایم زل بزنی، موهایم را از روی صورتم‌کنار بزنی و بگویی «گریه نکن! این‌ها همه خواب است.» چشم‌هایم را بستم، نمی‌دانستم بهشت می‌روم یا جهنم. نمی‌دانستم اصلا بهشت و جهنمی هم وجود دارد؟ تنها می‌دانستم دلم برایت تنگ‌شده است. چشم‌هایم را بستم و اشک ریختم. سکوت همه جا را گرفته بود. باریکه‌ای از نور آفتاب مستقیم روی چشم‌هایم تابید. دستم را جلوی نور گرفتم و چشم‌هایم را باز کردم‌‌. دیوارهای آبی تیره اتاق حالا به رنگ یاسی روشن شده بودند. بلند شدم‌، لباس تنم همان دامن گل دار و پیراهن سفید جذب بود که آرزو داشتم یک بار قبل از تمام شدن دنیا بپوشم و تو‌ مرا با آن ببینی.

٥٩٧