کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
پرواز دیوارها
دایناسور

پرواز دیوارها

آجرهای دیوار هر کدامشان بال داشتند. لحظه‌هایی بود که دستۀ آجرهای دیوار پر می‌زدند و به دل آسمان می‌رفتند. بعد از خلق تصویری زیبا، دوباره گوشه‌ای روی شانه‌های هم می‌نشستند. من اما، آنقدر ایستاده بودم که پاهایم در زمین خشک شده بود. با چشمانی مشتاق نگاهشان می‌کردم و ناخوداگاه بارها بر لبانم جاری میشد «کاش از آسمان خبر نداشتم، من که پر نداشتم.» دوست داشتم مثل آن‌ها می‌بودم؛ آنها که حاصل اتحاد بودند؛ آنها که حفره‌های میان وجودشان را پر کردند تا به معنا برسند و رسالتشان را زندگی کنند. من آجر به آجر دیوارهای اطرافم را دوست داشتم. پرواز دیوارها زیباترین و دردآورترین صحنه‌های همیشۀ زندگی من بودند. یک روز من خیره به پرواز دسته جمعی آجرها ایستاده بودم و درد را بیش از همیشه احساس می‌کردم. برای اولین بار صدایشان کردم. به سمتم پرواز کردند و مقابلم روی شانه‌های هم نشستند. نزدیک‌تر از همیشه بودند. اشک در چشم‌هایم جمع شده بود و چشم دوخته بودم بهشان. می‌خواستم، با تمام وجود می‌خواستم پرواز کنم. زیر لبی چیزی گفتم، کمی بعد، من در آسمان بودم؛روی شانۀ آجرها.

٣٩٨
ما از اون خونواده هاش نیستیم که
yasaman_H

ما از اون خونواده هاش نیستیم که

دو سه تا دختر هجده نوزده ساله بودیم با آرایشهای غلیظ و لباس‌های نه چندان مناسب، هلک و هلک از این سر شهر کوبیدیم و رفتیم آن سر شهر و تمام راه چرت و پرت گفتیم و صدای بلند آهنگ‌های شیش و هشت‌مان گوش خودمان را هم اذیت می‌کرد. مراسم عقد بهترین دوستمان بود. بعد از محضر به خانه مادربزرگ دوستم رفتیم تا کنار فامیل‌های خودش و شوهرش تا پاسی از شب جشن بگیریم و یواشکی اشک‌هایمان را پاک کنیم که «دیدی این دختره‌ی بی‌عقل هم رفت قاطی مرغ‌ها؟» با اینکه مراسم زنانه و مردانه‌اش جدا بود، به جز ما و دخترعموی دوستمان هیچکس برای رقصیدن بلند نشد. اعصاب دوستان خرد شد که «چه خانواده یُبسی!» و «حیف دختر بی‌عقل دسته گل ما که نصیب این بی‌ذوق‌ها شده!» ما هم دیگر خودمان را سبک نکردیم و بعد از چند آهنگ با کلی اعصاب‌خردی و کلی فیس و افاده‌طوری که اقوام داماد متوجه گوشه کنایه‌هایمان بشوند، رفتیم نشستیم به حرص خوردن. از لباس‌ها و طرز نشستن و طرز پرتقال پوست گرفتن و صدای خندیدن و کادوهای در پیت و دماغ عقابی خواهر داماد همه چيزشان را یواشکی مسخره کردیم و در گوش هم یواشکی خندیدیم و با عروس عزیزمان سلفی گرفتیم. بعد از شام بود که از بین صدها آهنگ فارسی و خارجی و شهاب مظفری و حامد همایون و انریکه ایگلاس، یکهو از بلندگو ها صدای شاد و ریتمیک موسیقی کردی بلند شد. اقوام داماد با شنیدن صدای خواننده‌ای که کُردی می‌خواند بلند شدند به رقصیدن. قشنگ می‌رقصیدند و با کلی شوق و ذوق دست عروس را هم گرفتند و بردند میان خودشان و حسابی تحویلش گرفتند. تا آخر مراسم رویمان نشد فامیل داماد را نگاه کنیم. طفلکی‌ها فقط بلد نبودند فارسی برقصند و ما چقدر!

٥٤٨