کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
آنفلوآنزا
گزینه جیم

آنفلوآنزا

بعد از برف و آنفلوآنزای اون سال كاشتیمش. روی كاناپه، زیر پتو بودم. سارا چاهارگل و تخم‌شربتی می‌شست برام كه جیغ كشید: «بیا اینو ببین!» گفتم: «تو بیا من سرما سرمام می‌شه.» اومد روبروم ایستاد، مشتشو گرفت طرفم. گفت: «دستتو بیار جلو.» دستمو جلو بردم. كف دستم یه شاه بلوط گذاشت. پرسید: «می‌دونی چیه؟» گفتم: «شاه بلوط؟» گفت: «یه حدس دیگه بزن.» گفتم: «یه شاه بلوط دیگه؟» شاه بلوط رو جلوی چشمم رو به نور گرفت. گفت: «چی می‌بینی؟» چیزی نمی‌دیدم. گفت: «این تخم جنّه.» گفتم: «از كجا می‌دونی؟» گفت: «توی چاهارگل بود.» نگاهم كرد. «ترسیدی؟» گفتم: «نه، باور نكردم.» گفت: «می‌خوای بكاریمش؟ می‌دونی چه جوری می‌كارنش؟ باید تو یه جای تاریك و سرد، نزدیك یه ساز، توی یه لیوان آب سه‌ ماه‌ مونده یا آب خزینه حموم عمومی بخیسونیمش. تنها شرطش اینه كه دست به ساز نزنی. صدایی اگه از ساز بلند شه، تخم جن‌ خراب می‌شه.» پیانو رو به هر زور و زحمت جلو كشیدم و لیوان رو بین دیوار و پیانو گذاشتم. جن‌ تو سكوت ساز جوونه زد. یه روز صبح، نزدیك عید وقتی بیدار شدیم، نه لیوان بود، نه تخم توی لیوان.

٣٨١
سفرنامه آذربایجان - قسمت هشتم
حسین ابن غلامسخی مداحی

سفرنامه آذربایجان - قسمت هشتم

ساعت سه بعدازظهر شنبه هفتم جولای 2018 از خواب بیدار شده، به سمت یاسین رفته، او را از کافی‌نت برداشته، قصد گشت و گذار در تبریز نموده، راه‌ها زیر نور خورشید طی کرده و به سمت گردشگاه‌های تبریز رفتیم. خب گردشگاه خاصی که مد نظرمان نبود، ولی تابلوهای بی‌شماری توی خیابان‌های تبریز مقاصد گردشگری و دیدنی را به گردشگران نشان می‌دهند. همین که آمدیم قدم از قدم برداریم، تد دراز کشید روی زمین و خِشتک درید و جیغ و داد سرداد و فریاد زد: «گشنمه!» اولویت را شکم قرار دادیم و دنبال یک مکان برای صرف وعدۀ ناهار گشتیم. هوا گرم بود و ما گرسنه و تشنه. در اقصی ‌نقاط شهر مشاهده می‌کردیم که بعضی افراد توی آکواریوم ماهی شربت خاکشیر و بعضاً تخم‌شربتی می‌فروشند. سه عدد از همین شربت‌ها زدیم بر بدن و رفتیم سراغ کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود. کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود را «مهسا» بهمان معرفی کرده بود. مسئله‌ای در اینجا مطرح است و آن اینکه در کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود چه خبر بود؟ مهسا می‌گفت همان وسط‌های کوچۀ مغازه‌های سنگی که ساخت و ساز در آنجا بود یک مغازۀ کوچک مال آقای صالحی است و اغذیه فروشی دارد. همبرگرهایش هم حرف ندارد.

٢٣٠