کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
نامه ای به میر عشق
دایناسور

نامه ای به میر عشق

سلام پاییز مهربانم. نمی‌دانم اجازه دارم از میمِ مالکیت استفاده کنم یا نه؛ اما شما خودتان خوب می‌دانید که آدم عاشق که این حرف‌ها سرش نمی‌شود. کلمات، محبت‌ها و نگاه‌ها بی‌محابا و بی‌پرسش شکل می‌گیرند. قلب آدم عاشق از وقتی که معشوقش را یافت عطر دیگری تراوش می‌کند. گاهی عطر پوست پرتقال، گاهی سیب، زمانی رایحه تلخ قهوه یا چوب سوخته... همین است که هر آدم عطر خاص خودش را دارد. پاییزکم، نمی‌دانم قلب من چه عطری را می‌تپد، نمی‌دانم از وقتی شما را دیدم چند رایحه متفاوت از قلب من به جا مانده، اما خوشحالم که آدم بی‌بویی نیستم، گمان می‌کنم آدمی باید خیلی طفلکی باشد که قلبش هیچ عطری را نتپد. عزیز خوش رنگ و عطر من، حادثۀ دیدن شما، اتفاق لمس شما، معجزۀ بودن شما بسیار سریع گذر کرد. باید این روزهای بودنتان را با نخ‌های قرمز به دور انگشتان دستم بپیچم تا هرگز از خاطرم فراموش نشود. هر چند که پاییز من، مگر می‌توان شما را فراموش کرد؟ من خیال می‌کنم شما آفریده شدید تا کلمه دلتنگی معنا شود. شما خود دلتنگی هستید. من در تمام این روزها که روزهای آخر قدم زدن در کوچه به کوچۀ شماست، ابری‌ام. من در تمام این روزها قدم می‌زنم، به شما نگاه می‌کنم و دلتنگ‌تان می‌شوم. روزهای بعد شما، روزهای اشتیاق برای رسیدن دوباره به شماست. پادشاه نارنجی‌های خش‌دار، کاش شما هم مرا دوست داشتید، و آن قدر دوست داشتید که می‌گفتم نروید و شما هرگز نمی‌رفتید. می‌بینید؟ حتی رفتن هم میراث شماست. میراثی که قلب‌های زیادی را به درد آورده. ما با این میراث خو گرفته‌ایم، این رفتن‌ها جزیی از زندگی ماست، اشکالی ندارد، اما... می‌شود حالا که تمام ماهی‌های قرمز حوض با هم قهرند، به احترام عطر قلب‌هایمان قبل از رفتن‌تان کمی، فقط کمی، بغلم کنید؟

٥٤٥