کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
زنان رنج دیده
نسیم پهلوان

زنان رنج دیده

مدتی بود که مسائل مالی شدیدا من و همسرم را تحت فشار گذاشته بود و در همین گیر و دار متوجه شدم باردار هستم. من و همسرم هر دو کارمند بودیم و توان پرداخت مخارج یک بچه را نداشتیم و زندگی خودمان را هم به سختی اداره می‌کردیم پس تصمیم به سقط گرفتیم. سونوگرافی جنین 6 هفته‌ای را نشان می‌داد که در کمال تعجب نبض داشت. پول هنگفتی را برای خرید قرص هزینه کردیم و با درد و رنج بسیاری تکه‌ای از وجودم را از بین بردم. وقتی دوستانم متوجه این قضیه شدند به دیدارم آمدند. حال خوبی نداشتم درد شدید همراه با عذاب وجدان و احساس دلتنگی برای مهمان کوچکی که اقامتش چندان طولانی نبود حالم را دگرگون کرده بود. چشمانم از اشک لبریز می‌شد اما مانع سرازیر شدنش می‌شدم بغض مانند لقمه‌ای در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را بسته بود. در بین هیاهوی دوستانم و بارش انواع جملات اعتراض آمیز نسبت به کاری که انجام داده بودم. به یاد سارا و آن شب افتادم و از خودم پرسیدم چرا آن شب در آغوشم نگرفتمش و به خاطر دردی که کشیده برایش اشک نریختم.

٣٤٩
خشنونت را دوست داريم
A_MH

خشنونت را دوست داريم

‎هميشه برايم سوال بود چرا ‎زماني كه دو يا چند نفر درحال نزاع و كشمكش هستند همه جمع مي‌شوند، از بزرگ و كوچك با دوربين‌هايشان؛ در بعضي مواقع حتي كسى به خود زحمت پايان دادن اين وضع را نمي‌دهد ‎اما خدا نكند كه دو نفر،يكديگر را در آغوش بگيرند، ببوسند ‎آن موقع است كه همه دست بكار مي‌شوند و ‎مي‌گويند مگر خيابان جاي اين كارهاست؟ خونه مگر نداريد؟ چيكار دارن مي‌كنند؟ جز اينكه محبت به يكديگر مي‌دهند و شايد به ديگران هم ياد بدهند. چرا جامعه تحمل همچين چيزى را ندارد تحمل عشق، دوستي و محبت را ندارد ‎خشن است. به‌دنبال بحث و جدل است. ‎روانش درگير است. ‎هيجان را در اين مي‌بيند ‎برايشان تفريح شده ‎زدن حرف‌هاى ركيك چه در فضاي، مجازى چه در دنياى حقيقى ‎چرا كسي به آن افراد حرفي نمي‌زنند. ‎چرا فقط عشق است كه قربانى مي‌شود ‎سركوب مي‌شود. ‎به كودكانمان عشق را درس دهيم ‎ياد بدهيم كه عشق بورزند. ‎درونشان را پر از محبت كنيم. ‎شايد جهان عشق، جهانى متفاوت شود!

١٩٩
داستان دخترک
kimia_f

داستان دخترک

دخترک ناراحت و از خدا دلگیر بود. پیش خود می‌گفت چرا باید این اتفاق میفتاد؟ مگر خدا مرا نمی‌بیند؟ به سمت تیغ رفت. حرکاتش دست خودش نبود. به قدری ناراحت بود که نمی‌دانست دارد چه می‌کند. تیغ را روی رگ دستش کشید و خون از دستش جاری شد. گرمای خون به او حس خوبی می‌داد. در واپسین لحظات فریاد زد خدایا ازت متنفرم! باریکه نوری چشمان دخترک را آزار می‌داد. چشما‌نش را باز کرد. این جا دیگر کجا بود؟ جایی با درختان انبوه و سر به فلک کشیده. روبه‌روی او پلی بود که مردمان با خوشحالی از روی آن می‌گذشتند. دخترک لبخند زد. او مرده بود. اولین قدمش را که روی پل گذاشت دو مرد سیاه پوش او را گرفتند و به زور به دنبال خود کشاندند. دخترک بانگ برآورد که نه من نمی‌خواهم با شما بیایم و شروع به دست و پا زدن برای نجات خود کرد ولی دیگر دیر شده بود. مرد‌ها رو به‌روی اتشی عظیم توقف کردند و دختر را درون آتش انداختند. دخترک جیغ کشید. او داشت می‌سوخت خیلی درد داشت. دردش وصف ناپذیر بود.

٢٤١
شايد دوستانه
banu69

شايد دوستانه

بالاخره با دو تا از بچه‌هاي همكلاسي دانشگاه توي پارك نوستالژيك كودكي‌ام كنار كارخانه قرار گذاشتم. آخرين بار كه هم را ديده بوديم براي خيلي وقت پيش بود. هرچقدر به ذهنم فشار آوردم تاريخش را يادم نيامد. بستني و كلوچه و پيراشكي خريدم و روي يكي از ميزهاي چوبي دوستانه پارك زير درخت‌هاي انبوه بيد نشستيم. با وجود گرمي هوا، نسيم خنكي مي‌وزيد و مرا بي‌اختيار به خاطرات بي‌نظير فضاي سبز دانشگاه مي‌برد. هرسه تايمان شبيه به هم بوديم با اندكي تفاوت. دنيا براي هرسه تايمان تمام شده بود و ما هنوز با همه‌ي نااميدي مثل اردك‌هاي گيرافتاده در باتلاق‌هاي نفتي براي زندگي و آينده‌ي نداشته و بر باد رفته‌مان دست و پا مي‌زديم. هرسه تايمان مايوسانه دنبال كار مي‌گشتيم؛ توي هردوره‌ي آموزشي كه مي‌شد اندكي به آينده‌ي مالي‌اش اميدوار شد؛ ثبت نام كرديم. حتي آن‌ها مي‌خواستن خودشان را توي دردسر بيندازند و كنكور ارشد شركت كنند. ما با دل‌هايي پر حسرت و صورت‌هايي با ته‌مايه افسردگي با هم حرف زديم؛ خنديديم؛ غصه خورديم؛ حسرت خورديم؛ ذوق كرديم و خوشحال شديم. اما هرچقدر فكر كردم فقط به اين نتيجه رسيدم كه اين دونفر هم مثل بقيه متعلقات دانشگاه و حتي شايد خود دانشگاه فقط و فقط به اين علت ارزشمندندكه يادآور پسركي معصوم و مرموز كه هرگز فراموش نمي‌شود؛ هستند. اينكه هرچقدر خواسته‌ام اين دونفر و خاطرات آن روزهاي طلايي ناگفته را از خودم دور كنم؛ نتوانسته‌ام. شايد به اين دليل است كه همه‌ي اين‌ها رابطه‌اي نامرئي و ناگسستني با خاطرات پسرك دارند

٣١١