کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
سر قولت بمان!
مهدي اقتدارپرور

سر قولت بمان!

بعضی وقت‌ها هم باید وانمود کنی که خوشحالی. که حرف‌هایت که غم‌هایت بی‌خودی‌ست که برای خالی نبودن عریضه می‌نویسی که بس بیکاری غم می‌خوری. که اصلا غم نداری. که اصلا مگر مهم است که چه کسی مانده چه کسی رفته چه رفیق نزدیکی که اخلاقی و مالی و مرامی بدهکار توست حتی به یک پیام ده تومانی هم تولدت را تبریک نگفت و کسی که کیلومترها با تو فاصله دارد و تنها یک‌بار تو را دیده برایت کادو می‌آورد. بعضی وقت‌ها باید وانمود کنی که برایت مهم نیست از این همه آدم و میلیون میلیون معشوقه یک نفر سهم تو نیست اصلا مگر مهم ست؟ باید وانمود کنی که خوبی. حداقل درک نشدن در خوب بودن قابل تحمل است تا اینکه بخواهی دردت را بگویی و به آزاردادن خودت متهم شوی و با یک بی‌خیال سر و ته ماجرا را هم بیاورد. پاییز دارد می‌رسد. اصلا برایم مهم نیست‌ها. اما دوست داشتم بود. دلم می‌خواهد دستش را می‌گرفتم می‌بردم بالای پل فلزی تازه‌ی بلوار. تکیه می‌دادیم به میله‌ها و می‌گفتم: «خب... تعریف کن». دلم می‌خواست نگاهش نکنم. اصلا چشم‌هایش را نگاه نکنم که خجالت نکشد. فقط خیابان را نگاه کنم و بگویم حق داری. حق داشتی. دلم می‌خواست بهم تکیه کند. دلم می‌خواهد دست‌هایم را بپیچانم دور تنش. بگویم از این پایین‌ترین پله‌ی طبقه‌ی پنجم بلند شو. این پله‌ی سنگی از بس دیده تو نشستی و هق هق می‌کنی خسته شده. این پله هم حوصله ی زر زرهایت را ندارد. هیچ کس دیگر ندارد. بیا... بیا پیش خودم هر چقدر خواستی گریه کن!

٢٠٥