کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
شصت کیلومتر دلتنگی
n_hasannejad

شصت کیلومتر دلتنگی

سوار اتوبوس می‌شوم و طبق عادت به سمت انتهای اتوبوس میروم. دنبال صندلی تک نفرهای میگردم تا در آن فرو روم اما پیدا نمی‌کنم. اتوبوس حسابی شلوغ و پر از مسافر است. بین حق انتخاب‌هایی که برای نشستن در صندلی دو نفره دارم، نشستن در کنار دختر جوانی را که تقریبا هم سن و سال خودم است انتخاب می کنم. چهره‌اش پر از نگرانی و اضطراب است. احساس می‌کنم دلش می‌خواهد با کسی صحبت کند، اما حوصله‌اش را ندارم. هندزفری را در گوشم می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم . خیلی زود از شنیدن آهنگ‌های تکراری خسته می‌شوم و موزیک را قطع می‌کنم. نگاهم به دختر کنار دستی‌ام می‌افتد، نگاهش می‌کنم. هم‌چنان مضطرب است. می‌گویم: «بار اولی است که به شهر دیگری می‌روی؟» می‌گوید: «بله» و بلافاصله می‌پرسد: «شهری که می‌رویم، چه‌جور شهری است؟» لحظه‌ای مکث می‌کنم. چهره‌ام را بر‌می‌گرداندم و از پنجره به ردیف درخت‌هایی که به سرعت از پشت پنجره اتوبوس می‌گذرند، نگاه می‌کنم و توی ذهنم مرور می‌کنم: «چجور شهری‌ست...»

٢٣٩