جیم - کافه جیم www.jeem.ir
کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
سنگینی غم های کوچک
صدیقه حسینی

سنگینی غم های کوچک

اولین تفاوت تجربه یک غم کوچک با تجربه غمی بزرگ در این است که آدم‌ها به هنگام تجربه‌ی غم‌های بزرگ مثل غم از دست دادن کسی یا چیزی به شدت از طرف آشنایان و ناآشنایان حمایت و همراهی می‌شوند. غم‌های بزرگ نقطه اتصال آدم‌ها به یکدیگر هستند، آدم‌هایی که قرار است هر کدام سهمی در این سوگواری داشته باشند. آدم‌هایی که خوب کارشان را بلدند و برای دلداری دادن جمله‌های از پیش تعیین شده‌ی جانانه دارند و حسابی توی نقششان فرو رفته‌اند اما جالب است بدانید شما به هنگام تجربه‌ی غم‌های کوچک به شدت تنها و رها شده‌اید. هیچ کس اشک‌هایش را حرام یک غم کوچک دست و پا شکسته نمی‌کند. هیچ‌کس دلداری‌تان نمی‌دهد. غم‌های کوچک مثل لقمه‌های کوچک یک غذای بدمزه‌اند که اشتهای کسی را تحریک نمی‌کنند، بنابراین شما و لقمه‌های کوچکتان را رها می‌کنند و می‌روند.بگذارید برایتان بگویم که اگرچه غم‌های بزرگ حجم وسیعی دارند اما چگالی غم‌های کوچک به شدت بالاست!می‌دانید؟

٥٤
تابستونی که قراربود بترکونیم!
komeil

تابستونی که قراربود بترکونیم!

صبح حدود ساعت ۸ از خواب بیدار می‌شم. البته بعد از دوسه باری که هشدار گوشی زنگ زد. کسل و افسرده؛ انگار خواب فقط اندکی خستگی جسمم رو برطرف کرده و روحم رو فراموش کرده. سعی می‌کنم قبل از هرچیز گوشیم رو از شارژر جدا کنم و پیامها و شبکه‌های اجتماعی را چک کنم، شاید خبر مهمی چیزی دستگیرم شد. وسط چک کردن استوری‌های اینستاگرام، دوسه تا از بچه‌ها رو می‌بینم که انگار باهم هماهنگ کردن که این جمله رو بذارن: "این همون تابستونیه که قرار بود بترکونیم!" یاد جمله یکی از ترم بالاییا می‌افتم که روزای آخر امتحانا گفت: "این تابستون آخرین تابستونیه که آزادین و در اختیار خودتون. ازش لذت ببرین و ما رو هم دعا کنین!" وقتی تمام شبکه‌های اجتماعیم رو چک کردم، آخر سر یه نگاه هم به لیست کارایی که باید انجام میدادم می‌کنم. تقریبا امروز هم باید توی خونه می‌موندم. با خودم فکر می‌کنم این واقعن همون تابستونیه که میخواستیم بترکونیم؟ تا ظهر با همین فکرا مشغولم. اما بعد ناهار دیگه دووم نمیارم. از خونه میزنم بیرون. اولش هیچ هدف خاصی ندارم. اما بعد یه دوتا قرار با بچه‌ها میذارم، میرم تا مغازه رفیقم و یه چندکلامی باهم، هم‌صحبت میشیم، یه سری به چندتا کتاب‌فروشی می‌زنم تا بلکه یکی دوتا کتاب خوب بخرم و البته پیاده‌روی! یکی از تفریحات کم‌خرج و بذار بهتر بگم رایگان من! یاد شعر مولانا می‌افتم و خندم می‌گیره: "دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر..." البته مسئله خنده‌دارش اینه که نه من شیخم و نه توی دستم چراغی وجود داره. درست همون لحظه چیزی که توی دست منه یه ایستک استواییه. و خب شعر احتمالا وزنش بهم می‌ریخت اگه قرار بود باشه:" دی شیخ با ایستک..." توی خیابون قدم میزنم. سوار اتوبوس و مترو میشم. توی این تفریح مجانی کار من اینه که مردم رو ببینم، با تمام جزییاتشون. اونوقت میرم توی خیال خودم و برای هرکدوم داستانی میسازم. یکی از بهترین جاها برای اینکار خیابون‌های شلوغ اطراف حرمه و البته خود حرم؛ پر از زائر و مجاور، آدمایی با فرهنگای مختلف که همه دارن اطراف معنویت پروبال میزنن. بعد زیارت و نماز جماعت مغرب برمی‌گردم خونه. با خودم فکر‌می‌کنم اگر کارشناس شبکه سه من رو می‌دید تعریفش از گردشگری بهم می‌ریخت. عطر غذای مامان‌پز توی خونه پیچیده. بذار این نقطه پایان گردشگریمون باشه. امشب رو همینجا توی خونه خودمون کنار سفره شام اتراق می‌کنیم. حالا جسمم به شدت خسته است اما روحم شاد و سرحال؛ دقیقا برعکس صبح... این همون تابستونیه که قرار بود بترکونیم!

١٩٧
مادر بزرگ
زینب اسکندری

مادر بزرگ

حیاط خانه‌ی مادر بزرگ یک باغچه دارد دختر توتش هیچ فصلی توت ندارد درخت انارش مریض است. انارهایش به اندازه‌ی یک مشت که می‌رسند سقط می‌شوند و زمین می‌افتند درخت انجیرش زمانی بود. زمانی خشکید. و باز سبز شد. ولی انجیر ندارد زرشک‌ها اما خوب می‌رسند سبزی ها هم زیادند. نعنای تیز مزه؛ خرفه؛ تره‌های زِبر و کاهوهای کوچک از وقتی یکی از نوه‌ها در باغچه خرابکاری کرد، کسی نیامد که سبزی ها را بچیند مادر بزرگ رویش نشد با نوه‌ی کوچک دعوا کند. دستشویی خانه مادر بزرگ در انتهای حیاط است و سوسک دارد. سوسک‌ها خیلی بزرگ هستند. آن دستشویی خیلی ترسناک است مادر بزرگ نمی‌تواند از گوسفندهایش دل بکند. حتی از مرغ‌هایش! یکی از نوه‌ها به او گفت: مادر بزرگ تو با این میزان تخم گذاری مرغ‌هایت، از پولدارهای زمانه هستی! مادر بزرگ تخم مرغ‌ها را نمی‌فروشد تا پولی در بیاورد. آن‌ها را به بچه‌هایش می دهد مادر بزرگ در شب‌های تابستان در حیاط نزدیک باغچه می‌خوابد. مادر بزرگ هر شب ستاره‌ها را می‌بیند مادر بزرگ کمی عجله دارد. مادر بزرگ کمی نگران است. مادربزرگ دلش زود به زود تنگ می‌شود برای بچه‌هایش و نوه‌هایش. مادربزرگ خیلی روی مصرف آب و برق و گاز و تلفن خساسیت دارد مادر بزرگ خیلی خاطره دارد. مادر بزرگ شش ماهی می‌شود که کربلایی شده مادر بزرگ شب‌ها قبل از خواب دندان‌های مصنوعیش را در می‌آورد و در آب نمک می‌گذارد. مادر بزرگ خیلی سحرخیز است. مادر بزرگ خیلی چای می‌خورد. مادر بزرگ خیلی خوب نان می‌پزد. همه می‌توانند نان‌هایش را از رد چاقو‌های روی نان تشخیص بدهند. مادر بزرگ‌های اینجا همه‌ی‌شان روسری سفید سر می‌کنند. این خیلی قشنگ و خوب است. برادرم کوچک‌تر که بود مادر بزرگ‌ها را با مادر بزرگ خودمان اشتباه می‌گرفت. مادر بزرگ دوستت دارم، همچنان که تو همه را دوست داری!

٢٣٥
فیلم هندی می بینم پس شادم
sara_j

فیلم هندی می بینم پس شادم

سینمای هند را همیشه دوست داشته‌ام. رقص و آوازهای شاد، لباس‌های رنگارنگ، جست و خیز بازیگران و القای حس شادی به بیننده... تعلق خاطر من به سینمای هند به حدی است که می‌توانم بگویم رابطه من با سینمای هند مانند رابطه عادل فردوسی‌پور است با فوتبال! خودم بهتر از هر کسی می‌دانم که تصویر واقعی هند با چیزی که در فیلم‌هایشان نمایش می‌دهند فرسنگ‌ها فاصله دارد. خودم به خوبی می‌دانم خیلی از اتفاقات فیلم‌های هندی شاید در دنیای واقعی کم رخ می‌دهد اما زندگی مگر دلخوش کردن به همین دروغ‌ها نیست. دلخوش کردن به اینکه جایی در گوشه‌ای از دنیا دو نفر بدون هیچ حساب و کتاب و دو دوتا چهارتایی قلب‌شان برای هم تپیده است و برای رسیدن به هم با دنیا جنگیده‌اند. اینکه شادی هم وجود دارد. اینکه در یک روز آفتابی می‌توان از خانه زد بیرون و شادی کرد و همه افراد کوچه و خیابان هم با تو همنوا خواهند شد و خواهند رقصید و در خوشحالی‌ات همراهی‌ات خواهند کرد.

١٨٥