کافه جیم
پر بحث ها
پربازدید ها
تازه ترین ها
روان شناسی علم شکست خورده‌ای ست
صدیقه حسینی

روان شناسی علم شکست خورده‌ای ست

من فکر می‌کنم روان‌شناسی علم شکست خورده‌ای‌ست. هیچ‌وقت روایت کردن یک اتفاق، خود اتفاق نیست. هیچ‌وقت نمی‌شود زمان و مکان و حالات درونی و همه‌ی چیزهای دیگر را که ماهیت آن اتفاق است، بازسازی کرد. این است که روان‌شناس‌ها به جای دیدن خود فیلم تعریفی از فیلم را می‌شنوند و دیدن آن صحنه‌های جاندار، حس و حالات درونی آدم‌ها، شنیدن موسیقی متن و کلی جزییات دیگر را از دست می‌دهند اما جالب است حتی روایت اتفاق هم برایشان پیچیده است و مدام کنکاش می‌کنند به ساده‌ترین روایت ممکن برسند جوری که بتوانند با آموخته‌های قبلی‌شان تحلیلش کنند، نشانه‌های ساده شده که فرسنگ‌ها از واقعیت دور شده را کنار هم قرار می‌دهند تا به چیزی برسند، به تو جمله‌های از پیش آماده و قراردادی یاد می‌دهند تا با کلماتِ آن‌ها با انسان‌های دیگر ارتباط برقرار کنی بدون در نظر گرفتن شخصیت‌های متفاوت آدم‌ها سعی می‌کنند از آن‌ها یک چیز ساده و حاضر و آماده بسازند تا بتوانند تحلیلش کنند.

٣٥٢
سفرنامه آذربایجان - قسمت سیزدهم
حسین ابن غلامسخی مداحی

سفرنامه آذربایجان - قسمت سیزدهم

توی همان محله کنار یک بیمارستان نشسته‌ بودیم و منتظر پاسخ منصور بودیم. منصور از رفقایِ قدیمیِ تبریزی‌ام است. منصور خودش راه رسیدن به کلیبر را نمی‌دانست برای همین می‌خواست از کسی بپرسد و بعد بهمان خبر بدهد. پرسید و خبر داد. علی هم یک راه را به نقل از پدرش بهمان پیشنهاد کرد. خر مغزمان را گاز گرفت و به پیشنهاد منصور جامۀ عمل پوشاندیم. پیشنهاد منصور این بود که در تبریز، سوار اتوبوس‌های مشگین‌شهر شویم، سپس توی راه در شهر «اَهَر» از اتوبوس پیاده شده و به سمت کلیبر حرکت کنیم. ولی منصور به این امر آگاه نبود که از تبریز به خودِ کلیبر و بالعکس، اتوبوس هست! این اعتمادِ بی فکر به منصور، یک اشتباه استراتژیک بود که کلی هزینه و زحمت برایمان به بار آورد. البته نمی‌شود کلیۀ تقصیرها را گردن منصور انداخت. چرا که ما به حرف فروشنده بلیط هم گوش کردیم که می‌گفت مشگین‌شهر یک شهر توریستی و خفن است! برای همین بود که تصمیم گرفتیم توی اهر از اتوبوس پیاده نشویم و یک‌راست برویم مشگین شهر تا آنجا را هم ببینیم. توی ترمینال فروشندۀ بلیط هروقت چشمش به من می‌خورد یک بار از من می‌پرسید شما چقدر به من پول دادید؟ و من هر بار بعد از این سوال می‌گفتم: سی‌وسه هزار تومان! این سوال را بارها تکرار کرد و من هر بار گفتم سی‌وسه هزار تومان!

٢٧٠
دانشجو چیست و چرا؟
javad_ghf

دانشجو چیست و چرا؟

دانشجو پس از دانشجو شدن تبدیل به موجودی کم‌یاب می‌شود که فقط در دانشگاه یافت می‌شود و البته دانشگاه هم نمی‌رود! دانشجو منزوی می‌شود، یعنی حتی حوصله بحث در مورد روزمره‌ترین اتفاق را هم ندارد و فقط می‌گذراند. دانشجو فکر می‌کند شخص مهمی در کشور است. ولی فقط فکر می‌کند. دانشجو زنده است ولی زندگی نمی‌کند، چون می‌بیند که چی به چی است. دانشجو کلافه است از این تناقض (چیزی که همه در مورد او فکر می‌کنند و چیزی ک خودش در دانشگاه می‌بیند.) دانشجو فکر می‌کرد وقتی در کنکور قبول شد، پله‌های ترقی را با آسانسور طی خواهد کرد، ولی از ترم دوم متوجه می‌شود ک متضرر تر از قبل هم شده است. دانشجو شب امتحان درس می‌خواند ولی این‌بار نمی‌تواند پاس شود! دانشجو از استادی که جدی و سخت‌گیر است متنفر است ولی عاشق استادی است ک حضور غیاب نمی‌کند. دانشجو کتاب نمی‌خواد و می‌گوید من درس‌ها را به زور می‌خوانم! (البته درس هم نمی‌خواند) دانشجو سیاسی می‌شود، البته برای کسی مهم نیست. دانشجو از غذا‌های سلف ناراضی‌ست، دلیلش هم پیدا شدن انواع حیوانات ریز و درشت در غذاست. دانشجو دنبال مدرک است چون می‌داند این روزها دانشگاه محل کسب علم نیست و فقط مدرک است که برای اون نان و آب می‌شود (که البته مدرک هم به دردش نمی‌خورد) دانشجو در اویل دانشگاه با استاد کل کل می‌کند و فکر می‌کند حرکتی بسیار ماورایی زده است، اما وقتی درس را پاس نمی‌شود، دیگر کاری ب کار استاد ندارد. دانشجو ناراحت است از این که می‌بیند و چیزی نمی‌گوید. از این که می‌بیند و کاری نمی‌تواند بکند. دانشجو می‌خواهد برود ولی پول ندارد. و در آخر، دانشجو از همه این حرف‌هایی که زد خسته است.

٣٩١
سفرنامه آذربایجان - قسمت دوازدهم
حسین ابن غلامسخی مداحی

سفرنامه آذربایجان - قسمت دوازدهم

اینکه آدم برود تبریز و کوفته تبریزی نخورد خیلی ظلم است. برای همین تصمیم گرفتیم برویم و یک کوفته تبریزی بزنیم بر بدن. همان‌جا خیلی اکشن یک دربست گرفتیم و گفتیم ما را ببرد یک جایی که بشود کوفته تبریزی خورد. چشمتان روز بد نبیند ولی آن ظلم بر ما وارد شد و ما هرچه گشتیم کوفته تبریزی پیدا نکردیم. از دلایلش این بود که دیگر یک کم برای کوفته تبریزی دیر شده بود و تابستان بودن هم شاید یکی از دیگر دلایل پیدا نکردنش بود. گزینۀ بعدی برای شام یک آبگوشتِ Made in Tabriz بود و در عین حیرت همگان، ظلم همچنان بر ما وارد می‌شد و حتی آبگوشت هم در شهر به آن بزرگی پیدا نشد! از عمده دلایل پیدا نشدن آبگوشت این بود که آبگوشت معمولا ظهر برای بازاریان سرو می‌شد و شب‌ها معمولا آبگوشت نمی‌پختند. همان‌طور توی بازار کمی پیاده راه رفتیم و بعد غمگین و شکست خورده تصمیم گرفتیم که یک خاک دیگری بر سرمان بریزیم. باز هم یک دربست گرفتیم و رفتیم به همان محلۀ میارمیار تا شاید آنجا آبگوشت یا کوفته پیدا کنیم. شهر تقریبا تعطیل شده بود. توی کوچه‌ها با ماشین راه می‌رفتیم که نظرمان برگشت و به پیشنهاد راننده به یک ساندویچی لاکچری هدایت شدیم. یک ساندویچی لاکچری کنار یک بزرگراه که تقریبا هیچ مغازۀ دیگری در آن دور و بر نبود. باد شدیدا می‌وزید و ما توی پیاده‌رو کنار خیابان شلوغ نشسته بودیم. کباب ترکی خفن و خوشمزه‌ای را همراه با یک سس تند و خیلی شیک زدیم بر بدن. البته بعدا فهمیدیم که ما مشهدی ها به کباب ترکی می‌گوییم کباب ترکی! خود ترک‌ها به کباب ترکی می‌گویند «دونر» یا همچین چیزی.

٢٧٨