نشستن و غر زدن پیوسته
شاخ هفته

نشستن و غر زدن پیوسته

نویسنده : s_saduqi

هیچ وقت یادم نمی‌رود اواخر مهر ماه امسال را. همان روزهایی که هوا ناگهان سرد شد و ما را با لباس گرم و کلاه و شال‌گردن راهی مدرسه کرد. اما چه راهی شدنی...

پای هرکس که به کلاس باز می‌شد داد و هوارش بالا می‌رفت که «چرا هوا انقدر سرد است؟» و «چرا شوفاژها خاموشند؟» و... یادم است گاهی حتی برای گرم شدن به هوای سرد بیرون تن در می‌دادیم که الحق گرمای بیشتری داشت از کلاس سرد و شوفاژهای یخ و نیمکت‌های سردتر. چند نفری از ما که پتو را همراه هر روزۀ بار و بندیل کتاب‌های سنگین خود کرده بودیم و چندنفری هم از سرمای استخوان‌سوز، خانه‌نشین شدیم. چندباری پراکنده آه از نهادمان سوی مسئولان مدرسه درآمد که برخوردهای زیبا (!) و وعده‌های سرخرمن‌شان را بگذاریم در همان خاطره‌ها دفن شود. این‌ها اصلا اهمیتی ندارند؛ یعنی آن‌قدرها اهمیتی ندارند. اما چیزی که مرا به تفکر وا می‌دارد این است که از مدرسه‌ای با حدود 300 نفر جمعیت و بلکه بیشتر، جمعی پیدا نشد که یک بار درست و حسابی جلوی بی‌فکری‌ها و شل گرفتن‌های مدرسه در بیاید و البته محترمانه درخواست رسیدگی کند. جمعی پیدا نشد که پس از وعده‌های سرخرمن اعتراض کند، نامه بنویسد یا حتی با توجه به آن وضع اسفناک دست به اعتصاب بزند؟! می‌خواهم بگویم ما اندازۀ تمام آن موج سرما و بیشتر سرما خوردیم، دستان‌مان بی‌حس شد، در همان سرماها با مغزهایی یخ‌بسته امتحان دادیم، بوی سیگار کارگران را تحمل کردیم و هیچ نگفتیم. یک بار درست و حسابی و از روی اصول جلوی این زور و ظلم‌ها نایستادیم و فقط سهم نارضایتی‌هایمان شد غرهایی که در جمع‌های کلاسی‌مان زده می‌شد.

خلاصه هنوز که هنوز است با این که شوفاژها بالاخره سر و سامان پیدا کرده، از بودن و خاموش نگه‌داشتن‌شان رنج می‌کشیم. مجبوریم امتحان ترم‌مان را بخاطر بی‌نظمی در چیدن برنامه‌ها فراتر از محل درس دادن دبیر‌ بدون هیچ اطلاعاتی در درسی اختصاصی‌ پاسخ بدهیم. بی‌دلیل دعوا بشنویم، غر بشنویم، ناسزا بشنویم و باز هم هیچ نمی‌گوییم.

 

 

نظرات کاربران
کد امنیتی