در باب اصالت مصرف‌کنندگی هنر و ادبیات
یادداشت

در باب اصالت مصرف‌کنندگی هنر و ادبیات

نویسنده : الهام یوسفی

مقابل قفسه کتاب‌فروشی می‌ایستم. در حاشیه بالای قفسه نوشته‌اند «رمان فارسی معاصر». طرح جلد همه کتاب‌ها نسبتاً شبیه است. صدها و صدها کتاب با یک اونیفورم یکسان. از روی عناوین کتاب‌ها نمی‌توان برای خریدشان تصمیم گرفت. از روی اسم نویسنده هم! همه جوانند و ناشناخته. قبل‌تر دوسه تا را مزمزه کرده‌ام. بد بوده‌اند... در واقع خوب نبوده‌اند وقتی مقایسه‌شان می‌کنم با کتاب‌های یک قفسه آن‌طرف‌تر. با «ترس و لرز»، «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»، «سووشون» و... ناامید می‌شوم. دلم می‌گیرد برای این همه کاغذی که بابت چاپ شدن این همه کتاب بد به هدر رفته است. سوالی که از خودم می‌پرسم این است: چرا این‌قدر علاقه داریم چیزی بنویسیم، ولو متوسط؟ می‌فهمم که بخش بزرگی از تمایل به خلق ادبی، ناشی از میل به جاودانگی ماست. کتاب‌ها فرزندان ما هستند که پس از ما می‌مانند و به زندگی ادامه می‌دهند اما چرا مایلیم فرزند معلول ناقص‌الخلقه داشته باشیم. به قیمت تحقق رویای جاودانگی؟! این همه کتاب سال‌ها و سال‌ها توی قفسه کتاب‌فروشی‌ها می‌ماند و خاک می‌خورد. باز کتاب‌های جدید از نویسندگان جدید کم‌مایه منتشر می‌شود و باز می‌نشیند کنار قبلی‌ها. این کتاب‌ها می‌توانند «انجمن رمان‌های بد» را تشکیل دهند. کاری به کسی ندارم. من هم گاهی به سرم زده چیزی بنویسم. داستانی، رمانی، شعری! حتی نوشته‌ام... چند داستان کوتاه بد و یک رمان نسبتاٌ بلند بدتر... اما همه‌شان واقعاً بد بوده‌اند. وقتی «صد سال تنهایی» را می‌خوانم، یا داستان‌های کوتاه چخوف و بورخس را، می‌فهمم شاید این‌که برخی از ما  فقط و فقط یک مصرف‌کننده آثار هنری باشیم، شرافتمندانه‌تر است تا یک نویسنده بد. بعد ناگهان اصالت مصرف‌کنندگی هنر که ادبیات هم بخشی از آن است برایم موضوعیت پیدا می‌کند. ممکن است من هم روزی چیزی بنویسم و چند نفری هم بخوانند و سری به به‌به و چه‌چه‌ تکان دهند. چه خوب! چه خوب می‌شد اگر در خواندن و باز هم خواندن و نوشتن و باز هم بسیار نوشتن به این نقطه می‌رسیدم. اما خوب می‌فهمم، راستش حالا دیگر خوب می‌فهمم که وقتی همینگوی می‌گوید بیش از چهل بار یک داستان کوتاه را بازنویسی می‌کرده چه می‌کرده! چه وقت و انرژی و هزینه گزافی برای نوشتن می‌داده تا داستان خوب در بیاورد. کالای هنری خوب برای مصرف‌کننده تولید کند. اصلا چرا راه دوری برویم، یکی از نویسندگان خودمان می‌گفت سه سال عمرش را فقط از روی داستان‌های کوتاه چخوف مشق می‌کرده... سه سال را... آن ‌وقت تازه می‌فهمم که چرا قفسه رمان‌ها معاصر زمان ما این‌قدر خالی و بد است. 

نظرات کاربران
کد امنیتی