مهربانی‌های کوچک زنــــدگی را امتداد دهیم...
روایت‌های ساده‌ای درباره رفتارهایی که مهر ورزیدن و محبت کردن را یاد می‌آورند

مهربانی‌های کوچک زنــــدگی را امتداد دهیم...

نویسنده : حکیمه بالال

دغدغه‌های زندگی، اخبار بد و ناگوار که با وجود شبکه‌های اجتماعی گلوله باران‌مان می‌کنند، گرانی، تورم و صدها اتفاق دیگر، شاید باعث شده‌اند این روزها کمتر به فکر خودمان و دیگران باشیم. کمتر با هم مهربان باشیم و با کوچک‌ترین حرفی از کوره در برویم. در این هیاهوها انگار آدم‌ها غرق در دغدغه‌هایشان شده‌اند و مهربانی کمرنگ شده است. می‌خواهیم بگوییم برای مبارزه با این تیرگی‌ها حتما نیازی نیست کارهای خیلی بزرگ بکنیم یا صدها نفر و بیشتر جمع شوند و کاری کنند. گاهی همین که کمی از غلظت سیاهی‌ها کم کنیم، روزنه‌های نور راه‌شان را پیدا می‌کنند. به قول شاعر:‌ «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟/ تو یکی نه‌ای هزاری، تو چراغ خود برافروز»

قطع کننده زنجیر نباش
معمولا حواسم به خالی شدن کارت بلیت اتوبوسم بود و قبل از تمام شدن موجودی، شارژش می‌کردم، اما از قضا این بار فراموش کرده بودم. همین که سوار اتوبوس شدم و کارت را نزدیک دستگاه بردم، از صدای بوق متوجه خالی بودنش شدم. چاره ای نبود حالا یا باید دو برابر کرایه نقدی می‌پرداختم یا به یکی از مسافران رو می‌انداختم. از گزینه دوم خاطرات خوبی نداشتم و بعد از دو سه باری که قبلا برایم پیش آمده بود و جواب رد شنیده بودم دیگر تمایلی به درخواست از دیگران نداشتم. از همان موقع هم بود که حواسم را بیشتر جمع می‌کردم تا کارت همیشه همراهم باشد و خالی هم نباشد. داخل کیفم را گشتم تا یک هزار تومانی پیدا کنم و به راننده بدهم. اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا حسابی شرمنده شوم. آن‌قدر با عجله از خانه بیرون آمده بودم که کیف پولم را هم جا گذاشته بودم. مانده بودم چه کنم که دختری که نزدیکم ایستاده بود انگار متوجه شده باشد قضیه از چه قرار است، با لبخند، کارتش را به سمتم گرفت. گفتم: «پول خرد همراهم نیست. یعنی اصلا پول همراهم نیست.» گفت:‌« قابلی ندارد». فکر کردم از همان تعارف‌های معمول است. گفتم: «پس برایتان می‌اندازم صندوق صدقه.» که باز گفت: «ممنون. صدقه رو خودم یه روز در میون میدم. به جاش همینو جاری کن.» منظورش را نفهمیدم که ادامه داد:‌ «دفعه بعد که داشتی تو هم برای یک نفر که کارت یا پول نداشت بزن و همین رو ازش بخواه. اینجوری هم یه کار خیر کردی هم یه زنجیر از مهربونی ساختی که روز به روز بزرگ‌تر میشه.»
دست در دست هم برای مهر
نزدیک عید بود و بساط شست و شو و خانه تکانی در خانه‌ها برپا شده بود. داشتیم فکر می‌کردیم که با فرش‌ها چه کنیم. مامان اعتقاد داشت دم عید قالی‌شویی‌ها تمیز نمی‌شویند و مخالف سپردن فرش‌ها به قالی‌شویی بود. از آن طرف خودمان هم نه وقت شستن‌شان را داشتیم نه توان برداشتن و بلند کردن‌شان را. تقریبا داشتیم بیخیال شستن فرش‌ها می‌شدیم که برادرم پیشنهاد داد یک روز با دوستانش بیایند و چند نفری فرش‌ها را بشویند. چه چیزی از این بهتر؟ مامان هرچند اول چندان راضی نبود و می‌گفت بد است اما وقتی برادرم گفت قرار است همین کار را برای آن چند نفر دیگر هم انجام دهند راضی شد. از کارشان خوشم آمد. با خودم گفتم: «خب چرا ما هم کاری شبیه همین نکنیم؟ حالا فرش شستن نه، کارهای ساده‌تر را که می‌توانیم انجام دهیم.» موضوع را با چند نفر از دوستانم در میان گذاشتم و خیلی هم استقبال کردند. فکر کردیم خیلی‌ها هستند که بیمار یا تنهایند و گاهی به گوشی برای شنیدن نیاز دارند یا کمکی هرچند کوچک برای انجام کارها. تصمیم گرفتیم برای شروع ماهی یکی دو بار به خانه سالمندان برویم. برایشان کتاب بخوانیم، به حرف‌هایشان گوش کنیم و ... بعد هم هرکس توی محله یا آشناها کسانی را که بیمار هستند پیدا کند و هفته‌ای یک روز به خانه‌هایشان برویم و در کارها کمک‌شان کنیم. قرار نبود سنگ بزرگ برداریم. می‌خواستیم با همین کارهای ساده نشان دهیم دنیا هنوز می‌تواند جایی برای زندگی باشد. می شود دنیا را جای بهتری ولو برای اندکی از آدم‌ها کرد.
مهربانی به قد یک جمله
تقریبا آخر شب بود و کم‌کم  برای خواب آماده می‌شدیم که رضا را دیدم که روی تختش نشسته و کاغذهای رنگارنگی را دور و برش پخش کرده بود. داشت روی کاغذها چیزهایی می‌نوشت. رفتم جلو تا بببینم چه می‌کند. چند تا از کاغذها را برداشتم و شروع به خواندن کردم. روی هر کاغذ جمله یا شعری یا عبارتی نوشته شده بود. یکی تشکر بود، یکی یک جمله محبت‌آمیز و دیگری جمله‌ای انرژی بخش. یک‌دفعه یادم آمد چند وقت پیش کاغذی شبیه همین‌ها توی کیفم پیدا کردم که نمی‌دانستم از کجا آمده بود. کاغذی با یک جمله زیبای الهام‌بخش. پرسیدم: « چه کار می‌کنی رضا؟ این همه کاغذ چیه دور و بر خودت پخش کردی؟ اینا چیه می‌نویسی؟» سرش را بلند کرد و گفت:‌ «یادداشته دیگه. یادت هست چند وقت قبل درباره کتابایی گفتم که صاحباشون اونا رو عمدا جا می‌ذارن تا بقیه هم بخونن؟ خب من دیدم من که نه اونقدر کتاب دارم نه از کتابام دل می‌کنم. فکر کردم به جاش چه کاری می‌تونم انجام بدم و رسیدم به این.» گفتم: ‌«خب این که میگی دقیقا یعنی چی؟» گفت:‌ «دیدم گاهی وقتا چقدر یه جمله‌ ساده می‌تونه حال آدم رو خوب کنه. تصمیم گرفتم یادداشت‌های ساده ولی مثبت بنویسم و بذارم جاهای مختلف برای افراد مختلف. بعد هم پشت همون کاغذ ازشون بخوام اگه حال خوبی پیدا کردن اون کاغذ رو بذارن برای یه نفر دیگه. حتی اگه یه نفر روزش با اون یادداشت خوب بشه یعنی ارزشش رو داره. به امیدی که یه کمی تو این اوضاع قاراشمیش حال و هوامون لطیف بشه. همین.»
حس خوب عزت نفس
گاهی که با سعیده بیرون می‌رفتیم می‌دیدم که اگر در مسیر، پیرمرد یا پیرزن دست‌فروشی ببیند حتما چیزی ازشان می‌خرد. می‌گفت این‌ها توی این سن و سال جایشان و حق‌شان این‌جا نیست. این حداقل کاری است که می‌توانم بکنم برای آن‌ها که با عزت نفس دست‌فروشی می‌کنند. خب من هم از او یاد گرفته بودم و سعی می‌کردم اگر چیزی لازم دارم که در بساط‌شان پیدا می‌شود، به جای مغازه از آن‌ها بخرم یا اگر می‌خواهم خودم را وزن کنم بروم پیش یکی از آن‌ها. بار دیگری که رفته بودیم بیرون باز هم به یک دست‌فروش برخورد کردیم. نزدیک یکی از اعیاد بود. سعیده نشست کنار بساط پیرمرد و قیمت جوراب‌هایش را پرسید. من هم به سمت‌شان رفتم تا یک جفت از جوراب‌هایش را بخرم. سعیده پول را داد اما جورابی برنداشت. بعد به پیرمرد گفت: این‌ها را به هرکس آمد عیدی بدهید. بعد هم با یک لبخند بلند شد. همان‌طور که دست کرده بودم توی کیفم تا پول یک جفت جورابی را که برداشته بودم بدهم، پیرمرد به سمت من برگشت و گفت: «عیدی شماست. بفرمایید.» برق توی چشم‌هایش را وقتی به جای این‌که ملتمسانه درخواست کند از او جورابی بخرم، با غرور آن را به عنوان عیدی به من داد را هنوز به یاد دارم. آن لحظه توی دلم به سعیده و ایده‌های زیبایش برای مهربانی غبطه خوردم و تصمیم گرفتم مانند او به دنبال راه‌های ساده ناب برای مهر پراکنی باشم.
فقط یک چای با طعم مهربانی
از خواب که بلند شدم، رفتم توی آشپزخانه تا برای خودم چای بریزم، دیدم سحر دو تا سینی صبحانه آماده کرده، هر دو شبیه هم با چای و نان و پنیر. تا من را دید لبخند زد و گفت: «چه خوب که بیدار شدی، بیا این سینی رو ببر بیرون.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «بیرون؟! بیرون واسه چی؟» خیلی عادی، انگار که دارد برنامه روزانه‌اش را شرح می‌دهد گفت: «واسه این آقایی که صبح‌ها کوچه رو جارو می‌کنه. الانم داره صدای جاروش میاد. بدو تا چایی سرد نشده ببر واسش. ضمنا معمولا منتظر این صبحونه هست» راستش خودم فقط قرار بود سینی را ببرم، نه ایده از من بود و نه کاری بود که هر روز می‌کردم. اما وقتی از بیرون برگشتم، حالم خوب بود، بهتر از هر صبح دیگری در این روزها. پیرمرد در سرمای صبح زمستان، انگار که مائده بهشتی گرفته باشد، خوشحال شد و برایم دعا کرد و گفت از خانم تشکر کنید. فهمیدم این کار هر روزه سحر است، به سحر گفتم پس تو این مدت که من نبودم به رفتگرا چایی صبحانه می‌دادی؟ خندید و گفت: تو این مدت که تو نبودی و تو همه وقتایی که قراره باشی دارم یاد می‌گیرم که با کارهای آسون هم می‌شه دیگران رو خوشحال کرد. این که کاری نداره یه چایی صبحونه ساده است. 
نظرات کاربران
کد امنیتی