معرکه درمعرکه معرکه‌گيران!
پس از چند هفته جست‌وجو، ساعتي کنار بساط ته مانده معرکه‌گيران مشهدي

معرکه درمعرکه معرکه‌گيران!

نویسنده :

فاطمه آستاني عکس: مهدي عسگري

انواع حرف‌ها و ادعاهاي عجيب و جالب از يک بلندگوي دستي قديمي، اين صدايي است که جايي در حاشيه خيابان هفده شهريور از حنجره يک بلندگوي کهنه کنده مي‌شود و ميان جمعيت اندکي که کنجکاوي پايشان را به رفتن سست کرده است، پهن مي‌شود. باور کنيد، معرکه‌اي است براي خودش اين معرکه. ما هم که به دنبال ته مانده نسل معرکه گيران شهرمان 3 هفته تمام جمعه و شنبه بازارهاي مشهد و خيابان‌هاي اطراف پنج‌راه را بالا و پايين رفته‌ايم؛ حالا يک پاي اين معرکه مي‌شويم. معرکه سيد و همکارش مرشد شيرازي.

پرده‌اي اجرا مي‌کنيم!
با آن‌ها ساعت 5 سر کوچه کفتر فروش‌ها قرار داريم. همان کوچه‌اي که کبوتر فروشي‌هايش را چند وقت پيش پلمب کرده‌اند. بدقولي مي‌کنند و ساعت 6 که بالاخره سر و کله تيم‌شان (سيد، مرشد و دو فرزند کوچک و بزرگ سيد) پيدا مي‌شود، تند بساط‌شان را پهن مي‌کنند تا به قول خودشان قبل اذان به صلواتي اين معرکه را ختم کنند.

سيد همان اول کار، پرونده‌اي را از زير بغلش بيرون مي‌کشد که توي آن پر است از مجوز‌هاي رنگ و وارنگ انجام کار شعبده در مثلا شهرستاني مانند دليجان. مدعي است کارشان بي‌مجوز نيست و هر جا هم بساط پهن مي‌کنند قبلش با کلي نهاد و سازمان هماهنگ مي‌کنند. تازه حيوان‌هايش (‌منظورش دو بوآي چند متري و يک مار زنگي) هم شناسنامه دارند.

حين پهن کردن بساط‌شان سيد تند تند توضيح مي‌دهد که کارشان چند پرده دارد که به اقتضاي فضا هر بار يک يا چندتايي را اجرا مي‌کنند.

«پرده اول کارمون اعجازخواني، پرده خواني و مصيبت خوانيه که باب دندون مسن سالاست. دوميش شعبده و تردستيه که عشق بچه‌ها و جووناست، بزرگ‌ترا هم باهاش حال مي‌کنن. يک پرده هم جدال با ماراي آفريقايي و هنديه. پرده آخرم گذاشتيم برا نمايش‌هاي قدرتي مثل نگه داشتن موتور رو دست، خم کردن ميخ طويله، پاره کردن زنجير، رد کردن ماشين از روي اعضاي بدن.»

پرده آخر به قول خودش يک کار تمام علمي و جذاب است که اتفاقا جنبه آموزشي هم دارد! «کارمون واسه همه جور تيپ آدمي مناسبه...»

خانه پر روزي 30 تومن کاسبيم!
مرشد هم که به قول خودش پاي بساط سيد شاگردي کرده به صورت حرفه‌اي از سال 61 وارد اين کار شده است؛ «عشقم اين بود که پاي معرکه پهلووناي قديم بشينم و سير کنم که چطور مردمو مات کاراي خودشون مي‌کنن.»

به گفته مرشد آن قديم‌ها عده‌اي با عنوان مستعار پهلوان و يا مرشد و با همکاري يک نوچه در ميانه يک بازار بساط پهن مي‌کردند و با انجام کارهاي محيرالعقول، جماعتي را مشغول مي‌ساختند. در نهايت هم نوچه کلاه پهلوان را در ميان جماعت مي‌چرخانده به اميد اين‌که قوت لايموتي جمع شود! حالا از اين نسل تنها ده دوازده‌تايي در مشهد باقي مانده‌اند.

معرکه‌گيري هم مثل هر شغل ديگري درآمد دارد. همه چيز به کرم تماشاگران و گرمي مجلس آن‌ها بستگي دارد. مرشد مدعي است. متوسط درآمدشان روزانه 25 تا 30 هزار تومان است. يک درآمد بدون ماليات و آقا بالا سر که به گفته خودشان خرج 9 سر عائله است.

البته پاي معرکه اين دو يار قديمي تا به امروز به خيلي شهرها و شهرستان‌هاي ديگر ايران باز شده تا به گفته سيد کار معرکه‌گيري را که او نوعي تئاتر و نمايش خياباني مي‌داند، از نو احيا کنند.

اگه خوابي بيدار باش!
«به قدرت خدا در دشت‌هاي بي آب و علف، حيواني زندگي مي‌کنه که با 82 کيلو وزن و بدون دست و پايي قوت خودشو تامين مي‌کنه... اين مار اگه دور گردن کسي بپيچه ظرف 14 ثانيه خفش مي‌کنه...» اين آغاز مجلس آن‌هاست و اين کلماتي است که مرشد براي جلب توجه عابران توي بلندگوي کهنه‌اش داد مي‌زند. منظورش از حيوان هم مار 5/1 متري است که گويا بچه مار اين نمايش است و مادرش را هم گذاشته‌اند داخل صندوقي تا آخر معرکه را به واسطه نمايش آن گرم کنند.

«حيوان اگر خوابي بيدار باش/ اگر بيداري هوشيار باش/ حواست جمع و گوشات باز باشه/ سمت راست نري/ سمت چپ نري/ يه دونه خط برات مي‌کشم بيا داخل خط...» بچه مار را مرشد به ضربه چوب از جعبه بيرون مي‌کشد. زني گوشه اين معرکه سر خم مي‌کند توي گوش کسي و مي‌گويد. «جل الخالق چه بزرگه. آدمو قورت مي‌ده!» عده‌اي پچ پچ مي‌کنند و مرشد هم با رجزخواني‌اش آن‌ها را ساکت مي‌کند. بعد هم از کوچک ترين فرزند سيد مي‌خواهد تا مار را دور کمرش بپيچد. حالا ديگر تلفن‌هاي همراه روشن شده‌اند و جمعيتي که قبلا به تعداد انگشت‌هاي دست بود به 40-50 نفري رسيده است.

پرده بعدي نمايش سيد و مرشد دعوت از يکي از جوان‌هاي جمع است که با ديدن مار گويا همه جا خالي کرده‌اند. يکي را بالاخره نشان مي‌کنند و وسط معرکه مي‌کشانند. جواني زاهداني که گويا زائر است. کارش نوچگي مرشد مي‌شود. کمک دست اوست. مرشد اول ماري زنگي را توي پيراهنش مي‌کند و او هم خم به ابرو نمي‌آورد. فقط مي‌خواهد مطمئن شود که دوستانش از همه کارهاي او به طور کامل فيلم برداري کنند.

سياهو سفيد مي‌کنيم!
پرده ديگر اين معرکه کار شعبده است. 10 گره محکم به يک روسري کهنه که با فوت مرشد، همه از هم باز مي‌شوند يا نوشابه سياهي که سر و ته مي‌شود و بعد رنگش سفيد مي‌شود. آخرين پرده هم مربوط مي‌شود به بوسيدن مار بوآ (مادر همان بچه مار) توسط نوچه کوچک نمايش. آخر کار هم سفره سيد و مرشد وسط ميدان گاهي پهن مي‌شود تا مردم هم هر کدام به کرم خود مزد نمايش آن‌ها را بدهند.

تبليغ خرافه نکنيد!
يکي از حاشيه‌هاي گزارش ما لو رفتن نقش‌مان به عنوان خبرنگار و عکاس جيم است که تماشاگران از آن با کف و سوت استقبال مي‌کنند. اين وسط مردي خودش را از توي جمع به ما مي‌رساند و اصرار دارد که حرفش را يک جاي گزارش جا بدهيم و اين‌که بگوييم اين حرفه اگرچه که قديمي است اما توي خودش هم آلودگي‌هايي مثل ترويج خرافات دارد. اشاره‌اش هم به فروش سکه‌هاي نقره‌اي است که به نام امام هشتم در حاشيه اين بساط به تماشاگران قالب مي‌شود و عجيب آن‌که از هر قشر و تيپي هم از خريد آن !استقبال مي‌کنند

 

نظرات کاربران
کد امنیتی