ذهن‌زيبا

ذهن‌زيبا

نویسنده :

کوچ

آخرين روزهاي عمرش بود. به پايان که نزديک مي‌شد، وصيت نامه‌اش را نوشت و مرد. وصيت نامه را که باز کردند، چنين نوشته بود: «با من بخنديد! به جاي بهتري مي‌روم!» همين!

***

بلا تعمير

جعبه ابزارم را گم کرده‌ام...

مدت‌هاست خرابم!

***

لوازم شخصي

کچل‌ها بيشتر شانه در جيب مي‌گذارند.

***

نقص عضو

مهم‌ترين اعضاي بدن «دل» و «دماغ»ند که اگر دنيا را داشته باشي و اين دو را نه، هيچ نداري.

------------ *** ------------

مي‌ترسم... مضطربم... و با اين‌که مي‌ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنيا هستم.

سيد علي صالحي

------------ *** ------------

صداها زيادند

که اغلب گرفتار بادند

تو اما صدايت

همان هديه آسماني است

که روز ازل وعده دادند.

***

نامت که مي‌آيد

باران دلش وا مي‌شود در من.

****

سبز مي‌زند دريچه

سبز مي‌زند نگاه

زير پلک من کبوتري است

در هواي پر زدن.

سيد علي ميرافضلي

------------ *** ------------

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

آن روز که با تو بودم

بي تو بودم

امروز که بي توام

با توام

حميد مصدق

------------ *** ------------

از همان اول

پلک‌هاي تو با من بد بود

مثل پلک‌هاي من

اين‌ها

به خوشبختي چشم‌هاي‌مان

حسادت مي‌کنند.

محمد مهدي نجفي

------------ *** ------------

نگذار دهان سنگ‌ها باز شود

با دست تو قفل ننگ‌ها باز شود

آهوي خياباني من! پلک نزن

شايد قفس پلنگ‌ها باز شود

***

بر شانه گرفته بود آوارش را

کبريت کشيد سهم هر بارش را

تا زود به کام آخر خود برسد

برعکس گرفته بود سيگارش را

محمدرضا مختارنژاد

------------ *** ------------

رود است علي‌، پاک و زلال است و روان

کوه است علي که استوار است و گران

من رود نديده‌ام چنين پابر جا

من کوه نديده‌ام چنين در جريان

ميلاد عرفان‌پور

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات