هر چه کویت دورتر دل تنگ‌تر، مشتاق‌تر...
یادداشت

هر چه کویت دورتر دل تنگ‌تر، مشتاق‌تر...

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

خیال کردم من تصمیم می‌گیرم بروم یا نه؟ بیشتر از چهل روز به چهلمین روز مانده بود که پرسید: امسال پایه رفتن هستی؟ و من همان طور که هسته را از میان خرما بیرون می آوردم و چایم را سر می‌کشیدم گفتم: نمی‌دانم مرخصی‌ام جور می‌شود یا نه. خانواده‌ام می‌گذارند یا نه. اصلا امسال خیلی همه چی گران‌تر شده. پولش هم هست. اما او گفت: جور می‌شود. اولین جرقه‌های رفتن‌مان از همین جا شعله کم‌جانش را روشن کرد. جرقه‌ای که هر روز در دل من امیدش بیشتر شد. یک ماهی مانده بود که برای مرخصی پیش رئیسم نشستم: گفتم برای آبان مرخصی می‌خواهم. خنده‌اش گرفت: گفت از الان! خیلی مانده. نمی‌دانست این خیلی برای من چیزی نیست. برای من که سال‌ها منتظر مانده‌ام تا امسال دیگر روی موانع را کم کنم. گفت: باشد. حتی خانواده هم حرفی نزدند  و گفتند: برو. فقط مانده بود من و راهی که پیش رویم پهن بود تا در آن قدم بگذارم. پاسپورتم را از لابه‌لای کاغذها بیرون کشیدم و جلوی چشم گذاشتم و منتظر خبر دوستم شدم. گفته بود: خبر می‌دهد و من نگران بودم که دیر بشود. باورم نمی‌شد که بعد از چند سال «نه» آمدن توی کارم امسال دیگر قرار است بروم. اما انگار امسال ابر و باد و مه و خورشید و فلک می‌خواستند من راهی شوم. هرچه ماندم خبری نشد. نه از دوستم نه از رفتن. بی‌خبری نگرانم می‌کرد. پیام دادم. گفت: مشکل دارم خبر می‌دهم. منتظر ماندم و آخ که پنجه‌های این انتظار چقدر می‌توانست روی صبرم را بخراشد. شب بود. ساعت حدود 12. به من خبر داد که می‌آید. عجب خبری بود و من پرواز می‌کردم. دو قطعه عکس و یک گذرنامه دست پدرم بود تا برایم ویزا بگیرد. قیمت بلیت گرفتیم. رفت و برگشت. با هواپیما و اتوبوس. من برایم مهم نبود. من فقط می‌خواستم بروم. بس بود برایم این دوری و دلتنگی. صبح زود مثل همیشه رفتم سر کارم. خواستم ویزا را با هم بگیریم. نکند ویزایم دیرتر بیاید و جا بمانم. چقدر آن شب شیرین بود. چه رویای کوتاهی. خوابم نمی‌برد. اما تمام این رویا با یک پیام به هم ریخت. دوستم دخترعمویش را واسطه کرده بود تا این خبر را به من بدهد. خودش نمی‌توانست. هم شرم و هم ماتم. گفت: گذرنامه‌اش مهلت ندارد. به او ویزا نمی‌دهند. چند روز بیشتر نمانده بود و من می‌دانستم تنها نمی‌توانم بروم. هرجایی زنگ زدم یا رفته بودند یا پر شده بود. من ماندم و رویای سال‌ها انتظارم که جلوی چشمانم جان می‌داد و کاری نمی‌توانستم بکنم. هر سال نمی‌شود. تقصیر رفیقم نبود. تقصیر من بود که دعوت ناشده می‌خواستم میهمان ناخوانده باشم. اما...

«من کجا، باران کجا و راه بی پایان کجا

آه، این دل دل زدن تا منزل جانان کجا؟ 

هرچه کویت دورتر، دل، تنگ‌تر، مشتاق‌تر

در طریق عشق‌بازان مشکلِ آسان کجا»

نظرات کاربران
کد امنیتی