کنار قدم‌های جابر قسمت پنجم
یادداشت

کنار قدم‌های جابر قسمت پنجم

نویسنده : الهام حبشی

«کنار قدم‌های جابر، سوی نینوا رهسپاریم/ ستون‌های این جاده را ما، به شوق حرم می‌شماریم/ شبیه رباب و سکینه برای شما بی‌قراریم/ از این دوری و سختی راه، به شوق تو باکی نداریم»... صدای مداح در کاسه افکارم پیچ می‌خورد، با حافظه‌ام گره می‌خورد و چکه چکه از چشم‌هایم در مسیر نجف تا کربلا به یادگار می‌ریزد؛ اشک‌های خشک شده‌ای که شاید همین روزها با اشک‌های مسافری دیگر سر از تن زمین باز کند. 

این‌جا همه چیزش فوق‌العاده است و زبان از توصیف تلفیق مرارت‌ها و شفقت‌هایش عاجز. گاهی هوا آن‌قدر گرم می‌شود که خیال می‌کنی خورشید تمام وزنش را روی دوشت انداخته. گاهی هم از سردی هوا گمان می‌کنی وسایل کوله‌ات به توده‌ای از سنگ تبدل شده‌ و استخوان کتف‌هایت در حال تغییر شکل هستند و زیاد اتفاق می‌افتد که دیگر پاهایت را حس نمی‌کنی. پاها بر اثر درد و خستگی کرخت می‌شوند و بی‌اراده می‌روند. حل شده‌ای درون خیل جمعیت؛ جمعیتی که چکیده جوانمردترین آدم‌های دنیایند و هر کدام‌شان از سویی می‌آیند. شب سوم در مسجدی قدیمی استراحت می‌کردیم که با زنی از کاشان آشنا می‌شوم. از مشقت راه که می‌گویم، آهی می‌کشد و این‌طور دنباله حرفم را می‌گیرد که این‌جا امنیت، غذا و جای خواب داریم، کسی هم کاری به کارمان ندارد اما... به اما که می‌رسد بغضش می‌گیرد و بریده بریده از شب‌هایی می‌گوید که خاندان داغ دیده پیامبر (ص) را از کربلا به شام برده‌اند، از این‌که ما قدم در راهی گذاشته‌ایم که یک روز جابر از آن گذشته است؛ جابر مردی نابینا. شب چهارم در موکب شیرازی‌ها بساطی بر پاست. رفتارشان بسیار دوستانه و بی‌شیله پیله است. هر جای موکب که دلشان خواسته دراز کشیده‌اند و برای شام سفره نمی‌اندازند. غذا را در سینی‌های گرد دور می‌گردانند و از خبرهای داغ ایران حرف می‌زنند. صبح فردا از موکب شیرازی‌ها بیرون می‌زنیم و تا ستون 780 بی‌وقفه می‌رویم. برعکس تمام راه که جمعیت در حرکتند و جز برای استراحت توقف نمی‌کنند؛ جمعیت به ستون 780 که می‌رسد دقایقی می‌ایستد و همراه آوای سید مجید بنی‌فاطمه بر سینه می‌کوبد و می‌خواند: «جان آقام، سنه قربان آقام، سید العطشان آقام...». ولوله‌ای است تماشایی. چهره‌ها به انارهای سرخی می‌ماند که در حوض انداخته باشند. منظر‌ه‌ایست که در هیچ مجلسی به چشم ندیده‌ام. 

از خوراکی‌های راه نجف تا کربلا داستان‌ بسیار شنیده بودیم اما شنیدن کی بُود مانند دیدن؟ قیمه را شبیه یزدی‌ها با نخود می‌پزند. خرمای دانه گرفته را چرخ می‌کنند و به اندازه لیموترش تازه‌ای گرد می‌کنند، طعمش بی‌نظیر است و از خوردنش سیر نمی‌شوید. نخود را با استخوان چهارپایان می‌جوشانند، در کتلت‌هایشان سیب زمینی نمی‌ریزند و نیمرو را با گوشت چرخ کرده و پیاز حرارت می‌دهند. اما هیچ چیز با چای این سفر قابل قیاس نیست. چای را «شآی» می‌خوانند. چای عراقی تلخ، غلیظ و بدون آب جوش است. چای ایرانی را مساوی با چای شیرین می‌دانند و آن‌قدر فراوان است که خواهی نخواهی چای خور می‌شوی. شب پنجم را در موکب اصفهانی‌ها می‌گذرانیم. انضباطی در گرداندن موکب دارند مثال زدنی. پتوها را طوری با فواصل یک اندازه و مرتب کنار هم چیده‌اند که با پادگان مو نمی‌زند. سر ساعتی مشخص خاموشی می‌زنند، برای شارژ موبایل بخش مجزایی را تعبیه کرده‌اند و برعکس اغلب موکب‌ها با وای فای نورعلی نور کرده‌اند. 

امشب، شب خداحافظی با مسیر قدم‌های جابر است...

صبح پنج‌شنبه، 18 آبان 96 به ارض کربلا می‌رسیم. ارضی که می‌گویند بعد از در کام گرفتن خونِ بهترینِ اشرف مخلوقات، هرگز روی آرامش را به خود ندید. تا به آخرین ستون به ستون 1452 برسیم، خورشیدِ پشتِ ابر به میانه آسمان رسیده است. جمعیت به قدری زیاد و درهم فشرده است که تصورش هم آدم را می‌ترساند. از چند خیابان مانده به حرم حضرت عباس(ع) دیگر نمی‌شود قدم از قدم برداشت. موکب‌ها، هتل‌ها و مسافرخانه‌ها پر شده‌اند و مردم تا جلوی در دستشویی‌های عمومی هم جای خواب گرفته‌اند. داخل جوی‌ها، حوض‌های وسط میدان‌ و پله‌های باریک مغازه‌ها آدمیزاد است که پتو روی خود کشیده. کربلا در اربعین ازدحامی است که می‌گویند شبیه صحرای محشر است. درمانده‌ایم و راه پس و پیشی برایمان نیست. مجبوریم برای زیارت چند روزی دندان روی جگر بگذاریم. با حسرت از دور چشم دوخته‌ایم به گنبد طلایی آقا اباعبدا... الحسین(ع) و از همان‌جا زیارت عاشورا و اربعین می‌خوانیم. پریشانی‌مان بی حد و حساب است و نگاه‌مان غریبانه بر گنبد. غربتی که دلمان را تنگ آقای غریبان می‌کند... هیچ غریبی، غریب‌تر از تو نیست یا غریب الغربا... مردی عراقی در بین جمعیت دست برادرم را می‌گیرد و به فارسی می‌پرسد: «زائر حسین(ع) مهمان ما می‌شوی؟». 

پایان

نظرات کاربران
کد امنیتی