ایستادن روی پله اول موفقیت: استقلال
روایت‌هایی درباره نیاز مهم جوانان و نوجوانان به استقلال کاری و مزایای زود مستقل شدن

ایستادن روی پله اول موفقیت: استقلال

نویسنده :

این روزها پیداکردن شغل مناسب مخصوصا برای خانم‌ها بسیار سخت شده، اما شاید علتش نبودن کار نباشد، شاید علتش این است که در جامعه ما آدم‌ها اول می‌روند دانشگاه درس می‌خوانند و چهار تا هشت سال خود را توی دانشگاه می‌گذارنند و تازه بعد از فارغ‌التحصیلی یاد کار می‌افتند در حالی که در اغلب کشورهای جهان، نوجوان‌ها خیلی زود به فکر کار کردن می‌افتند، نه فقط کاری که به علاقه و رشته تحصیلی‌شان مربوط باشد بلکه هر کاری که بتوانند آن‌ها را از خانواده مستقل کند. در کشورهای توسعه‌یافته یک نفر می‌تواند در دانشگاه مهندسی بخواند اما در یک رستوران ظرف بشوید. شاید بهتر باشد این‌جا هم خانواده چند سال زودتر مثلا از همان سنین نوجوانی که یک نوجوان در اوج احتیاج به مستقل شدن است، به فکر آینده شغلی او باشند، یا حداقل برای این‌که مسیر درست را پیدا کند به او کمک کند. این‌که یک نوجوان احساس کند که نیاز دارد برای خودش درآمدی داشته باشد اصلا اتفاق بدی نیست و فراتر از مسائل مالی باعث می‌شود شخصیتش رشد کند و خودش را باور کند و بتواند از همان ابتدا جیبش را مدیریت کند و درباره مسائل مالی واقع‌بین شود. 

دوست دارم دستم توی جیب خودم باشد
از زمانی که به دبیرستان رفته بودم، موضوع آینده شغلی من بحث داغ خانواده ما بود. البته از نظر آن‌ها من اصلا نیازی به شغل نداشتم که لازم باشد نگران آینده شغلی‌ام باشم! بنابراین معمولا بحث‌مان به بیراهه می‌رفت و بی‌نتیجه می‌ماند. پدر و مادر معتقد بودند من هنوز بچه هستم و چه نیازی به کار دارم! از نظر آن‌ها اصلا من با 16 سال در سنی نبودم که به داشتن شغل فکر کنم یا کاری برای خودم راه بیندازم، چون از پس انجام کاری برنمی‌آمدم. به من بی‌اعتماد بودند و می‌ترسیدند فرصتی در اختیارم بگذارند و کارها را خراب کنم. برای آن‌ها عجیب بود که چرا از سن نوجوانی به فکر کار هستم و همیشه می‌گفتند برای کار کردن فرصت زیاد است. پدرم می‌گفت وقتی دبیرستان را تمام کردم و وقتم آزاد شد می‌توانم سر کار بروم، اما چون از اساس با کار کردن من مخالف بود مطمئنا اگر فرصتی هم پیش می‌آمد آن‌قدر مخالفت می‌کرد و بهانه‌های جورواجور می‌آورد تا خودم منصرف شوم. می‌دانم یکی از ترس‌هایش این بود که استقلال مالی باعث شود او را در تصمیم‌هایم دخالت ندهم. اما من دیگر نمی‌خواستم پول تو جیبی بگیرم، دوست داشتم دستم توی جیب خودم باشد.
هر چی لازم داری به بابا بگو!
همیشه خدا از بابا پول توجیبی گرفته بودم و از نظر مالی کاملا به او وابسته بودم، تا وقتی سنم کمتر بود مشکلی با این موضوع نداشتم، اما حالا دیگر بزرگ شده بودم و اوضاع فرق کرده بود، دیگر دوست نداشتم برای تامین مخارجم همیشه از پدر کمک بگیرم. از نظر روانی نیاز به استقلال مالی داشتم، دوست داشتم کار کنم، تجربه‌های جدید کسب کنم و توانایی‌هایم را محک بزنم، اما پدر و مادر با این موضوع مخالفت می‌کردند و برایشان سوال بود که کار می‌خواهم چکار؟! پول به چه دردم می‌خورد؟! پدر می‌گفت به اندازه‌ای که نیاز داشته باشم به من پول می‌دهد، پس دیگر نیازی نیست سرکار بروم. می‌گفت: «تو هر وقت چیزی لازم داشتی به خودم بگو برات می‌گیرم.» هر چند که وضعیت مالی بابا طوری نبود که دیگر احتیاجی به پول بیشتر نداشته باشم اما جدا از موضوع مالی، دلم می‌خواست پدر نیاز روانی من به داشتن شغل را درک کند و برای پیدا کردن شغل مناسب به من کمک کند، نه این‌که سعی کند منصرفم کند و جلوی پایم سنگ بیندازد. مادرم همیشه می‌پرسید مگر تا به حال شده چیزی خواسته‌ باشم و آن‌ها خواسته‌ام را برآورده نکرده باشند. نمی‌توانستم بگویم نه نشده چون من وضعیت مالی آن‌ها درک می‌کردم و خیلی از خواسته‌هایم را اصلا به زبان نمی‌آوردم. 
پول در آوردن لذت‌بخش است
استعدادم در ریاضی خوب بود، کلاس سوم راهنمایی که بودم به اندازه کافی سر از حساب و کتاب در می‌آوردم، پدر هم از این فرصت استفاده می‌کرد و از من در حساب و کتاب کمک می‌گرفت. در قبال وقتی که گذاشته بودم و زحمتی که کشیده بودم مبلغی را مانند دستمزد به من می‌داد، کارهایی را که به تایپ در کامپیوتر نیاز داشت هم به خواهرم می‌سپرد و به همین بهانه به او هم پول می‌داد. خلاصه همیشه از بچگی طوری رفتار کرده بود که من و خواهر و برادرم همه چیز را راحت به‌دست نیاوریم و قدر چیزهایی را که داشتیم  بدانیم. مهم نبود مبلغی که بابا به ما می‌داد چقدر بود، مهم حس خوبی بود که از انجام این کار داشتیم، در سن نوجوانی نیاز داشتیم جدی گرفته شویم و این‌طوری حس می‌کردیم بزرگ شدیم و دیگر توانایی و عرضه انجام خیلی از کارها را داریم. قدر پول‌مان را می‌دانستیم و برای خرج کردنش برنامه‌ریزی خوبی داشتیم تا پس‌اندازمان هدر نرود. بابا باعث شده بود که بدانم توی چه کاری مهارت دارم و از همان نوجوانی کارهای کوچکی را برای دوست و آشنا انجام دادم و پول درآوردم. کم بود اما خیلی می‌چسبید چون خودم آن را به دست آورده بودم. همان روزها بود که تصمیم گرفتم حسابدار حرفه‌ای بشوم و بعدها به دانشگاه رفتم اما همه آن‌ سال‌های دانشگاه کار کردم و بعدها چیزی که باعث موفقیت کاری‌ام شد مهارتم بود و نه مدرکم.
پدرم نگران آینده‌ام نبود
تا از پیدا کردن کار حرف می‌زنم، پدرم ناراحت می‌شد. من دیگر بچه نبودم، یک دختر 21 ساله بودم. اما پدر تصور می‌کرد من هنوز بچه هستم و کار کردن من را مایه خجالت می‌دانست. به قول خودش می‌گفت هنوز آن‌قدر بدبخت نشده که من احتیاج به کار کردن داشته باشم، نمی‌دانم چرا کار کردن من را مساوی با پایین آمدن ارزش و اعتبار خودش می‌دانست. این‌که من سرکار بروم، در نظر او اتفاق بسیار بدی بود که نمی‌توانست قبولش کند. هرچقدر سعی می‌کردم برایش توضیح دهم که دوست دارم برای تامین بخشی از نیازهایم از پول خودم خرج کنم، درآمدی داشته باشم و او بابت این اتفاق باید به من افتخار کند نه اینکه خجالت بکشد، تلاشم بی‌نتیجه بود، مخالف بود و کوتاه نمی‌آمد. همیشه با این تفکرات خودش را توجیه می‌کرد و با دلسوزی بیش از اندازه خودش را در سختی انداخته بود و فرصت تجربه بسیاری از موقعیت‌ها را از من گرفته بود. معلوم نیست تا چند سالگی باید از او پول می‌گرفتم، دوست داشتم خودم کار کنم، دلیل مخالفت و خجالت کشیدن بابا را درک نمی‌کردم. او همیشه منتظر ماند که یک خواستگار بیاید، من ازدواج کنم و خیالش راحت شود که یک مرد دیگر خرجم را خواهد داد. آن مرد هیچ وقت نیامد، پدرم از دنیا رفت و من کاری یاد نگرفته بودم که بتوانم خرج خودم را در بیاورم. هیچ کاری جز فروشندگی، با درآمد کم. کاش اجازه داده بود کار کنم و برای این روزهایم پول و از آن مهم‌تر تجربه 
پس‌انداز کنم.
نظرات کاربران
کد امنیتی