کنار قدم‌های جابر (قسمت سوم)
یادداشت

کنار قدم‌های جابر (قسمت سوم)

نویسنده : الهام حبشی

امروز صبح آسمان نجف خورشید نداشت و بوی باران می‌داد. از آن باران‌ها که هیچ دلشان نمی‌آید از تن ابرها جدا شوند. هوا اندک مه است و هوهوی سرد باد که در داغی عطر آش دم صبح حل می‌شود. اثری از آدم‌های شب قبل نیست و جای خالی‌شان را غربت گرفته است. راستش هرگز از ذهنم عبور نکرده بود یک روز صبح، آسوده و بی‌خیال وسط خیابان شهری غریب از خواب بیدار شوم. شهری درهم و برهم که جز تنهایی چیز دیگری برای مولایمان نداشت؛ «همه دیدند که خون دلت از فرقت ریخت/ یک نفر محنت دیرین تو را درک نکرد». از توده سیم‌های برقی که عریان و درهم پیچیده از ساختمان‌های مخروبه آویز است آشفتگی شهر پیداست و در دل دست‌فروشانی که شب هنگام، بساط‌شان را به امان خدا رها می‌کنند آرامشی است تزلزل ناپذیر. در هر قدمی که به سوی حرم برمی‌داریم از زمین و آسمان فرزند آدم می‌جوشد و حرکت دشوارتر می‌شود. چشمم که به ایوان طلا می‌افتد بی‌هوا پرت می‌شوم میان سال‌ها پیش، آن شب‌های آرامی که تا اذان صبح مقابل این ایوان می‌نشستم. چشم می‌دوختم به ضریحی که بیش از 6-5 زائر نداشت و حالا رسیدن به 10 متری‌اش هم به رویا می‌ماند. کل حرم را مردان قُرُق کرده‌اند اما ایوان هنوز همان ایوان توی شعرهاست و از در و دیوارش امنیت ساطع می‌شود: «ایوان نجف عجب صفایی دارد». 

بعد از نماز ظهر، دنباله‌ زائرانی را که قصد خروج از نجف دارند می‌گیریم و راه می‌افتیم. قدم به قدم خیابان متکدی ایستاده. همه‌شان بدون استثنا کودکی در آغوش یا خوابیده در ویلچر دارند. پاپیچ کسی نمی‌شوند و دست دراز نمی‌کنند، اما هر کدام‌شان یا ضبط صوتی کوچک به گردن آویخته‌اند یا یک باند بزرگ کنار پایشان گذاشته‌اند و صدا را تا ته بلند کرده‌اند. صدای زنی است که دیالوگ‌های متکدیانه را به زبان عربی پشت هم تکرار می‌کند. این‌جا همه چیز با سر و صدا پیش می‌رود! بعد از این به خیابانی عجیب‌تر می‌رسیم. شبیه مسیری که موسی در آب باز کرد، این‌جا راهی در بین قبرستان گشوده‌اند. تا چشم کار می‌کند در دو سمت قبرهایی است با ظواهری حیرت‌انگیز؛ رنگارنگ و اغلب تخریب شده. چرخی در همان حوالی می‌زنم. دور بعضی قبرها نرده‌کشی شده؛ روی بعضی دیگر کاه‌گلی مدور کشیده‌اند و شبیه تنور نانوایی حفره‌ای در آن ایجاد کرده‌اند. بعضی از مقبره‌ها اتاقکی انفرادی دارد، بعضی سیمانی، بعضی گچی یا آجری است و همه بدون استثنا شکاف برداشته و از هم گسیخته هستند. ترتیب و نظمی وجود ندارد. دلهره‌آور است و نمی‌دانم چطور در این شهر شام که هر سنگ قبری شکل و شمایلی دارد، مردم نجف قبر متوفی را پیدا می‌کنند. چطور از پس این همه پستی و بلندی می‌گذرند، بدون این‌که زمین بخوردند یا لباس‌هایشان یک دست خاک و گچ نشود. «وادی‌السلام» اسرارآمیزترین قبرستانی است که دیده‌ام، قبرستانی با هزار داستان. می‌گویند بیش از شهر نجف عمر دارد، پیامبران زیادی درآن دفن شده‌اند و از این جالب‌تر می‌گویند ارواح مومنین در این نقطه از دنیا، در وادی‌السلام با هم دیدار می‌کنند. 

ادامه دارد...

نظرات کاربران
کد امنیتی