هفت دقيقه تا...

هفت دقيقه تا...

نویسنده :

ادداشتي کوتاه بر فيلم «هفت دقيقه تا پاييز» آخرين ساخته «عليرضا اميني»

به نويسندگي «محسن طنابنده» پس از فيلم «استشهادي براي خدا»

علي نيک‌فرجام

وقتي که قصد نوشتن درباره يک اثر سينمايي موقر را دارم همواره تمام سعي‌ام بر اين است که همراه با احترام و انصاف صحبت کنم. براي نوشتن درباره «هفت دقيقه تا پاييز» بايد حواس جمعي داشت و فراموش نکرد که در اين برهوت سينمايي، چنين اثري مي‌توانست زنده ‌کننده اميدهاي بسياري در ذهن بيننده مشتاق باشد. اين اميدبخشي را از اين رو مي‌دانم که وقتي در جايگاه يک بيننده دوستدار سينما، سردر اکثر سينماهاي شهرم را پر شده با فيلم‌هايي مانند «شير و عسل» مي‌بينم، خبر اکران آثاري که حداقل حدس مي‌زنم متعلق به جريان «کمدي‌هاي بخند و بفروش» نيستند نه ‌تنها با اشتياق به ‌سوي سينما مي‌شتابم بلکه از ديدن اثر کارگردان جواني که در پي تجربه‌هاي نو است، اندک اميدي به دميده شدن روحي تازه در اين کالبد نيمه ‌جان پيدا مي‌کنم.

کارگردان
مرد تجربه‌هاي نو

«عليرضا اميني» از آن دسته کارگرداناني است که علاقه بسياري به تجربه‌هاي نو و متفاوت دارد و اين تفاوت در لايه‌هاي بيروني و دروني آثار او کاملا مشهود است، کارگرداني که تاکنون بارها نشان داده است علاقه زيادي به تعريف کردن يک روايت سر راست و کلاسيک ندارد و ترجيح مي‌دهد بيشتر با سر و شکل اثر هنري‌اش بيننده را درگير کند. به همين دليل ممکن است افرادي مثل نويسنده اين سطور که عاشق روايت‌هاي کلاسيک مي‌باشد، نتوانند ارتباط عميقي با فيلم‌هاي او برقرار کنند. با اين حال نمي‌توان منکر عطش ارزشمند کارگردان جواني شد که علاقه دارد مرزهاي قديمي هنر سينما را پشت سر بگذارد. اما در حالت طبيعي، کم‌ترين خطري که مي‌تواند متوجه کارگرداناني مانند اميني باشد اين است که در دام سينماي ضد مخاطب بيفتند. اين ادعا از آن روست که به يقين مي‌توانم آثار او را «فيلم‌هاي شخصي» بنامم، آثاري که برآمده از روح و جان سازنده اثر است و با اين‌که ممکن است چند پله بالاتر از آثار کنوني سينما باشد ولي نه‌تنها کم‌ترين زحمتي براي بالا بردن سليقه مخاطب نکشيده‌اند بلکه زبانشان چنان با مخاطب عام بيگانه است که به‌زحمت درک مي‌شوند.

نويسنده
قصه و ضد قصه

فيلم‌نامه «هفت دقيقه تا پاييز» نشان مي‌دهد که «محسن طنابنده» در جايگاه نويسنده داستان، بسيار متفاوت با آن تعريفي است که ما از يک نويسنده انتظار داريم، طرح فيلم‌نامه او بسيار شبيه يادداشت‌ها و فيش‌هاي يک مستندساز است که از زمان و مکان تاثير مي‌گيرد. اگر اين نوع از نوشتار راحتي بي‌شباهت به مستند بدانيم، لااقل به نوعي از رئاليسم مي‌ماند که از راه مطالعه جامعه و شهود به دست آمده باشد. در واقع نوشتار طنابنده آن چيزي است که خود او ديده است، مجموعه تاثيراتي است که آگاهانه از اطرافش جذب کرده است و نه آن چيزي که قرار است در قالب يک داستان برود و مخاطبان دوست دارند ببينند. ولي ظاهر امر نشان مي‌دهد که نويسنده‌اي از جنس طنابنده و کارگرداني مانند اميني خيلي خوب با هم هماهنگ مي‌شوند. هرچه‌قدر که داستان «ضد قصه» فيلم موفق به برقراري کمترين ارتباطي با بيننده نمي‌شود، کارگردان سعي مي‌کند اين نقصان ارتباط را جبران کند. عليرضا اميني در تجربه تازه‌‌اش قصه‌‌اي پرتعليق و نفس‌گير را از روابط انساني در جامعه امروز روايت نمي‌کند؛ او مانند کسي است که متعهد به جا انداختن تفکر پشت داستان فيلمش شده است و سعي مي‌کند به هرطريقي تماشاگر را با خود همراه کند. اميني در «هفت دقيقه تا پاييز» مي‌کوشد با خلق فضايي گرم و پرتنش، نهايت تاثيري را که مي‌تواند، به مخاطب منتقل کند و از اين طريق احساس و عاطفه بيننده را درگير ماجراهايي کند که حتي از عمق آن بي‌اطلاع است و چون فرصت پرداختن به شخصيت‌هاي فيلم و داستان زندگي آن‌ها محدود و کوتاه است، با فرار کردن از دادن اطلاعات به مخاطب، اين کمبود آگاهي را با فضاسازي دراماتيک جبران مي‌کند و با همين احساسات گرم حاکم بر فضاي فيلم موفق مي‌شود بخشي از ضعف‌هاي شخصيت‌پردازي و عدم روايتگري را کم‌رنگ جلوه بدهد.

داستان
روزگار تلخ پاييزي

هفت دقيقه تا پاييز برشي از روزگار تلخ حاکم بر خانواده‌هايي متوسط است، برشي که نه قبل آن معلوم است و نه بعد آن، از هيچ کدام اطلاعي به بيننده داده نمي‌شود و کوشيده مي‌شود تا بدبختي و سياهي حاکم بر اين دو خانواده به هر طريقي و با اقسام تکنيک‌هاي تصويري به بيننده‌اي که قرار است تحت تاثير قرار بگيرد منتقل بشود. حتي اگر اين تکنيک‌ها، واقعياتي باشند که مواجهه با آن‌ها در پرده سفيد سينما ممکن است «گلدرشت» جلوه کند. واقعيت‌هايي که گريزي از پذيرش آن‌ها نيست و همين ناگزيري، تلخي اين اتفاقات را دوچندان مي‌کند. تلخي‌ که کارگردان با تغيير پايان‌بندي فيلم آن را دوچندان مي‌کند، شايد اگر پايان فيلم عوض نمي‌شد و هماني باقي مي‌ماند که در جشنواره فجر نمايش داده شد، بيننده با خيالي آسوده‌تر و سوالات کمتري سينما را ترک مي‌کرد؛ در نماي پاياني پيشين، نيما در انتهاي فيلم، ميان زمين و آسمان در حال پاک کردن شيشه‌هاي برج است، موبايل او زنگ مي‌خورد و پيش از اين‌که بتواند پاسخ بدهد گوشي بر زمين مي‌افتد و خرد مي‌شود، زني (احتمالا همان زن کارگر فوت شده) اين صحنه را مي‌بيند و مي‌رود.

نظربينندگان
هزاران سوال بي‌جواب

روايت بي‌رحمانه خيانت و نگون‌بختي، در پايان فيلم تاثير خود را بر بيننده مي‌گذارد و دليل آن هم چشمان اشک‌آلودي است که از سينما خارج مي‌شوند و دست‌هاي لرزاني که اندکي پس از خروج از سينما سيگارها را روشن مي‌کنند. اما اگر از همين بينندگان متاثر بپرسيم که چگونه اين فيلم را تعريف مي‌کنند، حتي از ارائه يک تعريف مشترک هم عاجز مي‌مانند، نهايتا به شما مي‌گويند: «طي حادثه‌اي تنها فرزند يک خانواده کشته مي‌شود و مادر به جنون مي‌رسد» يا «مردي به خاطر بدهي به زندان افتاده، همسرش به او خيانت مي‌کند و پس از پس گرفتن پول‌ها از کلاه‌بردار، از همسرش تقاضاي طلاق مي‌کند» يا «دو دوست که از قضاي روزگار با هم باجناق هستند چيزي را در مورد خيانت، از هم پنهان مي‌کنند» و... که طبيعتا هرکدام از اين تعريفات فرسنگ‌ها با تعريف ديگر متفاوت خواهد بود و البته در اين ميان، کرور کرور سوال بي‌جوابي که باقي مي‌ماند، مانند اين‌که: «ارتباط زن کارگر فوت شده با شوهر ميترا چرا براي ميترا مشکوک است؟»، «آيا اصلا ميترا به شوهرش مشکوک است؟»، «آيا مرگ کارگر در اثر حادثه بوده و يا خودکشي؟»، «پدر واقعي ميترا چه کسي است؟»، «دليل حضورهاي مکرر زن کارگر فوت شده در ميان داستان و در کنار شوهر ميترا چيست»، «ميترا از چه چيزي باخبر است که در اوج عدم تعادل رواني با فرهاد چنان منطقي صحبت مي‌کند؟» و هزاران سوال بدون جواب ديگر.

نظرات کاربران
کد امنیتی