اندر حکایت مریدان و سکوت عارفانه
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و سکوت عارفانه

نویسنده : مهدیه جوادی

روزی مریدان از مسیری می‌گذشتند که خواجه محمدرضا عارف (دام سکوته) را در مسیری دیدند. ایشان لحظه‌ای فریاد می‌زد و لحظه‌ای سکوت می‌کرد. مریدی نزد وی رفت و علت پرسید، مولانا عارف سکوت کرد و تا چهل روز هیچ نگفت و تنها می‌گریست. و چونان می‌گریست که گویی او را تنها با پول یارانه مجبور به خرید ارزاق ماهانه کرده‌اند. مریدان چاره‌ای اندیشیدند و در شبکه اجتماعی به ابوجارچی ابن جیم خراسانی پیام دادند و از پیرنا حکمت این داستان پرسید. ابن جیم تا چهل روز سین نکرد و بعد تا چهل روز سین کرده و جواب نداد. مریدان پیاده به راه افتادند و به منزل استادنا رسیدند و از وی پرسیدند این چه حکمت باشد که هیچ پاسخ ندهی و ما را چنین معطل خویش گرداندی؟ ابن جیم در آن لحظه فریاد زد که ای مریدان، من دیگر لباس مرادی از تن به در کرده‌ام و خود مرید استادنا و مولانا خواجه محمدرضا عارف رئیس کمیته امید مجلس گشته‌ام و دیگری چیزی نگفت. مریدان که گیج شده‌ بودند چهل روز صبر کردند تا ایشان دوباره زبان گشود و گفت همانا محمدرضا عارف (ژنه‌ عظیم) بعد از چهل روز منت بر کلام نهاده و گفته: «گاهی برای پیگیری مطالبات خود نیاز است فریاد بزنیم و گاهی هم باید سکوت کرد» پس من چنین کنم که این از اعظم راه حل‌ها باشد و سیاست اصلا یعنی همین. مریدان چون این سخن بشنیدند جامه‌ها دریدند و به بیابان شتافتند و گاه نعره می‌زدند و گاه سکوت می‌کردند.

نظرات کاربران
کد امنیتی