آداب و قضایای هم‌خانه بودن
روایت‌هایی درباره مسائل زیستن با یک هم‌خانه‌ای

آداب و قضایای هم‌خانه بودن

نویسنده : محدثه عارفی

همه ما در مسیر زندگی‌مان انواع هم‌خانه را تجربه می‌کنیم. گاهی هم‌خانه‌ ما پدر و مادر و برادر و خواهرمان است و گاهی در خوابگاه یک دوست تازه هم اتاقی ماست. بعد از ازدواج یک هم‌خانه‌ای به نام همسر داریم و گاهی هم مجبوریم در خانه پدر و مادر همسر و با آن‌ها هم‌خانه باشیم. در برابر همه این موقعیت‌ها یک چیز مهمی وجود دارد: زیستن در آرامش و احترام! گاهی باید وقتی مشکلات حمله می‌کنند آرام بایستی، فکر کنی و راه چاره پیدا کنی. بعضی‌وقت‌ها شرایطی پیش می‌آید که در آن مجبوری کنار کسانی قرار بگیری که با تو فرق دارند. تو را درک نمی‌کنند یا حتی قصد دارند تو را کنترل کنند. این شرایطی است که می‌تواند برای هرکسی پیش بیاید. برای دانشجویی که در خوابگاه زندگی می‌کند. خانمی که با خانواده شوهرش در یک آپارتمان است یا حتی برای جوانی که با پدر و مادرش اختلاف دارد. حال سرکی می‌کشیم تا ببینیم هر یک از آن‌ها چطور می‌توانند با این قضیه رو به رو شوند. 

حرکت در مسیر استقلال به جای حرف زدن از استقلال
سعید همیشه از خارج حرف می‌زند. معلوم هم نیست که منظورش از خارج چه جایی است! از نظر او خارج –به طور کلی- مدینه فاضله‌ای است که در آن هیچ مشکلی وجود ندارد. او مدام می‌گوید که آن‌جا جوان‌ها آزادی دارند و می‌توانند بعد سن قانونی مستقل شوند و در خانه‌ای جدا زندگی کنند. البته پدر سعید هم مرد متعصبی است. از آن مردهایی که ساعت ورود و خروجت را چک می‌کنند. رشته‌ات را خودشان انتخاب می‌کنند و از همه مهم‌تر، طرز فکر متفاوت با خودشان را جرم می‌دانند. سعید خیلی خسته و عصبی است و از زندگی طولانی در خانه پدری عذاب می‌کشد و کارشان مدام دعوا و مرافعه است. سر همین تفاوت‌ها دلش می‌خواهد خانه جدا داشته باشد. وقتی این حرف را می‌زند پدرش بیشتر مخالفت می‌کند و کنترل‌ها بیشتر و زندگی سخت‌تر می‌شود. یک روز پدرش با خشم به سعید گفت: «این گوی و این میدان. این قدر خارج خارج نکن. راست می‌گی برو مثل جوان‌های خارجی مستقل شو.» حالا سعید می‌خواهد از در دیگری وارد شود. تصمیم دارد برود سر کار و از همین حالا فهمیده زندگی و استقلال آن طورها که فکر می‌کرده ساده نیست اما شدنی است و او دارد تلاش می‌کند تا با مستقل شدن و خانه گرفتن و دور شدن فیزیکی خیلی چیزها را ثابت کند و البته رابطه با پدرش را هم حفاظت کند.
نگریستن به قضایا از زاویه‌ای بهتر
مهناز به خاطر شرایط اقتصادی با خانواده همسرش در یک آپارتمان زندگی می‌کند. او می‌داند که در این شرایط طرز فکرش نقش اول را دارد و باید روی آن کار کند. این را روزی فهمید که مشاور به او گفت: «همیشه به اولین فکری که به ذهنت می‌رسد، پر و بال نده و آن را بینداز توی سطل آشغال. بگذار جا برای فکرهای بهتر هم باز شود». آن روز مهناز از راه پله‌ها بالا می‌رفت. در خانه مادر شوهرش بسته بود. بوی آش به مشامش خورد. با خود فکر کرد: «هومم! لابد توقع دارند ظهر هم برویم خانه‌شان. لعنت به این شانس! حتی نمی‌توانم برای خودم ناهار بپزم! شوهرم که آمد باید به او بگویم این چطور زندگی است که برایم ساخته». این اولین فکر بود و مهناز آن را انداخت سطل آشغال. باز هم فکر کرد. با خودش گفت: «به هر حال من که آش بلد نیستم. چه خوب که سهمم از آش می‌آید در خانه‌ام. حالا من وقت بیشتری دارم تا به خودم برسم. کتاب بخوانم. ورزش کنم یا حتی آرام بنشینم و موسیقی گوش کنم». فکر کرد چه جالب در این یک مورد که جواب داد.
خوابگاه به مثابه اجتماع
طاهره هیچ‌وقت از خانواده‌اش دور نبوده. همیشه در جمع خانواده پذیرفته شده و به او احترام گذاشته‌اند. او حالا وارد دانشگاه شده و در شهری دور باید در خوابگاه زندگی کند. در اتاق او سه نفر دیگر هم زندگی می‌کنند. سه نفر که عقاید و طرز فکرشان زمین تا آسمان با طاهره فرق می‌کند. طاهره مذهبی است و پایبند به برخی احکام ولی هم‌اتاقی‌هایش انگار با او سر لج دارند. آن‌ها می‌خواهند انتقام تمام ناراحتی‌هایی که از بعضی کشیده‌اند سر او خالی کنند. انگار او نماینده آن‌هاست. طاهره اول از در صلح و سکوت وارد شد اما وقتی دید رفتارها دارد توهین‌آمیز می‌شود؛ با جرئت عمل کرد. او مستقیم رو به روی آن‌ها ایستاد و گفت که وقتی در یک اتاق چهار نفره نتوانیم هم را تحمل کنیم، چه انتظاری از جامعه دارید؟ او نشست و خیلی صادقانه از ناراحتی‌هایش با هم اتاقی‌ها حرف زد. از لزوم احترام و دوست داشتن متقابل هم اتاقی‌های طاهره هم فرصت پیدا کردند که عقاید‌شان را درباره این قضیه بگویند. مریم گفت که چقدر از دست مادر مذهبی وسواسی‌اش آزرده شده و می‌داند که طاهره اصلا در حد مادرش وسواسی نیست. بعد از این صحبت حس کردند که هم زیستی در یک اتاق به معنای تحمیل شرایط نیست به معنای پذیرفتن یکدیگر است.
هم‌خانه‌ مهمی به نام همسر
وقتی ازدواج کرد می‌دانست قرار است تا آخر عمر با یک آدم دیگر زیر یک سقف زندگی کند ولی خیلی جدی و عمیق به این مسئله فکر نکرده بود. توی خانه خودشان یک اتاق داشت که در و دیوارش پر بود از پوستر کسانی که دوست‌شان داشت. فوتبالیست‌ها مهم‌ترین‌شان بودند بعد هم چند خواننده و سوپر استار. مادرش مشکلی با موضوع نداشت. اتاق خودش بود دیگر. اما وقتی ازدواج کرد مدام فراموش می‌کرد که باید نظر یک نفر دیگر را هم بپرسد کسی که با او در یک خانه زندگی می‌کند. بعد از مدتی همسرش این موضوع را به روی او آورد. درست زمانی که برای چندمین بار او به تنهایی رفت بازار و یک جلو دری برای خانه جدیدشان خرید. برای همسرش، داشتن مردی با سلیقه که برای خانه‌اش جلو دری می‌خرد خیلی ارزشمند بود اما این بار دعوایشان شد چون مهری فکر می‌کرد رامین او را و سلیقه‌اش را نادیده می‌گیرد. بعد حرف از همه چیز شد و رامین فهمید ساعت دیواری، تقریبا همه تابلوها و لوازم تزئینی را یا تنهایی خریده یا حتی وقتی با هم به خرید رفته‌اند نهایتا سلیقه خودش را تحمیل کرده. خانه‌شان آن طور بود که رامین دوست داشت نه آن طور که خانه مشترکی باشد از ترکیب هنرمندانه دو سلیقه مختلف. 
نظرات کاربران
کد امنیتی