بي‌معنايي يا سوي ديگر معاني
نگاهي گذرا به جريان سينماي متفاوت جهان

بي‌معنايي يا سوي ديگر معاني

نویسنده :

علي نيک‌فرجام

«‌لوئيس بونوئل» ساعات روزش را چنين توصيف مي‌کند: «بگذار دو ساعت در روز فعاليت کنم، آن‌گاه من بقيه 22 ساعتش را رويابافي مي‌‌کنم.»

وقتي با عده‌اي از دوستان دور هم جمع مي‌شويم و پس از ديدن يک فيلم عجيب‌وغريب (شايد بهتر است به‌جاي ترکيب عجيب‌و غريب از واژه نامتعارف استفاده کنم) به صحبت مي‌نشينيم يا سري به نوشته‌هاي منتقدان و نويسندگان مي‌زنيم، مي‌بينيم که عده‌اي از صاحب‌نظران، فيلم مذکور را يک اثر متفاوت در کارنامه کارگردان مي‌خوانند و وقتي دليل اين متفاوت بودن را جويا مي‌شويم يکي پاسخ مي‌دهد که: «احتمالا خط سير فيلم‌نامه از دست نويسنده در رفته و منتهي به يک اثر بي‌سروته شده است»، يکي ديگر پاسخ مي‌دهد که: «کارگردان مربوطه، بسيار به مکتب «سورئاليسم» پايبند است و نگاهي فراي واقعيت‌هاي قابل لمس جامعه به مسائل دارد» و يکي ديگر از دوستان کلا منکر اين دلايل مي‌شود و مي‌گويد: «اين سردرگمي، تنها به دليل يک تدوين غيرخطي است که نه ربطي به سورئاليسم دارد و نه ربطي به بي‌سروته بودن فيلم‌نامه.»

با اين حال ذکر اين نکته خالي از لطف نيست که سورئاليسم يکي از جنبش‌‌هاي معروف هنري در قرن بيستم است و درست در زماني که «دادائيسم» در حال از بين رفتن بود، پيروان آن گرد «آندره برتون» که خود نيز زماني از «دادائيست‌‌ها» بود آمدند و طرح مکتب جديدي را ريختند که در سال ۱۹۲۲ به طور رسمي فراواقع‌‌گرايي ناميده شد. دادائيسم را مي‌توان زاييده نوميدي و اضطراب و هرج و مرج ناشي از آدم‌کشي‌‌ها و خرابي‌‌هاي جنگ جهاني اول دانست و چون بناي اين مکتب بر نفي بود ناچار مي‌‌بايست شيوه کار خود را هم بر نفي و عبارت‌‌هايي غيرقابل فهم استوار کنند. شاعران اين مکتب کلماتي را از روزنامه جدا مي‌کردند و با کنار هم گذاشتن آن‌ها شعر مي‌سرودند که جملاتي کاملا بي‌معني پديد مي‌آمد. سورئاليسم با جايگزيني مفهوم «واقعيت برتر» به جاي «نفي واقعيت» موجود در دادائيسم شکل گرفت. فلسفه اجتماعي سورئاليسم، شعار سعادت بشري را دارد و مي‌خواهد آدمي را از قيد تمدن سودجوي کنوني نجات بخشد، در عين اين‌که بازگشت به گذشته را هم نمي‌پذيرد.

هرچند اول و آخر تعاريف معاني در بطن يک چنين مکاتبي به گفتارهاي نه‌چندان معني‌داري در ميان عام جامعه مي‌رسد و در نتيجه خيلي‌ها به اشتباه بي‌سروته بودن و بي‌معنا بودن کلمات و آثار بعضا هنري را به سورئاليسم ربط مي‌دهند و از دل آن آش شله ‌قلمکاري بيرون مي‌کشند که اگر آن را به خورد خود آقاي «آندره برتون» هم بدهيم احتمالا از هضم آن عاجز خواهد بود. و اين اتفاقي است که در جامعه هنرمندان، بسيار مي‌افتد و گروهي را سرگردان خود مي‌کند. هرچند توضيح و تفسير اين مکاتب در کلمات محدود نوشته ما نمي‌گنجد، با اين حال به ذکر اين هشدار اکتفا مي‌کنيم که دوستان سعي کنند از به‌کار بردن واژه‌هاي «بي سروته» و «سورئال» به‌جاي يکديگر شديدا پرهيز کنند.

سگ اندلسي لوئيس بونوئل
اين فيلم‌ساز اسپانيايي هنگام تحصيل در دانشگاه مادريد، با چهره‌‌هاي سرشناس ادبيات و هنر اسپانيا مانند «سالوادور دالي» و «فدريکو گارسيا لورکا» آشنا شد که تأثير بسياري بر او گذاشتند. او بعدها در فرانسه به مکتب «سورئاليسم» علاقه‌مند شد و اين روند را آن‌چنان در فيلم‌هايش پيش گرفت که برخي از منتقدان او را پدر سينماي فراواقع‌‌گرا (سورئال) خوانده‌‌اند. در اکثر فيلم‌‌هاي او مرز بين واقعيت و رويا آن‌چنان مخدوش است که نمي‌‌توان به روشني نماهاي واقعي و رويايي را از هم جدا کرد. دالي و بونوئل در سال 1929 گرد هم آمدند تا فيلمي خلق کنند که نام آن «سگ آندلسي» شد. اين فيلم کوتاه و سياه و سفيد قصد داشت تماشاگر را شوکه کند، بترساند و گيج کند. آن‌ها مي‌خواستند به‌گونه‌اي پاي سورئاليسم را به سينما باز کنند. «در حالي که ابرها در آسمان گذر مي‌کنند و ماه کامل از پشت ابرها بيرون مي‌آيد، ما يکي از مهيب‌ترين صحنه‌هاي تاريخ سينما را مي‌بينيم. مردي در کمال خونسردي تيغ ريش‌تراش را تيز مي‌کند و در يک نماي نزديک چشم دختر جوان را باز و با تيغ چشم او را مي‌برد.» و اين هشداري است به تماشاگران که قرار است با يک فيلم غيرمعقول و ناخوشايند روبه‌رو بشوند.

حافظه کريستوفر نولان
اصولا «کريستوفر نولان» فيلم‌ساز نامتعارفي نيست و با فيلم‌هايي مانند «پرستيژ» و «شواليه تاريکي» توانسته ساعت‌هاي متمادي، بينندگان را سرگرم و در يک داستان جذاب و پرماجرا غرق کند. از اين حيث نمي‌توان شباهتي ميان او و فيلم‌سازان ديگر اين فهرست پيدا کرد ولي به هرحال استفاده از يک تدوين کاملا غيرخطي و درگير کردن بيننده سينما با فيلمي که از انتها شروع مي‌شود به ابتدا ختم مي‌شود و در اين ميان بارها و بارها جاي مقدمه و مؤخره عوض مي‌شود کار ساده و البته معمولي در عالم سينما نيست. او در «حافظه» مردي را به تصوير مي‌کشد که از ضعف حافظه رنج مي‌برد، به‌گونه‌اي که اتفاقات زمان حال را در عرض چند دقيقه فراموش مي‌کند ضمن اين‌که در همين اوضاع و احوال، به‌دنبال انتقام از قاتلان همسرش نيز است. حالا تصور کنيد زماني را که اين بمب انتقام در چنگ عده‌اي سودجو بيفتد.

ماهي بزرگ تيم برتون
نام اين فيلم‌ساز با آثار خيال‌پردازانه يا بهتر بگوييم آثار خيال‌انگيز (فانتزي) گره خورده است، قهرمانان داستان‌هايي که برتون براي ما تعريف مي‌کند گويي به جهان ما هيچ تعلق خاطري ندارند و ماجراها و آرزوهايشان در مقياس‌هايي گسترش مي‌يابد که خيالات ما را به جهان آن‌ها راهي نيست. اين قهرمانان معمولا به دليل همين فاصله‌ها نمي‌توانند به ما نزديک بشوند و ما هم از روياهاي آن‌ها گريزانيم. از نمونه‌هاي واضح و مبرهن اين قهرمانان مي‌توانيم به شخصيت خيال‌پرداز «ادوارد بلوم» در داستان «ماهي بزرگ» و قهرمان تک‌وتنهاي «ادوارد دست‌قيچي» اشاره کنيم که اولي هرگز از طرف فرزند پذيرفته نمي‌شود و دومي از جامعه‌اي که در آن انسان‌هايي مانند ما زندگي مي‌کنند طرد مي‌شود و به قلعه تنهايي خود باز مي‌گردد. با اين حال همه ما در پايان فيلم هرگز باور نمي‌کنيم موجودي بتواند با دستاني به شکل قيچي تا اين حد مهربان و احساساتي باشد و يا روياهاي پيرمرد «ماهي بزرگ» تا اين حد واقعي باشند. در پايان بدون هيچ قضاوتي از پاي سينماي داستان‌گوي «تيم برتون» با ذهني درگير افکار و روياها بلند مي‌شويم و يک روز کاري ديگر را در مقابل تمام حقايق زندگي شروع مي‌کنيم.

مرد فيل نما ديويد لينچ
مي‌گويند فيلم‌‌هاي لينچ هرگز موفقيت‌ بزرگي در گيشه کسب نکرده‌‌اند ولي هميشه محبوب منتقدان و فيلم‌‌دوستان بوده‌اند. در سال ۲۰۰۳ در نظر سنجي که از منتقدان فيلم در سراسر دنيا توسط روزنامه گاردين انجام شد، ديويد لينچ به عنوان بزرگ‌ترين فيلم‌ساز زنده دنيا برگزيده شد. مي‌گويند فيلم‌‌هاي او پر است از نماد‌هاي سورئاليستي و سکانس‌‌هاي روياگونه‌اي که ذهن ساده تماشاگر معمولي سينما قادر به رمز گشايي آن‌ها نيست. او گاهي به سراغ روايت زندگي تلخ «جوزف مريک»، مي‌رود که يک فرد معلول است و سر و صورت او کاملا از فرم افتاده است و نام فيلم را «مرد فيل‌نما» مي‌گذارد، اين بيمار گريزان از جامعه، با حمايت و کمک دکتر «فردريک تروس» مهربان تلاش مي‌‌کند پس از سال‌‌ها گوشه‌‌نشيني به ‌عنوان يک هيولا، ارزش و اعتبار خود را بازيابد و در فيلم ديگرش «بزرگراه گمشده» داستان مردي را روايت مي‌کند که در يک فيلم ويدئو، خود را درکنار جسد تکه‌تکه شده همسرش مي‌بيند؛ مرد با سيلي افسر پليس بيدار مي‌‌شود که او را به جرم قتل همسرش دستگير کرده است و محکوم به اعدام مي‌شود. بعدا ماموران در سلول مرد، يک جوان مکانيک را به ‌نام پيتر که بي‌گناه است مي‌‌يابند.

2001: يک اديسه فضايي استنلي کوبريک
انصافا بايد چندين فيلسوف را دور هم جمع کنيم تا بلکه بتوان از ميان هزاران کلمه آن‌ها شايد 2 يا 3 کلمه مشترک براي توضيح اين اثر «استنلي کوبريک» فقيد پيدا کرد. چنان‌که چندي پيش در ابتداي يادداشتي بر اين فيلم، دوستي نوشته بود: «کوبريک اين بار، با سورئاليسمي نه چندان مبتني بر ضميرناخودآگاه و بلکه در راستاي اهداف فلسفي و جامعه‌‌شناسانه خود، مخاطره‌‌اي را همچون رويارويي با شهاب‌سنگ‌هاي آسماني به جان مي‌‌خرد و در کنار يک رمان تصويري نفس‌‌گير و خوش‌‌رنگ و لعاب، يک داستان تصويري را روايت مي‌‌کند و از سکوي پرتاب يک موشک، مخاطبش را به قعر انديشه‌‌هاي فلسفي خويش مي‌افکند. او در اين فيلم تمام سير زندگي بشر را از گذشته تا آينده روايت مي‌کند و خشونت را جزو لاينفک آن مي‌داند چنان‌که در اديسه فضايي روند توليد اسلحه از زماني به تصوير کشيده مي‌شود که ميمون‌ها با يک استخوان به جان هم مي‌افتند و اولين قتل شکل مي‌گيرد و در نماي بعدي، همان استخوان به يک سفينه فضايي تبديل مي‌شود. دگرديسي‌ که تغيير فرم خشونت را به زيبايي نشان مي‌دهد.

داستان عامه‌پسند کوئنتين تارانتينو
«کوئنتين تارانتينو» در ابتداي دهه ۹۰ با ساخت فيلم‌هايي با ساختار «غيرخطي» و به‌اصطلاح «پست‌مدرن» و به تصوير کشيدن خشونت تصنعي، به شهرت رسيد و وقتي در سال 1994 نخل طلاي کن را به فيلم «داستان عامه‌پسند» تارانتينو اهدا کردند منتقدان اروپايي به اين اتفاق اعتراض کردند و اين انتخاب را بزرگ‌ترين اشتباه تاريخ سينما دانستند.

با اين‌حال «سيد فيلد» معروف‌ترين مدرس فيلم‌نامه‌نويسي در آمريکا دوران فيلم‌نامه‌نويسي را به دو دوره قبل و بعد از داستان عامه‌پسند تقسيم مي‌کند و معتقد است شکل فيلم‌نامه‌اي که تارانتينو نوشته نه تنها در نوع خود بلکه در مقايسه با بسياري از فيلم‌هاي خوب بي‌نظير است. نشريه «کايه‌دو سينما» در نگاهش به اين فيلم اشاره مي‌کند که «داستان‌ عامه‌پسند آغازي بود براي جرياني تازه در عرصه سينما». در اين فيلم اپيزوديک، خشونت، قتل‌ها و اتفاقات مهم مسخره جلوه داده مي‌شوند و تمام اسطوره‌ها يک‌جا مي‌شکنند. توجه داشته باشيم که آثار ديگر او هم هيچ شباهتي با ديگر فيلم‌هاي هاليوود ندارند و به‌طور حتم هيچ کارگرداني را از اين حيث نمي‌توان در کنار او قرار داد که مانند تارانتينو از سينماي هاليوود و سنت‌هاي آن گريزان باشد.

قهوه و سيگار جيم جارموش
«جيم جارموش» با فيلم‌هاي عجيب‌وغريبي مانند «گوست‌داگ»، «قطار مرموز» و «گل‌هاي پژمرده» حسابي نام خود را به‌عنوان يک کارگردان نامتعارف بر سر زبان‌ها انداخته است. و در اين ميان فيلم «قهوه و سيگار» يک نمونه کامل به حساب مي‌آيد. اين فيلم که در طول 17 سال فيلم‌برداري شده است متشکل از اپيزودهايي است که دو فرد را در حال صحبت از قهوه و سيگار نشان مي‌دهد. هرچند ممکن است اين سوژه بيش از حد عجيب و بي‌ربط به ‌نظر بيايد ولي به‌گونه‌اي فيلم‌برداري شده است که بيننده احساس مي‌کند در گوشه‌اي از تصوير فالگوش ايستاده و به سخنان ديگران گوش مي‌دهد و انتقال اين تجربه به بيننده کنجکاو تجربه‌اي است که فقط از عهده جيم جارموش برمي‌آمد.

نظرات کاربران
کد امنیتی