بعضی خواب‌ها معطرند
یادداشت

بعضی خواب‌ها معطرند

نویسنده : نعیمه زینبی

گاهی در میان دنیای شناور پر تلاطم خواب غوطه می‌خورم. گاهی در گذشته‌ام و گاهی به آینده می‌روم. گاهی هم در یک وقت نامعلوم و یک حادثه نامعلوم سبز می‌شوم. پدربزرگ هم از آن چیزهاست که دیگر تعلق به این دنیا ندارد. رفته است یک عالم بالاتر نشسته و احتمالا حالا دارد از حباب دنیا ما را تماشا می‌کند که به خاطر یک مشت ریال و به خاطر چند بسته پوشک به یکدیگر رحم نداریم. خانه پدربزرگ هم دیگر نیست. درخت‌هایش هم،  با چتر‌های بزرگ و کله‌های پر‌پشت و توت‌های سفید. آن‌ها هم فقط توی خواب‌ها حضور مجسم دارند. دخترک کوچک هم. دخترکی که یک چادر رنگ و رو رفته گلدار را کشیده روی سرش و اضافه‌هایش را زیر بغلش جمع کرده. خودش را می‌رساند به دیوارهای گِلی و یک در آهنی رنگ و رو رفته سبز کم حال.

دمپایی‌های پلاستیکی  آبی‌اش تصویر خرس مهربان دارد. سر و رویش را انداز ورانداز می‌کند و در را فشار می‌دهد؛ یک تکه آجر راهش را بسته؛ بیشتر هول می‌دهد و آجر را کنار می‌زند.

توی حیاط یک باغچه نسبتا بزرگ، نسبت به قد و قواره حیاط با یک حاشیه سیمانی دلبری می‌کند. یک حوض ذوزنقه‌ای جلوی شیر آب تا کمر پر از آب است. سیمان سفیدهای نم‌دار سرخاب سفیداب دیوارهای آجری حیاط شده تا چاله چوله‌‌هایش را بپوشاند. گوشه کنار سیمان‌ها نمناک‌اند و بعضی جاها ریخته‌اند و بعضی جاها در آستانه ریختن هستند. ساختمان قدیمی است مثل آدم‌هایش! ولی روح دارد. نفس می‌کشد.

دخترک از پنجره نگاه می‌اندازد ولی پرده دستانش را دو طرف قلاب کرده و نمی‌گذارد چیزی دیده شود. سرش را می‌چسباند به شیشه و دستش را سایه‌بان می‌کند. نور اتاق کم است. چیزی دیده نمی‌شود. می‌رود سراغ طاقچه قدیمی و پرده را بالا می‌زند. سبد پلاستیکی سبز را بر می‌دارد که پر است از استکان‌های کوچک باریک و نعلبکی‌های گل قرمز و گود قدیمی.

اثاثیه مادر بزرگ است که به رحمت خدا رفته است. عمه می‌آید. سماور نفتی را روشن می‌کند و فتیله را بالا می‌کشد و شعله زرد و آبی چراغ بالا می‌رود. پای حوض استکان‌ها شسته و در سینی چیده می‌شوند.

روضه بر پا می‌شود، پدربزرگ با همان کلاه سبز رنگ و شالش که دور کلاه پیچیده شده است. با همان یک چشمی که آن هم خوب نمی‌بیند. با همان جلیقه مشکی و پیراهن سفید (!) می‌نشیند جلوی پله خانه‌اش تا که زن‌ها  و روضه خوان بیایند. قوری لعابی خانه پدربزرگ روی سماور قُل می‌زند . وسط روضه درست همان‌جا که می‌رسد به قصه کربلا، چای ریخته می‌شود. بازوان دخترک کوچک‌تر از آن است که سینی چایی را بگرداند. چایی‌های خوشرنگ داخل سینی را دخترعمه‌ها که بزرگ‌تر هستند می‌چرخانند و قند بردن وظیفه کوچک‌ترهاست. 

گاهی قند می‌گرداند.گاهی دم پایی‌ها را جفت می‌کند. گاهی می‌نشیند و روضه‌ها را گوش می‌کند و خوب گریه می‌کند. چادر گل گلی‌اش را می‌کشد توی صورتش و مثل بزرگ‌ترها گریه می‌کند. هنوز سنش به روایت‌های کربلا قد نمی‌دهد. فقط می‌داند علی‌اصغر نباید تیر بخورد. رقیه نباید تشنه بماند. علی اکبر نباید روی دست پدر بماند. عبدا... کوچک نباید دستش قطع شود. عموها نباید آب بیاورند وعمه‌ها نباید تنها سوار شتر بشوند و اسب‌ها هم دل دارند و برای صاحب‌شان گریه می‌کنند. اصلا نمی‌داند کربلا کجاست. فقط می‌داند راه کربلا را بسته‌اند. نمی‌داند چرا. نمی‌داند چطور می‌شود راهی را بست. حتی ذهنیتی از مرز ندارد. فقط می‌داند باید وقتی برای باز شدن راه کربلا دعا می‌کنند، آمین بگوید. 

 تصورش این است که چند نفر با کلاه‌خود و شمشیر وسر نیزه و با  لباس قرمز شمری و چهره اشقیا ایستاده‌اند توی مسیر و نمی‌گذارند کسی رد بشود. دعای باز شدن راه کربلا را با آمین بلندتری همراه می‌کند. خیال می‌کند هرچه بلندتر آمین بگوید صدایش زودتر به خدا می‌رسد و زودتر آن نکبت‌های زورگو را از سر راه کنار می‌زند. آخر هم سلام می‌دهند. و خرمایی برای شادی روح مادربزرگ پخش می‌شود. چای آخر روضه را هم پخش می‌کنند، همان که همه می‌گویند اگر به آن برسند به ثواب روضه رسیده‌اند. چای می‌خورند و می‌روند.

دخترک با رویاهایش بزرگ می‌شود هم قد گل محمدی داخل حیاط پدر بزرگ و بلکم بزرگ‌تر. درس می‌خواند. دیگر دم پایی پلاستیکی نمی‌پوشد. چادر گل گلی ندارد و با چادر رنگی‌هایش تا دم در هم نمی‌رود. پدربزرگ می‌رود تا فقط خواب‌ها نقطه وصل‌شان باشد و یک قبر 60 در 40 بهشت رضا و یک مشت خاطره پر از یاد کربلا و بوی عطر گل‌های محمدی و شیرینی توت... خواب‌هایی که معطرند.

نظرات کاربران
کد امنیتی