هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
یادداشت

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

نویسنده : فرانک باباپور

هر سال نزدیک تاسوعا عاشورا که می‌شود، می‌رویم روستا. روستای مادری که از توابع شهرستان فاروج است. مادربزرگم هنوز آن‌جا زندگی می‌کند، تنهای تنها توی خانه‌ای روستایی با دیوارهای کاه‌گلی و حیاط بزرگ. روستایی که هنوز آب شرب لوله‌کشی ندارد و هر روز عصر تانکر آب می‌آید توی شارع اصلی روستا و زنان و بچه‌ها بونکه (دبه) به دست می‌روند تا آبِ خوردن بگیرند. آن‌هایی که خانه‌شان روضه و مجلس دارند، باید بیشتر از بقیه حواس‌شان به بوق تانکر آب باشد؛ این‌ها باید چای نذری دم کنند و جماعتی را چای بدهند. توی عروسی‌های‌شان همه اهالی روستا دعوتند، توی عزاهای‌شان هم، توی روضه‌های‌شان هم. 

گاهی چند نفر بانی می‌شوند و توی تک مسجد روستا مجلس روضه‌خوانی می‌گیرند و شب به همه حلیم می‌دهند. حلیم‌شان با حلیم ما خیلی توفیر دارد. سفید است و غلیظ، آنقدر که می‌شود مثل ملات گذاشت لای آجرها و خانه ساخت. گوشتش تازه و از دام‌های خودشان است، گندمش هم. 

تاسوعا و عاشورا که می‌شود همه بچه مچه‌ها و نوه‌ها که ساکن شهر شده‌اند، برمی‌گردند دیار خودشان که در مجالس روضه خوانی اهالی شرکت کنند. 

هر شب همین‌که غروب می‌شود همه اهالی خانه آماده می‌شوند که بروند مسجد. اول مردها می‌روند و نیم ساعتی بعد، زن‌ها چادر سر می‌کنند و دست بچه‌هاشان را می‌گیرند و می‌روند مسجد. از همه خانه‌های روستا تا مسجد راهی نیست، این است که پیاده می‌رویم، حتی «دَدی آیبی» مادربزرگ 80 ساله‌ام. 

بعد از نماز گوش تا گوش می‌نشینیم کنار هم، پشت به پشت هم و روبه‌روی هم. از همان اول طوری می‌نشینیم که جا برای پهن کردن سفره هم باشد. می‌نشینیم و انتظار می‌کشیم تا از این حلیم ناب بخوریم.

بعضی‌ها شاید به خاطر سفره پلاستیکی و نمکی که گله گله رویش می‌گذارند، قاشق‌های لکه لکه شده به خاطر شسته شدن با آب شور و ظرف‌های استیل و ملامین، دلشان به خوردن حلیم نرود، ولی ما می‌دانیم روزهای دیگر سال دلمان برای همین مدل خوردن حلیم تنگ می‌شود.

اما باز هم برنامه روز تاسوعا و عاشورا برایمان جذاب‌تر است، صبح زود، همه جمع می‌شوند توی صحنی که در ورودی روستاست، دور تا دور صحن و حتی روی پشت بام‌ها پر می‌شود از آدم. آن وسط گروهی شبیه خوانی می‌کنند. دشت کربلا می‌شود و امام حسین (ع) و خانواده و یارانش به مصاف شمر و لشگریانش می‌روند. بچه‌تر که بودم، تا مدت‌ها از شوهرخاله بزرگم می‌ترسیدم! سال‌ها نقش شمر را بازی کرده و بهترین شمر روستا بود. 

بعد از شبیه‌خوانی هیئت‌ها درست می‌شوند تا بروند «امام مرشد»، نزدیک‌ترین امام‌زاده به روستا. گروه جوان‌ترها جلوتر از همه راه می‌افتند و شور بیشتری دارند. طبل و سنج و زنجیر را محکم‌تر می‌زنند و زمین زیر پایشان می‌لرزد. اگر هم خیلی ادعایشان بشود، می‌روند جلوی جلو زیر علم یا میله‌های پرچم دست می‌گیرند و توی هوا می‌چرخانند. گروه بعد مردان مسن‌تر هستند که با آهنگی محزون سینه یا بر سرشان می‌زنند، نه طبلی دارند و نه سنجی، فقط آهنگ صدای غمگین خودشان است. آخر از همه هم گروه بچه‌ها هستند که لباس سفید تن‌شان می‌کنند و می‌شوند بچه‌های دشت کربلا. 

برگشتنی از امام مرشد ظهر شده و موقع نهار است. آن‌هایی که روضه‌خوانی دارند می‌ایستند توی مسیر و عزاداران را دعوت می‌کنند خانه‌شان به صرف آب و چای و نهار. یک رقابتی است در دعوت مهمان انگار هر که مهمانش بیشتر باشد، امام حسین علیه السلام بیشتر نگاهش کرده.

هر کسی از این دست خاطرات که مربوط به دیار اجدادش است دارد و این روزها دوست دارد برگردد به همان حال و هوا. گویی عزاداری حسینی جنس و جنمی دارد که باید در مبدا هر کسی، در وطن اصلی‌‌اش برپا شود تا اصل باشد. هر چیزی که اصل و اساسی دارد باید در جای خودش، در اصل خودش برگزار شود. کاش امسال نصیب همه‌مان بشود. «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش».

نظرات کاربران
کد امنیتی