در هند خبري نيست... چرا هست!
30جيم‌نما

در هند خبري نيست... چرا هست!

نویسنده :

روزي روزگاري در سال‌هاي بسيار دور، داستان‌هاي مربوط به راهزن‌ها، هزار و يک شب، علي‌بابا و چهل دزد بغداد، علاءالدين و امثال اين‌ها خيلي طرفدار داشت. در حال حاضر نمي‌دانم فاز بچه‌ها توي اين مايه‌ها است يا نه و يا اصلا اين قصه‌ها را شنيده‌اند يا در همان زمان‌هاي دور اين‌قدر گرد و غبار بر رخسارشان نشسته که ديگر قابل رؤيت نيستند. به هر وصف خطاب به کساني که هنوز طرفدار اين فضاها هستند فيلم‌سازي را از تبار هندوستان معرفي مي‌کنم که فيلم‌هايش در سال‌هاي اخير خيلي از ما را ياد داستان‌هاي دوران کودکيمان مي‌اندازد. فيلم‌سازي به نام «تارسم سينگ».

اين فيلم‌ساز 49 ساله ورود خودش را به سينما اين‌گونه توصيف مي‌کند: در هند کتابي ديدم با عنوان «راهنماي ورود به مدرسه‌هاي فيلم‌سازي در آمريکا» و همين عنوان زندگي من را به کلي تغيير داد، چون هميشه فکر مي‌کردم ملت مي‌روند به کالج تا چيزي را مطالعه کنند که پدرانشان دوست دارند و خودشان از آن متنفرند. به هر حال من يک فيلم کوتاه ساختم و بورسيه يکي از اين مدارس شدم، در حالي‌که پدرم فکر مي‌کرد رفته‌ام هاروارد درس بخوانم.

تارسم اولين فيلم بلند خود را در سال 2000 کارگرداني کرد. فيلمي به‌نام «سلول» (the cell) که 4 جايزه و 18 نامزدي از جمله نامزدي اسکار براي بهترين طراحي گريم را براي او به ارمغان آورد. در اين فيلم، «جنيفر لوپز» نقش روان‌شناسي را بازي مي‌کند که به روش کاملا نويني دست پيدا کرده و به‌وسيله آن مي‌تواند عملا وارد ذهن بيماران خودش بشود. داستان اصلي از جايي شروع مي‌شود که پليس به تازگي قاتلي سريالي را دستگير کرده که قربانيان خود را در جايي زنداني مي‌کند تا آرام آرام در آب غرق شوند. مشکل اين‌جاست که در حين تعقيب و گريز، اين قاتل به اغما فرو رفته و حالا جناب روان‌شناس بايد در زماني محدود وارد ذهن پيچيده اين قاتل شود و محل اختفاي قرباني آخر او را پيدا کند. ذهني که در همان صحراهاي داستان‌هاي راهزني سير مي‌کند. اين فيلم در ژانر فانتزي/ ترسناک قرار مي‌گيرد. در فيلم دوم به نام «‌سقوط‌» (the fall) هم همين بازي با فضاهاي ذهني وجود دارد. شخصيت اصلي داستان دخترک چاق دروغگويي است به نام «الکساندرا» که به تازگي يتيم شده و در بيمارستاني بستري است. شخصيت ديگر داستان «روي» نام دارد که به حرفه بدلکاري اشتغال داشته ولي در فيلم اخير خود دچار حادثه شده و دو پاي خودش را از دست داده است. او براي اين‌که دخترک را به خود نزديک کند شروع مي‌کند به تعريف قصه‌هايي از جنس همان‌هايي که پيشتر ذکر شد و ما آن‌ها را از ذهن دخترک مي‌بينيم که کاراکترهاي داستان را با شخصيت‌هاي واقعي که دوروبر خودش مي‌بيند هماهنگ مي‌کند. روي از برقراري اين ارتباط هدفي را دنبال مي‌کند که در نهايت با ارتباطي که بين او و دختر برقرار مي‌شود (‌به ‌طوري‌ که الکساندرا تا حدود زيادي او را به عنوان پدر خود احساس مي‌کند)، در نهايت از هدف اوليه خودش بر مي‌گردد که گوياي اثرات مثبت قصه و درس‌هايي است که به آدم‌ها مي‌دهند. حال به اين فيلم‌نامه خوب و بازي‌هاي خوب کارگرداني فوق‌العاده تارسم سينگ را اضافه کنيد که از همان فصل عنوان‌بندي، توجه کامل شما را به فيلم جلب مي‌کند. وي در حال حاضر مشغول ساخت فيلم سوم خود به نام «‌ناميراها» است.

نظرات کاربران
کد امنیتی