وقتي برداشت‌هاي ما درست از کار در نمي‌آيد!

وقتي برداشت‌هاي ما درست از کار در نمي‌آيد!

نویسنده :

فکر کنم منظورش اين بود بگويد جيم نشريه خوبي نيست!

نه بابا داشت از ما تعريف مي‌کرد! شايد هم مي‌خواست غير مستقيم به ما بگويد خيلي با حاليد؟! و...

لابد براي شما هم اتفاق افتاده است ببينيد در يک موقعيت يکسان آدم‌هاي مختلف برداشت‌هاي متفاوتي از آن موقعيت داشته‌اند، يعني يکي خوب برداشت کرده است و يکي بد! يکي درباره آن موقعيت مثبت فکر کرده است و يکي ديگر منفي! اصلا تا به حال با خودتان فکر کرده‌ايد چرا آدم‌هاي مختلف، فکرهاي متفاوتي در يک موقعيت دارند اگر فکر نکرده‌ايد چند دقيقه به آن فکر کنيد تا بعد بگوييم اين جا چه خبر است!

باور کن باورت اشتباه است!
تلفن زنگ مي‌زند. برادرمان گوشي را برمي دارد و چشم‌هايش گرد مي‌شود، مامان مي‌گويد براي پدربزرگ اتفاقي افتاده! بابا مي‌گويد نتايج کنکورش را اعلام کرده‌اند! خواهر کوچيکه مي‌گويد در بانک برنده شده است و... هر کسي از اين اتفاق برداشت خودش را دارد. اين همان نکته طلايي و مهمي است که «آلبرت اليس» به آن پي برد و گفت که اين تفاوت در فکر، ناشي از خطاهايي در شناخت آدم‌هاست. اليس يک روان‌شناس شناخت گراست. يعني از آن قبيل روان‌شناساني که معتقدند دليل خيلي از مشکلات آدمي، پردازش‌هاي غلط ذهني آن‌هاست. به همين دليل اين که گاهي خوشحال هستيم و گاهي ناراحت به خاطر افکار خوب و بدي است که داريم. اليس مي‌گويد که حال ما آدم‌ها به يک زنجيره ساده ربط پيدا مي‌کند يعني زنجيره ABC! که A در آن اتفاقات مختلف، C واکنش ما به آن است و B که اهميت زيادي دارد برداشت و باورهاي ما از آن اتفاق است. چيزي که ما را ناراحت يا خوشحال مي‌کند. همين برداشت‌ها و باورهاي ما از واقعيت است که ممکن است خود واقعيت نباشد. مثلا گاهي يک اتفاق، اصلا اتفاق بدي نيست بلکه اين برداشت‌هاي غلط ماست که آن را بد نشان مي‌دهد. بر همين اساس اليس خطاهايي را با عنوان خطاهاي شناختي معرفي کرد که باورهاي غلطي در ما ايجاد و ما را از واقعيت دور مي‌کند. باورهايي که ما دائما تکرار مي‌کنيم، بدون آن که بدانيم غلط هستند. اين باورها مي‌توانند در ما افسردگي، بي قراري، اضطراب، رقابت نادرست، خشونت، نداشتن عزت نفس و... را ايجاد کنند. خطاهاي شناختي مي‌توانند نوع فکر ما به زندگي را مثبت و منفي کنند. اگر اين خطاها را بشناسيد کم‌تر اشتباه فکر خواهيد کرد و کم‌تر با باورهاي غلط، زندگي‌تان را تلخ مي‌کنيد.

شخصي‌سازي
بعضي آدم‌ها علت و دليل همه اتفاقات کوچک و بزرگ دنيا را خودشان مي‌دانند و همه چيز را به خود مي‌گيرند. اين آدم‌ها وقتي دچار خطاي شخصي سازي مي‌شوند دائم خودشان را سرزنش مي‌کنند و همه بدبختي‌ها و بيچارگي‌ها را به خود نسبت مي‌دهند. مثلا اگر زلزله بيايد مي‌گويند چون من در اين شهر بودم زلزله شد، اگر گنجشک همسايه بيافتد بميرد مي‌گويند چون ما همسايه آن‌ها بوديم مرد و... حالا يکي نيست بگويد شما سر پيازي يا ته پياز؟! که فکر مي‌کني دليل همه چيز خودت هستي! همين باور اشتباه باعث مي‌شود اعتماد به نفس‌شان را از دست دهند و دچار افسردگي شوند.

قانون همه يا هيچ
افرادي که با اين خطا سر و کار دارند افرادي هستند که خودشان را راحت کرده‌اند و کلا همه چيز را يا سياه مي‌بينند يا سفيد. به نظر آن‌ها يا آدم بايد خوشبخت باشد يا کلا بدبخت! يا آدم بايد در کنکور، پزشکي تهران قبول شود يا اصلا دانشگاه نرود! يا بايد يک خانه هزار متري داشته باشي يا در چادر زندگي کند و... قانون «همه يا هيچ» يکي از خطاهاي شناختي معروف است که خيلي‌ها درگير آن هستند و با اين کار، خودشان را از لذت‌هاي کوچک زندگي محروم مي‌کنند.

برچسب زدن
تا امتحان‌شان را خراب مي‌کنند يا در کارشان شکست مي‌خورند شروع مي‌کنند به تحقير کردن و وصله چسباندن به خودشان! «من خنگم! من نمي‌فهمم! من تنبلم! من احساس ندارم! من بي عرضه‌ام و...» و همين‌طور دليل هر اتفاقي را خودشان و صفت‌هاي‌شان مي‌دانند. افرادي که از خطاي برچسب زدن استفاده مي‌کنند بعد از مدتي اعتماد به نفس‌شان را از دست مي‌دهند و نسبت به خودشان دلسرد، خشمگين و ناراحت مي‌شوند.

بي توجهي به امور مثبت
اين خطا اصلا شباهتي به خطاي قبلي ندارد. چون در اين خطا افراد، فقط خودشان و مسائل مربوط به خود را که مثبت و بزرگ است کوچک مي‌بينند. اين افراد تا مي‌توانند موفقيت‌ها، توانايي‌ها و استعدادهاي خود را کوچک مي‌کنند. مثلا نفر اول کنکور هم که بشوند انگار نه انگار و با بي تفاوتي مي‌گويند خب مگر چه شده، کاري نکردم و... اين آدم‌ها ارزش خود و کارشان را پايين مي‌آورند و خودشان را دائم با خاک يکسان مي‌کنند براي همين اعتماد به نفس در آن‌ها معني ندارد.

استدلال احساسي
نه به آن‌هايي که دور احساس خود را خط کشيده‌اند و در برابر هر اتفاقي همين‌طور مثل ماست نگاه مي‌کنند، نه به آن‌هايي که احساسات‌شان در هر اتفاقي زيادي فوران مي‌کند و دائم در خدمت احساس خودشان هستند و هر چيزي که حس کنند همان را قبول مي‌کنند و آن احساس‌شان را به يک چيزي ربط مي‌دهند و در هر موقعيتي اين استدلال احساسي آن‌هاست که حرف اول را مي‌زند. مثلا احساس مي‌کنند آدم‌ها من را قبول ندارند پس دوستم ندارند! يا احساس مي‌کنند توانايي انجام کاري را ندارند پس مسئوليت هيچ کاري را بر عهده نمي‌گيرند.

بزرگ نمايي
بعضي‌ها هم فقط در زندگي با اين خطاي شناختي زندگي مي‌کنند و انگار يک ذره‌بين در تمام موقعيت‌ها داده‌اند دستشان و با آن به همه چيز نگاه مي‌کنند و همه چيز را بزرگ‌تر از آن‌چه هست مي‌بينند. مثلا وقتي يک شماره جيم چاپ نشود بچه‌هاي جيم را تا پاي چوبه‌دار مي‌برند، يا اگر دوست‌شان 10 دقيقه ديرتر بيايد چند بار کفنش مي‌کنند و مي‌فرستندش گوشه قبرستان. در همه چيز غلو مي‌کنند و از هر اتفاق ساده يک فاجعه مي‌سازند اين افراد دائم نگران هستند و دلواپسي بخش مهم زندگي‌شان است.

بايدها و نبايدها
پاي‌شان در يک کفش است که بايد مهندسي قبول شوم، نبايد کسي به من اخم کند، بايد همه به من احترام بگذارند، نبايد نمره‌ام کم شود و... آن وقت اگر اين بايدها و نبايدهاي‌شان انجام نشود ديگر حسابي قاطي مي‌کنند. افرادي که از اين خطا استفاده مي‌کنند انتظار دارند دنيا همان باشد که خودشان مي‌خواهند و اگر نباشد زندگي را به خودشان تلخ مي‌کنند.

نتيجه‌گيري شتاب‌زده
خدا نکند کسي کاري انجام دهد، زود بدون هيچ دليل منطقي قضاوت مي‌کنند و بعد نتيجه گيري مي‌کنند. مثلا اگر دوست شان يادش برود کتابش را برايش بياورد مي‌گويند چون من را دوست ندارد پس کتاب را نياورده است پس حتما از من بدش مي‌آيد و... آن‌ها از همه رفتارهاي آدم، برداشت هاي منفي دارند و خيلي زود درباره رفتار بقيه قضاوت و يا قبلش زود نتيجه گيري مي‌کنند براي همين بي خيال مي‌شوند و کنار مي‌کشند. مثلا مي‌گويند فلاني کنکور قبول نشد چون سوالات کنکور خيلي سخت بود پس من هم قبول نمي‌شوم!! آن وقت بي‌خيال کنکور مي‌شوند!

اول منفي‌ها
تا يک نفر به آن‌ها انتقاد مي‌کند، به جاي آن که به جوانب مثبت انتقاد فکر کنند اول منفي‌ها به ذهن‌شان خطور مي‌کند، تا رئيس‌شان مي‌گويد بهتر است کمي استراحت کنيد همه حرف‌ها و فکرهاي بد به ذهن‌شان مي‌رسد و... ناف‌شان را با افکار و تجربه‌هاي منفي بريده‌اند همين خطا است که زندگي‌شان را سياه کرده است.

تعميم مبالغه آميز
مادرشان مي‌گويد بهتر است شب زودتر بخوابيد. با خودشان مي‌گويند مادرم فکر مي‌کند من بچه‌ام! دوستشان مي‌گويد امروز نمي‌توانم بيايم سر قرار با خودش فکر مي‌کند لابد يک دوست جديد پيدا کرده است! آدم‌هايي که در باورهاي‌شان از تعميم مبالغه آميز يا استنباط دل بخواهي استفاده مي‌کنند در واقع هر جور دل‌شان مي‌خواهد از اتفاقات مختلف به صورت وحشتناک استنباط مي‌کنند براي همين هميشه از همه چيز رنج مي‌برند و ناراحت هستند بدون اين‌که دليل درستي داشته باشند.

نظرات کاربران
کد امنیتی