حس خوب فيلم ديدن

حس خوب فيلم ديدن

نویسنده :

شايد اولين خاطره سينما براي من برگردد به سال‌هايي که فيلم‌ها جنگي بودند و قهرمان‌هايي داشتند از نوع جمشيد هاشم پور، فيلم‌هايي که از همه چيزشان براي من يک بسته چيپس بلند و بالا مي‌ماند که توي يک نايلون معمولي ريخته شده بود و اندازه‌اش آن‌قدر کافي بود که يک بچه چهار - پنج ساله را يک ساعت و بلکه بيشتر بين صندلي‌هاي تاريک يک سينما سرگرم نگه دارد. آن زمان فيلم برايم موضوعيتي نداشت، آدم‌هايي که با آن‌ها به ديدن فيلم رفته بودم برايم مهم بودند و لحظات شادي که بعد و قبلش برايم ساخته مي‌شد و شنيدن صداي تخمه شکستن‌شان که از دور مي‌آمد و دلم را گرم مي‌کردم به بودن‌شان.

اين روزها اما فيلم ديدن آن هم در يک سينماي قديمي و کهنه شهر براي‌مان زندگي است، وسط همه کارها و درس‌ها و امتحان‌ها اگر بفهميم فيلم مورد نظرمان اکران شده، حاضريم همه چيز را يک طوري بپيچانيم و برويم سراغ فيلم‌مان، فيلمي که قرار است يک تجربه جديد را براي ما شرح دهد، يک حس تازه به ما دهد و يک لذت شيرين را به ما بچشاند، لذتي که شايد هرگز در زندگي واقعي‌مان تجربه‌اش نکنيم.

اين روزها فيلم‌بين‌هاي حرفه‌اي هنوز هم براي ديدن يک فيلم خوب از پاي کامپيوتر و دستگاه‌هاي پخش خانگي‌شان بلند مي‌شوند ومي‌روند سراغ همان سالن‌هاي تاريک تا اتفاق را از نزديک لمس کنند. انگار که معجزه‌اي در سالن اتفاق مي‌افتد که هيچ جوري نمي‌شود توي خانه آن را حس کرد.

گاهي آدم با ديدن يک فيلم چنان ضربه‌اي مي‌خورد که با خودش فکر مي‌کند که کاش نمي‌آمد و اين فيلم را نمي‌ديد و حالا با ديدن اين فيلم چه‌طور مي‌تواند به زندگي معمولي‌‌اش ادامه دهد، آن وقت است که زندگي‌مان به دو دوره تقسيم مي‌شود، دوره‌اي که هنوز اين فيلم را نديده بوديم و دوره‌اي که فيلم را ديده‌ايم. اين جور وقت‌ها دلم‌‌مان مي‌خواهد از سينما براي فراموش کردن خودش کمک بگيريم، طوري که مي‌رويم دنبال ديدن فيلم‌هاي ديگر و سعي مي‌کنيم به کارمان ادامه بدهيم تا معجزه براي‌مان اتفاق بيافتد.

حالا ديگر ممکن است تنها به سينما برويم و آدم‌هايي همراهي‌مان نکنند و خبري از بسته‌هاي چيپس نباشد و صداي تخمه شکستني دلمان را گرم نکند و فقط رفته باشيم تا اتفاقي را که مدت‌ها بود منتظرش بوديم، روي پرده ببينيم.

نظرات کاربران
کد امنیتی