شوش مولوی راه‌آهن یا در سوگ تهرانی شدن
یادداشت

شوش مولوی راه‌آهن یا در سوگ تهرانی شدن

نویسنده : یاسین ناطقی

از همان 12-10 سال پیش که ما بچه بودیم تا همین امروز که هنوز برای بابا و مامان‌مان بچه‌ایم، هر وقت در جمعی بحث می‌شد که فلانی به تهران رفته یا می‌خواهد به آن‌جا برود، فی‌الفور یکی دو نفر از گوشه و کنار آواز می‌دادند که «مگر تهران هم جای زندگیست؟» بعد هم شروع می‌کردند به ردیف کردن عیب‌های داشته و نداشته تهران بیچاره و مردم داخلش. اولین چیزی که می‌گفتند هم این بود که تهران برای کار کردن است و تهرانی فقط کار می‌کند. ما شنیده‌ایم تهرانی جماعت وقت نمی‌کند یک سر به پدر و مادرش بزند و همیشه در یک خانه‌ مجردی تنهاست و روی میز پذیرایی‌ خانه‌اش هم تکه‌های پیتزا افتاده؛ البته خانه که چه عرض کنم، خانه‌اش آلونکی دور از محل کار است که سر جمع پنجاه متر می‌شود و ده طبقه بالا و ده طبقه پایینش هم از همان آلونک‌های پنجاه متریست که همگی اجاره شش ماه‌شان عقب افتاده! از همان کودکی توی گوش ما می‌خواندند که تهرانی همیشه عجله دارد و باید همواره حواسش باشد که به موقع سر کارش برسد و مراقب باشد یک وقت یکی سرش کلاه نگذارد.

امروز که این‌ها را می‌نویسم، همان روزیست که باید تمام مطالب توی جیم، به مدیر اجرایی تحویل داده شده باشند. الان که دارم این‌ها را می‌نویسم، آخرین دقایقی است که مدیر اجرایی صبر می‌کند تا یکی مثل من، مطلبش را تحویل دهد. یک ساعت پیش، داشتم از دانشگاه به خانه برمی‌گشتم. حسابی دیر شده بود. سوار مترو شدم و به محض رسیدن به ایستگاه مقصد، از واگن بیرون پریدم و دویدم به سمت گیت خروجی. پله‌های زیرگذر را پایین رفتم و بالا آمدم. به بالا که رسیدم، نفس نفس می‌زدم. سرعتم را کم کردم تا نفسم سرجایش بیاید. دو سه متری که قدم زدم و دستم به پهلوهایم بود، مردی از اتاقکی در سمت راستم صدایم زد: «آقا! شما از خدمات رایگانی که ما براتون داریم، استفاده کردید؟!» اتاقکی بود در ابعاد دو متر در دو متر در دومتر و متعلق به یکی از همین شرکت‌هایی که نمی‌دانی کار و بارشان چیست و فقط می‌دانی که اپراتورهایشان در جاهای پرتردد شهر، لباس‌ها و مانتوهای رنگیِ شاد می‌پوشند و جوری بهت لبخند می‌زنند که انگار همه چیز خوب و خوش است و کشور دچار خشکسالی نیست و دلار نوسان ندارد و رئیس‌جمهور منتخب به تمام وعده‌هایش عمل کرده!

نگاهی به مرد انداختم و همانطور که دستم به پهلو بود، تمام جانم را جمع کردم و با صدایی ضعیف گفتم: «ببخشید آقا! من عجله دارم.» مرد لبخندی کوتاه زد، جوری که فکر کردم آن لبخند هم جزئی از پروتکل کاری‌اش است. راهم را کشیدم به سمت آسانسور. آسانسور تازه داشت بالا می‌رفت. با خودم گفتم مرد لابد فکر کرده دارم دروغ می‌گویم؛ چون وقتی میان شلوغی ایستگاه مترو، دست به کمر و آهسته راه می‌روی، بعید است عجله داشته باشی! فکر کردنم تمام نشده بود که یادم آمد مدیر اجرایی منتظر مطلبِ نانوشته‌ام است. وقتی برای تلف شدن در مسیر رفت و برگشتی آسانسور نبود. برگشتم و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفتم و به این فکر کردم که امروز چقدر مشهد و آدم‌هایش شبیه تهران و تهرانی‌هایش شده بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
شگرد

چطور بدون اجازه در اینستاگرام تگ نشویم؟

٩٧/٠٧/٢٦
فتوچاپ

فتوچاپ 553

٩٧/٠٧/٢٧
تلگجیم

تلگرام طلایی 553

٩٧/٠٧/٢٦
آنتن

ای دودی که می­روی به حلقم ...

٩٧/٠٧/٢٦
شاخ هفته

پیراهن پیچ اسکن گل‌گلی

٩٧/٠٧/٢٧
نگاهی به افزایش دوربین های موبایل و کاربردشان در عکاسی

#camera_phone

٩٧/٠٧/٢٦
جارچی

جارچی 553

٩٧/٠٧/٢٧
به بهانه محبوبیت فصل سوم سریال دلدادگان

جادوی آقای هادی

٩٧/٠٧/٢٧
5 قدم و چند نکته در مدیریت مصرف مواد غذایی

چطور مفید و به صرفه بخوریم؟

٩٧/٠٧/٢٧
یادداشت

کنار قدم‌های جابر (قسمت سوم)

٩٧/٠٧/٢٧
یادداشت

دروغ فروشی

٩٧/٠٧/٢٦
پایان نامه

ما و این همه ورزش پنهانی

٩٧/٠٧/٢٦
چهره هفته

چهره هفته 553

٩٧/٠٧/٢٦
کاروان پاراآسیایی کشورمان با مجموع 136 مدال، حسابی درخشید

خودباوری در حد تیم ملی

٩٧/٠٧/٢٧
این روزها نه تنها اینستاگرامرها و توئیتری‌ها رابطه دوستانه‌ای با هم ندارند که گاهی لشگرکشی هم می‌کنند

توئیت علیه پست

٩٧/٠٧/٢٧
یادداشت

توئیتر

٩٧/٠٧/٢٧
یادداشت

نانِ توریسم را آجر نکنید

٩٧/٠٧/٢٦
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و بسته‌های خاک بر سری

٩٧/٠٧/٢٧
توئیتری ها

#ورزش

٩٧/٠٧/٢٦
درباره «شاهین ایزدیار» که در مسابقات پاراآسیایی یک فوق ستاره بود

مایکل فلپس ایرانی

٩٧/٠٧/٢٧