بغضِ بن‌بستِ کوچه
یادداشت

بغضِ بن‌بستِ کوچه

نویسنده : نیلوفر عیدی

پدرم می‌گفت: تمام آرزوهای خوب دنیا برای تو! شش ساله بودم و حرفش برایم حرف بود. آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم برای رسیدن به هر چیزی در این دنیا، لب‌های پدرم باید تکان بخورند و کلمه‌ها روی زبان و بین دندان‌هایش بچرخند و گوش‌هایم بشنوند که پدر می‌گوید: «می‌شود». تازه شش سالم شده بود. نه خیابان بیست و چهاری می‌شناختم، نه کوچه‌ بن‌بستی و نه پلاک هشتاد وچهاری! آرزوی خوبم آب‌نبات دم عصر بود و دوچرخه سواری با دختر همسایه و دویدن در پیاده‌روی خیابان مجاور. حالا بیست و یک سالم شده و دیگر هیچ کدام آن‌ها راضی‌ام نمی‌کند. راستش کهولت سن پیچش خاصی در آرزوهایم نینداخته است. اتفاقا برعکس! آرزوهایم از آن وقت‌ها خیلی ساده‌تر است. من فقط می‌خواهم بعد از ۱۰ سال وقتی به خانه برمی‌گردم، صدای سال‌های دورِ کسی را روی پیغام‌گیر خانه‌ام بشنوم:

سلام. آمدم، نبودی. نشانی‌ات را به‌خاطر سپرده‌ام.

دلم به اندازه‌ بهار نارنج‌های کوچه از دلتنگی‌ات ترک برداشته است. هرجای این دنیا که رفته‌ای به‌خاطرِ بغض بن بستِ کوچه‌مان برگرد! به‌خدا هنوز هم ماه رمضان که می‌شود خیابانِ ۲۴،  الله اکبرِ اذان‌های بی تو را چهار بار در دلم تکرار می‌کنم. این دوری را افطار کن، دخترِ زمین... به جهان سپرده‌ام به تاریخ اولین لبخندت درچهار دیواریِ خانه، خورشید را از گوشه‌ آسمان به صحن منزل کوچک‌مان بیاورد. به جهان گفته‌ام تو زمینی! بدون خورشید دورِ چه بگردی؟ که روزت شب بشود، ماهت سال و روزگارت سپری... به خدا تمام آرزوهای خوبِ دنیا برای شما. من فقط می‌خواهم ۱۰ سال بعد، این‌ها را روی پیغام‌گیر خانه‌ام بشنوم.

 

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها