دور حوض فیروزه‌ای، زیر درخت خرمالو
یادداشت

دور حوض فیروزه‌ای، زیر درخت خرمالو

نویسنده : مریم شیعه زاده

روی تراس و در محاصره شمعدانی‌های قرمز و صورتی می‌ایستم و دست‌هایم را تا آن‌جا که می‌توانم از هم باز می‌کنم. بعد بهار در آغوشم آرام می‌گیرد و من چشم‌هایم را می‌بدم و بوی باغچه آب‌پاشی شده را در سینه‌ حبس‌ می‌کنم. صدای همهمه‌ بچه‌ها را می‌شنوم که نزدیک می‌شود. بی‌آن‌که سرم را برگردانم، خودم را می‌اندازم روی نرده‌‌های سفید و صاف و به موازات پله‌های سنگی، سُر می‌خورم و می‌افتم در دل حیاط. صدای‌شان را می‌شنوم که فریاد می‌زنند «این‌جاست... پیدایت کردیم...» و من همان‌طور هیجان‌زده‌ پا به فرار می‌گذارم و دور حوض فیروزه‌ای رنگ و زیر درخت خرمالو می‌دوم و می‌دوند و دست آخر گیر می‌افتم. صدای خنده‌های‌مان می‌پیچد توی گوش درختان سر به فلک کشیده حیاط و همزمان صدای مادرجون بلند می‌شود که می‌گوید دست‌هایتان را بشویید و زود بیایید تا ناهار از دهان نیفتاده! صف می‌کشیم جلوی شیر آشپزخانه قدیمی با کاشی‌های قهوه‌ای رنگ و کابینت‌های فلزی، دست‌های‌مان را یکی‌یکی می‌شوییم و از لابه‌لای جمعیت خودمان را می‌رسانیم کنار سفره!   

***

همیشه روز اول عید همین‌طور بود. آقاجون قصاب را خبر می‌کرد تا جلوی در خانه، گوسفندی زمین بزند. بعد گوشتش را برساند دست آشپز معتمد و او برایمان کباب بپزد. موقع سربریدن گوسفند، دایی‌جان ما بچه‌ها را می‌فرستاد داخل خانه و نمی‌دانست که ما از پشت پنجره رو به کوچه، تمام لحظات آب خوراندن به گوسفند، سربریدن و ریختن خونش را می‌بینیم. اولین‌ روز سال غوغایی به پا بود. همه می‌آمدند تا این دورهمی باشکوه را از دست ندهند. می‌گفتند و می‌خندیدند و انگار که تمام این یک سال دوری و بی‌خبری، دیواری بود که در همین لحظات مقدس با چکش به ‌جانش می‌افتادند. 

***

سر سفره نشسته‌ایم و بوی کباب می‌آید و دلمان‌ غنج می‌رود. بزرگ‌ترها اما تاکید می‌کنند اول سوپ! با اکراه این مایع نارنجی‌رنگ آبکی بی‌مزه را قاشق قاشق در دهانمان می‌گذاریم. سفره‌ی مردها را در زیرزمین خانه انداخته‌اند. زیرزمین خانه مادرجون، شبیه زیرزمین‌ خانه‌های بهشت است! زیرزمینی با پنجره‌های بزرگ و سرتاسری که حجم عظیم نور را از خودشان عبور می‌دهند و ذرات غبار در آن می‌رقصند. پشت این پنجره‌ها، ده‌ها گلدان سفالی شمعدانی است. کف زیرزمین را با فرش‌های لاکی رنگ دست‌باف پوشانده‌اند و غذا می‌‌آید... ظرف‌های غذا را دست به دست می‌کنند و زرده‌های تخم‌مرغ را داخل پیاله می‌آورند. دو زرده تخم‌مرغ را فورا برمی‌دارم و می‌اندازم گوشه بشقابم و هرگز نمی‌توانید تصور کنید که این ترکیب اصیل، چطور طعم لذیذ کباب را، لذیذتر از همیشه می‌کند. ناهار را می‌خوریم و می‌دانم تا رفتن به خانه، هنوز چندساعتی برای شیطنت فرصت دارم. شش دانگ حواسم را می‌دهم به جعبه‌های نوشابه و بطری‌های شیشه‌‌ای که هنوز برخی‌هایش، کم و بیش نوشابه دارد. درست لحظه‌ای که هیچ‌کس حواسش نیست، بچه‌های دیگر را خبردار می‌کنم. کف دستم را می‌گذارم روی سر اولین بطری و با تمام وجود تکانش می‌دهم و تکانش می‌دهم و تکانش می‌دهم و در چشم به‌هم زدنی دستم را برمی‌دارم و همزمان با فوران نوشابه روی هوا، از ته دل قهقهه می‌زنم... و این کار را آنقدر انجام می‌دهیم که یکی از بزرگ‌ترها سر برسد و ضیافت پرشورمان را برهم بزند.

***

روز اول عید است. در رستورانی شیک و گران‌قیمت نشسته‌ایم اما همه چیز مثل نگاتیوهای تیره و تار و به‌درد نخور یک دوربین قدیمی به‌نظر می‌رسد. غذا را می‌آورند و هیاهوی گوش‌خراش قاشق‌ها و چنگال‌ها بلند می‌شود. بغضم گرفته است. با حرکت آرام چشم، لا‌به‌لای فامیل‌های مادری به دنبال آقاجون و مادرجون می‌گردم. فقط خدا می‌داند جای خالی این دو نفر، حوض فیروزه‌ای و درخت خرمالو چقدر توی ذوق می‌زند.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها