بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
یادداشت

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

نویسنده : زهرا خنداندل

تصویر ذهنی که هر آدمی از عید دارد با آدم‌های دیگر متفاوت است، اما یک جاهایی یک گره مشترک در خاطر اکثر ما هست که نوروز و بهار را برای‌مان معنا می‌کند. عید برای من در کودکی از زمانی شروع ‌می‌شد که پدر بزرگم اسکناس‌های کهنه‌اش را به بانک می‌برد و کلی 100 تومانی و 200تومانی نو می‌گرفت و لای قرآن قدیمی و سنگین خانه‌اش می‌گذاشت. انصافا که عجب عطری هم اسکناس‌های نو و قرآن پدربزرگ داشت، باغچه بزرگ حیاط را کود می‌داد که خیلی از بویش بدم می‌آمد و یکی دوهفته بعد هم مادر بزرگ بند و بساط آش رشته را آماده می‌کرد و مادر و خاله‌هایم مشغول پاک کردن سبزی برای آش و کوکو و سبزی پلو با ماهی شب عید می‌شدند، برای من عید با دورهمی معنا می‌شد با شلوغی و بریز و بپاش با صداهای بلند زن‌ها که مشغول کار بودند و مادر بزرگ که تقسیم وظایف می‌کرد: «محبوب آبکش را بیار، الهه ماهی‌ها را با حمیده پاک کن، طاهرجان زحمتت برای آقات یک لیوان چای بریز، بشین بچه الان می‌افتی توی حوض آب بعد کی می‌خواهد جواب بابات را بدهد!» در واقع عید از تک‌تک اعضای خانه ما شروع می‌شد از لب‌های خندان‌شان و صحبت‌های گرم‌شان که حسابی گل می‌انداخت از یواشکی پوشیدن کفش‌های نو عید و رفتن به مدرسه، از پیدا کردن قایمکی جای آجیل‌های خانه مادر بزرگ و تقسیم غنایم آجیل و کشته میوه با دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها، از زخم شدن انگشت‌هایمان وقتی که تمام تکالیف عیدمان را 12 و 13 فروردین دورهم می‌نوشتیم و دعاهای خیری که بدرقه راه معلمان‌مان می‌کردیم. از سفرهای خانوادگی که بعد از دید و بازدیدها می‌رفتیم، اصلا عید بدون سفر بهمان نمی‌چسبید اما حالا انگار همه چیز عوض شده است، همه ما بزرگ شدیم و صاحب خانه و زندگی، رفت و آمدهایمان کم شده است، دیگر باهم سفر نمی‌رویم، خاله‌هایم را کم می‌بینم، دیگر خبری از آن حیاط شلوغ و بزرگ نیست، حالا خانه پدربزرگ کوچک‌تر شده است، دل‌های ما دورتر و سرهامان شلوغ‌تر، دلم برای حوض بزرگ و پر از ماهی خانه پدربزرگم که همیشه داخلش پر از میوه بود پرمی‌کشد. به راستی که قدر ندانستیم آن خانه‌های دلباز و حیاط‌دار را که وقتی حیاط‌اش را آب می‌گرفتی بوی مقدس خاک هوش از سرت می‌برد، آن خانه‌هایی که دیوارهایش چند صد برابر دیوارهای آپارتمانی جان داشت، اصلا انگار خودش نفس می‌کشید به نظرم به خاطر قدرنشناسی حقمان این تبعید وحشتناک به آپارتمان‌هاست. راستش عید امسال یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این است که یک خانه مثل خانه پدربزرگم داشته باشم، همه را جمع کنم خانه‌مان، بچه‌ها توی حیاط‌اش بدوند و دوباره صدای زن‌های مشغول کار بلند شود، دوست دارم عید را دوباره به قلب تک‌تک اعضای خانواده‌ام بیاورم، دوست دارم اگر روزی بچه‌دار شدم تمام لحظات شیرینی که من داشتم را آن‌ها هم تجربه کنند، دوست ندارم بچه‌ها فقط پای لپ تاپ و اینترنت قد بکشند. می‌دانم خیلی نشدنی و دور از دسترس من است، اما آرزوست دیگر حتی خیالش هم دل آدم را شاد می‌کند.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

در باب چیستی و چرایی شاخ

٩٧/٠٤/٢٤
یادداشت

از قضا سرکنگبین صفرا نیفزاید لطفا!

٩٧/٠٤/٢٤
پایان نامه

مفاهیم ارزنده پراید

٩٧/٠٤/٢٤
شاخ هفته

سقوط یک امپراطوری

٩٧/٠٤/٢٤
یادداشت

رقص بی سلیقگی

٩٧/٠٤/٢٣
یادداشت

خطر وارونگی، احتیاط کنید

٩٧/٠٤/٢٣
آنتن

معمای چونگ

٩٧/٠٤/٢٣
فتوچاپ

فتوچاپ 543

٩٧/٠٤/٢٨
ْآنتن

بازگشت به خانه پدری

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

رابطه علی مطهری و رفع فیلتر توئیتر

٩٧/٠٤/٢٨
تلگجیم

تلگرام طلایی 543

٩٧/٠٤/٢٨
شگرد

اگر شما هم پسوردها را حفظ نمی‌کنید...

٩٧/٠٤/٢٨
مینیمال

#گربه_ها

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

افسردگیِ بعد از جام جهانی

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

برای هشتمین شگفتی دنیا

٩٧/٠٤/٢٨
دات کام

PUBG قاتل حرفه‌ای زمان

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

زنان علیه زنان

٩٧/٠٤/٢٨
شاخ هفته

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٨
انواع و اقسام مزاحمت هایی که هر روز در اینترنت با آن سر و کار داریم

#مگس_های_اینترنتی

٩٧/٠٤/٢٨
پایان نامه

ماجرای ساعت 13

٩٧/٠٤/٢٨